
در كتب تاريخي نقل است كه پس از ورود باقيمانده كاروان حسيني به شهر شام، يزيد ملعون فرمان داد مجلسى بزرگ و پر از اشراف و اعيان و شخصيتها ترتيب دادند. آنگاه يزيد نشست و بزرگان شام را فرا خواند و پيرامون خود نشاند و سپس اسيران اهل بيت(ع) را نزد او آوردند. در اين مجلس حوادث فراواني به وقوع پيوست كه يكي از مهمترين آنها خطبه بيبديل حضرت زينب(س) است، كه در راستاي تكميل قيام حضرت سيدالشهدا و آشكار ساختن چهره پليد يزيد ايراد گرديده است اين خطبه شيوا كه از مضامينى عالى و مواضعى محكم برخوردار است، يكي از درخشانترين خطبههاى تاريخى است كه چونان صاعقهاى بر سر يزيد غرّيد و غرورش را شكست و شكوهش را نابود ساخت. خوارزمى ماجرا را چنين نقل كرده است: آنگاه زينب، دخترعلى (ع) و فرزند فاطمه (س)- دختر رسول خدا(ص)- برخاست و پس از حمد و ستايش الهى و درود بر سرور پيامبران چنين گفت: «خداى بزرگ به راستى مىفرمايد! «ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَ كَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِءُونَ»(آن گاه فرجام كسانى كه بدى كردند بسى بدتر بود. (چرا) كه آيات خدا را تكذيب كردند و آنها را به ريشخند مىگرفتند) اى يزيد! آيا گمان بردهاى كه با بستن راههاى زمين و تار كردن افقهاى آسمان بر ما و چونان اسيران از اين سو به آن سوبردن، ما در نزد خداوند خوار گشتهايم و تو عزيز؟ و اين كار موجب منزلت تو در نزد خداوند مىشود؟ شادمانى مىكنى؟ اگر امروز ملك و اقتدار ما به تو داده شده است، اندكى درنگ كن و اين سخن خداى را از ياد مبر كه مىفرمايد: «وَ لَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إَنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدادُوا إثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ». (و البته نبايد كسانى كه كافر شدهاند تصور كنند اينكه به ايشان مهلت مىدهيم براى آنان نيكوست، ما فقط به ايشان مهلت مىدهيم تا بر گناه خود بيفزايند و آن گاه عذابى خفتآور خواهند داشت).اى پسر آزاد شده! آيا اين از عدالت است كه زنان و كنيزان تو در پرده باشند و دختران رسول خدا (ص) را چونان اسير در كوچه و بازار بگردانى؟ و آنان را باسر برهنه و چهره باز از اين شهر به آن شهر ببرى تا مردم در آبشخورها و منزلگاهها به تماشايشان بنشينند و دور و نزديك و شريف و وضيع، ديده بر چهرههايشان بيندازند و مردى كه سرپرستىشان كند يا كسى كه از آنها حمايت كند، نداشته باشند؟! آرى، البته ما نمىتوانيم از كسى كه دندان در جگر نيكان فرو مىبرد و گوشت او با خون شهيدان روييده است، چشم يارى داشته باشيم! آن كس كه بر ما اهل بيت نظر بغضآلود و كينهآميز افكند، چرا بايد در دشمنى ما كوتاهى كند؟ آنگاه تو بىهيچ احساس گناه و با كمال بىچشم و رويى با چوبدستى بر دهان ابا عبدالله (ع) بزنى و بگويى: «لَأَهَلُّوا واسْتَهَلُّوا فَرِحاً / ثُمَّ قَالُوا يا يَزيدُ لا تَشَلْ». چرا نبايد اين را بگويى و پدرانت را فرا نخوانى كه با ريختن خون اهل بيت محمد و ستارگان زمين، از آلعبدالمطلب انتقام گرفتى و زخمهايتان التيام يافت. پدرانت را نام مىبرى، گويا صدا مىزنى، بدان كه تو به زودى به آنها خواهى پيوست و آرزو خواهى كرد كه اى كاش فلج و لال بودى و چنين سخنهايى را بر زبان نمىراندى. پروردگارا، حق ما را بستان و از كسانى كه بر ما ستم كردهاند انتقام بگير و بر آنان كه خون ما را ريختند و حاميان ما را كشتند خشم خويش را فرو بار. به خدا سوگند كه با اين كار تنها پوست خود را كنده و گوشت خود را خوردهاى! تو با اين خونها كه از فرزندان رسول خدا (ص) ريختهاى و حرمتى كه از آنان شكستهاى، نزد آن حضرت حاضر خواهى شد و روزى كه خداوند آنان را گرد آورد و متحدشان سازد، از تو انتقام خواهد گرفت و حق آنان را از تو خواهد ستاند، «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذيِنَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ». (هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند).تو را همين بس كه خداوند داور، محمّد طلبكار و جبرئيل گواه باشد و آن كه تو را تشويق كرد و زمام امور مسلمانان را به تو سپرد، به زودى خواهد دانست كه «چه بد جانشينانى براى ستمگرانند» و«جايگاه چه كسى بدتر و سپاهش ناتوانتر است». هر چند گفتوگو با تو بر مصائب من مىافزايد- چون قدر و منزلتت را كوچك مىبينم و تو را فروتر از آنكه نكوهش و توبيخ كنم مىپندارم- اما چه كنم كه ديدهها اشكبار و سينهها سوزان است. چه شگفت است كشته شدن نجيبان حزب خدا به دست رهاشدگان حزب شيطان! دستهايى به خون ما آلوده است و دهانهايى براى خوردن گوشت ما به آب افتاده است و بر آن بدنهاى پاك و مطهر گرگان و كفتارها گلهگله مىآيند و مىروند. اگر ما را غنيمت انگاشتهاى بدان، در آن روزى كه به كيفر كردار خود برسى، ما را از دسترفته خواهى يافت و خود را زيانكار! و خداوند بر بندگان ستم روا نمىدارد. من از تو به خدا شكايت و بر او تكيه مىكنم. هر مكرى خواهى بينديش و هر چه از دستت برمىآيد كوتاهى مكن. به خدا سوگند كه ياد ما را از خاطرهها نخواهى زدود و چراغ وحى ما را خاموش نخواهى كرد و به كنه كار ما پىنخواهى برد و از ننگ رفتار بدى كه با ما كردهاى نخواهى رست و از رسوايى آن رهايى نخواهى يافت. بدان كه راه تو جز فريب نيست و چند روزى بيش نخواهى پاييد و در آن روزى كه منادى ندا دهد: «نفرين خداوند بر ستمكاران» جمع تو پراكنده خواهد شد. سپاس خدايى را كه بر رفتار پيشينيان ما مهر سعادت و رحمت زد و كار آيندگان ما را با شهادت و بخشايش به پايان برد. از خداوند مىخواهم كه پاداش آنان را كامل گرداند، بر اجرشان بيفزايد و سر منزلشان را نيكو گرداند و پايان كار ما را شرافت قرار دهد كه او رحيم و دوست دارنده است. بس است ما را خداوند و او نيكو حمايتگر است، چه نيكوسرورى و چه نيكو يارى».
مقتل خوارزمي، جلد ۲، صفحه ۶۳