
بيترديد بدون اتكاي حمايتهاي خارجي، مخالفان دولت سوريه به هيچ وجه نميتوانستند اهداف و طرحهاي براندازانه را در اين كشور به پيش ببرند يا نزديك به دو سال در برابر ارتش قدرتمند سوريه مقاومت كنند و هر از گاهي خود را به دمشق پايتخت سياسي سوريه برسانند اما يكي از سؤالهاي مهمي كه در اين زمينه مطرح است اينكه كشورهاي خارجي با چه هدف يا اهدافي به حمايتهاي گسترده خود از مخالفان براي تغيير نظام سياسي سوريه ميپردازند و بيوقفه به اين رويكرد ادامه ميدهند.
حاميان براندازي در سوريه
معمولاً براي نشان دادن گستره حاميان تغيير نظام در سوريه از تشكلهايي چون سازمان ملل، ناتو، اتحاديه اروپا و اتحاديه عرب نام برده ميشود اما در عالم واقع تعداد كشورهايي كه در صحنه عمل نقشآفريني ميكنند از چند كشور فراتر نميرود.
به گونهاي كه از ميان ۲۲ كشور عضو اتحاديه عرب تنها دو كشور عربستان و به خصوص قطر تمام تلاش خود را براي براندازي در سوريه بسيج كردهاند. به همين ترتيب در داخل اتحاديه اروپا نيز ميتوان از كشورهاي فرانسه، آلمان و انگليس نام برد يا از خارج از اين مجموعهها و تشكلها ميتوان از تركيه نام برد كه عضو سازمانهايي مانند ناتو و سازمان همكاري اسلامي است و سعي ميكند از اين سازمانها براي مواضع خود پوشش جمعي بتراشد.
بنابراين آنچه مشخص است اينكه در وراي جوسازيهاي موجود در عمل تعداد كشورهايي كه با قاطعيت براي براندازي رژيم سوريه تلاش ميكنند و تمام تلاش خود را در اين مسير به كار گرفتهاند از تعداد انگشتان دست فراتر نميرود. هرچند از امريكا و رژيم صهيونيستي نيز به عنوان حاميان طرح براندازي نام برده ميشود اما شواهدي كه نشانگر تلاشهاي همهجانبه آنها در اين زمينه باشد تاكنون در دست نيست و به نوعي دودلي و نگراني را ميتوان در رويكرد و سياست آنها از تعقيب سياست براندازي در سوريه احساس كرد كه البته مواضع جديد امريكا در شناسايي ائتلاف جديد مخالفان به عنوان نماينده مردم سوريه يا چراغ سبز اين كشور به تسليح مخالفان سوريه تا حدودي از شفافتر شدن مواضع اين كشور و خروج آن از دودلي حكايت دارد اما سؤال مهمي كه در اينجا وجود دارد اين است كه كشورهاي برانداز در سوريه در پي چه اهدافي هستند؟
اهداف اعلامي و اعمالي حاميان براندازي در سوريه به روال گذشته كشورهاي برانداز خود را در پشت نيات انساندوستانه پنهان كردهاند و به گونهاي وانمود ميكنند كه انگار آنها تمام فكر و ذكرشان مردم سوريه است و از اين طريق ميخواهند نقش ناجي را براي مردم سوريه ايفا كنند. آنها با اين صحنهسازيها ميخواهند از يكسو بر دخالتهاي نامشروع خود در سوريه- كه با همه اصول و قوانين بينالمللي از جمله منشور ملل متحد منافات و مغايرت دارد- و از ديگر سو بر اهداف اعلام نشده خود از اين دخالتهاي نامشروع سرپوش بگذارند تا از اين طريق حاشيه امن براي پيگيري اين اهداف ايجاد كنند اما اين اهداف كدامند؟
در پاسخ به اين سؤال بايد اهداف بازيگران آشوبساز را به صورت جداگانه بررسي كرد.
قطر: اين كشور سه هدف را در سوريه دنبال ميكند. يكي تثبيت رهبري خود در شرايط نوين منطقهاي ازطريق ساخت و پاخت با اخوانالمسلمين به عنوان نقطه محوري جنبشهاي مردمي در منطقه دوم فراهم كردن زمينه انتقال گاز خود به اروپا از طريق سوريه كه تا پيش از اين دولت سوريه به علت همپيماني با روسيه با آن مخالفت كرده است چراكه اجراي اين طرح وابستگي اروپا را به گاز روسيه كم ميكند و به نقش و جايگاه روسيه در معادلات مربوط به اروپا ضربه ميزند.
عربستان: به نظر ميرسد اين كشور بيشتر در پي تغيير مجدد موازنه در منطقه است كه پس از شكلگيري نظام سياسي جديد در عراق و همچنين تحولات سياسي جديد در لبنان به نفع محور مقاومت رقم خورده است و بر همين اساس عربستان اميدوار است با سقوط دولت سوريه و ايجاد انقطاع در محور مقاومت حداقل بخشي از ناكاميهاي گذشته را جبران سازد. از اين جهت تغيير نظام در سوريه با پيامدهايي در عراق و لبنان نيز همراه خواهد بود.
تركيه: براي تركيه نيز همانند عربستان بيشتر وجه سياسي تغيير نظام در سوريه حائز اهميت است اما تفاوت آن با عربستان در اين است كه حزب حاكم عدالت و توسعه تركيه با توجه به قرابتي كه با اخوانالمسلمين منطقه دارد، نوعي رهبري براي خود در اين تحولات قائل است و در عين حال ميخواهد نظام سياسي خود را به عنوان الگو براي كشورهاي انقلاب كرده معرفي كند. تركيه براي تحقق اين هدف حاضر شده است هزينههاي اقتصادي و امنيتي زيادي را پرداخت كند.
فرانسه، آلمان و انگليس: فرانسه و انگليس از زماني كه بر اساس قرار سايكس- پيكو در سال ۱۹۱۶ خاورميانه را بين خود تقسيم كرده بودند تا پيش از اينكه امريكا به اشغال عراق و در صدد تغيير نقشه خاورميانه اقدام كند، همواره نقش محوري در تحولات اين منطقه داشتند هرچند كه بعد از جنگ جهاني دوم و ظهور ابرقدرتي امريكا از نقش و جايگاه آنها تا حدودي كاسته شده بود.
به هر حال بعد از اشغال عراق و ايجاد وضعيت جديد در خاورميانه، هر دو كشور فرانسه و انگليس در پي بازتعريف نقش و جايگاه خود برآمدند و حتي در اين راستا فرانسه در دوره رياست جمهوري ساركوزي رويكرد همسويي با امريكا درپيش گرفت. بر اين اساس به نظر ميرسد فرانسه و انگليس فضاي ناشي از خيزشهاي مردمي در خاورميانه و شمال آفريقا را به عنوان فرصتي براي بازيابي جايگاه خود در اين منطقه بعد از شكلگيري معادلات ناشي از اشغال عراق ميدانند. همچنين نبايد از اين واقعيت غافل شد كه بخشي از رفتار اين كشورها متأثر از كشورهاي عربي مانند قطر و عربستان است و كشورهاي اروپايي در ازاي قراردادهاي تسليحاتي و اقتصادي كلاني كه با اين دو كشور امضا ميكنند در سوريه با سياست براندازي همراه ميشوند و از اين لحاظ اين كشورها به نوعي مواضع سياسي خود را به كشورهاي عربي فروختهاند.
در اين ميان آلمان نيز از چند سال پيش در پي جاي پا در خاورميانه و خليجفارس بوده و معمولاً به مناطقي گام ميگذارد كه در آن ديگر قدرتهاي حضور و نفوذ نداشتند يا جاي آنها را تنگ نميكرده است. از اينرو آلمان از كشورهايي مانند يمن شروع كرده و در اين راستا فكر ميكند با سقوط دولت سوريه فرصت جديدي براي اين كشور فراهم خواهد شد.
اما درخصوص مواضع امريكا همچنان كه در بالا نيز به آن اشاره شد نوعي دودلي حاكم است كه كماكان ادامه دارد هرچند كه در روزهاي اخير نوعي شفافيتسازي مشاهده ميشود. براي رژيم صهيونيستي نيز تحولات سوريه حكم تيغ دو لبه را دارد و توأمان با فرصتها و تهديدهايي همراه است.
نتيجهگيري در مجموع از آنچه گفته شد، مشخص ميشود كه هر چند در وضعيت كنوني، بازيگران آشوبساز دخيل در بحران سوريه يك جبهه مشترك تشكيل دادهاند اما اين به مفهوم وجود اهداف مشترك بين آنها نيست بلكه هر كدام اهداف خاصي را دنبال ميكنند كه ماهيت آنها از سياسي تا اقتصادي و ژئوپلتيك فرق ميكند و اين بدين مفهوم است كه حتي اگر به فرض آنها موفق به تغيير نظام در سوريه شوند، اين نقطه پاياني بر وحدت نظر ميان اين بازيگران آشوبساز خواهد شد و چه بسا به رقابت ميان آنها دامن خواهد زد و چشمانداز تحولات سوريه را بيش از پيش تاريكتر خواهد كرد و اين هم از ديگر شاخصهايي است كه نشان ميدهد كمهزينهترين راه براي برونرفت از بحران سوريه گفتوگو و مذاكره و تقويت خط اصلاحات است.