
جريان روشنفكري در اروپا و امريكا با جريان روشنفكري در ايران تفاوت اساسي دارد. در جوامع اروپايي و امريكايي روشنفكران همواره در كنار مردم ايستادهاند و خود را از آنان جدا نميبينند اما در ايران روشنفكران همواره خود را تافته جدا بافته ميدانند. اين مهم، ريشه تاريخي عميقي دارد اما اين جداافتادگي روشنفكران از جامعه خسراني بزرگ را رقم زده است. روشنفكراني كه قابليت خلق كردن اثري را دارند زماني كه تصويري از ملت و اقوام مختلف سرزمينشان ارائه ميكنند، لزوماً اين تصوير توأم با تحقير است و نسل دوم روشنفكران از تقيزاده تا كسروي براي تحقير تودهها تا بدانجا پيش رفتند كه دست به تحريف تاريخ تودهها زدند. در گونهاي خاص از سينمايي به اسم اصالت فرماليستي ملتها، اقوام و تودهها را تحقير ميكنند و اغلب در جشنوارهها با اقبال مخاطبان اروپايي و امريكا مواجه ميشوند و با نشان دادن تصويري واپسگرايانه از مردم شرق و با تحسين در جشنوارههاي فرنگي آرام مييابند، البته آنچنان هم فرقي نميكند به كجا تعلق داشته باشند، مهم تحقير همان مليتي است كه دربارهاش فيلم ميسازند. تمام اين موضوعات را ساده و روان روي كاغذ آوردم تا بدين نتيجه برسم كه آخرين ساخته به نمايش درآمده ماني حقيقي از همان جنس سينمايي است كه براي تحقير تودههاي خاورميانهنشين ساخته شده است؛ آقاي سازنده فلسفه دان، بر اساس تئوريهاي مكتبي كافهنشيني (اشاره به ژان پل سارتر) در باب اصالت انسان فيلم ساخته و جسورانه يك قدم به جلوتر آمده است و از اين حيث ميان اصالت انسان شهرنشين ظاهراً باسواد با كوهنشينان مرزنشين تفاوت انساني قائل ميشود. از زوايه نگاه فيلمساز، كوهنشيني كه فرق داشتن و نداشتن را نميفهمد، ماقبل انسان است. اين تحقير مبتذل روزي در خشت و آينه پديدار گشت روز ديگر در پذيرايي ساده. هر دو فيلم را ميتوان در يك ديدگاه مشترك حاشور زد چراكه پذيرايي ساده دنبالچهاي بر خشت و آينه است. در آن صحنهاي كه كاوه قهرمان فيلم بچه يكروزه مرده از پدرش ميخرد به لحاظ مفهوم با آن صحنهاي كه ناجي فيلم خشت و آينه در شيرخوارگاه ميان آن همه كودك مستأصل از زاده شدن است هيچ تفاوتي ندارد. هر دو اين پيام ضدانساني را به مخاطب منتقل ميكند كه اين همه كودك در چنين فضاي عصيانزدهاي براي چه تولد، حيات و ممات دارند. كاوه، قهرمان فيلم پذيرايي با اشتياق مازوخيستياش كودك يكروزه مردهاي را دفن ميكند تا نشان دهد براي كوهنشين تداوم نسل و بقا هيچ مفهومي ندارد و خود در كنار كودك ميآرامد تا نشان دهد ارزش وجودي انسان را خود ميفهمد ولاغير.
روشنفكر ايراني جهان بدون انسان را دوست ميدارد. فكر و انديشههاي تفكرات مازوخيستي كاوه (ماني حقيقي) اين است كه اين تودهها بودنشان به معادلات انساني اين جهاني صدمه ميزند. از ديدگاه روشنفكرمابانه شخصيت كاوه كه آن را ميتوان به راستي به خالق اثر تعميم داد، او دوست دارد جهان بدون تودهها را تجربه كند و از همين رو است كه با نهايت لذت و شعف انساني به سبك خودش مأموريت در زير خاك كردن فرزند كوهنشين را بر عهده ميگيرد. براي كاوه اين خاكسپاري با لذتي شعفبرانگيز همراه است اما كاوه را غرق لذت ميكند. كاوه تنها بشر صاحب آگاهي است كه كيسههاي پول را بار خودروي گرانقيمتش كرده است تا ميان تودههاي افيونزده تقسيم كند و قرار است از آنها فيلم بگيرد و اين فيلم را به مادر كاليفرنيانشيناش كه صاحب اين نذر است نشان دهد. مادر در ميانه راه با كاوه تماس ميگيرد تا در لذت مازوخيستي كاوه مشاركت نمايد و اولين تمناي مادر اين است كه فيلمهاي گرفته شده از تودههاي كوهنشين را برايش ارسال كند تا از اين تحقير لذتجويانه آگاه شود و اطمينان كسب كند.