اما تازهترين تماسهاي برخي معلمان با روزنامه جوان كه به اين روند اعتراض دارند، نشان ميدهد كه اين كار به شيوه دائمي مدارس خصوصاً مدارس غيردولتي تبديل شده است.
البته تمام واكنش آموزش و پرورش در پي انتشار اين اخبار به اين خلاصه شد كه «با مدارس متخلف برخورد ميشود». با اين وجود شواهد نشان ميدهد كه اين برخورد آنقدرها هم بازدارنده نبوده كه جلوي اين تخلف را بگيرد و همچنان نمره دادن به برگههاي امتحاني سفيد يا به پاسخهاي اشتباه دانشآموزان به خاطر افزايش آماري قبوليهاي مدارس ادامه دارد.
هرچند ممكن است روزنامه جوان باز هم از سوي روابط عمومي آموزش و پرورش به همراه نبودن با آموزش و پرورش متهم شود؛ اما از طرفي جوان به جهت رسالت رسانهاي خود نميتواند نسبت به بروز برخي حقايق بيتفاوت باشد و وظيفه خود ميداند كه بزنگاههاي آموزشي و پرورشي را در كشور اطلاع رساني كند براي آنها كه ميخواهند ببينند و بشنوند. به هرحال ماجراي اخير كه بهانه تهيه اين گزارش شد، از اين قرار است كه در يكي از دبيرستانهاي غيرانتفاعي پسرانه آموزش و پرورش منطقه ۱۰ تهران، (نام مدرسه در روزنامه محفوظ است) چند نفر از دانشآموزان پايه اول دبيرستان كه از معلم خود نمره مردودي گرفته بودند، با دست و دلبازي مدير مدرسه قبول شدهاند.
معلم بچهها كه معترض بوده و اعتراضهايش در مدرسه نتيجهاي در بر نداشته، به منطقه مراجعه ميكند و در آنجا ميشنود كه مدير برگه نمرات سفيد را به منطقه ارائه و اعلام كرده معلم فراموش كرده اين چند دانشآموز نمره بدهد. اعتراضات بعدي هم اين پاسخ را در بر داشته كه « ما نديده گرفتيم، شما هم نديده بگير». علاوه براين ميگويند مدرسه مزبور زود به زود كادر آموزشي خود را تغيير ميدهد تا معلمي پيدا نشود كه زياد پا پي ماجرا شود.
اگر اين مسئله را از چند بعد بررسي كنيم نتايج جالبي به دست ميآيد. اول اينكه يادآوري اين نكته كه دانشآموزان امروز مديران آينده كشورند و آينده جامعه ما به مديراني نياز ندارد كه از ابتدا زير سبيلي رد كردن را آموخته باشند يا بدون داشتن صلاحيت علمي پايه پايه بالا روند، دوم اينكه با اين كار شأن و ابهت علمي و تربيتي معلم در نظر دانشآموز شكسته ميشود و اين امر در دوران وزارت حميدرضا حاجي بابايي اتفاق ميافتد كه بارها بر احترام به شأن و منزلت معلم تأكيد كردهاند، در حالي كه شأن و منزلت معلم در كلاس و ابتدا در ميان همكاران و دانشآموزانش شكل ميگيرد. سوم و چهارم هم اينكه. . . . بماند براي بعد!