
به آدمها بايد دقيق نگاه كرد. ما همديگر را دقيق نميبينيم. ما همديگر را اغلب درست نميبينيم. اگر ما همديگر را درست ببينيم آن وقت به جاي اينكه در برابر هم باشيم، در كنار هم قرار ميگيريم. به هركدام از ما كاري سپرده شده، ما اغلب اشتباه ميكنيم و گمان ميبريم كارهايي كه به ما سپرده شده و لباسهايي كه بر تن ما پوشانده شده ما را در برابر هم قرار ميدهند، اما اگر ما در برابر خود و همديگر قرار نگيريم هيچ وقت كارهايي كه به ما سپرده شده، ما را در برابر هم قرار نميدهند. يكي از ما خواسته يا ناخواسته راننده تاكسي شده و معيشتش به خيابانها و كوچهها و مسافرها گرهخورده است.
يكي از ما هم مأمور راهنمايي و رانندگي است. يك مأمور جوان كه دوران سربازياش را در راهنمايي و رانندگي طي ميكند. لباس مأمور راهنمايي را بر تن اين جوان پوشاندهاند و برگههاي جريمه را هم دستش دادهاند. اگر اينجا عجولانه نگاه كنيم ميگوييم اين لباس و مسئوليت و برگههاي جريمه است كه مأمور جوان راهنمايي و رانندگي را در برابر راننده تاكسي قرار ميدهد. اجازه بدهيد اينجا از زاويه ديد راننده تاكسي به كار مأمور جوان راهنمايي نگاه كنيم. اگر راننده تاكسي يا مسافركش جريمه شود ناخودآگاه ميزان جريمه را با اسكناسهايي كه از دست مسافرها ميگيرد مقايسه ميكند.
او معيشتش را با اسكناسهاي ۵۰۰ توماني و ۱۰۰۰ توماني كه از مسافران ميگيرد ميچرخاند و حتماً وقتي جريمه ميشود اولين كاري كه ميكند اين است كه حساب كند آن روز چقدر بايد از مسافرانش ۵۰۰ تومان و ۱۰۰۰ تومان بگيرد كه بتواند مبلغ جريمه را تأمين كند و اصلاً اگر قرار باشد هر روز براي جريمهها كار كند معيشتش چه ميشود. اينها احتمالاً فكرهايي است كه قبل و بعد از جريمه شدن در ذهن آن تاكسيدار كه احتمالاً او هم يك جوان است ميچرخد. اگر زود بخواهيم داوري كنيم شايد بگوييم اين لباسهاست كه آدمها را در برابر هم قرار ميدهد.
اگر آن جوان، لباس مأمور راهنمايي را نميپوشيد و آن برگهها را به دست نميگرفت، اين فكرها هم در ذهن آن جوان تاكسيدار ايجاد نميشد و ممكن بود آن دو جوان بدون كوچكترين تنشي در جايي ديگر همديگر را ببينند و بدون درگيري و با حسننيت تمام از كنار هم رد شوند. اما اين ظاهر قضيه است. ما معمولاً به خودمان اين فرصت را نميدهيم كه همديگر را درست ببينيم.
اگر راننده تاكسي، مأمور راهنمايي را درست نبيند، همه اجزاي كار او را نبيند، نبيند كه اين مأمور جوان به احتمال زياد يك جوان شهرستاني است و به فرض مدتهاست كه دلش ميخواهد مرخصي برود و نرفتهاست. نبيند كه اين مأمور ساعتها جلوي آفتاب ايستاده و دود ماشينها را خورده است، نبيند كه ممكن است ساعتها سرپا ايستادن او را خسته كرده باشد، در آن صورت چارهاي جز اين نميماند كه آن مأمور را صرفاً در برگههاي جريمه خلاصه كند، همچنين از زاويه مقابل ممكن است اين اتفاق براي مأمور راهنمايي هم بيفتد و او هم نتواند درست راننده تاكسي را ببيند.
هركدام از ما روزانه با لباسهاي كاري مختلف در برابر همديگر قرار ميگيريم. لباسهايي كه در ظاهر ما را در برابر هم قرار ميدهند اما اگر درستتر نگاه كنيم ميبينيم لباسها نيستند كه ما را در برابر هم قرار ميدهند. ما در برابر هم قرار ميگيريم چون همديگر را خوب نميبينيم.