کد خبر: 500004
تاریخ انتشار: ۱۹ آذر ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
چيستي مفهوم روشنفكري و اصناف روشنفكران در ايران در گفتگوي «جوان» با دكتر حسين رزمجو
محمدرضا كائيني
استاد رزمجو از شاگردان مكتب استاد محمدتقي شريعتي و دوستان ديرين آيت‌الله خامنه‌اي و دكتر علي شريعتي در مشهد است كه كارنامه فرهنگي او بر اهل پ‍ويش و پ‍ژوهش پوشيده نيست. عمرش بلند باد.

بازخواني كارنامه جريان روشنفكري در ايران و اصناف و جريانات دروني آن، در طول صدواندي سالي كه از مشروطيت مي‌گذرد، هماره از دغدغه‌هاي نظري متفكران ايراني بوده است. هر چند كه اين سؤال تكراري به نظر مي‌رسد، اما براي آغاز گفت و شنود ما ضروري است، و آن اينكه از منظر شما و با اتكا به مباني موجود، روشنفكر و روشنفكري چه مفهومي دارد؟ 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. همانطور كه جنابعالي به درستي اشاره فرموديد بايد سخن خود را از معناي روشنفكر و روشنفكري از نظر لغوي آغاز ‌كنم. روشنفكر ترجمه انتلكتوئل است كه البته بار سياسي، معنوي و... خود را دارد. البته از نظر جامعه و در ذهنيت مردم چيزي كه لغتنامه دهخدا معرفي مي‌كند، نيست.
در واژه‌نامه دهخدا آمده است روشنفكر كسي است كه داراي انديشه و فكر روشن باشد، بدين معنا كه در امور عالم و جامعه خود با نظر باز و متجددگرايانه مي‌نگرد و نيز نوگراست.
بعضي واژه‌ها غير از معني تحت‌اللفظي‌شان بارهاي مختلفي را به دوش مي‌كشند. اين بارها به زادگاه واژه بستگي دارد كه در كجا و چه شرايطي به وجود آمده است. سابقه كلمه انتلكتوئل يا روشنفكر به اوايل دوره رنسانس و انقلاب صنعتي در اواخر قرن ۱۵ و اوايل قرن ۱۶ برمي‌گردد. رنسانس به معني احيا و تجديد زندگي و در واقع به معناي تجديد حيات علمي در قرون وسطي، در اروپاي تحت نفوذ كليسا و انگيريسيون (تفتيش عقايد) است كه در آن دانشمندان و محققين به‌خصوص عالمان علوم تجربي سوزانده مي‌شدند، از جمله گاليله كه موضوع چرخيدن زمين به دور خورشيد را مطرح كرد كه كليسا مي‌خواست او را بسوزاند و وادارش كرد كه از حرف خود برگردد. براي شرح بيشتر امثال اين وقايع مي‌توان به كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت مراجعه كرد. در برابر اين اعمال كليسا دانشمندان و روشنفكران اروپا موضع‌گيري مي‌كنند و آن را قابل تبعيت نمي‌شناسند و اصالت خرد و اصالت تفكر (Rationalism) و اومانيسم (اصالت انسان)را پيش مي‌كشند، انسان بدون خدا. اينها معتقدند انسان صاحب نيروهاي زيادي از جمله آن چيزي است كه تاكنون خدا مي‌انگاشته است، او اگر خرد خود را به كار بيندازد، نياز به خدا ندارد. 

در نتيجه اولين طبقه‌اي كه اصطلاحاً آزادانديش و طرفدار خرد و عقل بودند، روشنفكران بودند. همين جا و در ميانه بحث هم بايد يادآورشد كه در اسلام هم بزرگ‌ترين نعمتي كه خداوند به انسان داده، نعمت خرد تلقي شده است. حتي حديثي از پيامبر(ص) نقل شده است كه ما براي پيدا كردن راه زندگي و حل مشكلاتتان دو نعمت در اختيارتان گذاشته‌ايم: يكي حجت دروني و ديگري حجت بيروني. حجت دروني، عقل انسان و حجت بيروني انبيا(ع) هستند. 

به هرحال در پي فشارهاي كليسا در قرون وسطي، قشر مقاومي در برابر آن به وجود مي‌آيد كه آزادانديش‌اند، تحمل وضع موجود را ندارند و به دنبال ايجاد تحول در شيوه انديشيدن نخبگان و نهايتاً مردم هستند و در نتيجه، واژه انتلكتوئل و روشنفكر در اروپا در كشورهايي مثل ايتاليا، فرانسه، آلمان و انگلستان زاده مي‌شود و سپس به ساير كشورها سرايت مي‌كند. از آنجا كه نخستين واكنش روشنفكري در اروپا، موضع‌گيري عليه كليسا به عنوان مركز ديانت آنجاست، متأسفانه اين نگرش به ساير كشورهاي غيرمسيحي هم تعميم پيدا مي‌كند. روشنفكران اروپايي عليه دين تحريف شده و منحط كليسا قيام مي‌كنند، ولي بعد افراد غافل آن را به كليت اديان تعميم مي‌دهند و همين حالا هم در كشور ما روشنفكر به كسي اطلاق مي‌شود كه كم و بيش با ديانت موافق نيستند. 

و حتي رويكرد دين‌ستيزانه دارند... 

بله، حتي دين‌ستيزي نيز در رفتار ايشان ديده مي‌شود. بعد از مخالفت روشنفكران با ارباب كليسا، اروپا حقيقتاً دچار تحول مي‌شود و رنسانس در امور هنري و صنعتي و همه شئونات اجتماعي و اقتصادي به خودنمايي مي‌پردازد و اساساً اروپا در خط ترقي و تعالي مي‌افتد، مخصوصاً در علوم تجربي و هنرها و صنعت. فكر مي‌كنم اين سخن از محمد عبده باشد كه مي‌گويد: «اروپا از وقتي كه از دين برگشت، به همه چيز رسيد و ما مسلمان‌ها از زماني كه ديانتمان را از دست داديم، همه چيزمان را از دست داديم». 

كم وكيف ورود افكار و انگيزه‌هاي روشنفكرانه به ايران هم از فصول در خور مطالعه است. عمدتاً آن را به آغاز مشروطيت منسوب مي‌كنند، اما عده‌اي هم معتقدند كه ادامه و قوت گرفتن اين رويكرد ريشه در اعزام محصلين به خارج در دوره رضاخان دارد.
پس از رنسانس انقلاب‌هاي مختلفي در اروپا روي مي‌دهند، از جمله انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر شوروي و در نتيجه مراودات سياسي و اقتصادي بين اين كشورها با ايران هم پيش مي‌آيد. محصليني كه در دوره رضاخان به تقليد از آتاتورك به كشورهاي اروپايي اعزام مي‌شوند با افكار افرادي چون ولتر، روسو، منتسكيو، كانت، ديدرو و... آشنايي پيدا مي‌كنند. كتاب‌هايي در طرفداري از انديشه‌هاي اين افراد نوشته و به زبان‌هاي زنده دنيا ترجمه مي‌شوند، از جمله زبان فارسي. از اين گذشته مستشرقين اروپايي با اغراض مختلفي به ايران مي‌آيند ـ ‌البته من به همه آنها بدبين نيستم، عده‌اي از آنها واقعاً باستان‌شناس، ادب‌شناس و پژوهشگر هستند و حتي بعضي از آثار ارزشمند ما از قبيل شاهنامه به دست همين‌ها به زبان‌هاي اروپايي ترجمه مي‌شود‌ـ و در نتيجه طبقه تحصيلكرده ايراني از اين طرق با اين افكار آشنايي پيدا مي‌كنند و حتي نهضت مشروطه هم تحت تأثير همين افكار پديد مي‌آيد، يعني روشنفكراني در ايران پيدا مي‌شوند كه تاب مقاومت در برابر آن نظام ايستا را ندارند و به فكر مي‌افتند كه اصلاحاتي (Reform) را در كشور به وجود بياورند و مشروطه را جايگزين نظام استبدادي كنند. اغلب طرفداران مشروطه هم تحت تأثير همين طرفداران اروپا هستند. 

و به همين دليل هم اولين نزاع شناخته شده تاريخ مشروطه بين دوگانه مشروطه‌خواه و مشروعه خواه ايجاد مي‌شود... 

اساساً نزاعي كه بين مرحوم شيخ فضل‌الله نوري و مجلسيان آن روز پيش آمد، از همين فكر وارداتي سرچشمه مي‌گيرد. درد شيخ‌ فضل‌الله نوري كه او را به عنوان خائن به مملكت شهيد كردند، درك نشد. اختلاف بين شيخ فضل‌الله نوري و مجلسيان غربزده در اين بود كه: اينكه عده‌اي بنشينند و تمامي شئون زندگي مردم را بر اساس رأي شخصي خود تعيين كنند، مطابق رضاي خداوند نيست و بايد به قرآن و وحي مراجعه كرد. او را متهم كردند كه مخالف آزادي و اراده مردم و طرفدار استبداد است و بعد هم به آن طرز غم‌انگيز اعدامش كردند. در آن دوره اكثر مجلسيان ما طرفدار اصالت رأي بودند و متدين نبودند. اين مجلس فرمايشي به دوره رضاخان رسيد. 

اين نكته هم از نكات محل مناقشه است كه اگر به زعم روشنفكران سكولار مشروطيت براساس مباني ليبرال دموكراسي نضج گرفته و امتداد يافته، چگونه به ديكتاتوري رضاخاني منتهي مي‌شود؟ 

رضاخان كه ماهيتش معلوم بود. او و آتاتورك دو مهره غرب بودند تا به وسيله آنها دين‌زدايي كند. تاريخ خيانت‌هاي رضاخان به اين كشور و مردم مفصل است و حاصل آن جريان فكري، امثال تقي‌زاده‌ها بودند كه اعتقاد داشتند اگر بخواهيم ترقي كنيم و سعادتمند شويم بايد از فرق سر تا نوك پا فرنگي شويم و در همين مسير هم پيش مي‌رفتند. حداقل نسلي از قبيل بنده كه هم شاهد قبل از انقلاب و بعد از انقلاب بوده‌ايم، به اين مسائل برخورد كرده‌ايم. 

اصناف روشنفكران در آن دوره هم در خور تأمل هستند. شما اين جماعت را در آن مقطع به چند بخش تقسيم مي‌كنيد؟ 

روشنفكران زمان رضاخان چند دسته بودند؛ روشنفكران لائيك و بي‌دين كه عده‌اي از آنها چپ‌گراها (كمونيست‌ها، حزب توده) و تحت تأثير مكتب ماركسيسم‌ـ‌لنينيسم و تابع مسكو بودند. دسته دوم روشنفكران سكولار و قائل به جدايي دين از سياست و معتقد بودند كه بايد جامعه را از قيد ديانت خارج كرد. دسته سوم روشنفكران باستان‌گرا كه ارتباط زيادي با ديانت نداشتند و مي‌خواستند افتخارات تاريخي را جايگزين مسائل مذهبي كنند كه نمونه يا رهاورد مشخص‌اش همان حجاب‌برداري رضاخان و فسادهاي متعدد خاندان پهلوي است، در دوره پهلوي دوم قضاياي جشن ۲۵۰۰ ساله و تبديل تقويم هجري شمسي به تاريخ شاهنشاهي و امثالهم پيش آمد و براي اينكه احساسات ملي مردم ناآشنا را تحريك كنند و براي خودشان وجهه‌اي كسب كنند، حتي بزرگداشت فردوسي را هم برگزار كردند؛ در سال ۱۳۱۳ هزاره او را برپا و مستشرقين فراواني را از اروپا دعوت كردند و آرامگاه فردوسي در آن سال افتتاح شد. 

دوره رضاخان ازجنبه همكاري صميمانه روشنفكران مدعي آزاديخواهي بايك حكومت توتاليتر هم شايان تأمل است. آيا اين مقطع نمي‌تواند به مثابه آئينه‌اي براي صداقت آزمايي جريان روشنفكري مورد توجه قرارگيرد؟ 

همينطور است. با روي كار آمدن رضاخان و فرا رسيدن حكومت استبدادي و دين‌ستيز او- كه از اسفندماه سال ۱۳۰۴ تا شهريور ۱۳۲۰ شمسي به طول انجاميد - و با توجه به افكار تجددخواهانه اين حاكم برآمده از سياست استعمارگر انگلستان كه ظاهراً به نوسازي و مدرنيزه كردن ايران و تقليد اقدامات غرب‌گرايانه همتاي خود كمال آتاتورك در تركيه اهتمامي خاص داشت و براي رسيدن به اين مقصود، سياست خود را بر تضعيف روحانيت و حوزه‌هاي علميه و تعطيل كردن مجالس عزاداري حضرت امام حسين(ع) و كشف حجاب پايه‌گذاري كرد و در مقابل به احياي مفاخر ملي و بزرگداشت پادشاهان ايران باستان دست مي‌يازيد كه مظاهر آنها را مي‌توان در اجراي برنامه‌هايي چون تجليل از ايران‌دوستي فردوسي و برگزاري هزاره تولد او در سال ۱۳۱۳ شمسي و ساختن آرامگاه مجللي براي وي در شهر طوس دانست و به علاوه زمينه‌اي كه توسط ايادي رژيم براي انجام پژوهش‌هايي درباره تاريخ، فرهنگ و زبان‌هاي ايران باستان فراهم مي‌شود، راه را براي تحقيقات مغرضانه ايران‌شناساني چون تئودور نولدكه آلماني هموار مي‌كند كه اثر معروف خود را به نام «حماسه ملي ايران» به زبان آلماني مدون كرده است. كتابي كه بزرگ علوي ـ‌كه چپ‌گرا بود‌ـ آن را به فارسي برگرداند. آن هم تحقيقي كه ضمن آن با طرح پرسش‌هايي واهي و بي‌ربط تخم شك را درباره مسلمان بودن حكيم فرزانه طوس، آن شاعر شيعي پرشور و ارادتمند به خاندان عصمت را در اذهان پاشيده و اظهار داشته است: بايد پرسيد كسي كه پرستش ايران باستان در تن و جان او ريشه دوانده است، كسي كه دشمن عرب است و با ملايمت درباره مذاهب ديگر قضاوت مي‌كند، كسي كه دست بالا مسلماني بيش نيست، چطور شده است كه نسبت به داماد پيامبر(ص)، علي(ع) آن ارادت و اخلاصي را ابراز مي‌دارد كه تدريجاً در ميان بعضي از پيروانش تا درجه پرستش رسيده است؟! ببينيد اين مستشرق چه تخم فاسدي را مي‌كاود؟ هنوزهم بعضي‌ها تحت تأثير اين سخنان هستند. روشنفكران باستان‌گرايي كه الان در خارج كشور هستند، به اين مطالب استناد مي‌كنند كه من در آثارم در بحث ديانت فردوسي به آنان پاسخ داده‌ام. با اين همه همانطوركه اشاره فرموديد، هنوز آثار و رسوبات اين انديشه منحط در ذهن و زبان برخي متظاهران به فضل خودنمايي مي‌كند. 

بله، توجه داريد كه دشمن چه مي‌كند و روشنفكران لائيك تا كجا پيش مي‌روند و شگفت است كه پس از قريب ۱۰۰ سال هنوز هم پاسخي سزاوار به سخنان امثال نولدكه داده نشده است. طرفه آنكه مترجم كتاب نيز كه خود چپ‌گراست، با افزودن حواشي و پاورقي‌هايي بر اين كتاب، بعد ضد اسلامي و ضد ديني كتاب نولدكه را كامل كرده است! تمام تلاش نولدكه اين است كه شاهنامه را كم‌ارزش‌تر از كتاب‌هاي هومر، فردوسي را غيرمسلمان و ايرانيان را مردماني مبالغه‌گو و متكبر معرفي كند. 

وضعيت بقاياي روشنفكران باستان‌گراي دوره پهلوي در ايران را چگونه مي‌بينيد؟ 

بقاياي روشنفكري باستان‌گراي دوران پهلوي، هنوز در خارج از كشور و نيز در ايران هستند. آنهايي كه در ايرا‌ن‌اند، چندان جرئت ندارند افكار خود را آفتابي كنند، ولي از بعضي از ماهواره‌ها مي‌شنويم كه هنوز كساني دلباخته ايران باستان هستند و گاهي حتي رضا پهلوي را هم در اين تلويزيون‌ها مي‌بينيم كه به رغم صغرسن دردوره پادشاهي پدرش، براي گذشته‌ها آه مي‌كشد! اشتباه فاحش همه آنها به پيروان پايه‌گذاران نهضت روشنفكري اروپا برمي‌گردد. 

آنها حق داشتند در برابر كليسا واكنش نشان بدهند، زيرا در برابر يك دين منحط به پا خاستند و چون دين منحط كليسا را طرد كردند، به همه جا رسيدند، اما ما مسلمانان، البته به اختلاف، چون ديانت كامل اسلام را ترك يا به آن بي‌اعتنايي كرديم، همه چيزمان را از دست داديم. اين روشنفكران قياس مع‌الفارق مي‌كنند، يعني به خودشان حق مي‌دهند و يك دليل آبكي هم در دستشان هست و آن اينكه ايران توسط عرب فتح شد. حساب عرب را به حساب اسلام گذاشتن و اين دو را از هم تمييز ندادن، جهل يا غرض محض است. يكي از روشنفكران دوره رضاخان، ملك‌الشعراي بهار است كه به او لقب بامسماي «استاد سخن» را داده‌اند، بنده هر چند از لحاظ شعري و ادبي به او ارادت دارم، اما متأسفانه «آنچه شيران را كند روبه مزاج/ احتياج است، احتياج است، احتياج». ملك‌الشعراي بهار در ابتداي امر نماينده مردم خراسان، صد در صد مردمي و همراه مرحوم مدرس بود، اما دو بار كه به زندان افتاد، مبارزه را وانهاد. در زندان‌هاي سياسي آن دوره، به ‌قدري شكنجه و فشار وجود داشت كه اغلب دست از مبارزه مي‌كشيدند و به قول موسوليني كه قبل از پيوستن به حزب نازي، از جمله مبارزين بود و چندين بار به زندان رفت، مرد كسي است كه براي بار دوم به زندان برود و دست از مسلك و مرام خودش نكشد! ملك‌الشعراي بهار هم دو چهره دارد؛ يك چهره مردمي قبل از زندان و يكي چهره بندگي بعد از زندان، اما او برخلاف تمام روشنفكران باستان‌گراي زمان رضاخان درباره عرب و اسلام مي‌گويد: «گرچه عرب زد چو حرامي به ما/ داد يكي دين گرامي به ما/ گرچه ز جور خلفا سوختيم/ ز آل علي معرفت آموختيم». واقعيت همين است، ولي اين جوجه روشنفكرها، اين روشنفكران باستان‌گراي ضد دين، يا اين مطلب را تشخيص نمي‌دهند يا خودشان را به نفهمي مي‌زنند. پس حساب عرب و حساب اسلام جداست و ايرانيان واقعاً با لشكريان اسلام نجنگيدند، بلكه از علاقه‌اي كه به توحيد اسلامي و پيامبر اسلام(ص) داشتند، درها را به روي لشكريان به ظاهر دشمن باز كردند. تمدن طلايي اسلام در قرن‌هاي ششم و هفتم را ايراني‌ها به وجود آوردند. اغلب مشهورترين محدثين، متكلمين و فلاسفه و شعراي اسلامي ايراني هستند و ايراني‌ها به دليل ارادتي كه به پيامبر(ص) و دين اسلام دارند، همه چيزشان را براي تقويت و تداوم اين دين فدا كردند. 

نفي كاركرد فرهنگي اسلام در ايران مستلزم نفي ۱۴۰۰ سال از تاريخ اين كشور است. آيا مي‌شود ۱۴۰۰ سال را كند و دور انداخت و به دوران باستان بازگشت؟ هيچ انساني عاقلي چنين فكري نمي‌كند. سخن اينجاست كه آيا اينها واقعاً حربه تبليغاتي به دست گرفته‌اند يا آن‌قدر خردستيزند كه به چنين چيزي باور دارند؟ 

شايد هر دو باشد كه باز به جهالت برمي‌گردد. من منكر اينكه ايران قبل از اسلام از ابرقدرت‌هاي دنيا بود نمي‌شوم. اين جربزه و لياقت ايراني را مي‌رساند، اما اگر ايرانيان قبل از اسلام را با ايرانيان پس از اسلام مقايسه كنيم، ملاحظه خواهيم كرد كه اسلام، اين كشور مستعد را ترقي بسياري داد.
عظمت اسلام مديون پژوهش‌هايي است كه دانشمندان ايراني انجام داده‌اند، اما اين انگيزه قبل از اسلام نبود. ايراني قبل از اسلام هم كارهايي كرده است، ولي ابداً با افتخارات ايرانيان ـ ‌به‌خصوص در زمينه‌هاي علمي‌ـ پس از اسلام قابل مقايسه نيست و اينها يا واقعاً نمي‌دانند يا مي‌دانند و حربه تبليغاتي آنهاست كه از اين طريق مي‌خواهند به اهداف خاصي برسند كه بحث مفصل است. پس از كودتاي ۲۸ مرداد، بزرگ‌نمايي مليت و برتر نشان دادن تاريخ كهنسال ايران به منظور تضعيف اسلام و مفاخر آن، وجهه همت محمدرضا پهلوي و اربابانش قرار گرفت، راه رضاخان با قوت بيشتري ادامه يافت و او پس از انجام انقلاب سفيد، براي جلب اذهان عمومي و در اصل براي تحكيم پايه‌هاي سلطنت خود به برگزاري جشن‌هاي بي‌ثمر و پر هزينه و آكنده از زرق و برق ۲۵۰۰ ساله ايران در سال ۱۳۵۰ هجري شمسي و تغيير تقويم هجري به شاهنشاهي دست مي‌يازد. اينگونه حركت‌هاي به ظاهر ملي با تبليغات وسيع رسانه‌ها و روزنامه‌هاي مزدور وقت در داخل و خارج از كشور همراه هستند و عده‌اي از شاعران متملق فرصت‌طلب را برمي‌انگيزد تا با سرودن اشعاري، مهر تأييد بر اعمال آريامهري او زنند و زمينه را براي گرايش به ايران كهن و بازگشت نظام شاهنشاهي فراهم سازند. 

در تقسيم‌بندي روشنفكران دوره رضاخان بايد به عده‌اي كه مي‌خواستند از غرب تبعيت كنند و تحت تأثير مدرنيسم و هجوم فرهنگي غرب بودند اشاره كنيم، اينها جزو پياده نظام اين اقدامات رژيم پهلوي بودند.
درباره بايسته‌هاي روشنفكري مثبت و تفكيكي كه در چهار دهه گذشته توسط عده‌اي بين روحانيون و روشنفكران مطرح شده است، چه ديدگاهي داريد؟
 

بنده در برخي آثارم دراين‌باره به تفصيل سخن گفته‌ام. در اين مجال فقط به ذكريك مثال از آثار مرحوم دكترعلي شريعتي اكتفا مي‌كنم. من ضمن اينكه دكتر شريعتي را بري از نقد نمي‌دانم و لغزش و خطا در آثارش هست و خود بنده هم نقدهايي بر آثار وي دارم، اما تأكيد مي‌كنم كه جزو روشنفكران حقيقي و دلسوز بود. خود او در جاي جاي آثار مفصلش، روشنفكر واقعي را اينگونه توصيف مي‌كند: «روشنفكر غير از فيلسوف، عالم، اديب و هنرمند است، در عين حال كه غالباً يكي از اينها هم هست. به قول شاندل روشنفكري يك نوع پيامبري است و پس از خاتميت روشنفكرانند كه راه انبيا را در تاريخ ادامه مي‌دهند. روشنفكر انسان آگاهي است كه بر قوم خويش مبعوث است تا مردم را به سوي آگاهي و آزادي و كمال انساني هدايت كند و در نجات از شرك و ظلم آنان را ياري دهد. اين است كه شاخصه ذاتي روشنفكر، اجتماعي بودن، در كنار و در ميان مردم بودن و در برابر سرنوشت يك ملت اسير يا يك طبقه محكوم، خود را متعهد احساس كردن است». 

وي در تكميل اين بحث مي‌افزايد: «در نتيجه روشنفكران راستيني هستند كه به خودآگاهي رسيده‌اند و در چنين شرايطي مسئوليت پيامبرانه‌اي را در خويش و زمانه احساس مي‌كنند. همين پيامبران در ميان قوم خود غريب نخواهند ماند و نداي دعوتشان در برابر اين گوساله طلايي و صنعت و هنر سامري اين قرن كه ملت‌ها را بازيچه خويش كرده است، به گوش كسي خواهد رسيد؟» 

من فكر مي‌كنم مصاديقي از روشنفكران حقيقي كه به تعبيرمرحوم جلال آل‌احمد خدمت روشنفكرانه كرده‌اند، شخصيت‌هايي چون مرحوم سيدجمال‌الدين اسدآبادي، مرحوم شيخ فضل‌الله نوري، مرحوم مدرس، مرحوم دكتر مصدق كه او هم راه مدرس را طي مي‌كرد، مرحوم طالقاني، مرحوم استاد محمدتقي شريعتي، دكتر شريعتي، مرحوم مطهري، مرحوم دكتر بهشتي و... هستند كه حجت زمان ما بر روشنفكران بوده‌اند و من افتخار مي‌كنم كه به‌طور مستقيم و غيرمستقيم از اين شخصيت‌ها استفاده كردم يا در موردشان مقاله نوشتم و درباره‌شان تحقيق كردم، به‌خصوص اين پدر و فرزند، ‌استاد محمدتقي شريعتي كه از محضر پرفيض ايشان از دوره دبيرستان تا پايان عمر پربركتشان بهره‌ها بردم و از افتخارات ديگر بنده است كه با فرزند برومند او كه در زمره روشنفكران حقيقي است، همكلاس بودم و پس از فوت او هم، چهار كتاب در تجليل از او نوشته‌ام. 

اگر همه تحصيلكرده‌ها روشنفكران حقيقي بودند، دنياي ما بهشت برين بود، اختلافات از بين مي‌رفت و بندگان خدا نعمات او را شكر مي‌كردند و بندگان شكرگزاري بودند، ولي متأسفانه روز به روز بدتر است تا مهدي موعود(عج) بيايد، زيرا جهان پر از ظلم و جور و فسق و فساد شده است. ان‌شاءالله بيايد و با دم مسيحايي خود جهان را از آلودگي‌ها پاك كند. همه چيز اين دنيا رو به زوال است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار