
واگويههاي سميه بيرم آبادي همسر شهيد «رسول بهرودي» يكي از شهداي حادثه انفجار پادگان امير المومنين (ع) آن قدر برايمان دلنشين بود كه ما را بر آن داشت بعد از ظهر يك روز باراني ساعتي در منزل اين شهيد مهمان خانوادهاش باشيم. بيرمآبادي كه در همان زادگاه همسر شهيدش رسول بزرگ شده، براي ما از آشنايي با همسر شهيد گفت و اينكه: «وقتي به خواستگاريام آمد صميميت و صداقت را درچشمانش خواندم. از ابتدا ميدانستم كه او دلتنگ است و مثل يك پرستو مشتاق سفر. ملاك او در زندگي نه پول بود و نه مقام، او يك كارگر زاده ساده بود كه بيشتر از هر چيزي برپا نگه داشتن خيمه عزاداري حسين بن علي(ع) برايش اهميت داشت. اين را ميشد از شروط اول زندگياش كه غلامي عزاداري حسين(ع) بود فهميد». آنچه در پي ميآيد حاصل همكلامي اين همسر شهيد با ماست كه پيش رو داريد:
محبت به مادر بركت زندگيمان بود رسول ۱۱ شهريور ۱۳۶۳ در مشكين دشت كرج و درخانوادهاي متدين و زحمتكش به دنيا آمد. او پنجمين برادر از شش پسر خانواده پر جمعيت بهرودي بود. از كودكي با كار و زحمت آشنا بود. ياد گرفته بود كه بيزحمت چيزي را به دست نياورد. پدربزرگش با قرآن انس زيادي داشت. رسول هم در مجاورت با او شباهت زيادي به پدربزرگش پيدا كرده بود. هم از لحاظ ظاهري و هم از جهت خصوصيات اخلاقياش، انس با قرآن و حضور در هيئتهاي مذهبي زبانزد خاص و عام شده بود. رسول در ابتداي جواني پدرش را از دست داد و در همان سنين سنگيني داغ نبودن پدرش، مسئوليت مادر و خواهرش را هم به عهده گرفت. حالا او شده بود تمام هستي مادري خسته و خواهري كه نميخواست اين داغ بر دلش سنگيني كند و رسول تصميم داشت به تنهايي بار اصلي اين مصيبت را بر دوش بكشد. پس هيچ وقت از حال و روز آنها غافل نميشد. اعتقاد داشت كمك به مادر و خواهرش بركت را به زندگي او خواهد آورد و من اين بركت را به عينه در زندگيمان لمس ميكردم. هواي خواهر كوچكش را خيلي داشت. خواهرش بعد از شهادت رسول ميگفت: «پدرم وقتي فوت كرد، كمبود حضورش را با وجود برادرم رسول خيلي حس نكردم، ولي بعد از شهادت برادرم انگار دوباره يتيم شدهام».
حرفهايي كه بوي ايمان ميداد سال ۱۳۸۴در حالي كه رسول سرباز بود به واسطه يكي از دوستانش با او آشنا شدم. از همان روزهاي اول آشنايي صداقت و سادگي را ميشد در وجودش به راحتي حس كرد. وقتي آمد خواستگاري چيز زيادي از مال دنيا نداشت. اما اميد را ميشد در چشمانش ديد. ايمان بسيار قوي داشت و اين قدرت را داشت كه ايمانش را به ديگران نيز منتقل كند. ميگفت:« تو جواب مثبت را بده نگران مال دنيا نباش. تمام تلاشم را ميكنم كه سختي را در زندگي لمس نكني. وقتي پاي شرط و شروط زندگي پيش آمد حرفهايش فقط بوي ايمان ميداد. ميگفت: من اهل هيئت هستم و ميخواهم پاي هيئت هم بمانم. بعد از ازدواج ميخواهم شما هم مرا همراهي كنيد. بارها تأكيد ميكرد كه با قرآن انس بگيرم. اين اخلاقش را خيلي ميپسنديدم. از اينكه يادآور انجام فرائض واجب و مستحبم بود خيلي خوشحال بودم. همان موقع قرار گذاشتم مهريهمان ۱۴ سكه باشد و زندگيمان را با زيارت امام حسين(ع) آغاز كنيم. نيت كرديم كه برويم پابوس سيدالشهداء(ع) و همان جا باهم قرار بگذاريم كه هيچ وقت همديگر را تنها نگذاريم و اگر لقمه ناني سر سفره بود، حلال باشد و به همان قانع باشيم. قرار بگذاريم اگر مشكلات كوه شدند ما با اميد به خدا و پشتگرمي همديگر از اين كوه كاهي بسازيم.
مراسم عقدمان خيلي ساده بود حتي سفره عقد هم نداشتيم. اما هيچ وقت يادم نميرود كه لبخند رسول جاي تمام نداشتههايم را پر ميكرد. حرفهايش اميدوار كننده بود؛ وقتي قولي ميداد مطمئن بودم كه اگر هم نتواند انجامش دهد تمام تلاشش را براي به ثمر نشاندن آن انجام خواهد داد. خيلي دوست داشت مراسم ازدواجمان عاري از گناه باشد. تلاشش را هم كرد و سرآخر به نتيجه هم رسيد. انصافاً تلاشهايش به ياد ماندني و زيبا بود. با همديگر قرار گذاشتيم كه مراسم خيلي ساده برگزار شود. به سادگي اهميت خاصي ميداد خيلي در قيد و بند ماديات نبود. سخت به دست ميآورد اما به سادگي ميبخشيد. هرچند زندگي به لحاظ مادي براي ما سخت ميگذشت اما خصلت بخشندگياش را دوست داشتم.
بزرگترين تفريحش زيارت بود رسول بيشتر دوران نامزديمان را سرباز بود، كمتر پيش ميآمد كه همديگر را ببينيم. اما تا ميآمد ميگفت: دلتنگ امام رضا (ع) هستم. به امام رضا(ع) علاقه عجيبي داشت. در طول دوران نامزدي بارها با هم به زيارت امام هشتم(ع) رفتيم. زيارتهاي كوتاهي كه اكثر آنها يك يا دو روزه بود. خيلي دوست داشتم بدانم به امام رضا(ع) چه ميگويد. ولي هيچ وقت متوجه درد دلهايش با امام رئوف نشدم. به مداحي خيلي علاقه داشت. هميشه اين شعر را زير لب زمزمه ميكرد:«شهادت، شهادت همه آرزومه...»
رزق حلال همسرم هميشه سعي ميكرد دوستانش و كساني را كه براي رفت و آمد انتخاب ميكند از لحاظ اعتقادي به او شباهت داشته باشند. آخر رسول اصولي داشت كه حتيالامكان سعي ميكرد با دقت همه را انجام دهد. مثلاً اهل خمس و زكات بود. به پرداخت خمس حساسيت عجيبي داشت. سال خمسي در زندگيمان داشتيم و به رزق حلال توجه جدي ميكرد. رزق حلال از هر چيزي برايش مهمتر بود. طوري كه حتي براي پيش خريد خانه هم تحقيق ميكرد كه ببيند سازنده خانه چطور آدمي است و آيا مسائل شرعي را رعايت ميكند يا خير؟ سر هر سفرهاي حاضر نميشد، در شرايطي هم كه مجبور ميشد، براي پاكي لقمهاش رد مظالم ميپرداخت.
ديدار با رهبري به رهبر فرزانه انقلاب علاقه خاصي داشت. براي ديدارش خيلي دست و پا ميزد. شاهد بودم كه به هر دري ميزد تا بتواند يكبار هم كه شده به ديدار ايشان برود. يك روز ظهر تلفن خانه به صدا درآمد. رسول بود. اشتياق را ميشد از تن صدايش متوجه شد. كلامش سريع بود به من گفت: ديدار با آقا درست شده اگر ميخواهي بيايي سريع آماده شو تا بيايم دنبالت. من هم سريع آماده شدم و كمتر از ساعتي بعد رسول جلوي در بود. وقتي رفتيم ديدار رهبر انقلاب مبهوت چهره ايشان بوديم انگار چيزي از حرفهايشان را نميشنيديم. فضاي عجيبي بود. نماز را پشت سر آقا خوانديم اما انگار همه چيز يك رؤيا بيشتر نبود. هنوز هم نميدانم آن روز برايمان چطور گذشت. وقتي ديدار تمام شد رسول سر از پا نميشناخت، انگار به آرزويش رسيده بود. خط قرمزش ولايت فقيه بود. در بحث ولايت فقيه با كسي شوخي نداشت. هميشه ميگفت حواستان به فرمايشات امام خامنهاي باشد.
آرزويي كه محقق شد
بارها ميگفت دوست دارم شهيد شوم. اين حرفش غم بزرگي را روي دلم مينشاند. اما وقتي به چشمانش نگاه ميكردم و آرامش را در وجودش ميديدم من هم آرام ميشدم، شهادت آرزوي رسول بود كه واقعاً لياقتش را هم داشت. من هم دوست داشتم به آرزويش برسد. اما نميدانستم با درد فراقش چه كنم. حتي فكرش هم برايم آزاردهنده بود اما لبخند هميشگي رسول و آرامش نگاهش داروي دردم ميشد و. . .
خوابي كه هيچگاه برايم تعريف نكرد يك شب با حالت اضطراب از خواب بيدار شد. ترسيده بودم. ميدانست كه اگر براي من تعريف كند، ناراحت ميشوم، براي همين هر چقدر اصرار كردم چيزي نگفت. صبح بلند شد و گل خريد و سر مزار پدرش رفت، حركات و رفتارش برايم عجيب شده بود. براي همين اصرار بيشتري ميكردم اما انگار نه انگار. سرآخر با اين جمله كه «خواب پدرم را ديدم» همه چيز را تمام كرد. اما دل من آرام نميشد. روزهاي آخر خيلي اطراف من و دخترمان حنانه نميآمد. نميدانم چرا ولي هر از گاهي رو به من ميكرد و ميگفت «از من راضي باش.» گاهي هم در فكر فروميرفت وقتي علت را از جويا ميشدم، ازمن سؤال ميكرد: مطمئني به كسي بدهكار نيستم؟!
صبح روز شهادت چندين سال قبل پدر و مادر رسول براي حج ثبت نام كرده بودند، اما پدرش فوت كرد و سال ۱۳۹۰ قرار شد كه مادر رسول به حج برود. يك خودرو داشتيم كه با قرض خريده بوديم، آن را فروخت و پولش را هزينه سفر مادرش كرد.
يك روز قبل از اينكه مادرش داشت از سفر برميگشت، تمام كارها را با شوق و ذوق خاصي انجام داد. كارتهاي دعوت را نوشت و بين فاميل و اقوام پخش كرد. برنج را خريد و آماده كرد.
صبح روز شهادت خيلي بيتاب بود، زود از خواب بلند شد و حياط را آب و جارو كرد و لباس نو پوشيد. آن روز را مرخصي گرفته بود اما از محل كارش با او تماس گرفتند كه بايد برگردد پادگان، قرار شد صبح را به محل كارش برود و ظهر براي مراسم استقبال برگردد. رسول رفت و ما تا شب خبري از او نداشتيم. چند بار هم تماس گرفتيم تلفنش زنگ ميخورد ولي كسي جواب نميداد تا اينكه گوشي خاموش شد...
پس از شهادت ما از انفجار خبر نداشتيم. سرگرم رفت و آمد مهمانها بوديم. فكرش را هم نميكرديم اتفاقي افتاده باشد. اما غافل از اينكه همه اين دعوتها و وليمه حج خرج شهادت رسول خواهد شد.
بعد از شنيدن خبر شهادتش خيلي بيتابي ميكردم. روزهاي سختي بود، جاي خالياش را به شدت حس ميكردم. انگار تكهاي از بدنم را جدا كرده باشند، به اين در و آن در ميزدم. حنانه تنها يادگارش هنوز يك سالش هم نشده بود، ديدنش آتش به جانم ميزد. دخترم به پدرش وابستگي خاصي داشت. اولين روزها خيلي به خوابم ميآمد. انگار او هم ميدانست تنها شدهام و براي اين تنهايي مرهمي ندارم جز وجود خودش. يك شب وقتي خيلي دلتنگ شده بودم و بيتابي ميكردم به خوابم آمد. رو كرد به من و گفت: «چرا اينقدر بيتابي ميكني؟ مگر چه اتفاقي افتاده؟ من كه هنوز كنار شما هستم. شما هر كاري بكنيد و هر جا برويد مطمئن باشيد كه من هم كنارتان هستم.»
انگار همه چيز واقعي بود، براي اينكه ثابت كند هميشه كنار ماست گفت: وقتي ميروي براي حنانه لباس بخري باتو ميآيم. بعد بلافاصله رفت سراغ كمد لباسها و يكي از لباسهاي حنانه كه تازه خريده بودم را برداشت و به من نشان داد و ادامه داد: اين لباس را خيلي دوست دارم اگر جايي رفتيد حتماً اين را تنش كن. كمي كه آرام گرفتم و بعد به من گفت: اصلاً بلند شو برويم سر مزار. من با تعجب گفتم: شما كه الان زنده نيستي. انگار از دستم دلگير شده باشد گفت: اين طوري نگو، من شهيد شدهام...»
تنها يادگار رسول حنانه فرصت زيادي براي درك مهر پدري نداشت اما از همين مدت كوتاه هم نهايت استفاده را برده بود. اين را بعد از شهادت رسول ميتوانستيم راحت درك كنيم. هنگام شهادت رسول، او فقط يازده ماه داشت. اما مثل كسي كه روبهرويش نشسته باشد با رسول حرف ميزد. اين را من فقط نميگويم همه كساني كه بعد از شهادت رسول به رفتار حنانه توجه ميكردند بارها به من گفتهاند. حنانه عادت داشت شبها با حرف زدن پدرش بخوابد دستش را زير سرش ميگذاشت و ميخوابيد. وقتي رسول شهيد شد مجبور بودم جاي پدرش را هم برايش پر كنم. گاهي عكس رسول را بالاي سرمان ميگذاشتيم تا حنانه بيتابي نكند. يك شب ديدم با رسول حرف ميزند. وقتي دقت كردم، متوجه شدم انگار او را ميبيند و گويي رسول هم با دخترش همكلام شده بود. حنانه به عكس خندان پدرش نگاه ميكرد و ميگفت: به من ميخندي؟ پس دستت كو چرا نميذاري زير سرم؟
بعد از شهادت رسول رفتار با حنانه بسيار برايم سخت شده. بعضي وقتها خودم هم دلتنگ ميشوم به خاطر حنانه به روي خودم نميآورم، تا او جاي خالي پدرش را كمتر حس كند. حنانه به من ميگويد: تو بايد پدرم باشي و...»
با روضه ابا عبدالله الحسين (ع) بدرقهاش كردند مراسم تشييع شهيد بسيار باشكوه بود. ما پيشتر تجربه تشييع شهيد گمنام را هم در محلهمان داشتيم ولي مراسم تشييع سه شهيد پادگان بيدگنه كه هر سه هم از يك محل بودند، اتفاق نادري بود. انگار تمام شهر براي تشييع شهدا بسيج شده بودند. اين مراسم يكي از نادرترين مراسم شهرستان محسوب ميشود كه اين قدر با استقبال مردمي روبهرو شدهاست. دقايق آخر تشييع پيكر روضه امام حسين(ع) خوانده شد، گويي آقا اجازه نميداد نوكري كه عمري را زير بيرقش سينه زده بود، بدون روضه بدرقهاش كنيم!