
«هميشه نگراني من از يوگا به خاطر قضاوتهاي نادرستي است كه صورت گرفته است، آن هم به خاطر حضور آدمهاي سودجو و نامحرم. من هميشه ميشنيدم القاب چندان خوبي به كساني كه يوگا كار ميكنند داده نميشود. دلم ميخواست چهره واقعيتر از يوگا به جامعه داده شود. امروز عدهاي هستند كه تصوير يوگا را مخدوش كردهاند. محفل درست ميكنند و ادعا دارند ما ميتوانيم چشم سومتان را باز كنيم. ما يك استادي داشتيم ميگفت در يكي از اين محافلي كه مدتي هم قانوني عمل ميكرده فعاليتهاي نادرست و غيراخلاقي ميكردند، حتي گاهي شده به فوت يك شخص منجر شده است، اينها خيلي خطرناك است. يكي از اساتيد ما خانم مايا كه هندي الاصل و چهره شناخته شدهاي در يوگا است ميگفت «هركجا صحبت از انرژي شد و اينكه كسي قادر است چشم سوم شما را باز كند، چاكراهاي شما را باز كند قدم به آنجاها نگذاريد.» اينها را فريبا انصاري جعفري، مربي رسمي يوگا – انجمن يوگا زير نظر فدراسيون ورزشهاي همگاني فعاليت ميكند- ميگويد و ادامه ميدهد يوگا به خاطر اينكه مسابقات ندارد در ايران فدراسيون ندارد، البته مسابقات يوگا در خارج از كشور برگزار ميشود اما من جزو كساني هستم كه چندان به اين مسابقات و وجه نمايشياش اعتقادي ندارم. تصور من اين است كه در يوگا رقابت با بيرون نداري، اينجا رقابت با خودت است، حريف اصليات خودت هستي، رقابت با درون است، نه بيرون، اما وقتي يوگا جنبه مسابقه پيدا ميكند همان منيت و بازيهاي آلوده بيرون دامنگيرش ميشود. انصاري جعفري دانشآموخته مهندسي كشاورزي است و يوگا را ۱۲ سال پيش آغاز كرده است. شش سال پيش در دوره مربيگري اين ورزش كه از سوي سازمان تربيت بدني برگزار شده شركت كرده و جزو ۲۰ نفري بوده كه از ميان ۲۰۰ نفر متقاضي قبول شده است. وي هماكنون مربي دورههاي رسمي يوگا در پايتخت است.
از اين نقطه شروع كنيم كه اصلاً موجوديت يوگا چيست؟ آيا ما ميخواهيم جسم را تصفيه كنيم؟ مهارت كنترل ذهن را به دست بياوريم؟ دقيقاً دنبال چه هستيم؟ببينيد، يوگا مجموعهاي از تكنيكها و روشهايي است كه سلامتي توأمان جسم و ذهن را هدف قرار داده است. البته من اعتقاد ندارم يوگا را بايد به حركات فيزيكي و تمرينات ذهني تفكيك كرد، بافت و شاكله بدن از ذهن جدا نيست و اين دو بر همديگر اثر ميگذارند. فرض كنيد ما جايي نشستهايم و در عين حال كه يك حركت كششي فوقالعاده سنگين را انجام ميدهيم همان لحظه دقيقاً روي نقاطي در مغزمان كار ميكنيم و بر ذهن و افكار و احساساتمان تأثير ميگذاريم. اگر انجام اين حركات براي تن ما ناخوشايند است يوگا به ما آموزش ميدهد كه اين حس ناخوشايند را چطور به يك حس خوشايند تبديل كنيم.
دست شما در امتداد شانهها و به موازات سطح زمين در معرض جاذبه زمين قرار ميگيرد ۳۰ ثانيه اول حس خوبي داريد اما هرچقدر زمان ميگذرد ميبينيد عضلات شما هي پيام ميفرستد؛ پيامي كه چندان خوشايند نيست. حالا چطور اين حس ناخوشايند را ميتوان به يك حس خوشايند تبديل كرد؟ به ذهن ميتوان خيلي خوب برنامه داد و منحرفش كرد از موضوعي كه مدام بر روي آن پافشاري ميكند، ابزاري كه ما اين وقتها در اختيار داريم تنفس است. تنفس وسيله مهمي در تمرينات فيزيكي است. ما با تنفس خيلي خوب ميتوانيم حسمان را مديريت كنيم و ذهنمان را تحت تأثير قرار دهيم.
شما ميخواهيد با اين تنفس چه كار كنيد؟ ببينيد، پيام ناخوشايند درد به خاطر اين است كه اسيدلاكتيك در عضلات ترشح ميشود، خب چطور ميشود اين اسيد لاكتيك را پخش كرد و جلوي اين پيامها را گرفت؟ با اكسيژنرساني بيشتر. معمولاً وقتي وضعيت درد پيش ميآيد اكثر مردم حبس دم ميكنند و خودشان را مچاله ميكنند و نفسشان را ميگيرند كه وضعيت را بدتر ميكند. اما وقتي تنفس به راحتي انجام ميشود و اكسيژنرساني بيشتري به بافتها صورت ميگيرد آن خستگي كه در عضله پيش آمده كاهش مييابد. نكته ديگر تمركز ذهن را از نقطه درد برداشتن و به جاي ديگر هدايت كردن است. در وضعيتهاي يوگا ما آموزش ميدهيم كه تنفس و نگاه ما به اشياي اطراف بسيار مهم است. وقتي ما اين گره را از وسط ابرو برداريم و نگاه نرمي به اشيا و پديدهها داشته باشيم خود به خود ميبينيم گرههاي دستمان باز ميشود و حالت خوبي در قسمت بالا تنه و سينه و قلب پيش ميآيد.
درباره رابطه ذهني ما با اشيا صحبت كرديد، اصلاً وقتي ما در طبيعت و يك چشمانداز وسيع قرار ميگيريم- در خودم و ديگران دقت كردهام- ناخودآگاه دستهايمان را باز ميكنيم.من هر وقت ميروم كوه، اين چيزي كه شما ميگوييد تكانده شدن ابروها از گرهها را تجربه ميكنم، از درون كوك ميشوم. به خاطر اينكه رابطه پاي من با سنگ زيرپاي من درست تعريف شده است، بعد نگاه ميكنيد ميبينيد نه نسيمي كه ميوزد گره دارد، نه رودي كه جاري است، گره دارد، نه آفتابي كه پرتوهايش صورتتان را نوازش ميكند. خب اتفاق غريبي نيست كه گرههاي ابروي من هم تكانده شود.ضمن اينكه نسبتها درست تعريف شده است، نسبت صداي رود با رود درست تعريف شده است، رود صداي اقيانوس در نميآورد.
بله، در طبيعت، توازن و هارموني و هماهنگي وجود دارد. ارتعاشاتي كه در طبيعت وجود دارد واقعاً لذتبخش است، البته ما در برقراري رابطه با همين طبيعت هم دچار مشكل هستيم، يعني به طبيعت ميرويم با همان حال و هواي شهر، با همان هدفونها و همان صداهايي كه در خانه هم ميتوانستيم گوش بدهيم. ببينيد جهان غيرسازه نيست، يعني هر چيزي كه در عالم بيرون اتفاق ميافتد مجبور است به شكل سازه باشد، از اين قنداني كه الان روي اين ميز است، تا سازههاي ريز و درشت ديگر. منتها سازههاي طبيعت ما را دعوت به آرامش ميكند، چون توازن و هماهنگي دارد.
ما امروز در شهر اين طبيعت و مهمترين محصولش يعني القاي توازن و آرامش را سراغ نداريم و در همين تهران، ساختمانها را طوري ساختهايم كه البرز به آن بزرگي پشت اين هيولاهاي كوچك و بزرگ دفن شده است، آنجا هم كه منظري وجود دارد با دود و دم اگزوزها و دودكشها مسدود شده است. ما به عنوان يك آدم شهري در جستوجوي آرامش هستيم، اما شهر نه تنها آرامشي به ما نميدهد بلكه اين آرامش را از ما ميگيرد. پس ميآييم و غارهاي كوچكي ميسازيم كه از اين پراكندگي نجاتمان دهد. حالا يكي غار كوچكش، كولهپشتي است كه برميدارد و ميرود بيرون از اين شهر، يكي هم ميخواهد سلوك دروني كند، يعني برگردد به درون و اين خانه به هم ريخته را مرتب كند. سؤال من از شما اين است كه اگر يوگا را به مثابه يك غار در نظر بگيريم قرار است از اين غار چه بگيريم؟ اين غار ميخواهد ما را كوك كند؟ دقيقاً همين كوك كردن است. آساناهاي يوگا يا حركاتي كه در يوگا است دقيقاً كوك بدن است. بدن را به سازي تشبيه ميكنند كه آساناها كوك هستند. ما بدن را كوك ميكنيم كه ارتعاش خوشي- رفتار و درونيات و افكار- از آن به بيرون نشت كند. اگر ما كوك باشيم نتيجتاً رفتار ما با همسر و همكار و همسايه هم خوب خواهد بود.
ما البته در بازگشت به درون ملزم به مراعات دستورات اخلاقي هستيم، اين دستورات اخلاقي به طور كامل در دين ما وجود دارد، يعني همان بايد و نبايدها،كارهايي كه بايد انجام دهيم و كارهايي كه نبايد انجام دهيم. نكته ديگري كه در ارتباط ذهن و جسم به عنوان يك حلقه واسط عمل ميكند عملكرد هورمونها و آنزيمها و سايه اينها بر رفتارهاي ماست.
ميبينيم كه تحت تأثير اين مواد، يكي با خونسردي در برابر محركهاي خارجي رفتار ميكند، يكي ديگر با عصبيت. نقش ديگري كه براي يوگا ميتوان در نظر گرفت سوق دادن بدن به سمت تعادل است، در واقع مجموعه اين دستورات و حركتها از درون، بدن را بالانس ميكند، به دليل كاركردي كه آساناها روي درونيترين لايههاي بدن و غدد درون ريز دارند. فرض كنيد غده تيروئيد چه نقش مهمي در بدن ايفا ميكند و بالانس نبودن اين غده چقدر ميتواند بحرانزا باشد، اصلاً يكي از علل پرخاشگري، متوازن نبودن هورمونهايي است كه از اين غده ترشح ميشود.
خب يوگا اينجا چه ميكند؟يوگا ميتواند اين توازن به هم ريخته غدد را به تعادل برساند. كساني كه كارهاي تحقيقاتي در اين باره كردهاند به اين نتيجه رسيدهاند، كسي كه يك يوگاي واقعي ميكند اين توازن را ميتواند در عملكرد غدههايش برقرار كند و اين توازن در رفتار و منش فرد هم تأثير ميگذارد.
ما از ابتداي گفتوگو به نكاتي در اطراف يوگا پرداختيم اما هنوز به سازه يا پيكره اصلي يوگا وارد نشدهايم، اصلاً اول اين را بگوييد كه يوگاي واقعي چيست؟يكي از استادان ما تعبير جالبي در اين باره داشت. يك بار از استادمان پرسيدم چرا اينقدر پديدههاي كاذب و غيرحقيقي، در كنار پديدههاي صادق و حقيقي زياد است، استادمان به من گفت هر چيزي كه اصل است و اصالت دارد كنارش بدلش را هم ساختهاند، يعني شما وقتي به پيرامونت نگاه ميكني ميبيني همه پديدههاي اصل و باارزش كنارش بدليجات خودشان را هم دارند.
در واقع كنترل ذهن و بدن و خودداري از گرايشهاي منفي ذهن خيلي كار سختي است و هر كسي نميتواند اين كار را انجام دهد، اينجا آغاز آن تناقضهاست، يك عده به دليل آنكه نتوانستهاند به آن كنترلها دست پيدا كنند اما آن كنترلها را دوست دارند، متأسفانه ادعاي داشتن و تسلط بر آن مهارها را ميكنند.
در واقع دكان درست ميكنند.بله، اينها فريبي بيش نيست و بيشتر با دامن زدن به خرافهها و اشاعه اعمالي كه در چشم برخي از مردم ظاهر قابل اعتنايي دارند به حياتشان ادامه ميدهند. فرض كنيد ميگويند اگر تو بنشيني و عود را روشن كني، چشم سوم تو باز ميشود. خب، چنين اتفاقي قرار نيست براي كسي بيفتد. اصلاً ميانبري وجود ندارد، هر چيزي كه هست از رياضت تن است، قرار است من با رياضت تن تصفيه شوم و آن خصوصيات انساني در من بارز و بارور شود. اينكه شمع و عود را روشن كني و اتفاقات عجيب و غريبي در تو بيفتد، دكان بازي است.
احتمالاً شما رصدي از اين كلاسها و گردانندگان مدعياش هم كه گسترده و فراگير شده داريد.
سعي ميكنم به اين تيپ آدمها زياد نزديك نشوم، چون واقعاً تحمل اينجور آدمها سخت است. البته معيارهاي درست را بايد با مردم در ميان گذاشت تا بتوانند درست انتخاب و قضاوت كنند.
فاسدترين بخش شخصيت آدمي، غرور و منيت است و متأسفانه اينها به شدت درگير نفسانيات و غرورشان هستند.
شما احتمالاً با طيف متنوعي از شاگردان در سنين مختلف روبهرو هستيد، با انتظارات مختلفي كه به اين كلاسها ميآورند، رفتارتان با شاگردانتان چطور است؟ مخصوصاً آنهايي كه غوره نشده ميخواهند مويز شوند و دنبال باز شدن چشم سوم و تسلط به انرژي هستند. بله، متأسفانه اين تيپ مراجعهكننده زياد است و تنها چيزي كه مرا به هم ميريزد همين موضوع است و نگرانم ميكند كه علت اين قدرتطلبيها چيست.
اين تيپ شاگردها مشخصاً از شما چه ميخواهند؟چند وقت پيش يكي از آنها خيلي راحت به من ميگفت خانم! به من بگوييد آخرش چه ميشود. گفتم منظور تو از آخر چيست؟ گفت خانم! ما كي پرواز روح ميكنيم؟ گفتم اشتباهي آمدهايد، اينجا از اين خبرها نيست. يك سؤالاتي ميكنند كه من ميبينم فقط جنبههاي منيت و قدرتطلبي است، اينها دنبال اقتدارند، نه دنبال حل مشكل و باز شدن گرههاي ذهني. از من ميپرسند چطور ميشود آدم با چشم اين تابلو را حركت بدهد، از اين ادعاهايي كه ميكنند.
اصلاً فرض كه اين تابلو را با چشم تكان داديم، كه چه؟
به تعبير شيخ ابوسعيد ابيالخير، مهم نيست كه تو روي آب راه بروي، مهم اين است كه تو در جمع با مردم به درستي نشست و برخاست كني.
براي تصحيح ذهن شاگردانتان در همان آغاز كلاس چه ميكنيد. اصلاً قرار است در اين كلاس چه اتفاقي بيفتد؟در درجه اول بايد دنبال سلامت تن باشيد، براي اينكه پيامد سلامت فيزيكي، باروري ذهني است. انساني كه از درون سلامت است، ذهن خلاق و فعالي هم دارد و ميتواند توليد كند. رسيدن به سلامتي و كسب شادي براي افزايش خلاقيت و توليد و بالندگي است.
شما وقتي در ذهن و جسم به آرامش و صلح برسيد، ناخودآگاه اين آرامش و صلح شما به چشم و دست و نگاه و صورتتان هم سرايت خواهد كرد، بعد شما به هر چيزي كه دست بزنيد ميبينيد آن صلح و آرامش هم به آن شئ سرايت ميكند، يعني وقتي در را باز ميكنيد با آرامش باز ميكنيد، وقتي با كسي دست ميدهيد، وقتي چيزي را برميداريد، اين صلح در برداشتن آن چيز هم ديده ميشود.
شما ممكن است در يوگا شست پايت را به سرت برساني، اما اين نهايت كار نيست. البته شناخت تواناييهاي فيزيكي بدن،شادي و اعتماد به نفس ايجاد ميكند، اما آغاز راه است.
چند روز پيش در اتوبوس نشسته بودم و ميرفتم اصفهان. زندگينامه استيو جابز، نابغه فناوريهاي جديد را ميخواندم،كتاب به قلم معاون استيو جابز نوشته شده است،در بخشي از اين كتاب نوشته شده بود كه جابز گاهي وسط جلسات و نشستهاي رسمي با انگشتانش بازي ميكرد، يعني به اين انگشتها به مثابه يك اثر هنري – صنعتي شگفت توجه ميكرد. اين بازي با انگشتها بخشي از كشف ظرافتهاي بدن به عنوان ارگانيسم پر از معجزه است. وقتي به اين صفحات رسيدم شگفت زده شدم، چون گاهي خود من هم اين بازي را انجام ميدهم، انگشتانم را باز و بسته ميكنم، در جهتهاي مختلف، يكيشان را ميبندم، چهارتايشان را باز ميكنم، دوتايشان را ميبندم، سهتايشان را باز ميكنم، سهتايشان را ميبندم دوتايشان را باز ميكنم. ريتم ميدهم به انگشتانم از چپ به راست،از راست به چپ و لذت ميبرم از اين همه نرمش و اطاعت كه در انگشتهاي من موج ميزند و انصافاً وقتي حالم خوب است، قلبم پر ميشود از شكر.
دقيقاً! اشارهاي كه من گاهي به شاگردانم در «ريلكسيشن» ميكنم، مشاهدهگر بودن است، كاري كه داوينچي ميكرد. ميگويند داوينچي ساعتها مينشسته و يك برگ درخت را تماشا ميكرده است، يعني به سادگي از كنار ريزهكاريهاي مينياتوري يك برگ عبور نميكرد.
مشاهدهگر بودن به ويژه در بدن، ايجاد خلاقيت ميكند و مرزهاي ذهن را پيش ميبرد. نكتهاي كه ميخواهم بگويم اين است كه زيادهخواهيها و قضاوتهاي ما اغلب كار را خراب ميكند. ما به واسطه اين چشمها عالم را ميبينيم، اين ظرافتها را ميبينيم اما به جاي تمركز بر اين قابليت، دنبال اين هستيم كه چرا چشمهاي من درشتتر نيست، چرا انگشتان دست من كشيدهتر نيست.
متأسفانه تنگنظري ما را به اين عرصه ميكشاند، اگر ياد بگيريم مشاهدهگر باشيم آن وقت تصور ما از درون و بيرون متفاوت ميشود.
پس يوگا از توجه به ظرافتها و قابليتهاي تن شروع ميكند؟بله، به تعبير حضرت علي (ع)، خودشناسي، زمينه خداشناسي است، تجلي بخشي از اين خود هم در تن ماست. ما به نوعي عالم كبير را در عالم صغير جستوجو ميكنيم، ما بدن را عالم صغير توصيف ميكنيم، چكيده و خلاصه شدهاي از عالم كبير.
نكته ديگر اينكه ذهن ما در معرض پارازيتها قرار دارد، كاري كه يوگا ميكند ايجاد فاصله است- فاصله بين ما و ذهن- اين فاصلهها حتي شده به اندازه ۳۰ ثانيه براي ذهن بسيار كارساز است.
ما در واقع دنبال نوعي مديريت بر ذهن هستيم، البته من اعتراف ميكنم به توصيف و تعريفي از ذهن نرسيدهام. به نظرم پديدهاي كه بهوسعت كل هستي است به راحتي قابل تعريف نيست. پس دسترسي پيدا كردن به ذهن و مهار پديدهاي به اين عظمت، اصلاً كار آساني نيست، ذهن ما دائماً در معرض افكار مختلف قرار ميگيرد، مدام از اين شاخه به آن شاخه ميپرد، به خصوص وقتي كه با دستتان كاري انجام نميدهيد و نشستهايد، چون وقتي دست كار ميكند، باز يك مقدار ذهن مهار ميشود. مسئله اين است كه شما اگر مهار ذهني نداشته باشيد فكرهايي كه سر و ته ندارند، يكي پس از ديگري بهذهن هجوم ميآورند، اصلاً علت بسياري از خستگيها و استرسهاي درون ما به خاطر اين است كه هيچ كدام اين فكرها بهنتيجه مشخصينميرسد.
مثل نقطهچينهايي كه ظاهراً كنار هم نشستهاند اما با انقطاع و بريده بريده.
دقيقاً! اگر رشته افكار به نتيجهاي مشخص برسد، آزارتان نميدهد اما ما ذهنمان را سامان ندادهايم و اتفاقاً وقتي ميخواهيم تمركز كنيم رشتههاي بيسر و ته اين افكار بيشتر به ذهنمان هجوم ميآورند.
شما ببينيد سر نماز چه اتفاقي ميافتد، همه شاكياند كه وقتي سرنماز هستيم همينطور فكرهاي بيربط ذهن آدم را به خودش مشغول ميكند و هرچه آدم ميخواهد مقابله كند، وضعيت بدتر ميشود.
اين وضعيت ناشي از چيست؟به خاطر وسعت ذهن.
و اينكه ما نميتوانيم اين وسعت را اداره كنيم.
بله، به نوعي گمگشتگي است. اينجاست كه خستگي سراغ ما ميآيد. خستگيهاي عضلاني با يك شب، دو شب استراحت و يك مسافرت حل ميشود اما نفوذ بعضي خستگيها تا مغز و پوست و استخوان شماست. اصلاً انگار جلوي تكتك سلولهاي فرد را هم كه بگيري، بپرسي حالت چطور است، اولين چيزي كه اين سلول ميگويد اين است كه من خستهام. اينجاست كه افسردگيها آغاز ميشود.
حتماً اين گفته زيباي پيامبر(ص) را شنيدهايد كه ميفرمايند «يك ساعت انديشيدن بهتر از ۷۰ سال عبادت است». من پيشتر فكر ميكردم منظور پيامبر(ص) اين است كه يك ساعت زمان بگيريد و بنشينيد به هرچه دلتان ميخواهد فكر كنيد، بعد متوجه شدم نه! اين انديشه يك نوع دنبال كردن پروسه و سلوك جهتدار در درون است كه به اين سادگي هم ميسر نميشود. شايد نوعي كشف و شهود و اشراق باشد.
بله همينطور است. شما اگر بتواني ولو براي ۳۰ ثانيه ذهنت را خالي كني، مقدمه خوبي براي اين كشفهايي ميشود كه ميگوييد و ميتوانيد در مسير اين سلوك قرار بگيريد.
چطور ميشود ذهن را خالي كرد؟تنها ابزاري كه ما براي كنترل ذهن داريم، تنفس است. يعني ارتعاشي كه تنفس ما ايجاد ميكند. شما ميدانيد كه همه اجزاي هستي، ارتعاش دارد، بنابراين ارتعاش تنفس است كه ميتواند براي لحظاتي كوتاه بين شما و افكارتان فاصله بيندازد و توجه شما را از بيرون قطع كند و به درون بكشاند. اين قطعهاي گاه و بيگاه ارتباط ما با بيرون و ارتباطگيري با درون خيلي ضروري است. اصلاً سررشته همه شاديها و نشاطها در درون آدمي است، اما خب اتفاقات بيرون نميگذارد شما به آن وجد دروني دست پيدا كنيد.
شما ميگوييد ابزار ما براي قطع ارتباط درون با بيرون تنفس است، دقيقاً ميگوييد تنفس قرار است چه كار كند؟تنفس مبحث وسيعي است و ما انواع تنفسها را داريم. سادهترين نوع تنفس كه من به بچهها توصيه ميكنم تنفس ريتميك است. تنفسهاي ما معمولاً ناموزون است، دممان كوتاه است، بازدممان بلند.
اصلاً مگر قرار است حواس ما به تنفسمان باشد؟
همين ديگر! ما به تنفس به عنوان يك امر اتوماتيك نگاه ميكنيم اما اگر آگاهانه تنفس كنيم، ميشود مراقبه، تمرين بازگشت به درون.
يعني ما به تنفس به مثابه يك موهبت كه آن لحظه اتفاق ميافتد و شايد اصلاً ادامه نداشته باشد، نگاه كنيم؟دقيقاً، آگاهانه مسيري كه نفس در آن جريان مييابد دنبال كنيم، از ابتدا شروع تنفس را از برخورد جريان هوا با پرههاي بيني درك كنيم تا انتهاييترين حفرههاي ريه و گوش دادن به صداي تنفس.
تنفس ريتميك، هارموني دارد و مثل گوش دادن به يك قطعه موسيقي آرامبخش است. ترديدي ندارم بالاترين سطح موسيقي، موسيقي سكوت است اما ما ارزش اين سكوت را نميدانيم.
ظاهراً هماهنگ و موازي كردن ضربان قلب و نفس هم امكانپذير است.
اگر دقت كرده باشيد ريتم تنفس و ضربان قلب هميشه در ارتباط با هم عمل ميكنند. شما وقتي در متن يك تنش عصبي قرار ميگيري، اين ارتباط را خيلي خوب ميتواني متوجه شوي. به محض اينكه يك محرك خارجي باعث شود استرسي به شما وارد شود اولين عاملي كه در درون شما به هم ميريزد ريتم تنفستان است. تنفسها كوتاه كوتاه و سريع ميشود، چون اكسيژن كافي به ريه نميرسد تنفسها كوتاهكوتاه و سطحي است، پس قلب بايد به جبران كمبود اكسيژن، ضربانش را بالا ببرد، بنابراين مجبور است سريعتر خون را پمپاژ كند تا اكسيژنسازي بيشتري به بافتها صورت گيرد، بنابراين ريتم قلب هم به هم ميخورد. برعكس، يك وقتهايي ميخواهيد ضربان قلب را كنترل كنيد. با تنفس «آرام»، «عميق» و «خاموش»- تنفسي كه اين سه خصيصه را داشته باشد- ميتوانيد ضربان قلب را هم پايين بياوريد.
رابطه ما و درد هم يكي از آن موضوعاتي است كه ارتباط ذهن و جسم را نشان ميدهد. من اين را خوب تجربه كردهام كه درد يك چيزي است، نوع واكنش و تحمل يا هضم درد هم يك چيز ديگر. چطور ميتوان تمركز ذهن را از درد به سمت ديگري برد؟تمام عواملي كه قضاوت و احساسات ما را برانگيخته ميكند نفسانيات و حواس ماست. از طرف ديگر فرمانده بدن، ذهن است، شما ميدانيد كه پيامها دوطرفه است. يكسري پيامها از ذهن به عضلهها و ارگانها و سلولها ميرسد و يكسري پيامها هم از سلول و ارگانها به مغز. وقتي درد را در نقطهاي از بدن حس ميكنيد آن نقطه از بدن، پيام درد را به مغز ميفرستد. «حذف واسطه من» اين وسط باعث ميشود ارتباط قطع شود، يعني وقتي ميگوييم «پاي من خواب ميرود» گرايش بدن هم هميشه به راحتطلبي است، سريع ميخواهي آن موقعيت تنشزا را ترك و خودت را راحت كني، اينجاست كه چالشها اتفاق ميافتد و آدم خودش را به محك ميگذارد، اين چالشي است كه يا با بدنت داري يا با محرك بيروني، اينجا حذف من باعث ميشود ما آن درد يا چالش بيروني را راحتتر تحمل كنيم و بپذيريم. نگوييم «پاي من است كه خواب رفته»، يا «پاي من است كه درد ميكند» فقط به موضوع درد فكر كنيم «يك دردي هست» يا «دردي وجود دارد»، وقتي «من» را حذف ميكنيد يا كمرنگ ميكنيد ديگر درد به «من» نميچسبد.
دوست دارم دوباره به رابطه تنفس و خالي شدن ذهن برگرديم. امكان دارد يك بار ديگر اين خالي شدن ذهن را مرور كنيد. اصلاً خالي شدن ذهن يعني چه؟آنچه ميتوانم بگويم خالي كردن يا تمركز ذهن دستيابي به نوعي اقتدار است. اصلاً كساني كه همان اول كار ميگويند آخر اين راه چه ميشود، معلوم است كه دنبال اقتدار هستند.
من پاسخ سوالم را نگرفتم، چطور ميشود ذهن براي لحظاتي به هيچ چيز فكر نكند.
تمركز يعني سفارش دادن به ذهن، به جاي آنكه ذهن خودش سفارشهاي جسته و گريخته و به قول شما نقطهچيني به خودش بدهد، ما به ذهن ميگوييم آرام باش و تنفسها را مشاهده كن. مشاهده و دقيق شدن در تنفسها نوعي سفارش و برنامه دادن به ذهن است، چون ذهن بالاخره بايد يك كاري انجام بدهد، ذهن هيچ وقت نميتواند بيكار بنشيند.
شما وقتي به ذهن، سفارش تنفس ميدهيد در واقع سفارشي از درون به درون ميدهيد.دقيقاً.
يعني برعكس رابطه ذهن با بيرون كه به واسطه حسهاي پنجگانه سفارش از بيرون به ذهن داده ميشود، ما با اين تكنيك از درون به درون سفارش ميدهيم.بله، اين كار ضربان قلب را كنترل ميكند، شما با اين سفارش، اعمال حياتيتان را به حداقل ميرسانيد، اتفاقي كه در خواب ميافتد، وقتي تنفس و ضربان به حداقل برسد در همان وضعيتي قرار ميگيريم كه در خواب تجربه ميكنيم، يعني استرسها و تنشهايي كه روي عضلات و ذهن وجود دارد برداشته ميشود.
شما اشاره كرديد كه به غير از تنفس ريتميك، تنفسهاي ديگري هم داريم.به تنفسها در يوگا پراناياما ميگويند. غير از اكسيژني كه ما تنفس ميكنيم، اعتقاد بر اين است كه در فضاي بيرون انرژيهايي وجود دارد. در واقع پراناياما درك انرژي و شناخت عناصري است كه در طبيعت وجود دارد، وقتي شما توانستيد با عناصر موجود در طبيعت يكي شويد و آنها را درك كنيد بسياري از مجهولات برايتان حل ميشود. موضوع اين است كه الگوهاي همه چيز را خداوند در نهاد ما قرار داده، كاري كه ما بايد اينجا انجام دهيم كشف، استخراج و صيقل دادن اين الگوهاست.
شما نگاه كنيد اين نسبتها در عالم بيرون هم وجود دارد. اين قانوني كه ما به اسم نيوتن مهر زدهايم، قانون نيوتن نيست، نيوتن كاري كه انجام داده نسبتها و روابط اين قانون را شناخته و از اجزاي طبيعت استخراج كرده است. از طرف ديگر همچنان كه كشف قوانين موجود در طبيعت، مهار آنها را به دست ما ميدهد، كشف قوانين درون هم به ما در مهار ذهن كمك ميكند.
من درباره شناخت اجزاي يوگا به پاسخ سؤالم نرسيدم. اگر يوگا را به مثابه يك ساختمان در نظر بگيريم اين سازه چه اجزايي دارد؟در تقسيم بنديهايي كه صورت گرفته مراحل هشتگانهاي را در نظر گرفتهاند. از مرحله يك شروع ميكني، اگر مرحله يك را پشت سرگذاشتي به مرحله دو وارد ميشوي، به همين ترتيب تا نادرههايي كه به مراحل آخر ميرسند اما معمولاً اقتدارطلبها ميخواهند همان اول به مرحله هشت برسند كه امكان ندارد.
برخي شاگردانم از من ميپرسند آخرش چه ميشود، ميگويم اصلاً آخري وجود ندارد من هنوز اول راهم.
مرحله اول، «ياما و نياما» يا دستورات اخلاقي است. پنج بايد درباره خودت و پنج نبايد درباره ديگران. مهمترين بايد، آزارنرساندن به هيچ موجود زنده است، در واقع «نه برنجاني و نه برنجي» من هميشه به بچهها ميگويم شما اگر همين يك جمله را كه «نه برنجان و نه برنج» را كامل اجرا كني، خيلي كار بزرگي كردهاي.
دومين دستور چيست؟صداقت و راستگويي. ما تحت هيچ شرايطي مجاز نيستيم دروغ بگوييم، حتي اگر منافع شخصيمان به خطر بيفتد، سومي پرهيزگاري است. البته همه اينها را ما در دينمان داريم.
خب اين وسط يوگا قرار است چه كند؟يوگا يك ابزار است، بدن ما مثل باغچهاي است كه بايد زيرو رو شود، شخم بخورد، غربال شود، ما با اين شخم زدنها و زيرو رو كردنها صفات خوب را رو ميآوريم. مثل آن داستان معروف كه پدري وصيت كرد و گفت زير اين خاك گنجي نهفته است و بعد پسرانش فهميدند اصلاً گنج همين زير و رو كردن بود. حالا يكي با قاشق اين باغچه را زير و رو ميكند، يكي با چنگال و يكي با بيل.
يوگا يا هر تكنيك ذهني ابزار و وسيله است، در اين ترديدي نيست تا وجود ما صيقل نخورد و صاف نشود، مثل آب گل آلودي است كه منظرهاي در آن نميتوان ديد، هيچ انعكاسي ندارد، اگر ضمير ما زلال و شفاف باشد آن وقت ميتوان انعكاس حقيقت هستي را در آن جستوجو كرد.
فرض كنيد اين بايدها و نبايدها را پشت سرگذاشتيم، به كجا ميرسيم.
به آسانا ميرسيم، رياضت تن. مرحله رياضت تن هم مرحله مهمي براي تصفيههاي ماست. در واقع كنار گذاشتن راحت طلبيهاست.
متأسفانه امروز ما آدمهاي عجولي شدهايم، چه در ماديات چه در معنويات. ميخواهيم خيلي سريع به همه خواستههايمان برسيم بالاخره براي رسيدن به مراحل بالا بايد به تن سخت بگيري، با راحت طلبي تن نميتوان به آن بالاها رسيد.
نگاه كنيد ببينيد گرايش تن چقدر گول زننده است، كاملاً به سمت راحت طلبي است. به محض اينكه به تن نخواهي سخت بگيري، ميخواهد آدم را بكشاند به حاشيه و فريب دهد.
جالب است كه توجه تن پرورانه به زندگي روزبه روز هم بيشتر ميشود، همين خوردنهاي افراطي و اضافه دريافتها يكي از آن شكنجههاي دلپذيري است كه اغلب ما به آن تن دادهايم.
بله، چون فكر ميكنيم استرسهايمان را با خوردن ميتوانيم جبران كنيم يا تخفيف بدهيم.
اصلاً تظاهر شادي ما خوردن شده است.
من گاهي ميبينم ۱۱ شب نشستهاند در همين طباخيها و كله پاچه ميخورند، يكي دوبار كه ساعت دو، سه شب از فرودگاه بر ميگشتم ديدهام عدهاي نشستهاند كله پاچه ميخورند، خب اين بدرفتاري با تن است.
بعد از آساناها به كجا ميرسيم؟بعد از آساناها مرحله پراناياما يا تمرينات تنفسي است. آساناها قرار است گرههاي بدن ما را باز كنند. يكسري موانع در بدن وجود دارد كه مانع چرخش انرژي در بدن ميشود، آن قفلها و گرهها بايد باز شود. اين گرهها مانع دريافت انرژي ميشود.در واقع گيرهايي كه از طريق آساناها باز نشده از طريق پراناياما باز ميشود. بعد در مراحل بعدي وارد كنترل ذهن ميشويم و آرامآرام آن روشنبيني كه عدهاي به دنبال آن هستند پيش ميآيد. من به بعضي از شاگردانم كه عجله دارند سريع به اين تصفيه برسند، ميگويم عجله نكن، تو خوب باش، اگر خوب باشي و مقدرت باشد دريافت ميكني، تو فقط بسته نباش باز باش، تا دريافت كني، كاري كه انبيا كردند، كاري كه در اعلاي درجهاش حضرت محمد(ص) كرد. با آن ۴۰روزي كه در غار حرا بودند و روزها و سالهاي بعد، فقط مشاهده كردند و مقدر شد كه رمز هستي برايشان گشوده شود.
اصلاً من احساس ميكنم ما در متن اين جريان قرار داريم و بيرون از اين جريان توفنده دهش و بخشش نيستيم، منتها چرا ما آن جريان را دريافت نميكنيم، به خاطر اين است كه با آن فركانس تنظيم نشدهايم، به خاطر همين درون و بيرون ما پر ميشود از پارازيت.
بله، در واقع ما جز اينكه گيرندههايمان را تقويت كنيم، كار ديگري نخواهيم كرد. بعضي از شاگردان به من ميگويند خانم! چرا بلند حرف نميزنيد، ميگويم من عمداً آرام حرف ميزنم كه شما گوشتان را به فركانسهاي پايين عادت دهيد.
شما عادت كردهايد كه هميشه فركانسهاي بالا را بشنويد. ما چند وقت پيش رفته بوديم جنگل، بعضي از اين جوانها استريو و ضبط و باندهاي عجيب و غريب گذاشته بودند، فكر كنيد اين پرندههاي بيچاره داشتند آواز ميخواندند و در حس و حال خودشان بودند، يكهو سروصداي اينها رفت به آسمان، من در قلبم گفتم اصلاً ما هيچ، اين بيچاره پرندهها نميگويند اينها ديگر از كجا آمدهاند.