
همچنين گفته شده كه طالقاني در سالهاي ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ كه نواب صفوي از طرف عوامل رژيم مورد تعقيب قرار گرفت، وي را در دهات اطراف طالقان پنهان كرد. (۳) اين درحالي بود كه نواب و يارانش در دوران فعاليت سياسي خود، بهجز مدت كوتاهي كه با آيتالله كاشاني ائتلاف كردند، مورد تأييد و حمايت بسياري از علماي بزرگ آن زمان از جمله آيتالله بروجردي نبودند. (۴) از ميان علما و مراجع تقليد، افرادي چون آيتالله سيد محمدتقي خوانساري (كه به ملي شدن نفت فتوا داد) و آيتالله طالقاني بهطور جدي از فداييان اسلام حمايت كردند. (۵)
تا زماني كه فرآيند تعقيب نواب، هنوز آغاز نشده بود، خود و دوستانش در جلسات نماز و تفسير مسجد هدايت شركت و از رهنمودها و ارشادات طالقاني استفاده ميكردند. يك خبرنگار پاكستاني كه در اواخر آبان ماه ۱۳۳۳ براي ديدار با نواب، به مسجد هدايت رفته بود، چنين مينويسد: «در ۱۷ اكتبر ۱۹۵۴ كه نواب شديداً تحت تعقيب و مخفي بود و هواي سرد، خون را در رگها منجمد ميكرد، سوار يك اتومبيل كرايهاي شدم و چند لحظه بعد، در خيابان استانبول بودم. چنان كه ميبايست با آقاي «س» پس از نماز مغرب ملاقات ميكردم. فضا آكنده از رعب و وحشت و وضع، بسيار متشنج بود. نشانههاي ترس در چهره تهرانيهايي كه در حال آمد و شد بودند، آشكارا ديده ميشد. ناگفته نماند كه در آن زمان، شمار قابل توجهي از ارتشيان جوان كه با جبهه ملي همكاري داشتند، به اتهام خيانت تيرباران شده بودند.
هنگامي كه در انديشه راهنما بودم، سر و صداي يك خودروي نظامي توجه مرا جلب كرد و مردم با سر دادن شعارهاي «مرگ بر آدمكشان، سرنگون باد ياران استعمار» احساساتشان را بيان كردند. ناگهان گروه گروه، هر كدام به سويي متفرق شدند. من هم بهنوبه خود و به انتظار راهنما وارد مسجد شدم. آقاي «س» با سلام دلنشيني به من خوشامد گفت. از مسجد خارج شديم و من بيصبرانه و شتابان براي ديدار با جواني كه توانسته بود مسير رويدادهاي كشورش را ولو براي مدتي تغيير دهد، به درون اتومبيل پريدم. آقاي «س» با سرعت و مهارت در خيابانهاي تاريك رانندگي ميكرد و اتومبيل بهسرعت به راه خود ادامه ميداد. پس از مدت كوتاهي به ناحيه «شاه عبدالعظيم» رسيديم و در خيابان باريكي از اتومبيل پياده شديم. پس از اندكي پيادهروي، همراه راهنما به يك خيابان فرعي رفتيم. او در منزلي را زد و گفت: «يا الله»! در باز شد و پيرمردي به پيشوازمان آمد و ما را از حياط به طرف اتاقي هدايت كرد. ناگهان خود را رو در روي جوان انقلابي ايراني ديدم كه دشمنان از نام وي ميترسند. او بلافاصله مرا در آغوش گرفت و با لهجه ايراني بيشائبهاي گفت: من نواب صفوي هستم... »(۶)
همچنين در سال ۱۳۳۲ هنگامي كه نواب از كنفرانس اسلامي بيتالمقدس و سفر به كشورهاي عراق، اردن و سخنراني در مصر عليه اشغالگران فلسطين برميگشت، تنها كسي از معاريف كه به استقبال او در فرودگاه مهرآباد رفت و به او خوشامد گفت، آيتالله طالقاني بود. (۷) حمايت طالقاني از فداييان اسلام و در رأس آن نواب صفوي، بر اساس رابطه فكري و همچنين مبارزات ضد رژيم و خوي ضد استعماري آنها شكل گرفته بود. درباره نقشآفريني آنان در برخي از مقاطع سرنوشتساز همچون مسئله ملي شدن نفت، ميبينيم كه طالقاني از دكتر مصدق، آيتالله كاشاني و نواب صفوي انتقاد ميكند و در خصوص فتنهانگيزي عوامل داخلي و خارجي بين آنها هشدار ميدهد. وي در اين خصوص ميگويد: «... عوامل استعمار و استبداد داخلي و جاسوسان اطراف اين قدرتها، شروع به تفحص كردند و نقطه ضعفها را يافتند. به فداييان اسلام گفتند: شما بوديد كه اين نهضت را پيش برديد. فداييان ميگفتند كه ما حكومت اسلامي ميخواهيم. به آنها ميگفتند دكتر مصدق بيدين است يا به دين توجهي ندارد و خواستههاي شما را نميخواهد انجام دهد. به دكتر مصدق ميگفتند: فداييان اسلام جواناني پرشور و تروريست هستند، بايد از آنها بپرهيزيد. من كه خودم ميخواستم بين اينها تفاهم ايجاد كنم، ديدم نميشود. امروز صحبت ميكردم، فردا ميآمدم ميديدم چهرهها عوض شده، باز خصومت، باز موضعگيري. مرحوم مصدق ميگفت: من نه مرد مدعي حكومت اسلامي هستم و نه ميخواهم هميشه حاكم و نخستوزير باشم؛ مجال دهيد و بگذاريد تا قضيه نفت را حل كنم. بدين ترتيب اين جناح را جدا كردند و نتوانستيم آن تركيب، وحدت و نيروي انقلابي مسلحانه را دوباره التيام دهيم. آنها كه به سويي رفتند، دو باره آمدند سراغ مرحوم آيتالله كاشاني و باز از راه نفسانيات وارد شدند كه اين نهضت از آن توست؛ دكتر مصدق چه كاره است؟ تمام دنيا به دست توست! جاسوساني كه ما از نزديك ميشناختيم، دور آن پيرمرد را گرفتند و او را از مصدق جدا كردند. يادم هست روزي كه در بين مردم گفتوگو بود كه مرحوم آيتالله كاشاني از زاهدي حمايت ميكند و توطئهاي در كار است، بهتنهايي به منزل ايشان واقع در پل چوبي رفتم و در اتاقي به انتظارش نشستم. وقتي آمد، ظرف خربزهاي را در دست داشت. به عنوان تعارف جلو من گرفت تا خربزه بردارم. گفتم: حضرت آيتالله، دارند زير پايت پوست خربزه ميگذارند، مواظب باش! گفت نه، اين طور نيست، حواسم جمع است. گفتم: من شما را مرد پاك و مبارزي ميدانم، مبارزات شما در عراق عليه انگلستان فراموشنشدني است؛ شما اين مزايا و سوابق را داريد، درست متوجه و هوشيار باشيد كه تفرقه ايجاد نشود، گفت: خاطرتان جمع باشد... »(۸)
رابطه گرم طالقاني با نواب صفوي و نيز حمايتهاي مكرر او از جريان ملي شدن نفت و دكتر مصدق باعث شده بود كه عدهاي او را طرفدار مصدق و عدهاي ديگر طرفدار فداييان اسلام بنامند. شهيد سيد عبدالحسين واحدي در اين باره ميگويد: «دلم به حال سيدمحمود طالقاني ميسوزد. هر وقت پيش ما ميآيد، ما ميگوييم مصدقي است و هر وقت پيش مصدقيها ميرود، آنها ميگويند كه اين طرفدار فداييان اسلام است». (۹)
در سال ۱۳۳۴، بعد از ترور نافرجام حسين علاء نخستوزير وقت توسط فداييان اسلام، اين سازمان غيرقانوني اعلام شد و شهيد نواب صفوي و دوستانش تحت تعقيب قرار گرفتند. فداييان كه در اين موقعيت از طرف هيچ فرد يا گروه خاصي حمايت نميشدند، براي يافتن پناهگاه، به طالقاني رجوع كردند. ايشان مدتي آنها را در خانه خود مخفي كرد، عمل خطرناكي كه در آن زمان كسي جرئت انجام آن را نداشت.
طالقاني با آنكه در گذشته بارها برخي از اشتباهات آنها را متذكر شده و سعي كرده بود آنها را با دكتر مصدق آشتي بدهد و از بعضي از اقدامات آنها دلگير هم بود، در مقابل عمال رژيم كه بيامان در تعقيب آنان بودند، نواب و يارانش را در خانه خود مخفي كرد تا از گزند مأموران در امان بمانند. وقتي عوامل بختيار متوجه اين مطلب شدند و تصميم گرفتند نيمه شب به خانه وي حمله كنند، طالقاني جاي آنها را تغيير داد و در جواب تيمور بختيار (فرمانده نظامي وقت تهران) كه از ايشان پرسيد چرا اين تروريستها را به خانهات راه دادي و تحويلشان ندادي، پاسخ داد: «اين سيد (نواب صفوي) پسرعمو و از دوستانم بود و به من پناه آورده بود. اگر تو هم كه پشت اين ميز نشستهاي و مرا دشمن خود ميداني، به خانهام پناه آورده بودي، هرگز تحويلت نميدادم!» (۱۰)
طالقاني كه مدتي به جرم پناه دادن به فداييان بازداشت و زنداني شد، از حمايت نكردن علما و مخالفان رژيم از نواب و يارانش در اين موقعيت، انتقاد كرد و به يكي از دوستانش گفت: «من از طرفي نگران جان اينها هستم، از طرف ديگر نميدانم چرا هيچ كس به فكر اينها نيست؟» (۱۱)
يكي از فرزندان آيتالله طالقاني در خاطراتش از آن روزها ميگويد: «پدر حتي در مورد كساني كه همراه و همرزم وي، اما از نظر سليقه متفاوت بودند، سعي ميكرد آنها را هم از نظر فكري و امنيتي پوشش بدهد، چنان كه در دوران دكتر مصدق، فداييان اسلام با مصدق مخالف بودند، در حالي كه آيتالله طالقاني دقيقاً در نقطه مقابل آنها قرار داشت و دكتر مصدق را تأييد ميكرد. به خاطر دارم وقتي كه مرحوم نواب صفوي و عدهاي از يارانش شديداً مورد تعقيب حكومت قرار داشتند، به خانه ما پناه آوردند... آن روزها ارتباط بچهها محدود نبود؛ ما با تمام بچههاي محل رفت و آمد داشتيم و بازي ميكرديم، ولي هيچ يك بروز نداديم كه چه كساني در خانه ما هستند. حتي خود من در اختيار آنان بودم كه اگر نيازي داشتند برايشان تهيه كنم تا اينكه پس از گذشت قريب يك هفته، خودشان اعلام كردند كه بايد برويم. در خانه يك حمام داشتيم كه با زغال سنگ گرم ميشد. پدرم خودش حمام را برايشان گرم كرد و آنها غسل شهادت كردند و از منزل خارج شدند. اندكي بعد همگي گرفتار و اعدام شدند.» (۱۲)
به هرحال، طالقاني در سختترين روزهايي كه نواب و يارانش در تنهايي و غربت و تحت تعقيب شديد مأموران پهلوي قرار داشتند، با حمايت و پناه دادن به آنان، درس ايثار و گذشت و شجاعت را به پويندگان طريق مبارزات انقلابي آموخت.
*پاورقيها در دفتر سرويس گفتوگو موجود است.