کد خبر: 493418
تاریخ انتشار: ۰۷ آبان ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
گذري بر پيدايش هنر انقلاب و آسيب‌هاي آن در گفت و شنودي منتشرنشده با مرحوم محمود گلابدره‌اي
فرزاد زادمحسن

گفت وشنودي كه پيش‌رو داريد برشي است از يك مصاحبه بلند با نويسنده فقيدمرحوم محمود گلابدره‌اي درباره ادبيات انقلاب و عوامل مؤثر در پيدايي آن، كه در سال ۸۵ انجام شده است. كتاب ارزشمند «لحظه‌هاي انقلاب» شايد تنها اثر مستند داستاني دقيق از وقايع منتهي به انقلاب اسلامي است كه نويسنده با قلمي شيرين و با صداقتي مثال‌زدني به توصيف رويدادها پرداخته و تصوير روشني از آن دوران را به دست داده است، با اين همه اين اثر و نويسنده آن، چندان كه شايسته بود مورد اقبال قرار نگرفتند. اين گفتگو به نوعي واگويه دلتنگي‌هاي گلابدره‌اي از برخورد جامعه ادبي با اين اثر و با خود او نيز هست.

به عنوان شروع بحث آيا مي‌توانيم گونه مستقلي به نام هنر انقلاب را شناسايي و تعريف كنيم؟ يعني گونه‌اي كه سبك و بيان و زيبايي‌شناسي و مضامين خاص خودش را دارد و در واقع يك گونه هنري مستقل محسوب مي‌شود. 

اين سؤال شما كلي است. من به عنوان نويسنده‌اي كه قبل از انقلاب در كانون پرورش فكري كار مي‌كردم و ۴ تا كتاب هم درآورده بودم و نويسنده شناخته‌شده‌اي بودم، وقتي انقلاب شد به عنوان يك نويسنده در اين جريان افتادم و تنها نويسنده‌اي هم بودم كه جرئت داشتم از صبح تا غروب در خيابان‌ها باشم و شب‌ها هم بنشينم و اتفاقاتي را كه مي‌بينم، بنويسم و هنر نويسندگي در اختيار انقلاب قرار گرفته بود يا نويسنده‌اي كه خود را انقلابي مي‌دانست، وظيفه خود مي‌ديد كه درباره انقلاب بنويسد. اغلب نويسنده‌ها قبل از انقلاب، خودشان را انقلابي مي‌دانستند، ولي وقتي انقلاب شد كمتر كسي جرئت پيدا كرد بيايد و در صف مردم قرار بگيرد و از انقلاب دفاع كند و تنها كتابي كه در ارديبهشت‌ـ‌خرداد ۵۸ درآمد، همين كتاب «لحظه‌هاي انقلاب» بود و هيچ نويسنده‌اي نبود كه خود را در اين جريان‌ها قرار بدهد و بنويسد و به همين دليل اين كتاب ناگهان مورد تأييد همه قرار گرفت، چون وقايع‌نگاري نبود، بلكه يك رمان و اثر هنري بود كه قهرماني به نام نويسنده داشت كه خانواده و پدر و مادر داشت و كتاب با قلم شيريني هم نوشته شد و مورد تأييد بسياري از افراد با طيف‌هاي متنوع فكري قرار گرفت و مثلاً سيمين دانشور گفته بود منتظر بودم كسي بتواند با چنين نثر كوبنده‌اي اين صحنه‌ها را بنويسد. دكتر مفتح كتاب را خوانده و خيلي خوشش آمده بود. به‌آذين نقد دو سه صفحه‌اي درباره كتاب نوشته بود يا حسن منتظر‌قائم و خلاصه آدم‌هاي بزرگ زمان خيلي تعريف كرده بودند. از طرف ديگر روشنفكرهايي كه تكليفشان معلوم نبود كه بالاخره مي‌خواهند وارد اين انقلاب شوند يا نه، عليه اين كتاب جبهه‌گيري كردند. دادگاه‌هاي حضوري و غيابي مختلفي در جاهاي مختلف درباره كتاب «لحظه‌هاي انقلاب» تشكيل شد كه اين كتاب بايد محو شود و ديده نشود و تقريباً بعد از ۲۶، ۲۷ سال همين‌طور هم شد و اين بلا سر اين كتاب و نويسنده‌اش آمد. يعني نويسنده محكوم شد كه تو اصلاً چرا رفتي و چنين كتابي نوشتي و همان جامعه‌اي هم كه طرفدار انقلاب بودند، قدرت نداشتند پشت اين كتاب بايستند و از آن حمايت كنند. 

بيشتر چه افرادي مخالف بودند؟ 

به طور كلي هر كسي به نوعي عليه اين كتاب برخاست و اگر هم چيزي درباره‌اش گفت، به تدريج اين كتاب محو شد، چون اين كتاب را كاملاً بي‌طرفانه نوشته بودم و هر چيزي را كه مي‌شنيدم و مي‌ديدم، بدون دخالت قضاوت خودم مي‌نوشتم و هر حرفي را كه مي‌شنيدم، عيناً در دهان قهرمان‌هاي رمانم مي‌گذاشتم. همه آدم‌هاي كتاب هم قهرمان‌سازي شده‌اند، مادر، پدر، خاله، عمو و. . . همه ويژگي‌هاي مخصوصي دارند. در هر صورت اين كتاب يك رمان است. نثر مخصوصي هم دارد كه متأسفانه چون صاحب ندارد و بعد از انقلاب آدمي پيدا نشده است كه بفهمد اين چه كتابي است و بايد در تيراژ زياد در اختيار مردم قرار بگيرد تا جواب كساني باشد كه مدعي هستند تا مردم بدانند كه در هر گوشه‌اي از اين خيابان‌ها و سر پشت‌بام‌ها اين اتفاقات افتاده‌اند و اين از صد تا فيلم و عكس، مستندتر است، چون نويسنده روح آدم‌ها را هم شكافته... بازآفريني كرده است. 

و در ضمن ريشه‌هاي فرهنگي و سياسي و اجتماعي تك‌تك آدم‌ها را پيدا و ذكر كرده است. مثلاً اگر مردم آمدند و گفتند امشب عكس خميني را در ماه ديدند، نويسنده رفته شعر حافظ را آورده كه من عكس رخ يار را ديده‌ام يا اگر ديده بعد از انقلاب، مردم دارند خيابان‌ها را جارو مي‌كنند، نويسنده اينها را ريشه‌يابي كرده و گفته است مادر من هم يك عمر دم در خانه را آب و جارو مي‌كرد كه يك روزي حضرت خضر بيايد. اين تجزيه و تحليل‌هاي ريز بسيار عميق را اين نويسنده تا جايي كه شناخت داشته، در كنار حركت‌هاي انقلابي مردم بيان كرده است. 

در بخش‌هاي ديگر كه به مسائل سياسي مربوط مي‌شود، دقيقاً گفته اين آدمي كه دارد در خيابان شعار مي‌دهد، ريشه‌اش در كجاست، چون خودش هم يكي از همين آدم‌ها بود كه از بچگي دنبال سياست و اين حرف بوده، تمام گروهك‌ها را مي‌شناخته، كتاب‌هايشان را مي‌خوانده، با آنها مستقيماً آشنا بوده و مي‌دانسته است كه فلان گروهي كه الان دارد فلان شعار را مي‌دهد، ريشه اين شعار در كدام كتاب است و نام آن كتاب را ذكر كرده، اسم آن آدم را هم گفته است. يا صحنه‌اي در كتاب هست كه آقاي بازرگان سوار بنز است و دارد بين چهارراه مخبرالدوله و بهارستان به طرف مدرسه رفاه مي‌رود كه تأييدش را از امام خميني بگيرد، نويسنده در آنجا فقط يك كلام نوشته كه مهندس بازرگان در بنزش نشسته بود و رفت، ولي دو سه صفحه درباره اتفاقي كه چندين سال پيش در همان جا افتاده و آدمي به نام خان‌علي كشته شده بود و خود نويسنده هم همان روز آنجا بوده، آنها را نوشته است. در هر صورت كتاب «لحظه‌هاي انقلاب» يك وقايع‌نگاري صرف نيست. تمام اين كتاب ريشه در مناسبات فرهنگي، اجتماعي و تاريخي جامعه دارد و از جريان مصدق و جبهه ملي و آدم‌هاي ديگر گفته و مثلاً اگر اسم بختيار آمده است، كاري با اين بختياري كه الان هست ندارد، بلكه نوشته بختيار آمده بود در جلاليه سخنراني كند و اين نويسنده هم آنجا بوده و آن روز دستگير شده و قضيه مربوط به ۳۰ سال پيش است. 

در قسمت تاريخ يك مرتبه در قلب تاريخ رفت كه ايران اين‌جوري بود و آدم‌ها اين جوري بوده‌اند و اين جواني كه الان مي‌رود و اين جور جلوي تير و تفنگ مي‌ايستد و خون او بر زمين مي‌ريزد، نويسنده جريان خون سياوش و شهادت‌هاي دوره صفويه را گفته كه عثماني‌ها به ايران حمله كردند و آنها اسلحه داشتند و ايراني‌ها نداشتند، ولي بالاخره نگذاشتند آنها بيايند و ايران را بگيرند و در لوله توپ آنها مي‌رفتند. به هر حال اين نويسنده تا جايي كه اطلاعاتش اجازه مي‌داده، در دل تاريخ پيش رفته است. از طرف ديگر اين نويسنده با كانون‌هاي نويسندگي مختلف ارتباط داشته و با جلال آل‌احمد دوست بوده و رفت و آمد داشته و در جريان انقلاب بوده و با همه نويسندگاني كه در جامعه بودند، رابطه داشته است و در اين كتاب، اين رابطه‌ها را هم تجزيه و تحليل مي‌كند. گاهي اشاره مي‌كند كه دو سه تا از آن نويسنده‌ها را مثلاً در پياده‌رو مي‌ديد و مي‌پرسيد شما كه مي‌گفتيد اگر انقلاب شود، چنين و چنان مي‌كنيم، پس الان انقلاب شده است، چرا نمي‌آييد؟ 

در واقع يك نوع نقد اجتماعي... 

بله، در جا نقد اجتماعي كرده است. گاهي اسم آن نويسنده را مي‌آورد، گاهي هم نشاني‌هايي مي‌داد كه منظورش فلان نويسنده است كه حالا مرده يا زنده است، چون خودش با اينها بوده است. يا در جايي كار مي‌كرد كه مركز مهم فرهنگي جامعه قبل از انقلاب بود، يعني كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان. هر چه روشنفكر كه در آن موقع در ايران بود، به نوعي با اين كانون در ارتباط بودند و از آنجا پشتيباني مالي مي‌گرفتند. اسم بعضي از آنها در كتاب هست و خود نويسنده ـ‌يعني محمود گلابدره‌اي‌ـ شاهد بود كه طرف مي‌آمد و براي انجام كاري چك مي‌گرفت و حالا اين نويسنده، روزها مثل هر آدم عادي ديگري مثل يك رفتگر يا بقال يا معلم يا هر قشر ديگري در خيابان‌ها جلوي گلوله و توپ و تانك مي‌رفت، اسلحه دستش مي‌گرفت، از ديوار بالا و پايين مي‌رفت و خلاصه مثل همه آدم‌ها همه جا بود، ولي شب كه همه مي‌رفتند مي‌گرفتند مي‌خوابيدند، اين بدبخت بيچاره تازه كارش شروع مي‌شد و مي‌نشست تمام وقايع و اتفاقات آن روز را مي‌نوشت و تجزيه و تحليل مي‌كرد و نمونه مي‌آورد كه اين آدم‌هايي كه الان دارند سينه مي‌زنند، انگار ۱۴۰۰ سال تمرين امروز را كرده بودند و شعارهاي دسته‌هاي سينه‌زني را نوشت كه اولي‌ها اين شعارها را مي‌دادند و دومي‌ها اين جواب‌ها را مي‌دادند. خود نويسنده هم يك بچه مسلمان بود كه تجربه اين سينه‌زني‌ها را در تكيه‌هاي طول عمرش داشت و نويسنده‌اي نبود كه در طول زندگي‌اش اصلاً سينه‌زني نديده باشد، بلكه خودش صداي خوبي داشت و علمدار دسته گلابدره‌اي‌ها كه به جماران مي‌رفتند، بود. خودش هم نوحه‌خوان بود و سر گلدسته مناجات مي‌كرد. تمام اين تجربه‌هايي را كه در طول عمرش كرده بود، بررسي مي‌كند و مي‌بيند انگار اين آدم‌ها تمرين اين انقلاب را كرده بودند و دسته‌هايي كه راه افتاده‌اند، اين شعارها را مي‌دهند و شعارها را نوشت. دسته دوم هم كه بايد سينه بزنند و جواب شعارهاي دسته اول را بدهند، اين شعارها را هم روي حساب و كتاب و منطق و دليل و هنر آورده‌اند، نه الكي! اين كتاب «لحظه‌هاي انقلاب» يك اثر هنري است و با تكنيك جريان سيال ذهن هم نوشته شده است، چون نويسنده ۵ سال در لندن ادبيات خوانده بود. در سال ۵۰، رمان «پر كاه» را چاپ كرد كه مورد تأييد قرار گرفت. يعني تمام چكيده هنر زمان خود را در اين كتاب «لحظه‌هاي انقلاب» چكاند، هر پاراگراف چه معنايي داشته باشد، از نظر زبان‌شناسي، مردم‌شناسي، جامعه‌شناسي و آدم‌هاي مختلفي كه در اين انقلاب بودند، پسرها و دخترها را نوشته است. زن‌هايي كه در خيابان‌ها مي‌آمدند كه مادربزرگشان هم چادر سر نمي‌كرد و او اين زن‌ها را مي‌شناخت و تجزيه و تحليل مي‌كرد كه چطور شد كه او چادر سر كرده و نوشته است اين دخترهايي كه تا ديروز گوگوش و بهروز وثوقي الگويشان بود، حالا سمبل‌هايشان عوض شده، تجزيه و تحليل كرده كه چه شده كه اين اتفاق افتاده است. اين كتاب همه‌اش سند و مدرك براي گرفتن تزهاي دانشگاهي است، منتها همه كساني كه از كنار اين كتاب خوردند و بردند، به روي مباركشان نياوردند. حالا هم كه ۲۷ سال گذشته است، اين همه استاد دانشگاه و محقق نيامدند ببينند اين نويسنده بدبخت اصلاً چه گفت و اين همه شعري كه حتي خود شاعرانش هم يادشان رفته بود، چه جور در اين كتاب آمده يا آنهايي كه مي‌خواهند بگويند اين انقلاب اقتصادي بود، نويسنده صاحب پاساژي را كه در شميران و سر پل تجريش مي‌شناخت ديد كه از آنجا تا خود ميدان آزادي پياده آمد يا صاحب فلان شركت بزرگ را ديد و اينها را نوشت. 

ناشر كتاب چه كسي بود؟ 

اول سروش چاپ كرد، بعد حسن منتظر قائمي پيدا شد كه جريانش مفصل است و اگر بخواهم سراغشان بروم از سؤال اصلي شما كه ادبيات انقلاب است، دور مي‌شويم. الان جواني را نمي‌تواني در ايران پيدا كني كه دقيق بداند انقلاب چه جوري شروع شد، روزها مردم چه كار مي‌كردند، شعارهايشان چه بود. نويسنده لحظه‌هاي انقلاب اين كار را كرد و در سراسر كتاب هم حتي يك جا نيست كه كسي بتواند به او اين وصله را بچسباند كه رفته از فلان جا پول يا دستور گرفته يا از فلان حزب و گروه و دسته دستور گرفته يا از مسكو برايش كاغذ آمده است كه اين را بنويس و نوشته است. هيچ‌كس نه مي‌تواند انگي به اين نويسنده بزند، نه مي‌تواند بگويد كه اين كتاب طرفداري از فلان شخص، فلان فكر و فلان گروه بوده است، بلكه همه چيز اين كتاب را با حساب و كتاب و به عنوان يك نويسنده متعهد نوشته و قدرت نويسندگي‌اش را هم در اين كتاب ثابت كرده است. همه كساني كه ادعا مي‌كنند رمان انقلاب نوشته‌اند تشريف بياورند ببينم كو اثرشان؟ بعد هم كه جنگ شد كه باز همين محمود گلابدره‌اي رفت جنگ و رمان «اسماعيل، اسماعيل» را نوشت كه هنوز روي دستش نيامده است. پس شماها چه كاره‌ايد؟ چه مي‌گوييد؟ «اسماعيل، اسماعيل» را كه اولين رمان ادبيات مقاومت بود، محو كرديد و ديگر چاپ نمي‌كنيد. 

حتي «زمين سوخته» هم بعد از آن چاپ شد؟ 

بله، همه استادان دانشگاه‌ها كه تحت عنوان «ادبيات انقلاب» و «ادبيات جنگ» در دفترهاي شيكشان نشسته‌اند و مي‌خورند و مي‌خوابند بايد جواب اين سؤالات را بدهند كه آيا قبل از «اسماعيل، اسماعيل» اصلاً در زمينه ادبيات مقاومت چيزي نوشته شده است؟ روي دست كتاب «لحظه‌هاي انقلاب» كتابي آمده است كه يك اثر هنري و حال تجربه شخصي خود نويسنده باشد؟ ممكن است كسي بنشيند و روزنامه‌ها را بخواند و فيلم‌هاي مستند را تماشا كند و تكه‌تكه كنار هم بگذارد و چيزي بنويسد، اما نويسنده «لحظه‌هاي انقلاب» روح و عمق وجود شخصيت‌هايش را مي‌شناخت و بيرون ‌كشيد. 

بنابراين اين مي‌شود پايه و ريشه ادبيات انقلاب و از اين كتاب مي‌شود بفهمي كه اين انقلاب زياد به اين كاري نداشت كه برويم پولدارها را بگيريم و بكشيم و سرمايه‌دارها را خفه كنيم، چون سرمايه‌دارها هم در انقلاب بودند و اين انقلاب، يك انقلاب فرهنگي بود. چون من صحنه‌هايي را در چهارراه سيدعلي ترسيم كرده‌ام كه ارمني‌ها آنجا بودند. يك عده آدم كه نه خودشان و نه پدر و مادرشان هم نماز نمي‌خواندند، در خيابان‌ها آمدند و شعار دادند، پس يك انقلاب عميق فرهنگي بود و اگر مي‌خواهيم انقلابمان ادامه داشته باشد، بايد روي چهار ستون فرهنگي آن كار كنيم، نه اين‌كه بگوييم كارخانه‌ها را مصادره كرديم، در طول ۲۷ سال نتوانستيم اداره كنيم، حالا بيا پس بگير.‌اي سرمايه‌دارها! بياييد پس بدهيم. اگر بناست بدهيد، چرا گرفتيد؟ 

ادبيات انقلاب چه چيزي به گنجينه ادبيات ايران با آن پشتوانه‌ها و زمينه‌ها اضافه كرد؟ 

فرهنگ ايران ـ‌كه يك قسمت از آن شعر است‌ـ در خدمت اين انقلاب قرار گرفت و شعري كه تا پريروز يك نفر به آواز مي‌خواند كه ديو چو بيرون رود فرشته درآيد، امروز مابه‌ازاي آن پيدا شد و در انقلاب خوانده مي‌شود و اين شعري كه تا ديروز با آن دلي دلي مي‌كردند، امروز تبديل به بمب! و يك قدرت ذهني تبديل به قدرت عيني مي‌شود و واژه‌ها قدرت مي‌شوند و فرهنگ مرده‌اي كه تا ديروز در محافل زمزمه مي‌شد، امروز در خدمت مردم قرار مي‌گيرد و تبديل به قدرت مي‌شود. اينهايي كه امروز مي‌گويند مردم ته سيگارشان را در خيابان‌ها مي‌اندازند، كتاب لحظه‌هاي انقلاب را بخوانند تا ببينند چطور بعد از اين‌كه تظاهرات تمام مي‌شد، زن‌ها يكي يك كيسه پلاستيكي و جارو دستشان بود و آشغال‌ها را جمع مي‌كردند. بعد كه تظاهرات تمام مي‌شد و همه مي‌رفتند خانه‌هايشان برمي‌گشتي و مي‌ديدي خيابان شاهرضا (انقلاب) از تميزي برق مي‌زند. مي‌ديدي جواني كه تا ديروز لباس شيك تنش بود و در پياده‌رو ژست مي‌گرفت و راه مي‌رفت، شلنگ دستش گرفته است و دارد مجسمه و حوض ميدان ۲۴ اسفند را مي‌شويد. اينها چيزهايي هستند كه مو به مو در اين كتاب نوشته شده‌اند و كساني كه دكتر ادبيات و جامعه‌شناسي و روان‌شناسي و تاريخ و. . . هستند بيايند و بخوانند تجزيه و تحليل كنند و بگويند كه ما ملت در يك روزهايي اين كارها را كرديم. شعرهاي مرده‌اي كه ياد كسي نبود، تبديل به قدرت شد. آدم‌هاي مرده‌اي كه كسي آنها را نمي‌ديد، تبديل به قدرت شدند. آن موقع كه شهرداري نبود. جوان و زن‌ها همه جا را براي راه‌پيمايي فردا مثل دسته گل تميز مي‌كردند و اين نويسنده همه آنها را دقيق نوشته است. 

و اين تازه اول تراژدي است. بعد اين نويسنده مي‌آيد كتاب‌هاي دال و پر كاه و اسماعيل، اسماعيل و خلاصه ۲۴ تا كتاب را مي‌نويسد، اما آقايان مي‌روند با فلان خانمي كه نوشته پري رفت خانه زري و يك مشت لاطائلات سر هم مي‌بافد، مصاحبه مي‌كنند و بگير و ببند و عكس‌هاي بزرگ و يك نفر هم نمي‌پرسد كه محمود گلابدره‌اي! خرت به چند من؟ بعد هي مي‌گويند اين نويسنده كتاب اولش در ظرف شش ماه به چاپ دوم رسيده است. كتاب را بردار بخوان ببين نثر دارد؟ فارسي‌اش درست است؟ قهرماني را كه نوشته، روحش را شكافته است؟ جامعه‌شناسي كرده است؟ ادبيات بايد چهارچوبي داشته باشد. به هر چيزي كه نمي‌گويند ادبيات. ادبيات قوانيني دارد. اولين قانون آن اين است كه بايد زبان داشته باشد، يعني نويسنده‌اي كه دست به قلم مي‌برد، بايد كشف‌الاسرار و تاريخ بيهقي و آثار كلاسيك ما را خوانده و از خود كرده باشد، بعد بگويد بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. تو كه جملاتت غلط است، مطبوعات مي‌آيند تو را گنده مي‌كنند و چنين بلايي سرت مي‌آيد و ۵۰، ۶۰ نويسنده پيدا مي‌شوند و كتاب مي‌نويسند و هفته دوم تجديد چاپ مي‌شود. بعد هم كه مي‌خواني مي‌بيني از سر تا ته هيچ‌ چيز به درد بخوري ندارد. 

يك جور باند است ديگر. 

دقيقاً! و ادبيات ما به اين روز مي‌افتد. من در عرض هفت سال، ۹ كتاب درآوردم و براي همه آنها هم زحمت كشيدم، اما هيچ‌كس به آنها اشاره هم نكرد. امثال اين آدم‌ها هم كم نيستند و اين گوشه و كنارها دارند كار مي‌كنند و ادبيات انقلاب هم مثل خود انقلاب ادامه دارد. 

چه جرياناتي در مقابل ادبيات انقلاب ايستادند؟ 

از من چرا مي‌پرسيد؟ برويد ببينيد فلان روزنامه كه عكس قدي فلان دخترخانم را انداخته و نوشته اولين كتابش شاهكار است، چرا اين كار را كرده است؟ يقه‌اش را بگير بگو مردك! اين چيست كه از آن دفاع مي‌كني؟ بيا ببين كل كتابش با يك پاراگراف كتاب فلان كس برابري مي‌كند؟ چرا يك بچه را داري گنده مي‌كني؟ چرا مي‌خواهي او را به‌جاي نويسندگاني كه پاي آرمانشان كشته شدند، به جبهه رفتند و مثل اسماعيل، اسماعيل محمود گلابدره‌اي شهيد شدند، الگو كني؟ اگر اسماعيل، اسماعيل‌هاي محمود گلابدره‌اي نبودند كه الان صدام و القاعده در خانه‌هايمان بودند. اينها بودند كه رفتند و اين فداكاري‌ها را كردند، آن وقت تو چنين آدمي را گنده مي‌كني؟ چرا اين سؤالات را از من مي‌پرسيد؟ برويد يك كتابفروشي و كتاب‌ها را برداريد و باز كنيد و بخوانيد و بعد از خودتان بپرسيد آيا اين واقعاً ما هستيم؟ اينها شخصيت‌هاي جامعه ما هستند؟ پس انقلاب كو؟ جنگ كو؟ اين اتفاقات كجا افتاده‌اند؟ نخير، از اين خبرها نيست. اصلاً نمي‌پرسد در اين كوچه‌ پس كوچه‌ها بر مردم چه گذشت؟ جوان‌ها براي چه كشته شدند؟ چه مي‌خواستند؟ چه مي‌گفتند؟ نخير، از اين خبرها نيست. همه‌اش توش نوشته بيا قهوه بخوريم، من با شوهرم خوب نيستم، مي‌خواهم با برادر شوهرم بروم و تمام! اين شد كتاب رمان!
نه دردي، نه تعهدي! 

اصلاً مي‌بيني طرف درد ندارد. اين همه انسان‌ها دارند در اين جامعه درد مي‌كشند، به‌جاي اين‌كه از دردها و شادي‌هاي اينها بنويسي، يك مشت پرت و پلا تحويل ما مي‌دهي؟ چرا كاغذ را حرام مي‌كني؟ من سخنران نيستم كه حرف بزنم، حرفم را با كارم زده‌ام. سال ۵۷، سال ۵۸ و همين‌طور تا الان كه پيش شما نشسته‌ام اين كارها را كرده‌ام كه شده ۲۴ كتاب. كجا درباره‌اش نوشتيد؟ كجا آمديد با او حرف زديد كه از كجا شروع كردي؟ كجا پرسيديد كه سال ۴۰، ۴۱ اولين كتابت را كه با جلال آل‌احمد درآوردي چه بود؟ اصلاً چه حرفي داشتي بزني؟ و حالا كه رسيده به اينجا، بيا ببين اصلاً خط و ربطش درست است؟ انقلاب شده، طرف هيچي ننوشته، جنگ شده، به روي خودش نياورده و حالا براي ما شده نويسنده محترم و معزز و رفته نشسته آن بالا بالاها. يك كسي نيست برود از او بپرسد وقتي انقلاب شد، مگر تو نويسنده نبودي؟ جواب مي‌دهد بودم. بپرسيد پس مگر كور بودي و نديدي چه خبر بود؟ يك واكنشي، حركتي، چيزي. يك پاراگراف درباره آن حركت عظيم مي‌نوشتي. كجا بودي؟ رفتي و در فلان دهات كوره نشستي و نوشتي حسن به حسين گفت: «آخ»، كدخدا به آن يكي گفت: «واخ!» كجا بودي كه در خيابان‌ها داد و ناله همه به آسمان رسيده بود؟ يقه‌اش را اديبانه بگيريد. نويسنده بايد متعهد و مسئول باشد، بايد زبان بلد باشد و به اين زبان چيزي را بيفزايد. 

اينها چيست كه برداشته‌اي و نوشته‌اي؟ اين شد حرف كه پري رفت با زري كه ايدز دارد و با ليلي دوست بوده كه او هم ايدز دارد، شد قصه؟ آن وقت آن منتقد گنده هم مي‌آيد و در تلويزيون اين كتاب را نقد مي‌كند. يقه‌اش را گرفتم كه تو خجالت نمي‌كشي كتاب يلداي ارونقي كرماني، پاورقي‌نويس دوره شاه را نقد مي‌كني كه در اثر نقد جنابعالي در عرض يك هفته به چاپ دوم برسد؟ آن هم چه كسي؟ معاون وزير نقد كرده است. يا خدا! كجايي امام كه ببيني تلويزيوني كه بايد وقتش را صرف اسماعيل‌ها بكند، دارد از ژاله خانمي كه از خارج تشريف آورده است و ايدز دارد حرف مي‌زند و اسماعيل‌هايت مانده‌اند روي زمين.
سليقه‌سازي هم براي مردم مي‌كنند و همين هم باعث مي‌شود كه مردم مي‌روند كتاب را مي‌خرند، چون توجهشان جلب شده است. 

خيال مي‌كني خود او كه اين را نقد كرده است، نمي‌فهمد؟ بايد چنين كسي را كه وقت تلويزيون مردم را در خدمت چنين اثري قرار مي‌دهد، بگيري بيندازي زندان. 
جريانات سياسي‌اي كه در برابر ادبيات انقلاب ايستادند كدامند؟
 

همه ناشرها مرا و آثار مرا دوست دارند، ولي به من مي‌گويند بيا مثل اينها بنويس و دو برابر هم بگير. نوشتن اين كتاب‌ها يك هفته هم وقت نمي‌برد، ولي من از خودم خجالت مي‌كشم و شرمم مي‌شود. مني كه با جلال آل‌احمد شروع كرده و به لحظه‌هاي انقلاب و اسماعيل، اسماعيل و پركاه رسيده‌ام، چطور بنويسم كه ژاله سوار ماشين پري شد و رفتند خانه زري و رفتند جاده چالوس و رفتند ويلا و بعد آمدند در خيابان و پسره گفت: «بيا ازدواج كنيم» و دختره گفت: «نه من يك نامزد در امريكا دارم و بايد بروم. به‌به! چقدر ايران خوب است، خداحافظ شما!» من چه جوري بردارم اينها را بنويسم؟ ننه‌ام، بابام، آبجي و فك و فاميل و رفقا ببينند، نمي‌پرسند محمود گلابدره‌اي! حيا نكردي اين پرت و پلاها را نوشتي؟

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار