واقعاً آنقدر كه ما از مردم و دوستان و جامعه خود ميترسيم از خدا هم ميترسيم؟
البته ترس نه به معناي ترس. بيشتر نگران آبرو، وجهه و شخصيت خودمان هستيم. آنقدر كه ظاهرمان با باطنمان متفاوت است. آنقدر كه هيچ وقت كارهايي را كه در خلوت ميكنيم، در جامعه انجام نميدهيم. فكرها و آرزوهايمان را بلند بلند نميگوييم چون آبرويمان ميرود اگر مردم بفهمند چه فكرهاي پليدي در سر داريم.
ياد داستان زهره مسكني در كتاب «دوشنبههاي داستان» ميافتم. پسربچه موبور نقاشي كه ظرف هفت ثانيه از چشمهاي بچهها، خواستهشان را ميفهميد و نقاشي ميكرد و آن را از داخل بوم در ميآورد و ميداد دستشان؛ آرزوهايي مثل عروسك، توپ و كيف. اما بزرگترها هرچند دوست داشتند آرزوهايشان را به دست بياورند اما خجالت ميكشيدند. « بزرگترها اما خيلي بيشتر از هر شب به آرزوهايشان فكر كردند و تقريباً هيچكدام نخوابيدند تا صبح. بعضيها فكر كردند فردا يواشكي بروند سراغ نقاش تا زل بزند توي چشمهايشان. اما آرزوي بيشترشان يا آنقدر بزرگ بود كه توي بوم نقاشي پسرك جا نميشد يا آنقدر ناجور بود كه آبرويشان ميرفت اگر پسر نقاش جلوي ديگران خيره ميشد به چشمهايشان. بعضيها تصميم گرفتند نقاش را به زور هم كه شده بياورند توي خانهاي، پستويي، جايي. خيليها هم فكر كردند بهتر است اصلاً سر راه پسرك سبز نشوند كه مبادا نگاهشان كند و برود سر بوم نقاشي. دست درازي به مال و ناموس مردم و خوردن حق ديگران چيزهايي است كه در خلوت به راحتي انجام ميدهيم و جلوي ديگران براي موجه نشان دادن خودمان نه. چيزهايي كه در محضر خدا جايز است و در جلوي دوربين مدار بسته نه.