
اين گفت وگو برمحور چيستي ارزشهاي اسلامي و نسبت آن با انقلاب اسلامي و امكان تفاهم مسلمانان با غرب امروز دور ميزند. در سالروز رحلت آن عالم فرزانه متن اين مصاحبه به خوانندگان فرهيخته «جوان» تقديم ميشود.
از آنجايي كه ميدانم شما با تفكرات و انديشمندان غرب آشنا هستيد و با آنها بحث و گفتوگوهاي علمي و فلسفي داريد، در اين باره از شما سؤالاتي دارم. سؤال اول اينكه در بين تفكر غرب و تفكر اسلام مطالبي نزديك به هم هستند و مطالبي ديگر كه اصلاً با هم هماهنگ نميشود. نظر شما بالاخص راجع به مطالبي كه نزديك به هم هستند، چيست؟
عموماً بين شرقيها، غربيها، مسلمانان، مسيحيت و يهود مشتركات بسيار مهمي وجود دارد. وقتي از دو اقليم بحث ميكنيم، روبهروي غرب بايد شرق را قرار بدهيم. اگر از مسيحيت صحبت ميكنيم، در مقابل آن مسلمانها را ميآوريم. آن تقابل علميتر و اين تقابل صحيحتر است، ولي چون سؤال شما بين تفكر غرب و تفكر اسلام يا متفكران اسلامي مطرح شده است، ما نيز اينطور ميگوييم. بين كشورهاي اسلامي و مغرب زمين نقاط مشترك و در موارد زيادي همچون فلسفه، دين و عقول انساني وجود دارد. اشتراكاتمان از نظر فلسفي از آنجا ناشي شده است كه جهان در مقابل چشمان و ديدگاه ما همانگونه مطرح است كه براي غربيها مطرح است و دليل آنكه فلسفه اسلامي به فلسفه غرب منتقل شده همين است. انتقال تفكرات ابنرشد، ابنسينا، بعدها ابنخلدون، مولوي و امثال آنان و ديگر فلاسفه گواه بر اين ادعاست كه هر دو طرف نيز به اين جهانبينيها با دقت نگريستهاند.
يعني از طرف شرق شخصيتها و معلومات فراواني مانند تفكرات شخصيتهايي كه گفتم به غرب ميرود. همينطور از غرب و ويكتورهوگو با كتاب بينوايان به شرق آمد و مطرح شد. همينطور در ادبيات ميبينيم منطقالطير عطار مكرراً در غرب ترجمه ميشود. اگر نسبت به مفاهيم منطقالطير از نظر عرفاني و ادبي در غرب پذيرش وجود نداشت اين ترجمههاي مكرر لازم نبود. آن هم نه يك بار و نه دو بار، بلكه تا آنجا كه شنيدهام منطقالطير عطار ۱۲ بار ترجمه شده است. يا شخصيتي مثل مولانا كه افرادي مثل نيكلسون و وينفلد و هگل وقتي متوجه مفاهيم انساني مثنوي ميشوند، غير از تعظيم و پذيرش بازتاب ديگري نشان نميدهند و همينطور از آن طرف وقتي ادبيات لامارتين، ويكتور هوگو و بالزاك به اين طرف آمده مورد قبول و توجه واقع شدهاند.
و اما در مورد فرهنگ، پيرو تحقيقاتمان راجع به فرهنگ و بررسي ۲۴ دائرهالمعارف (غربي و شرقي)، مطالب مشترك بسيار زيادي را در آنها مشاهده كردهايم. مثلاً به ثمر رساندن و بالفعل كردن استعدادها، تكامل و هنر بهرهبرداري از مذاهب. بهطور كلي اين معنا كه فرهنگ يك جوهره تكامل انساني است در تمام اين دائرهالمعارفها وجود دارد. طبق دائره المعارف امروزي (غربي و شرقي)، ما با غربيها از جهت فرهنگ اشتراكها و اتحادهاي جالب توجهي داريم. نه تاكتيكي، بلكه حقيقي و ميتوانيم از اين اتحادها خوب استفاده كنيم. از نظر ديني ما مسلمانها و مسيحيت و يهود غرب يك پدربزرگ داريم كه همه اولاد آن پدربزرگيم يعني از ابراهيم خليل هستيم. ادعاي ابراهيمي بودن داريم و ادعاي همه شرقيها و غربيها اين است كه ابراهيمي هستيم و از اين طريق ميتوان به متن يك دين فطري رسيد.
از نظر حقوق، وجود تنوع علمها، سرزمينها، نژادها و تا حدودي تنوع فرهنگها باعث شده است كه حقوق مدني و جزايي در كشورهاي غربي و اسلامي با هم تفاوت داشته باشند. تا اينجا مشتركات را بحث كرديم و اما اختلافات در چه مسائلي است؟ از ديدگاه صاحبنظران قدري اختلاف در همه اين مقولهها و عناصري كه صحبت شد طبيعي است و هيچ اشكالي ندارد. آيا در مغرب زمين فلسفه قرون وسطي با فلسفه قرنهاي خير غرب فرق ندارد؟ آيا در قرون وسطي فلسفهها با هم فرق نداشت؟ در قرنهاي اخير آيا فلسفه هگل دقيقاً مثل فلسفه كانت است؟ دكارت عين وايتهد است؟ يا راسل مثل كارناپ فكر ميكند؟ خير، مسلماً تفاوت وجود دارد و خيلي هم طبيعي است. به دليل آنكه بشر در خاصيتهاي محيطي، طرز تعليم و تربيتها و طرز تفكرات متفاوت است، بنابراين برداشتها با نظر به جهانشناسي و علوم انساني وي نيز متفاوت خواهد بود كه اين تفاوتها تا جايي عادي است كه به تضادهاي تعبدي و كشنده منجر نشود.
همانطور كه فقها و حقوقدانهاي كشورهاي اسلامي با هم مختلفند، سيستمهاي مختلفي هم در غرب داريم. مثلاً راجع به حقوق، عدهاي طرفدار حقوق طبيعياند و عدهاي ديگر طرفدار حقوق وضعي. اگر اين تفاوتها در مسائل غيرعلمي دخالت نكند اشكالي ندارد. يعني همانگونه كه براي غربيها اشكال ندارد، براي مسلمانها و كشورهاي اسلامي نيز اشكال نخواهد داشت. در همه امور چه فرهنگ، چه حقوق و چه در ادبيات همينطور است. مثلاً ما در ادبيات، رئاليسم، سوررئاليسم، ايدهآليسم، امپرسيونيسم و. . . داريم. اين تنوعات در بقيه شاخهها هم هست، اما مطلب مهم اين است كه تنوعها در بشر باعث ايجاد رقابت سازنده شود، نه تضاد كشنده. سودجويي (يتيليتاريانيسم) و در پي احراز مقام بودن هميشه براي بشر مضر است. براي برخورداري از فرهنگ، دين و ادبيات مشترك انساني بهطور قطع بايد از اين نفيگرايي، يتيليتاريانيسم و هدونيسمها صرفنظر كرد، زيرا ما بايد به مشتركات بيشتري برسيم و اين جاي ترديد نيست، چون مسائل از نوعي است كه راهحل و چاره دارند و ما در پيشگاه خداوند و در مقابل تاريخ معذوريت نداريم. اختلافاتي همچون نژادگرايي، سودگرايي و خودخواهي است كه بشر و تاريخش را تباه كرده است، وگرنه انسان با انسان از آن جهت كه واقعاً انسانند ميتوانند در همه شئون با هم حركت كنند و اين نظر من است. يك دليل خيلي مهم در اين زمينه عرض ميكنم. تا قرون ۶ و ۷ روابط زيادي بين مسلمانان و مسيحيها را شاهديم چه در بيمارستانها، چه در دانشكدهها و آزمايشگاهها و ساير مراكز علمي. اينها با هم همكاري ميكردند، پيش آنها درس ميخواندند و آنها پيش اينها درس ميخواندند و كلاً اشتراك مساعي زيادي داشتند. اگر در تمدن اسلامي دقت كنيم، ميبينيم تمدن اسلامي از آنان به عنوان انسانهاي مفيد طوري استقبال كرده كه اين اشتراك به وجود آمده است.
با پيروزي انقلاب اسلامي در ايران، حركت براي بازگشت به ارزشهاي اصيل و واقعي اسلام شروع شده است، در اين مورد نظرتان چيست؟
آنچه مسلم است اين است كه ارزشهاي اسلامي كه در ايران بروز كرد مطلق نبودهاند. يعني عوامل و انگيزههايي وجود دارد كه اين ارزشها در زمان خود پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) هم بهطور دقيق و صد در صد كامل و آنطور كه متن ايدئولوژي اقتضا ميكند پياده نميشدند. من گمان نميكنم كه چنين ادعايي هم شده باشد كه همه ارزشهاي اسلامي محقق شده است، ولي كوشش بر اين بوده است كه اين مسئله به جريان بيفتد و به ارزشهاي اسلامي برگشتي صورت بگيرد. ارزشهاي آن اسلامي كه بتواند زندگي با مشتركات جهاني را به همراه داشته باشد، چون ممكن است اسلام را طوري معنا كرد كه مثلاً با زور و قهر كاري را پيش ميبرد. در صورتي كه عمده نظريههاي اسلام به عنوان فرهنگي مطرح شده است.
اصلاً منظور از ارزشهاي اسلامي چيست؟
اول يك مسئله را مطرح ميكنم كه به نظر من خيلي مهم است. تمام انقلابهايي كه در طول تاريخ رخ دادهاند ـاعم از انقلاب سياسي، علمي، تكنولوژي، اخلاقي و دينيـ قطعاً به خاطر علتهايي بودهاند. يعني اين انقلابها از قانون عليت سرچشمه ميگيرند و غالباً آن علتها رو به واقعيتها هستند. مثلاً انقلاب علمي بعد از رنسانس كه انقلاب بسيار مهم، مفيد و سودمندي در مغرب زمين به شمار ميرود. حال فرض بفرماييد اگر عدهاي از كشورها ادعا ميكردند كه آن انقلاب يك مسئله تصادفي بود، حرفشان درست است؟ خير، مسلماً آن انقلاب تصادفي نبود، چون علت داشت. صنعتي شدن غرب بعد از رنسانس بسيار سودمند بوده، همچنين انقلابهاي ادبي در دورانهاي اخير كه اگر با توجه به هدفها و علتهاي واقعياش باشند، باعث جهشهايي براي بشر خواهند شد. همانگونه كه شرق از نهضت رنسانس غرب ميتواند استفاده كند و همانطور كه مسلمانان ميتوانند از انقلاب صنعتي بهره بگيرند، ميتوان از انقلابهاي مذهبي نيز استفاده كرد. آنها هم نظرشان واقعاً انسان است و قصد سودجويي و مقامطلبي ندارند، زيرا اين موارد اصلاً ضد مذهبند. اگر قصد مذاهبي كه در طول تاريخ باعث تحولات شدهاند برتريجويي بود كه انقلابي بر پا نميشد، چون خود برتريجويي ضد مذهب و كفر است. رنسانس ميخواست يك فرهنگ جديد ايجاد كند و نه سلطهگري را و به همين دليل است كه براي بشريت مفيد بود. با توجه به اين مطالب آنچه كه در تحولات و انقلابها مهم است، علتهاست و با توجه به علتها اين تحولات مفيد و سودمند واقع ميشوند.
منظور شما از ارزشهاي فرهنگيـاسلامي و كلاً ارزشهاي اسلامي چيست؟ بهطور كلي ارزشهاي اسلامي كه امروزه در ايران مطرحند، در غرب، ضد غربي تلقي ميشوند. آيا منظور شما از ارزشهاي اسلامي همينهاست كه بعد از پيروزي نهضت اسلامي قدرت را به دست گرفته و قويتر هم شدهاند يا ارزشهاي ديگري است؟ ارزشهاي فرهنگي كه به سود بشريت نيز هستند، به نظر شما كدامند؟
سؤال خوبي است. همانطور كه از جوابهاي قبلي معلوم شد ارزشها سه نوعند: يكسري ارزشهاي واقعي كه مربوط به همه انسانهاست و نبايد گذاشت آن ارزشها از بين برود. چه ارزشهاي اسلامي و چه يهودي يا مسيحي. پاسخ اينكه «من كيستم؟ از كجا آمدهام؟ به كجا ميروم؟ و براي چه آمدهام؟» اين سؤالات مفاهيمي است كه واقعاً در متن اسلام است و هر كس بخواهد وارد حركت اسلامي شود بايد به اين سؤالات جواب بدهد، زيرا فلسفه زندگي انسانهاست. ارزشهاي بعدي ارزشهاي اخلاقي است كه ارزشهاي بسيار والايي است و اسلام روي آنها تأكيد حياتي دارد. اين ارزشها نيز مثل فرهنگ و حقوق و. . . ارزشهاي جهاني هستند. قسم سوم، ارزشهاي خاص اسلامي است. مثلاً فرض بفرماييد خانواده در اسلام طوري معنا و تفسير ميشود كه مرد و زن از نظر حقوقي «جايگاه معيني» مييابند، در عين حالي كه از نظر ارزش انساني زن و مرد ابداً با هم فرق ندارند (البته اين به عنوان تنها يك ارزش نيست بلكه حكم است). اسلام براي متلاشي نشدن خانواده كوشش ميكند كه خانمها در بقا و نگهداري خانواده بيشتر دخالت كنند، چون در اسلام خانواده عنصر بنيادي و اصيل محسوب ميشود و اگر براي تشكيل خانواده يك سيستم خاصي حاكم نباشد، نه مرد مسئوليت خواهد پذيرفت و نه زن. اين زمان است كه بچههايي كه از اين خانوادهها بيرون ميآيند افرادي بيعاطفه ميشوند، به همين دليل اسلام به اين ارزشها خيلي اهميت ميدهد.
مطلب ديگر كه در تمام اديان مخصوصاً اسلام بدان تأكيد شده است، اينكه دنيا را به عنوان آخرين منزلگه نميشناسد و دنيا و زندگي دنيوي را گذرگاه به حساب ميآورد. ما در اينجا آزمايش ميشويم، استعدادهايمان را ميپرورانيم، تعقل و احساساتمان را به كار مياندازيم تا در اين زندگي دنيوي با يك نظام معقول قابل تفسير كه من اصطلاح «حيات معقول» به آن ميدهم، رو به ابديت حركت كنيم و مخصوصاً رو به ابديت بودنش خيلي مهم است، زيرا اگر ما ابديت را نپذيريم، معماي زندگي قابل حل نيست و فقط اين مفهوم است كه مسئله معاد را حل ميكند. بنابراين اگر يكسري از احكام اسلام و اديان ديگر فراتر از اومانيسم حركت ميكنند علتش در همين است (فوق اومانيسم، نه زير اومانيسم).
شما سه دسته ارزشهاي جهانبيني اخلاقي و اسلامي را مطرح كرديد كه دسته سوم تنها مربوط به مسلمانان ميشود. در مقابل اين ارزشها جهانبيني غرب چه ميگويد و تفاوت در كجاست؟
در مقابل ارزشهاي اسلامي نظراتي را از غرب ميبينيم كه اكثراً دقيق نيستند. اطلاعات آنها عمدتاً ناشي از كتب و اشخاصي است كه ما آنها را قبول نداريم، چون ميبينيم عميق فكر نكردهاند. به فرض ارزش حج در اسلام به عنوان يك «عبادت» مطرح است، درحالي كه آنها گمان ميكنند حج يك اخلاق تابو است (البته تعداد زيادي از آنها و نه همه آنها) و متوجه نميشوند كه فلسفه و ارزش حج يكي از بالاترين ارزشهاي انساني است، هر چند ظاهراً مختص به اسلام است. در حج انسان از قيود تعلقات، خودخواهيها، خودكامگيها و مادهپرستيها رها ميشود و چند روزي با خويشتن به سر ميبرد و روياروي خويشتن قرار ميگيرد و چه فلسفهاي بالاتر از اينكه انسان حداقل چند روزي در عمرش را با خويشتن به سر برد. اين يك نمونه از ارزشهاي اسلامي است كه فلسفه بزرگي دارد. ما هر ساله اين كار را انجام ميدهيم، ولي بعضي غربيها آن را به «اخلاق تابو» نسبت ميدهند. مثلاً در مسئله قصاص، غربيها ميگويند چرا به خاطر كشته شدن يك فرد، فرد ديگري بايد كشته شود؟ مثلاً ميتوان او را به زندان كيفر داد و تعليم و تربيتش كرد و قصاص را به عنوان يك ارزش غلط كنار ميگذارند. البته تمام غربيها قصاص را غلط نميدانند و عدهاي هم هستند كه از آن حمايت ميكنند. راجع به قصاص مطالبي داريم كه بايد توجه شود. اگر قتل عمدي صورت بگيرد مشروط بر اينكه قاتل آن كوچكترين اضطراب، اجبار و اضطرار و كمترين اختلال رواني در آن قتل نداشته باشد، مسئله قصاص مطرح ميشود، چون اگر كمترين اختلال رواني در كار باشد، قصاص نيست و به مسائل ديگر مربوط ميشود و اگر شخص قاتل به تمام معنا اين كار را انجام بدهد، بايد يكي از سه كار صورت بگيرد: قصاص، ديه يا عفو صاحبان خون. توجه بفرماييد كه تنها منحصر به راه قصاص نيست و با كشته شدن يك فرد، تنها راه، كشتن قاتل نيست، بلكه ميتوانيم يكي از اين سه راه را انجام بدهيم. اگر جامعه تربيت ديني داشته باشد و رو به عفو و لطف و كرم برود، گفته ميشود ما قاتل را بخشيديم يا اينكه به ديه مالي قناعت ميكنيم. به عنوان مفهوم قصاص به اين نكته توجه بفرماييد كه در مسئله اصالت حيات و ارزش حقيقي و عالي آن، هيچ حكمي مانند قصاص مؤثر نيست و معنايش اين است كه اي مردم! اهميت حيات تا اندازهاي است كه اگر شما جسارت كرديد و يك انسان را بدون دليل كشتيد و حيات انساني را از بين برديد، حيات شما هم در معرض خطر است و حيات قيمت پيدا ميكند و نيهيليستي بر دنيا حاكم نميشود. امروز نيهيليستي و پوچگرايي در دنيا غوغا ميكند و هيچ در اين فكر نيستند كه ارزش حيات جزو بالاترين ارزشهاست و غربيها به اين نكته توجه ندارند.
درباره اينكه ميفرماييد ارزشهاي اسلامي بالاتر از اومانيسم است، توضيح بدهيد.
اسلام به انسانها ميگويد ارزش حيات به حدي است كه اگر به حيات كسي دستدرازي شد، به حيات شما دستدرازي خواهد شد، آن هم نه منحصر در يك حالت، در سه حالت كه يكي از آنها به خطر افتادن حيات شماست و اين خود بالاترين ارزش است. به وسيله همين ارزشهاست كه ميتوان جلوي نيهيليسم را گرفت. درحالي كه غرب گمان ميكند اين مسئله يك مسئله تعبدي يا اخلاق تابو (اخلاق بيدليل) است.
اگر اجازه بفرماييد سؤالات را كمي مشخصتر در مسائل اجتماعي امروز مطرح كنم، چون اين مطالب كه مطرح شد مطالب فلسفي بود و بنده به عنوان يك جامعهشناس در رشتهاي با ايدهآلهاي فلسفي در جامعهشناسي خيلي سر وكار ندارم، بلكه نتايج را درك و تفسير ميكنم و لذا سؤالات ديگري مدنظرم است.
مطالبي را كه جامعهشناسي مطرح ميكند، غالباً علتها و معلولها هستند. علتها همينهايي است كه ما بحث ميكنيم. مثلاً اينكه دست من گرم شده باشد علتش چه چيزهايي ممكن است باشد؟ آيا دستم را به چيزي ماليدهام؟ يا تب دارم؟ يا جلوي چراغ گرفتهام؟ يا جلوي آفتاب يا اصلاً با آن شخص كشتي گرفتهام؟ و. . . محتمل هستند. اين احتمال است كه معلول يكي از دهها علت را داشته باشد. لذا تحقيقات در معلولها و تحقيقات در جزئيات از نظر علمي خيلي قوي نيست و بايد به علتها رسيدگي كرد. خانم گله شما فرض كنيد فلان جامعه دچار فقر شده است. حال بايد رفت و گشت كه از نظر جامعهشناسي فقر ناشي از چيست؟ روي فقر به عنوان يك نمود و پديده چقدر ميتوانيم حساب علمي كنيم. مثلاً آيا فرهنگ اين جامعه عقب است يا جنگزده هستند يا از نظر اخلاقي عقبند و. . . چون ممكن است علت فقر يكي از ۱۰ علت باشد، لذا از نظر علمي آن زمان ميتوانيم جامعهشناسي را بپذيريم كه هم به علل و هم به معلولها بپردازيم.
اصلاً تعريف علم اين است و ما اينها را ميپذيريم.
فرض كنيد يك فرد متدين، عاقل و خردمند از مسلمانها به غرب برود و در آنجا با يكسري مسائل منفي روبهرو شود كه به هيچوجه برايش قابل قبول نيست. او نبايد به اين زودي قضاوت كند كه غرب فقط و فقط و فقط اين است. بايد ديد علل آن چيست. اگر يك فرد نيهيليستي مثل كافكا يا كامو را در غرب ميبينيم، بايد در مقابل آن دو وايتهد را هم در نظر داشته باشيم كه حق استادي به گردن شرق و غرب دارد. من از ديدن چند نيهيليست بايد روي علتهاي آن بحث كنم و اينكه چرا در غرب چنين وضعي پيش آمده است. لذا نميتوانيم حكم كنيم كه غرب اين است، اگرچه پديدهها و نمودهاي خيلي زنندهاي هم داشته باشد. يك مثال ديگر؛ مجرمي را به اتهام دزدي پيش مأمونالرشيد ميآورند. مأمون ميگويد:«او را حد بزنيد». مجرم ميگويد:«اول خودت را حد بزن و بعد مرا». ميپرسد:«چرا؟» مجرم جواب ميدهد:«تو جامعه را به وضعي انداختهاي كه من به اين معصيت مضطر شدم». ميبينيد ميرود روي علت و مأمون را محكوم ميكند.
البته درست است كه سيستم مسئوليت دارد، ولي به عقيده من انسانها هم مسئولند و اين طرز تفكر ماركسيسم است كه فقط سيستم را محكوم ميكند. درحالي كه ما انسانها را نيز مكلف و مسئول ميدانيم.
ما در جواب مسائلي كه مطرح شد، حكم را گفتيم. بحث در اين بود كه پرداختن به فيزيك جامعه خيلي مهم است و اينكه در يك جامعه فرهنگ يا فلان گروه و فلان كس كارش چيست، ولي با يك دقت به اين نتيجه رسيديم كه بايد با توجه به علل، جزئيات را تفسير كرد. جزئيات مسائل زودگذرند. مثلاً اگر بين دو نفر اشتراك نظر وجود نداشته باشد و يكي بگويد نظر تو اشتباه است و. . . اين يك مسئله جزئي و زودگذر است. بايد ديد كه بين آن دو چه پيش آمده كه ديگري نظرش را نپذيرفته است.
بنده نيز با شما همعقيدهام.
ظاهراً قسمتي از سؤال شما بيجواب ماند كه ماركس سيستم را در نظر ميگيرد، ولي ما انسانها را هم مسئول ميدانيم.
خير، منظور من اين بود كه تنها ماركسيسم است كه سيستم را محكوم ميكند و مسئوليت را تنها به گردن سيستم مينهد، ولي با شما همعقيدهام كه هم سيستم مسئوليت دارد و هم انسانها.
در ايران دو نظريه راجع به تأثيرگذاري متقابل غرب و دنياي اسلام با وجود تفاوتهاي متقابل آنها به چشم ميخورد. يك گروه ميگويند آنچه مهم است اين است كه اصل و جوهر اسلام را نگهداريم و بعد با ديگران ارتباط برقرار كنيم و اين از ديدگاه ايدئولوژي و مكتب اسلامي تقريباً قويتر به نظر ميرسد، زيرا دليلشان اين است كه منابع و دلايل ما براي يك زندگي با زيربناي دين اسلام پذيرفته شده است و همانطور كه عرض شد در اين زيربناي ديني تضادي نيست، بلكه همزيستي وجود دارد. حتي اصل خود اسلام هم همزيستي دارد و تقابل ايجاد شده ناشي از خود انسانهاي مغرب زمين (و نه روش آنها و نه آنچه كه هماكنون در جوامع آنها نمود دارد) است، وگرنه تضادي بين آنها نيست. همانطور كه گذشته نشان ميدهد ميتوانند با يكديگر زندگي كنند. غير از يكسري جنگهايي كه اتفاق افتاده است و نمونههايش در غرب هم وجود دارد. اصل قضيه مطرح شده اين است كه بين مسلمانها و انسانهاي غربي تضاد نيست، اما تفاوت هست و مسلمانان اين ايدئولوژي را پسنديدهاند، زيرا ميگويند ما در عين حالي كه در اين دنيا رو به ابديت حركت ميكنيم، ميتوانيم در موضوعات و مسائل علمي و تكنولوژي تا جايي با غرب هماهنگي داشته باشيم كه به اصل و ايده ما صدمهاي نخورد؛ يعني آنچه مهم است اين است كه اسلام با انسانهاي غرب روياروي نيست. اسلام با برداشتهاي مغرب زمين از حيات ـمثلاً زندگي با الكل و شرابخواري كه در غرب شايع استـ مخالف است. اسلام ميگويد مگر عمر انسان در اين دنيا چقدر است كه نيمي از آن هم با مستي و ميخوارگي سپري شود و اين براي يك زندگي هشيارانه هم مسلماً سازگاري ندارد. بنابراين تضاد ما با غربيها نيست، بلكه در برداشتهاي آنهاست كه بايد دور هم جمع شويم و با هم بحث كنيم. مثلاً وقتي از طرف حقوق بشر اينجا ميآيند و بحث ميكنيم، گاهي به توافقهايي ميرسيم و جاهايي كه توافق نداشته باشيم ميگوييم بايد اين مسئله ريشهاي بحث شود.
به نظر شما قبل از تحكيم ارزشهاي اسلامي، ايجاد ارتباط ما با سيستمهاي غربي، دموكراسي، ناسيوناليستي و ديگر امور سياسي زندگي اجتماعي عليه اسلام و مسلمانها نيست و اينكه ما هنوز به قدرت رويارويي با غربيها نرسيدهايم آيا ضعيف نيستيم؟
منظور ما تقابل فرهنگي است و نه رويارويي.
اگر ما قدرت كافي براي ايجاد ارتباط با آنها را نداشته باشيم و به تفاهم برسيم، آيا عليه اسلام نيست؟
بستگي به نيت مغرب زمين دارد و اينكه آنها راجع به ما چطور فكر ميكنند. اگر فكر آنها مثل ما درباره آنها باشد كه ما آنان را بدان جهت كه انسانند به قول مولوي:«همره و همقافله و همزاد» ميدانيم، قطعاً به تفاهمها و هماهنگيها ميرسيم، ولي اگر نظرشان چيز ديگري باشد در اين صورت اول بايد توضيح بدهند ببينيم نظرشان چيست؟
مقصود من اين است كه با غربيها سازش كنيم يا نه؟ اينكه گروهي در ايران چنين ميگويند كه ميتوانيم با سيستم غرب در مورد ناسيوناليسم، دموكراسي و لائيك ارتباط داشته باشيم و هيچ اشكالي ندارد. آيا ميتوانيم با اين شكل خودمان را به پيشرفتهاي عالي برسانيم؟
اگر نظر غربيها مثل نظر ما راجع به غربيها ـكه واقعاً و حقاً بدون احساسات اختصاصي آنها را انسان ميدانيمـ باشد و ما را بدون تفاوت در ارزشهاي انساني بدانند، ارتباطات خيلي عالي ميشود، ولي اگر خداي ناكرده به اين فكر باشند كه اينها ضعيف و عقبماندهاند و با كشورهاي اسلامي به عنوان عقبماندهها بخواهند رفتار كنند، بديهي است كه هرگز موفق به تفاهم نخواهيم شد، اما سيستم لائيك و سكولاريسم نه تنها با اسلام سازگاري ندارد، بلكه با هيچيك از مذاهب ابراهيمي توافقي ندارد.
يعني ما را به خودبيگانگي نكشاند.
بله، در آن صورت هم ميتوانيم با هم زندگي كنيم.
آيا ميپذيريد كه غرب بهجز در زمينههاي معنوي قدرتمندتر از دنياهاي ديگر است. قدرتهايي همچون توان مادي، هنرهاي زيبا، موسيقي، تئاتر، سينما و فيلمهاي مختلف، ماهوارهها و. . . ارزشهاي غرب نيز در همين قدرتهاي فيلم و موزيك و اخبار مطرح است. حال اينكه آنها بيايند و ما را به عنوان يك انسان هم بپذيرند، آنها قدرت دارند و در اين رقابت و تأثيرگذاري متقابل ما كدام راه را براي سبقت گرفتن داريم؟ آيا تدابير لازم و مختلف براي حفاظت از حيثيت خودمان مد نظر شماست؟
اين مسئله مربوط ميشود به مسئله قبل كه معلولهايي كه در جوامع بشري بروز ميكنند و تا زماني كه علتهايشان پايدار نباشد نميتواند پايدار باشند. اگر علتها مربوط به نيازهاي اصلي انسانها باشد معلولها نيز پايدار خواهند بود، ولي اگر مربوط به هوي و هوس و لذتپرستي و خودكامگي انسانها باشد اينها پايدار نخواهد ماند و در عين حال يك مسئله خيلي مهم اين است كه براي كشف صحيح يا غلط بودن مسير، ملاك انسان است. اگر خود غربيها بنويسند: انسان موجود ناشناخته و. . . در اين صورت ما چه كار ميتوانيم بكنيم. اين كتاب از الكسيس كارل مال خود آنهاست. علوم انساني براي خود غربيها با ركود مواجه شده است، آن وقت ما چطور معلولهايش را بپذيريم و اين خود مسئله مهمي است و چه چيزها استفاده ميشود.
آيا شما آنتن ماهوارهاي را مضر ميدانيد يا خير؟
بستگي به اين دارد كه از اين آنتنهاي ماهوارهاي چه چيزي منعكس شود.
با توجه به اطلاعي كه از محتواي آن داريد، ماهواره براي جامعه اسلامي مضر نيست؟
به نظر بنده اگر مقصود از ماهواره نقل و انتقال فرهنگ انساني، علوم انساني و مسائلي در ادبيات انساني باشد، خيلي خوب است. مطلق گفتن، اشتباه است و من نميتوانم غير مشروط بگويم. دقيقاً مثل تلويزيون كه اگر بپرسند آيا تلويزيون خوب است يا بد؟ جواب سؤال هم همين است كه با آن چه كار ميخواهند بكنند؟ اگر واقعاً تلويزيون بخواهد مسائل عالي علمي، اخلاقي و زندگي را به انسانها منتقل كند، نه تنها خوب است بلكه واجب است كه همه تلويزيون داشته باشند. ماهواره هم همينطور است. اگر بخواهد انسان را به همين جا ختم نكند بلكه او را در مسير تكامل، اخلاق، علم، فلسفه، هنر و. . . ادامه دهد نه تنها خوب بلكه لازم هم هست، ولي اگر بخواهد به بيبندوباري و نيهيليستي، پوچي و خودكامگي انسانها بينجامد، نه تنها من بلكه همه انسانها با آن مخالف خواهند بود.
آن دسته از ارزشهاي اصيل اسلامي كه نميتوانيم در مورد آنها با ديگران سازش كنيم كدام هستند؟
اين يك بحث جداگانهاي احتياج دارد، چون بحث خيلي طول كشيده و بحثهاي خوبي هم به ميان آمده است. اگر شما چند روز ديگر در ايران باشيد، ميتوانيم جلسهاي ديگر براي بحث راجع به اين ارزشها بگذاريم، انشاءالله.