
انشاءالله كه عمر اين آقاي دبير سرويس ما دراز باشد! هر جا همايش شام و ناهار داري بر پا ميشود و من ميخواهم بروم، ميگويد تو اضافه وزنداري و برايت خوب نيست! در عوض هر جا ميخواهد خبرنگاري را توي دهان شير بفرستد و گزارشي تهيه كند نميدانم چگونه محاسبه ميكند كه بيشترين دل و جگر را در وجود من ميبيند (لابد چون از همه درشت ترم) و به عنوان شجاعترين خبرنگار مرا اعزام ميكند و هيچوقت هم التماسهايم اثري نداشته، تازه كارم را سختتر هم ميكند.
نمونهاش اين گزارش آخر كه بايد از محله خريد و فروش موادمخدر تهيه ميكردم. جاي همه خالي كه تمام تنم ميلرزيد. مدام فكر ميكردم اگر بلايي سرم آمد كسي نيست كه بيايد و سراغي از من بگيرد! دبير سرويس كه ميدانم براي گم شدنم جشن ميگرفت و بقيه هم...! ياد نصيحتهاي پدر افتادم كه هميشه ميگفت:«روزنامهنگاري آخر و عاقبت نداره؛ فوقش آخرش مثلاً چي ميشي؟!» بعد هم مرا تشويق ميكرد كه به صنعت مفيد و روبه رشد مسافركشي بپيوندم. در اين صورت اگر اتفاقي هم ميافتاد، مطمئن بودم اگر دنبال من نيايند حتماً دنبال ماشين كه ميآيند. القصه ماشين را گرفتم و به سوي محل مورد نظر رفتم و اين گزارش و ۱۷۰ هزار تومان پول نقد، نتيجه يك هفته مسافركشي در اطراف محلهاي فروش موادمخدر است.
اولين عصرچند مسافر را سوار كردم اما سرنخي به دست نيامد تا اينكه جواني با لباس اسپرت و كفشهاي ورزشي گفت: «در بست!» و من هم به اميد يافتن سرنخي ايستادم. جوان مرا به يكي از ميدانهاي اصلي شهر برد؛ آنجا نيمساعتي ايستادم تا برگشت با بستهاي حاوي لولههاي شيشهاي به قطر لوله آزمايشگاه و به بلندي حدود يك متر. كمكم يخ بينمان آب شد. پيشنهاد كرد كه اگر وقت دارم دو سه ساعتي در اختيارش باشم. قبول كردم. رفتيم در كوچهاي كه خانهاش آنجا بود. لولهها را گذاشت و كپسول اكسيژن و پيكنيك را برداشت. آنها را هم پر كرديم و دوباره در خانه گذاشتيم. او آمد با كيفي كه در هر حركتش صدايي شبيه به هم خوردن شيشههاي ظريف به گوش ميرسيد. پرسيدم اينها چه هستند. گفت: «پايپ» (وسيله مصرف شيشه). زبانم بند آمده بود. احساس خبرنگاران شجاع در فيلمها را داشتم با اين تفاوت كه آنها ميخواهند به سوي خطر بروند و من به دنبال راهي بودم كه از خطر فرار كنم كه متأسفانه نميشد! رسيديم به مقصد؛ كوچه دوم. از خيابان «...» وارد شديم و گفت كه پارك كنم. من هم اطاعت كردم. او رفت در كوچهاي باريكتر از اولي، من نديدم كه به كدام خانه وارد شد اما چند دقيقه بعد ماشينهاي شيك و معمولي بود كه پارك ميشد و سرنشينهاي آنها به آن كوچه ميرفتند و خيلي زود ميآمدند. ناگهان آن همه بچه كه در كوچه بودند ناپديد شدند. چند دقيقه بعد، او هم آمد. البته شاد و خندان. در راه از كارش پرسيدم و او توضيح داد كه بد نيست! پايپ توليد ميكند كه مجازاتش كم است و عوايدش عالي! مواد اوليهاش را كه كپسول اكسيژن و پيكنيك و لوله شيشهاي است آزادانه تهيه ميشود و تقريباً هر چه ميگيرد سود است كه كم هم نيست. خريدارانش هم به سادگي ميخرند و چون مثل بيسكوييت ترد است، زود ميشكند. كرايهام را داد البته بيشتر از آنچه قرار بود بدهد و رفت تا پولهايش را خرج كند!
عصر دومدوباره سعي كردم مسافر مرتبط با گزارش پيدا كنم كه هم كارم انجام شده باشد، هم پول بنزينم را جور كرده باشم. دختر جواني گفت:«دربست!» صدايش پيامي داشت كه زود دريافت كردم. عصاره جانش، دنيا و آخرتش، گذشته و حالش، افيون بود. خندههايي از سرلاقيدي، با پيام تلخ «كارم از گريه گذشته است...». لباسهايي پوشيده بود كه در راحتترين فرهنگها هم بد پوششي به حساب ميآمد و رفتاري كه از لباسش هم عريانتر بود. كنار يك موتوري در خيابان«...» خواست كه بايستم. دخترك به پسر جوان موتورسوار گفت: «يك گرم تيكهاي ميخوام». جوان معموليش را ۲۰ هزار تومان و اعلايش را ۲۵ هزار تومان قيمت داد. دخترك دو تا پگ هم خواست كه بعد فهميدم كيسههاي بسيار كوچكي است كه براي بستههاي شيشه استفاده ميشود. موتوري پول را گرفت و رفت. دخترك هم گفت: « برو!» من هم رفتم و فكر كردم كه معامله انجام شده و ما حامل مواد هستيم. ولي اينطور نبود. يك موتوري ديگر به ما نزديك شد و توي ترافيك چيزي به دست دخترك داد كه انگار جاني دوباره و خوني تازه بود در رگهاي مردهاش! زنده شد و سر حال. كرايه را داد و رفت.
عصر سومباز هم ماشين و مسافركشي و دوباره دربست و اين بار محلي ديگر. راهي باريك و سر بالا، دنده يك و بكسوباد. رسيدم و او رفت كه زود بيايد. آنچه در حياط شسته ميشد در كوچه روان بود. آخر خيابان باز هم كوچهاي تنگ و انتظار براي بازگشت مسافر معتاد. آنجا هم مطبخ بود و هم رستوران! يعني محلي بود كه هم ميشد خريد و رفت و هم ميشد نشست و مصرف كرد! كوچهاي باريكتر از آنچه سه نفر كنار هم راه بروند و شيب زياد انتهايش چند پله داشت. كوچه ترسناكي بود. بالاخره مسافرم آمد با چشماني خمار و سيگاري روشن در دست. مقصدش را مؤدبانه گفت. نميدانم عاشق بود يا ديوانه! جواني بود رعنا و اگر سر و صورتش را اصلاح ميكرد نصف زيبايياش بيشتر نمايان ميشد. سوختنش را ميديدم همانطور كه آتش سيگارش را ميديدم با اين فرق كه از سوختن او احساس سرما كردم! رسيديم. پياده شد و رفت. پدرش جلوي در خانه بود؛ پيرمردي نحيف با عينك ته استكاني كه او هم از سرماي سوختن فرزندش ميلرزيد.
چهارشنبه اينبار هم گاز و دنده و آمادگي بيشتر و تابلوي مربوط به آژانس كه كارم را راحتتر كرده بود. زن و شوهري دربست گفتند و سوار شدند. مرد كه مجلههاي درون ماشين را ديد، پرسيد كه دانشجو هستم و وقتي كه جواب مثبت شنيد گفت كه همسرش هم ميخواهد دانشگاه برود. كمي باد به غبغب انداختم و از معدل ديپلمش پرسيدم. گفت ۵/۱۷. انگار پتك برسرم كوفتند! معدل من ۱۱ بود. رسيديم با دو نعشي كه در ماشين بودند. آن كوچه را ميشناختم قبلاً هم مسافري را براي خريد آنجا آورده بودم. ولي خانه فرق ميكرد. كودكي سه ساله جلو در نشسته بود و با چشمانش آمد و رفتها را نگاه ميكرد و سرش به اين كار گرم بود. مرد پياده شد و به آن خانه رفت كه ظاهراً شامل چند واحد بود و زني از آن خارج شد با لباسهايي سفيد و باز هم ترس...
انگار كه حسي ميگفت اينجا همه چيز تحت كنترل فروشندگان است. چند نفري آن دور و بر ميگشتند كه من فكر كردم مراقبند و هوشيار كه باعث ميشد دستانم براي عكس گرفتن بلرزد و نتوانم با گوشي همراهم عكس بگيرم.
ورودي؛ ۵۰ هزار تومان!شب يلداست و همه جا شادي و خريد و شبنشيني موج ميزند. من با روحي خسته از تجربيات چند شب گذشته، به اميد تمام شدن گزارش باز سوار شدم و تابلوي آژانس را بر سر ماشين گذاشتم. باز هم مسافري سر خوش و سر حال و باز هم محلي ديگر. با مسيري خاكي و خراب نزديك كوه. تا مسافرم برگردد، اطرافم را باز هم با ترس كاويدم؛ خانههاي كوچك ۳۰ متر و ۴۰ متري. كودكان آتش روشن كرده بودند. نميدانم چرا آرزو كردم در آتششان سيب زميني باشد! پيرزني هن وهن كنان با باري سنگين و كيسهاي پر از ميوههاي پلاسيده از راه رسيد. آن طرفتر، كودكي لاغر ايستاده بود كه نگاهش به اين سو و آن سو ميدويد. روبهرويش، خانهاي با حياطي كوچك شبيه آشپزخانه كه يخچال و گاز در آن بود. تقريباً اكثر خانهها فرسوده بود و بوي نداري از آن به مشام ميرسيد. مسافرم آمد. راه افتاديم. ۱۰ دقيقه بعد فرمان ايست داد. گفت كه اينجا يك قهوهخانه خصوصي است و هر نفر بايد ۵۰ هزار تومان ورودي بدهد. منظور از قهوهخانه همان «موادكش خانه» بود!
كنار آجر شكستهيكبار هم يكي پول را گرفت و به خريدار مواد گفت: «برو زير شمشاد سوم، كنار يك آجر شكسته، جنست را بردار!»
خدا را هزار مرتبه شكر كه گزارش ميدانيام تمام شد! در اين محلهها، خانوادههاي آبرومند و محترم زيادي زندگي ميكنند اما خيلي از آنها از ترس اراذل موادفروش و جماعت موادخر جرئت اعتراض به اين رفتوآمدها و بدآموزيها را ندارند. با خودم ميگويم چقدر خوب است كه قرار است محلههاي فروش مواد، پاكسازي شود. يعني واقعاً پاكسازي ميشود؟!