کد خبر: 510009
تاریخ انتشار: ۱۵ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۵
جستارهايي در تاريخچه نهضت اسلامي و سال‌هاي زندان در گفت‌وشنودي منتشر نشده با مرحوم آيت‌الله محي‌الدين‌انواري(قده)

امسال در حالي به بزرگداشت ايام مبارك انفجار نور رسيديم كه يكي از مبارزان شجاع و رنجديده نهضت اسلامي را در ميان خويش نداريم. فقيد سعيد مرحوم آيت‌الله حاج شيخ محي‌الدين انواري(اعلي الله مقامه الشريف) از نمادهاي شكوهمند عقيده و جهاد بود كه ساليان درازي از عمر پربركت خويش را در زندان و تبعيد به سربرد. آن بزرگوار در ساليان پس از پيروزي انقلاب نيز صبور و بي‌ادعا و در خدمت به مردم عمرخويش را سپري نمود. يادش گرامي باد.
گفت‌وگوي منتشر نشده‌اي كه پيش‌روي داريد در سال‌هاي آغازين پيروزي انقلاب اسلامي با آن بزرگ انجام شده كه هم اينك در سالروز فجر انقلاب به شما گراميان تقديم مي‌گردد.

جنابعالي از سابقون نهضت اسلامي و از ياران ديرين رهبركبير انقلاب هستيد. لطفاً در آغاز از نخستين جرقه‌هاي مبارزه و اولين حركت‌هاي اعتراضي عليه رژيم پهلوي در سال ۴۱ بفرماييد.

اعوذبالله من الشيطان الرجيم. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. همزمان با آغاز نهضت روحانيت در سال ۴۱ و مطرح شدن قضيه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي كه در شرايط انتخاب‌كنندگان و انتخاب‌شوندگان آمده بود كه نيازي به سوگند به قرآن نيست، علماي قم به اين امر اعتراض كردند، اما دولت عَلَم اعتنايي نكرد. احتمالاً پشت پرده اين قضيه مسائلي وجود داشت كه حضرت امام از آنها مطلع بودند و همين امر ايشان را به واكنش شديد واداشت. رژيم شاه هدفي جز نابودي اسلام نداشت و تصويب اين امر هم به همين قضيه برمي‌گشت. پس از اعتراض علما عده زيادي از آنها و وعاظ و ائمه جماعت به زندان افتادند.

چه شد كه هيئت‌هاي مؤتلفه به وجود آمدند؟

گروه‌هايي در تهران و شهرستان‌ها به صورت پراكنده فعاليت مي‌كردند و جداگانه خدمت امام مي‌رسيدند و از ايشان كسب تكليف مي‌كردند. خواهم گفت كه امام چگونه اين گروه‌هاي پراكنده را متشكل كردند.

فعاليت‌هاي اين گروه‌ها در چه سطحي بود؟

در سطح اينكه اعلاميه‌ها را بگيرند و چاپ و پخش كنند، مجالسي را تشكيل دهند و سخنرانان را دعوت كنند كه به مردم آگاهي ببخشند.

نخستين فعاليت جدي شما از كي شروع شد؟

پس از نطق تاريخي امام در عاشوراي ۴۲ پس از فاجعه فيضيه كه امام مستقيماً خود شاه را مخاطب قرار دادند و رژيم هم متعاقب آن در۱۵ خردادماه به آن شكل فاجعه‌بار عده‌اي را به شهادت رساند و عده زيادي را مجروح كرد، اعتراض مردم بالا گرفت، چون اين نخستين بار بود كه رژيم به خود جرئت حمله به حوزه‌هاي علميه را مي‌داد. در آن سال ما تصميم داشتيم به مكه برويم و در آنجا نداي مظلوميت ملت ايران را به گوش مردم دنيا برسانيم. ما براي كسب تكليف خدمت امام رفتيم و ايشان فرمودند براي اين كار با آقاي دكتر صادقي در تماس باشيد. در آنجا قرار شد دستگاه پلي‌كپي تهيه شود تا بتوانيم اعلاميه‌ها را تكثير كنيم. يكي از علماي آبادان به نام آقاي سيدحسين مكي كه عربي را بسيار عالي صحبت مي‌كرد، در هيئت يك عرب اهل عربستان سعودي از مدينه به جده رفت و يك دستگاه پلي‌كپي خريد و آورد و توانستيم حدود ۵/۱ ميليون اعلاميه را چاپ كنيم. اعلاميه‌ها را به مكه آورديم و چون در منا و عرفات چادري وجود نداشت كه اعلاميه‌ها را در آن بگذاريم، پليس متوجه فعاليت ما شد و آقاي دكتر صادقي گير افتاد.

ظاهراً ايشان تا بعد از پيروزي انقلاب هم نتوانستند به ايران برگردند.

همين‌طور است. ما تلاش‌هاي زيادي براي رهايي ايشان كرديم و حتي با نمايندگان آيت‌الله حكيم در بعثه ايشان ملاقات كرديم و آنها ما را نزد وزير حج عربستان فرستادند و توانستيم از طريق او با ملك فيصل ملاقات كنيم و رهايي دكتر صادقي را بخواهيم. ملك فيصل هم گفت:«اگر قضيه اعلاميه‌ها به مصر ربطي نداشته باشد، دستور آزادي دكتر صادقي را مي‌دهد» و همين طور هم شد.‌

از رويداد ۱۵ خرداد ۴۲ و حال و هواي مبارزاتي آن روزها خاطراتي را نقل كنيد.

اشاره كردم كه رژيم با همه قواي خود در برابر اسلام ايستاده بود. علما هم اين را مي‌دانستند، اما تنها كسي كه بالصراحه در برابر شاه ايستاده بود و حرفش را بدون ذره‌اي پرده‌پوشي و با شجاعت مي‌زد، حضرت امام بود. من به گوش خود از امام شنيدم كه فرمود:«پسر رضا پهلوي تصميم گرفته است اسلام را نابود كند. تا خون در رگ‌هايم هست، نخواهم گذاشت اين كار بشود». متأسفانه عده‌اي با اينكه حقيقت را مي‌دانستند سكوت و عافيت‌طلبي را پيشه خود كرده بودند. عده‌اي هم در زندان بودند. عده ديگري را هم رژيم خريده بود و خلاصه كسي حرفي نمي‌زد. حقيقتاً آگاهي دادن به مردم كار تقريباً ناممكني بود. تنها كسي كه در اين ميدان ايستاده بود و از هيچ چيزي ترسي به دل راه نمي‌داد امام بود. رژيم احساس كرد بودن امام در قم خطرناك است، زيرا مبارزان و جوانان مخصوصاً تيپ‌هاي تحصيلكرده و روشنفكر دانشگاهي دائماً به ايشان مراجعه مي‌كنند و از ايشان خط مي‌گيرند، به همين دليل امام را بازداشت كردند و به تهران بردند. در پي اين حماقت رژيم، حوزه علميه قم و اهالي قم به اعتراض پرداختند و سپس بازار تهران و شهرهاي بزرگي چون اصفهان و شيراز، بسته و مؤسسات تعطيل شدند و قضيه ۱۵ خرداد پيش آمد كه در آن چندين هزار شهيد داديم. رژيم در ادامه حماقت‌هاي خود تصميم گرفت امام را از بين ببرد كه با حركت به موقع علما و مراجع شهرستان‌ها و عزيمت آنها به تهران، عقب‌نشيني و به حصر امام اكتفا كرد.

آزادي حضرت امام و تبعيد ايشان به تركيه متأثر از چه عواملي بود؟ اين اتفاق چگونه روي داد؟

امام را در ۱۳ فروردين ۴۳ و در ميان استقبال پرشور مردم قم به آنجا برگرداندند، امام بلافاصله روشنگري را آغاز و در مجالسي كه تشكيل مي‌شد سخنراني و افشاگري را شروع كردند. گروه‌هاي مبارزاتي پراكنده‌اي كه به آنها اشاره كردم اينك خيلي خوب متوجه شده بودند كه فعاليت‌هاي پراكنده فايده ندارد و بايد يك حزب اسلامي متشكل بر مبناي ايدئولوژي اسلامي بنا نهاده شود تا بتواند با برنامه و انسجام به آموزش معارف و احكام اسلامي به‌ويژه نسل جوان بپردازد و در زمان مناسب دست به يك حركت سياسي تأثيرگذار بزند. اين گروه‌ها از وجود هم اطلاع نداشتند، اما همگي با امام در ارتباط بودند. امام همواره و از همان ابتدا بر وحدت كلمه تأكيد داشتند و دستور به اين امر مي‌دادند، اما در پاسخ به كساني كه مي‌گويند چرا امام در سال ۴۲ همان حركت سال ۵۷ را انجام ندادند بايد بگويم امام دستور مي‌دهند، ولي تا مردم در خط نباشند و خود را متعهد ندانند، امام چه مي‌تواند كند؟ اين مردم هستند كه بايد ضرورت‌ها را درك كنند. امام از همان ابتدا مي‌گفتند تشكل و حزب اسلامي، اما انگار ضرورت اين امر، هنوز توسط مردم درك نمي‌شد. به هر حال وقتي اين گروه‌ها به شكل پراكنده به امام مراجعه كردند، پس از حادثه ۱۵ خرداد، شايد ۱۰، ۱۵ روز بعد از همه اين گروه‌ها دعوت كردند كه به منزل ايشان بروند. يادم است كه مرحوم مطهري، مرحوم بهشتي و آقاي شيخ احمد مولايي ـ‌كه بعدها در شوراي روحانيت كميته مركزي مؤتلفه حضور داشتندـ و آقايان حاج صادق اماني، شهيد عراقي، شهيد اسلامي، آقاي لاجوردي و آقاي توكلي‌بينا هم حضور داشتند و قرار شد آن گروه‌هاي پراكنده با يكديگر جمع شوند و جمعيت هيئت‌هاي مؤتلفه را تشكيل دهند.

نقش شوراي روحانيت مؤتلفه چه بود و چه كساني عضو آن بودند؟

نقش شوراي روحانيت ارتباط بين كميته مركزي مؤتلفه اسلامي و امام بود. غير از روحانيوني كه نام بردم، آقاي علي گلزاده غفوري هم آمدند و در اواخر، آيت‌الله ميلاني هم كه در كنار امام در آن روزها در رأس امور بودند و تحرك اجتماعي داشتند به اين جمع پيوستند. شوراي روحاني مؤتلفه دستورات مراجع را مي‌گرفت و ابلاغ مي‌كرد و سپس طرح‌هاي شوراي مركزي مؤتلفه را درباره اجراي آن دستورات مي‌گرفت و روي آنها بحث و آنها را بررسي مي‌كرد و سپس به عرض امام مي‌رساند. امام دستور مي‌دادند و سپس براي اجرا به كميته مركزي برمي‌گشت و اجرا مي‌شد. پس از حادثه اعدام منصور، آقاي گلزاده غفوري ديگر به شوراي روحانيت نيامد. آقاي سيدمحمدحسين لاله‌زاري و آقاي سيدمرتضي جزايري هم بودند كه وقتي من به زندان رفتم، ايشان با اينكه همواره با رژيم شاه مخالف بود، اما نسبت به نوع مبارزات ما حالت بدبيني پيدا كرد و گفت:«اين نوع مبارزه به جايي نمي‌رسد». شايد تصورش را هم نمي‌كرد كه روزي مرجعي چون امام در رأس مبارزات قرار بگيرد و مي‌گفت:«ماهيت گروه‌هاي مبارز به‌گونه‌اي است كه اگر روزي اينها پيروز ميدان شوند، از محمدرضا پهلوي بدترند و ديگر هيچ چيزي از اسلام باقي نخواهند گذاشت!» من هميشه اين مثال را زده‌ام كه اگر كسي دارد از تشنگي هلاك مي‌شود، شما بايد به او آب بدهيد و اگر در چنين وضعيتي باقلوا برايش آورديد، با اينكه باقلوا خيلي هم خوشمزه و مقوي است، اما او پس خواهد زد، چون نياز به آب دارد. در بيان معارف و احكام اسلامي هم فردي كه مي‌خواهد سخنش را بشنوند و تأثير بگذارد، بايد روانشناس و جامعه‌شناس باشد و درست تشخيص بدهد كه مسائل مبتلا به مردم چيست و آنها در آن مقطع خواهان پاسخ گرفتن براي كدام‌يك از سؤالاتشان هستند. يك اسلام‌شناس بايد بداند چه شبهاتي در ذهن مردم مطرح شده كه آنها را از اسلام دور كرده است. برخي از جلسات مذهبي ما طوري بودند و هستند كه جوانان ما رغبت نمي‌كردند و نمي‌كنند در آنها شركت كنند، چون پاسخ سؤالات خود را نمي‌گيرند. ما در شوراي روحانيت مؤتلفه فكر مي‌كرديم بايد اول اولويت‌ها را تشخيص و به سؤالات روز جوانان پاسخ بدهيم، به همين دليل براي تربيت سخنگوها جلساتي را تشكيل داديم و از بعضي از فضلاي قم هم دعوت كرديم. ضمناً متوني را هم كه قرار بود تدريس شوند تهيه مي‌كرديم. از جمله اين متون «حكومت اسلامي» نوشته آقاي بهشتي و «انسان و سرنوشت» شهيد مطهري بود.

ماجراي به زندان افتادن شما از چه قرار بود؟

امام در برابر لايحه كاپيتولاسيون موضع‌گيري شديدي كردند. كاپيتولاسيون به معناي حاكميت محض امريكايي‌ها در ايران بود، بدين معنا كه اگر آنها حتي كسي را هم مي‌كشتند، حكومت ايران حق محاكمه آنها را نداشت و مقدرات كشور دربست در اختيار امريكايي‌ها قرار مي‌گرفت. بديهي است كه امام تحمل چنين چيزي را نداشتند و عليه كاپيتولاسيون سخنراني كردند و مؤتلفه هم متن اعلاميه تاريخي امام را تكثير و در ظرف يك شب در تمام ايران پخش كرد، بي‌آنكه حتي يك نفر هم دستگير شود! اين شاهكار مؤتلفه، رژيم را حسابي وحشتزده كرد و در نتيجه در آبان‌ماه ۱۳۴۳ امام را بازداشت و به تركيه تبعيد كرد. پس از تبعيد امام، بگير و ببندها شروع شدند و ما در مؤتلفه اسلامي به اين نتيجه رسيديم كه اينها حرف حساب سرشان نمي‌شود و با اعلاميه و جلسات سخنراني و بحث نمي‌شود با اين رژيم سفاك مبارزه كرد.

ظاهراً حضرت امام با عمليات مسلحانه موافق نبودند. آيا به شما اجازه اين كار را دادند؟

من رابط بين شوراي روحانيت و كميته مركزي مؤتلفه بودم. علتش هم اين بود كه سن من از همه كمتر بود و در مسجد بازار هم امام جماعت بودم و راحت‌تر مي‌شد با من ارتباط برقرار كرد، بي‌آنكه ايجاد حساسيت شود. رابط من با شوراي مركزي شهيد حاج صادق اماني و بنده‌اي بسيار مخلص، مؤمن، متدين، مبارز و در خط امام بود. قبل از اينكه امام تبعيد شوند، يك روز ايشان نزد من آمد و گفت:«اين رژيم حرف منطقي حاليش نيست و با هشدار و اعلاميه كار پيش نمي‌رود و چون پاي جان كسي در كار است، به اجازه امام نياز داريم. بنابراين شما اين مسئله را مطرح كن». من قضيه را در شوراي روحانيت مؤتلفه مطرح كردم. من البته تند و حاد بودم و فكر مي‌كردم حركت مسلحانه كار درستي است، منتها جرئت نمي‌كردم خودم دست به اين كار بزنم و حجت شرعي مي‌خواستم. به هر حال تصميم گرفتم خدمت حضرت امام بروم و اين موضوع را بپرسم.

چه زماني بود؟

بين دو بازداشت امام در دوره نخست‌وزيري منصور. ساعت ۱۱ شب بود كه به قم رسيدم و به منزل حضرت امام رفتم. حاج‌آقا مصطفي، آقاي خلخالي، آقاي توسلي و آقاي صانعي در بيروني گعده كرده بودند و امام در اندروني استراحت مي‌كردند. آقايي از دوستان من و از مقلدين امام مي‌خواستند وجوهات شرعي و سهم امام را به ايشان بدهند. حاج‌آقا مصطفي خيلي تعجب كرد كه آن وقت شب چه عجله‌اي براي دادن وجوهات است و مگر صبح را از ما گرفته‌اند. گفتم:«بايد سريع برگردم و نيم ساعت بيشتر با آقا كار ندارم». به هر حال خدمت امام رفتم و از حالاتشان فهميدم كه اين وقت شب چه موقع آمدن است و حتي گفتند:«پول را به نماينده من در تهران مي‌داديد و اين همه راه نمي‌آمديد». آن دوست ما رفت و من عرض كردم:«آقا! اين وقت شب براي دادن وجوهات شرعي نيامده‌ام و اين‌قدر متوجه هستم كه نبايد براي چنين امري مزاحم شما شوم» و قضيه را توضيح دادم. امام فرمودند:« اگر اين كار را بكنيد، خواهند گفت كه اينها منطق ندارند و براي همين دست به ترور مي‌زنند. قبلاً هم فردي نزد من آمد و از من خواست شاه را بزند، گفتم مكتب ما مكتب منطق است و فعلاً اينجور كارها به ضررمان تمام مي‌شود». شبانه به تهران برگشتم و به حجره حاج صادق اماني رفتم و گفتم كه امام چنين امري فرموده‌اند. اين آقايان هم خود را موظف به اطاعت از دستورات امام مي‌دانستند، چيزي نگفتند تا وقتي كه امام به تركيه تبعيد شدند و رژيم هم فشارش را بر مبارزان بيشتر كرد. در پرونده بنده آمده بود كه فتواي كشتن منصور را من داده بودم. البته بنده با اين كار موافق بودم، اما فتواي آن را ندادم. به هر حال پس از ترور منصور همه سران مؤتلفه را گرفتند و من هم يك ماه بعد دستگير شدم. البته خامي كردم، چون آقاي مبشري كه بازرس يا بازپرس بود، از طريق يكي از دوستان به من پيغام داد كه نام تو و آقاي مطهري را در پرونده روي ميز بازپرس ديده‌ام و مراقب باش، ولي من تنها كاري كه كردم اين بود كه چند گوني اعلاميه و كتاب را كه در آن شرح حال كامل و شجره امام و نامه‌هايي را كه علماي شهرستان‌ها به امام نوشته بودند، جمع كردم و به كسي به امانت سپردم. او هم بعد از دستگيري ما وحشت كرد و همه را آتش زد! مجموعه بسيار جامعي بود و من روزي كه از زندان بيرون آمدم و از اين موضوع باخبر شدم واقعاً حالت پدري را پيدا كردم كه فرزندش را از دست داده است.

از محاكمه در بيدادگاه شاه برايمان بگوييد. درآن جلسات بر شما و دوستان شهيدتان چه گذشت؟

ابتدا در دادگاه براي هر ۱۳ نفرمان كه دستگير شده بوديم، تحت عنوان توطئه عليه اساس حكومت تقاضاي اعدام شد، ولي بعد در دادگاه تجديدنظر چهار نفر يعني شهيدان بخارايي، نيك‌نژاد، هرندي و صادق اماني به اعدام محكوم شدند و بقيه به حبس‌هاي مختلف محكوم شديم. من هم به ۱۵ سال حبس محكوم شدم.

و زندان؟

دوران دشوار، دوران زندان بود.

چرا؟

چون در آنجا به جوانان فداكاري برخورديم كه تحت تأثير ماركسيسم، اسلام را اشتباه فهميده بودند و حرف‌هايي مي‌زدند كه انسان واقعاً متأسف مي‌شد. در سال ۵۱ پس از شهادت سران مجاهدين، عده‌اي از طرفداران اين سازمان را به زندان آوردند. اغلب آنها جوانان از خودگذشته‌اي بودند و من واقعاً دوستشان داشتم. آنها هم به من علاقه و اعتماد داشتند و گاهي به من مراجعه مي‌كردند و مطالبي را كه از فقه يا قرآن متوجه نمي‌شدند، از من مي‌پرسيدند. خيلي هم به من محبت داشتند. مشكل اينجا بود كه چريك‌هاي فدايي خلق و سازمان‌ مجاهدين خلق در زندان با هم زندگي مي‌كردند. ما اعضاي مؤتلفه اسلامي فكر مي‌كرديم مجالست با ماركسيست‌ها درست نيست، چون از مبنا با هم تفاوت نظر داريم و وحدت ما با آنها اساساً شدني نيست، چون وحدت فقط در ميان گروه‌هايي معنا دارد كه هدفشان يكي باشد. عده‌اي مي‌گفتند فعلاً هدف ما مبارزه با امپرياليسم و استبداد داخلي است و وقتي پيروز شديم، آن وقت هر كسي به راه خودش مي‌رود. ما معتقد بوديم اينطور نيست و آنها در پرتوي وحدت با گروه‌هاي اسلامي در جامعه جا باز مي‌كنند و وقتي انقلاب پيروز شود در برابر ايدئولوژي و حكومت اسلامي مي‌ايستند و باز انقلاب ديگري لازم است تا آنها را از سر راه برداريم. ما وحدت با غير مسلمانان را قبول نداشتيم و مي‌گفتيم براي رسيدن به هدف اسلامي بايد از راه‌هايي رفت كه اسلام قبول دارد و خود قرآن امر فرموده است كه مسلمين براي پيشبرد اهدافشان از غيرمسلمانان كمك نگيرند. خود من به استناد آيات قرآن و اينكه در وحي اشتباه وجود ندارد به اين نتيجه رسيده بودم. تغيير ايدئولوژيك سازمان مجاهدين در سال‌هاي ۵۳ و ۵۴ نشان داد كه اين پيش‌بيني درست بود و متأسفانه آنها كمك‌هايي را كه در اختيار سازمان قرار مي‌گرفت به چريك‌هاي فدايي خلق دادند و بعدهم نقش فاجعه‌باري كه تقي شهرام و عده ديگري بازي كردند و افراد معترضي چون شهيد شريف واقعي و صمديه لباف را كه در برابر اعلام تغيير ايدئولوژيك سازمان موضع گرفتند، به شهادت رساندند. يادم است تا روزي كه ما از زندان بيرون آمديم، اينها هفت، هشت نفر را كه با آنها همكاري نكردند، كشتند. 

فتواي مشهور داخل زندان چگونه شكل گرفت و چه كساني در آن نقش داشتند؟ اين فتوا چه بازتاب‌هايي داشت؟ 

در زندان توسط طرفداران سازمان مجاهدين و چپي‌ها تهمت‌هاي عجيبي به روحانيوني چون آقايان طالقاني، مهدوي‌كني، لاهوتي، هاشمي‌رفسنجاني، منتظري، رباني شيرازي و بنده مي‌زدند. در زندان اوين كه بوديم با هم مشورت كرديم و با مطالعه جزوات آنها و بررسي اشتباهاتشان، به اين نتيجه رسيديم تنها راهي كه وجود دارد جدا شدن كامل گروه‌هاي اسلامي از گروه‌هاي ماركسيستي است و از نظر فقه شيعه، قطع رابطه با كسي كه به خدا و معاد اعتقاد ندارد، ضروري است. از نظر سياسي نيز رخنه آنها در صفوف مسلمين خطرناك بود. ضربه‌هايي كه پس از انقلاب از آنها خورديم، حاصل همان توهم وحدتي بود كه برخي خيال مي‌كردند براي پيشبرد اهداف انقلاب لازم است با آنها حفظ كنيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار