کد خبر: 488677
تاریخ انتشار: ۰۹ مهر ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۱
گفتگوي «جوان» با حجت‌الاسلام والمسلمين سيدمحمدرضا لواساني
روزهايي كه بر ما مي‌گذرد مصادف است با سالروز ارتحال عالم جليل و همگام ديرين حضرت امام خميني(ره)، مرحوم آيت‌الله سيدمحمد صادق لواساني (قدس‌سرهما). نام آن بزرگ تداعي‌گر نام امام بود و چه بهتر آنكه حديث اين شيدايي را از زبان يكي از آگاهان راز بشنويم. با سپاس از جناب حجت‌الاسلام والمسلمين سيدمحمدرضا لواساني كه پذيراي اين گفت‌وشنود گشتند. داستان دوستي ديرين مرحوم آيت‌الله لواساني با حضرت امام (ره)نكته‌اي است كه همگان از آن مطلع هستند، اما از چند و چون و خاطرات و ظرافت‌هاي اين ارتباط كمتر چيزي نقل شده، شايد به اين دليل كه هنوز يادنامه درخوري براي آيت‌الله لواساني يا خاطرات اطرافيان ايشان منتشر نشده است.

به عنوان سؤال نخست ابتدا بفرماييد چرا به‌رغم حضور فضلاي متعدد در حوزه اراك و قم، مرحوم والد شما با مرحوم امام (ره) چنين ارتباطي پيدا كردند و نيز چرا امام (ره)به‌رغم آنكه باچهره‌هاي مختلفي هم دوره بودند، با پدرتان چنين دوستي‌اي يافتند؟ 

بسم الله الرحمن الرحيم. هنگامي كه حوزه اراك توسط مرحوم آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري تأسيس شد، تعداد طلاب محدود بود و عموماً هم افرادي كه مرحوم حاج شيخ براي تشكيل حوزه دعوت كرده بودند، آقازاده‌ها بودند. مثلاً مرحوم جد ما در همدان بود و مرحوم حاج شيخ نامه نوشته بودند كه فرزندانتان رابراي تحصيل به اينجا بفرستيد، در اينجا نان و پنيري داريم ـ ‌عين تعبير ايشان را عرض مي‌كنم‌ـ با يكديگر مي‌خوريم. مرحوم جد ، عموي ما مرحوم آسيد احمد كه همسر حضرت امام(ره) را برايشان خواستگاري كردند و نيزمرحوم پدرم را از همدان به اراك مي‌فرستند . در آن دوره رفاقت مرحوم والد با مرحوم امام (ره)رقم خورد و در اراك هم‌حجره شدند. پس از آن، شش ماه با مرحوم حاج شيخ در اراك بودند و به قم آمدند كه آمدن به قم همان و علاقه‌مندي بيشتر اين دو دوست نيزهمان. آنها در مدرسه دارالشفاء هم‌حجره شدند، البته چون مادر مرحوم پدرم در قم بود، ايشان ظهرها و شب‌ها به منزل مي‌رفتند و فقط در اوقات تحصيل در حجره بودند، به همين دليل كمتر شام و ناهار را با حضرت امام (ره)بودند، اما در عين حال تمام وقتي را كه در حوزه بودند، با ايشان مي‌گذراندند، مثلاً تازماني درس مرحوم آقاي شاه‌آبادي را با يكديگر مي‌رفتند، دروس سطوح راهم معمولاً با هم بودند. 

يعني كاملاً همدوره بودند، بدون هيچ تقدم و تأخري؟ 

همين‌طور است، فقط مرحوم امام(ره) از نظر سني، سه سال و سه ماه از مرحوم والد بزرگ‌تر بودند. وقتي كه از خمين وارد اراك شدند، ابتداي تحصيل ايشان بود. همين‌طور مرحوم پدر ما هم كه از همدان آمدند، ابتداي تحصيلشان بود، لذا همدوره بودند و اين دوستي به موازات گذر زمان استحكام بيشتري مي‌يافت. همسر حضرت امام (ره)مي‌گفتند: «دوستي امام (ره)با آقاي لواساني بيشتر از همسري ايشان با من بود. همسري من ۶۰ سال است و دوستي آنها ۷۰ سال!» 

اين دوستي ادامه داشت تا اينكه در سال ۴۲ كه حضرت امام (ره)از زندان قيطريه آزاد شدند و بعد وكالت تام‌الاختياري به مرحوم پدر دادند. درآن جلسه مرحوم پدر از امام پرسيده بودند: «اين كاغذ چيست؟» و ديدند ايشان در امور حسبيه، هم اجازه اخذ وجوه را داده‌اند و هم اجازه خرج، اين اجازه را در كل كشور و حتي خارج از كشور هم كسي نداشت. پدر به كاغذ نگاهي انداختند و گفتند: «همه دعواها سر پول است!». حضرت امام (ره)به زانوي پدر زدند و گفتند: «تو هم نمي‌خواهي كمكم كني؟» و پدر از آن موقع تا زمان فوت امام (ره) وكيل تام‌الاختيار ايشان بودند. 

همدرس‌هاي حضرت امام و شاگردان حاج شيخ كه بسياري از آنها بعدها جزو مراجع شدند، زياد بودند. حضرت امام (ره)در آيت‌الله لواساني چه ويژگي‌هايي را مي‌پسنديدند كه با ايشان اينچنين دوست شدند و بالعكس، آيت‌الله لواساني در وجود امام (ره)چه خصايلي را مي‌ديدند؟ 

آنچه كه بعدها فهميدم ، صفا و وفا و صداقتي بود كه در يكديگر مي‌ديدند. يادم هست كه در فوت حضرت امام (ره)همه به مرحوم پدر تسليت مي‌گفتند. 

كي؟ همان شب اول؟ 

خير، فرداصبح ساعت ۷ ، اخوي مرحوم پدر را به منزل ايشان بردند و در آنجا همه به مرحوم پدر تسليت مي‌گفتند و به تعبيري. . . ايشان را صاحب عزا مي‌دانستند.
ايشان را از همه به حضرت امام (ره)نزديك‌تر مي‌دانستند. مرحوم پدر هر هفته در روزهاي چهارشنبه به ديدن حضرت امام (ره)مي‌رفتند. يك بار پيش آمد كه مرحوم پدر يكي دو هفته‌اي نزد امام (ره)نرفتند، چون ظاهراً در آنجا خواسته بودند ماشين ايشان را بگردند، چون تنها ماشيني كه تا دم در حسينيه مي‌رفت، ماشين مرحوم پدر و ماشين همسرحضرت امام (ره)بود. وقتي مرحوم پدر براي دو هفته نرفتند، مرحوم امام(ره)، مرحوم حاج احمد آقا را به منزل مرحوم پدر فرستادند كه ببينند چه شده و چرا ايشان نمي‌آيند؟ يادم هست حاج احمد آقا خم شدند و دست ايشان را بوسيدند و گفتند ضمن عرض ارادت خودم، پدرم گفته‌اند كه اين كار را بكنم و بپرسم چرا دو هفته است تشريف نياورده‌ايد؟ مرحوم پدر علت را گفتند و مرحوم حاج احمد آقا گفتند: «اشتباه كرده‌اند و من خودم هر دفعه ماشين مي‌فرستم كه بيايد و شما را بياورد». 

آن چيزي كه بيشتر باعث شد اينها جذب همديگر شوند، صداقتي بود كه بين اين دو دوست از اول به وجودآمد و تحت هيچ شرايطي هم خدشه دار نشد. يادم هست زماني مرحوم پدر خدمت امام (ره)فرمودند: «آمده‌اند كه با من راجع به گذشته من و شما مصاحبه كنند» و امام(ره) بالبخندي فرموده بودند: «نه، حق نداريد صحبت كنيد!». معلوم مي‌شود رفاقت و صميميت اينها به‌قدري نزديك بود كه دلشان نمي‌خواست افراد از گذشته آن مطلع شوند. 

و نفر سومي بداند كه بين آنها چه گذشته است. . . 

يادم هست در سال ۵۴ به عراق مشرف شدم. پدر در آن موقع در هشتپر طوالش تبعيد بودند. حضرت امام (ره)مرا معمم نديده بودند. وقتي در كربلا، در بالاسر خدمت ايشان رفتم، رفتم جلو و دستشان را بوسيدم و خواستم صورتشان را ببوسم، حضرت امام صورتشان را عقب كشيدند. عرض كردم: «من محمدرضا هستم». ايشان با تعجب سؤال كردند: «محمدرضاي كي؟» همين كه گفتم پسر آسيد صادق، اولين سؤالي كه پرسيدند اين بود كه: «پدرت چطور است؟ از پدرت چه خبري داري؟ من فردا صبح در نجف منتظرت هستم. صبح زود بيا پهلوي من». دائماً جوياي احوال مرحوم پدر بودند و كاغذهايي كه به ايشان مي‌نوشتند، همگي بيانگر رابطه بسيار والايي بود كه بين اين دو بزرگوار وجود داشت. 

جنابعالي در بعضي از ملاقات‌ها هم حضور داشتيد. از گفت‌وگوها و دغدغه‌هاي مشترك آنها، چه خاطراتي داريد؟ 

فكر مي‌كنم سال ۵۹ يا ۶۰ بود و حضرت امام(ره) تازه به جماران رفته بودند. يكي از كساني كه از مقلدين امام (ره)بود، نزد پدر آمد و گفت: «من مقلد امام (ره)هستم و اين چك را خدمت ايشان بدهيد». مرحوم پدر سؤال كردند: «مبلغ چك چقدر است؟» آن آقا گفت: «۵ ميليون تومان» كه در آن تاريخ مبلغ بسيار زيادي بود. مرحوم پدر گفتند: «حضرت امام(ره) اين چك را قبول نمي‌كنند». ايشان سؤال كرد: «چرا؟» فرمودند: «براي اينكه كسي كه در سال ۲۵ ميليون تومان اضافه بياورد كه يك‌پنجم آن را خمس بدهد، حداقل ۲۵ ميليون خرج خودش مي‌كند كه مجموع آن مي‌شود ۵۰ ميليون تومان. اين چه كسي است كه در سال ۵۰ ميليون تومان منفعت دارد؟» من در جلسه حضور داشتم. او اصرار كرد. مرحوم حاج آقا در برابر اصرار او گفتند: «مطلب هميني است كه گفتم، ولي حالا كه اصرار داري، چك را خدمتشان مي‌برم». وقتي كه خدمت امام(ره) رسيدند، باز هم من حاضر بودم. چك را دادند و حضرت امام (ره)پرسيدند: «اين چيست؟» گفتند: «يكي از مقلدين شما اين چك را داده كه بدهم خدمت شما». امام (ره)سؤال كردند: «چقدر است؟» گفتند: «۵ ميليون تومان». امام (ره)فرمودند: «به صاحب چك برگردانيد» و عين همان جملات پدررا تكرار فرمودند، درست مثل اينكه حرف‌هايشان را از قبل با هم هماهنگ كرده بودند. امام (ره) فرمودند: «كسي كه ۵ ميليون وجوهات داده است، يعني ۲۵ ميليون اضافه آورده است». من خنده‌ام گرفته بود كه انگار مطالب اين دو نفر فتوكپي شده! 

آيت‌الله لواساني با روحانيت سنتي تهران و حتي كساني هم كه بانظام زاويه هم داشتند، رابطه محترمانه‌اي داشتند و بعضاً سخنان آنها را هم به امام (ره)مي‌رساندند. از اين جنبه كه ايشان رابطي بودند بين بخش‌هايي از روحانيت و امام (ره)و رساندن ديدگاه امام (ره)به آن افراد، چه خاطراتي داريد؟
تلاش‌شان اين بود كه افراد زمين‌خورده را به هر شكلي كه هست، حفظ كنند و از مخالفت‌هايي كه با حضرت امام (ره)مي‌كنند تا آنجايي كه بتوانند، كم كنند. يكي از آنها مرحوم آميرزا محمدباقر كمره‌اي بود. آقاي كمره‌اي آدم تحصيلكرده‌اي بود. خود حضرت امام (ره)مي‌فرمودند: «آقاي كمره‌اي حرام شد!» عين جمله ايشان را عرض مي‌كنم. در جريان حادثه انقلاب شاه و مردم ، هنرش را درتطبيق آن شش ماده با موازين فقهي نشان داده و آنها را تطبيق كرده بود. اين كار، اگر چه كار غلطي هم بود، اما هنر علمي ايشان رانشان مي‌داد. . . 

توانايي اين كار را داشت. 

بله، يادم هست كه مرحوم پدر به امام (ره)گفتند: «مي‌خواهم بروم ديدن آقاي كمره‌اي». حضرت امام(ره) فرمودند: «خب برو » مرحوم پدر گفتند: «مي‌خواهم از طرف شما بروم». امام(ره) گفتند: «از طرف من نرو». مرحوم پدر گفتند: «مي‌روم و پول هم مي‌دهم و مي‌گويم آقاي خميني(ره) فرستاده‌اند!» حضرت امام (ره)ديگر پاسخي ندادند. پدر سعي مي‌كردند مخالفان حضرت امام (ره)را تا آنجا كه مي‌توانند با ديدار، عيادت كردن، پول دادن و رفاقت كم كنند، درعين اينكه هيچ از مواضع اصلي خود كوتاه نمي‌آمدند. يادم هست در مسجدشان روي منبر گفتند: «مخالفت با اين نظام حرام است قطعاً!» اگر آن طرف را سعي داشتند ترميم كنند، از اين طرف هم سعي مي‌كردند كمال دفاع را بكنند. به نظر من دوست واقعي كسي نيست كه بله قربان‌گو باشد، بلكه دوست واقعي كسي است كه منافع دوستش را در نظر بگيرد و در غياب دوستش از او حمايت كند. 

ازديدارهاي نيابتي ايشان خاطره ديگري بگويم. يادم هست كه دراوايل نهضت، در قضيه‌اي كه ۶۵ تن از طلاب را به پادگان عشرت‌آباد بردند، ۳۵ نفرشان فرار كردند و ۳۰نفر ماندند از جمله آقاي هاشمي رفسنجاني. مرحوم پدر در پادگان عشرت‌آباد به ديدن اين طلاب رفتند و نفري ۳۰ تومان هم در پاكت گذاشتند و به آنها دادند. ۳۰ تومان در آن تاريخ خيلي پول بود و مي‌شد با آن يك نيم سكه خريد. مرحوم پدر به حضرت‌امام (ره) مي‌گفتند: «اينها به خاطر شما در اينجا گرفتار شده‌اند و من مي‌خواهم بروم و از اينها دلجويي كنم». مرحوم امام (ره) گفتند: «از طرف من نمي‌خواهد برويد». مرحوم پدر گفتند: «خير، از طرف شما مي‌روم و پول هم مي‌دهم». امام (ره)به شوخي گفتند: «من پول بدهم، اينها تير بزنند مردم را بكشند؟» مرحوم پدر گفتند: «خير! اينها اسلحه نمي‌كشند و مردم را هم نمي‌كشند. من از طرف شما مي‌روم و پول هم مي‌دهم» و همين كار را هم كردند. با اخوي من كه استاد دانشگاه است، به پادگان عشرت‌آباد رفتند و نفري ۳۰ تومان هم به طلاب دادند و دلجويي كردند. يادم هست كه در سال ۴۳ وقتي امام (ره) آزاد شدند مرحوم پدر به قم و به منزل يكي از مراجع رفتند. پدر هر وقت به قم مي‌رفتند، اول به منزل حضرت امام (ره) وارد مي‌شدند و سپس به ديدن تك‌تك علما مي‌رفتند. آن مرجع بزرگوار يك گلايه‌اي كرده بودند كه مثلاً من به ديدن آقاي خميني (ره) رفتم و ايشان دير به بازديد آمدند يا چيزي در همين حد. يكي از افرادي كه در آن مجلس بود، شيطنت كرد و اين گلايه را به گوش امام (ره)رساند. پدر كه برمي‌گردند، امام (ره)مي‌پرسند: «چه خبر بود؟» مرحوم پدر مي‌گويند: «آقاي گلپايگاني از اين حركتي كه شما كرديد، خشنود بودند» و خلاصه حرفي از گلايه ايشان نمي‌زنند. حضرت امام (ره)مي‌گويند: «چرا خلاف مي‌گويي؟ ايشان چنين چيزي گفته». پدر متوجه مي‌شوند كه آن فرد شيطنت به خرج داده و قبلاً خبر را به امام(ره) رسانده است. مرحوم پدروقتي آن فرد را مي‌بيند خيلي تند مي‌شود كه: «تو از اين شكافي كه بين اين دو مرجع تقليد ايجاد كردي چه نفعي بردي؟ حضرت امام (ره) كه بابت اين شيطنت‌ها به كسي پولي نمي‌دهد، تو چه هدفي از اين كار داري؟» 

هدف‌شان اصلاح بود و به همين دليل اين جور چيزها را بروز نمي‌دادند. 

بله، مرحوم پدر در راستاي بزرگ كردن حضرت امام (ره) در بين روحانيون، به خصوص علماي سطح بالا كه در بين مردم صاحب نفوذ بودند و كاستن از مخالفان ايشان، هركاركه از دست‌شان برمي‌‌آمد انجام مي‌دادند، تا آخر عمر هم به اين كار ادامه دادند. با اينكه در اواخر عمر حال ندار بودند و نمي‌توانستند جايي بروند، براي كساني كه به ديدن ايشان مي‌آمدند، از حضرت امام (ره) تعريف مي‌كردند. پس از فوت حضرت امام (ره) هم خيلي گريه مي‌كردند و مي‌گفتند ايشان هم رفت، من براي چه مانده‌ام؟ هر كسي كه حرفي از حضرت امام (ره) مي‌زد، مرحوم پدر گريه مي‌كردند كه او رفت و من بيهوده ماندم!
اين دو رفيق تا آخر عمر با يكديگر صميمي و صادق بودند. بسياري مكرر از مرحوم امام شنيده بودند: «دست ايشان دست من است». اين جمله زياد از حضرت امام (ره)شنيده مي‌شد. وقتي هم كه ساواك، مرحوم پدر را گرفت، مرحوم حاج آقا گفته بود: «من كاره‌اي نيستم» و طفره رفته بود كه اسامي افرادي را كه به حضرت امام (ره)پول مي‌دادند، بگويد. رئيس ساواك گفته بود: «تو دست راست او هستي». ميزان صميميت آنها را حتي ساواك هم فهميده بود. 

در دوران دوستي ۷۰ ساله اين دو بزرگوار با هم، شيرين‌ترين و تلخ‌ترين خاطره مرحوم پدرتان از اين دوستي چه بود؟ 

خاطره متأثركننده براي مرحوم حاج‌ آقا، فوت حضرت امام (ره) بود كه ما در زندگي ايشان تلخ‌تر از اين حادثه چيزي نديديم. اما درباره شيرين‌ترين خاطره، بايد بگويم كه تمام لحظاتي كه اين دو با يكديگر بودند براي پدر بسيار شيرين و مغتنم بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار