کد خبر: 478129
تاریخ انتشار: ۰۳ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۹
مروري بر زندگي و كيفيت شهادت محمد مولايي در گفتگوي «جوان» با پدر شهيد
گفت‌وگوي ما با عباسعلي مولايي پدر شهيد محمد مولايي اگرچه براي شناخت ابعاد زندگي يك شهيد صورت پذيرفت، اما واگويه‌هاي اين رزمنده دوران دفاع مقدس، از تمناي وصال به شوقي دروني سخن مي‌گفت كه قرن‌هاست مجاهدان راه خدا را شيفته خود ساخته است و آنچنان كه در سيره بسياري از رزمندگان مي‌بينيم، نسل اندر نسل از پدر به پسر و از مادر به فرزندان منتقل مي‌شود. شهيد محمد مولايي نيز يكي از همين شهداست كه راهروي مكتب جهاد و شهادت را از پدر رزمنده خود آموخت و عاقبت نيز در كسوت پاسداري، در حالي كه به آموزش چتربازي مي‌پرداخت به شهادت رسيد. او تنها چند ساعت قبل از شهادت خود، وصيتنامه‌اش را نوشته بود.

براي شروع مصاحبه از خودتان بگوييد؛ گويي شما در جبهه‌هاي جنگ نيز حضور داشته‌ايد.
من پدر شهيد محمد مولايي هستم كه در سال ۸۹ حين آموزش چتربازي و در كسوت يك پاسدار به شهادت رسيد. پسرم همان راهي را ادامه مي‌داد كه به نوعي مي‌توان گفت من از سال ۶۲ آغاز كرده بودم. در اين سال توفيق حضور در جبهه‌هاي جنگ را يافتم و تقريباً از عمليات خيبر تا مرصاد كه در پايان جنگ صورت پذيرفت، در اغلب عمليات‌ها حضور داشتم. بالطبع خانواده‌ام نيز از همان دوران به تناوب درگير مسائل دفاع مقدس بودند و خدا نيز محمد را در زماني به ما داد كه به خاطر حضور مستمرم در جبهه‌ها در دزفول زندگي مي‌كرديم. به طور كلي در طول جنگ من به عنوان يكي از رزمندگان لشكر۲۷ در مناطق مختلف حضور داشتم و در مقاطعي نيز فرمانده گردان زرهي و همچنين فرماندهي ستاد تيپ سوم لشكر را عهده‌دار بودم. 

پس پسرشهيدتان از دوران كودكي با حال و هواي دفاع مقدس و مسائلي چون شهادت آشنا بودند؟
بله، من گاهي از حضورم در جبهه‌ براي بچه‌ها صحبت مي‌كردم و محمد از همه مشتاق‌تر به شنيدن اين خاطرات بود. خيلي وقت‌ها خودش از من در اين خصوص سؤال مي‌كرد و انس و الفت خوبي با شهدا داشت. بارها پيش مي‌آمد به زيارت مزار شهدا مي‌رفت و ديگران را هم براي اين كار تشويق مي‌كرد. از دوره نوجواني نيز به صورت فعال در بسيج عضو شده بود و اغلب اوقاتش را در محيط‌هاي مذهبي سپري مي‌كرد. يادم مي‌آيد يكبار خوابي در جبهه در مورد لذت شهادت ديده بودم كه برايش تعريف كردم. خيلي رويش اثر گذاشته بود. از چند ماه قبل از عروجش هم كه زمزمه‌هاي شهادتش را آغاز كرده بود، بار ديگر از من خواست در خصوص آن خواب و لذت شهادت بگويم. آن روزها حال و هواي محمد طور ديگري شده بود. 

مگر در مورد شهادتش حرفي زده بود؟
به نظرم دو ماه قبل از شهادتش بود يا كمي عقب‌تر كه مي‌گفت خواب ديده با يك گروه ۵۰ نفري براي چتربازي از ارتفاع بلندي به پايين مي‌پرند و چتر يك نفر باز نمي‌شود. بعد گفت كه مي‌داند آن يك نفر خودش است و به زودي شهيد مي‌شود. من آن وقت اصلاً به حرفش توجه نكردم. حتي به مزاح حرف‌هايي به محمد زدم، غافل از اينكه او همه چيز را مي‌داند و ما در بي‌خبري بوديم. در جبهه‌ نيز بارها شاهد بودم كه چطور برخي از شهدا از نحوه شهادت‌شان مطلع مي‌شدند و دقيقاً نيز همان اتفاق براي‌شان مي‌افتاد. نويد شهادت محمد هم مثل هر شهيد ديگري از مدت‌ها قبل به او داده شده بود و به اين ترتيب او مي‌دانست چه سرنوشتي در انتظارش است و با آغوش باز به استقبال آن حادثه رفت. به نظرم او درك خوبي از شهادت يافته بود. اگر توجه داشته باشيد كسي كه بداند به زودي از ارتفاع بلندي سقوطي مرگبار خواهد داشت، روي زمين از ترس اين فكر قالب تهي مي‌كند! اما به نظرم شوق شهادت آنقدر اين مسائل را براي محمد حقير كرده بود كه بي‌هيچ ترسي راهش را تا انتها ادامه داد. محمد آن‌قدر اشراف به اين قضيه داشت كه حتي چند ساعت قبل از شهادتش وصيتنامه خود را نوشته بود. 

جريان وصيتنامه چه بود؟
محمد حول و حوش ۹ صبح روز ۱۸ آبان سال ۸۹ به شهادت رسيد. آنطور كه همسرش تعريف مي‌كند او ساعت ۲ بامداد همين روز، پس از آنكه غسل شهادت مي‌كند، همه لباس‌هايش را مي‌شورد و خانه را جمع و جور مي‌كند، شروع به نوشتن وصيتنامه جديدي مي‌كند. اين را هم بگويم كه او از قبل وصيتنامه‌اي را نوشته بود، اما آن شب تصميم مي‌گيرد وصيتنامه ديگري بنويسد. وقتي هم كه همسرش علت را مي‌پرسد مي‌گويد بايد اين كار را انجام بدهد و سپس وصيتنامه را درون جيبش مي‌گذارد و مي‌گويد جايي گذاشتم كه بچه‌ها بتوانند پيدايش كنند! وقتي هم كه شهيد شد دوستانش وصيتنامه را از جيبش پيدا مي‌كنند. اين وصيتنامه اكنون نزد ماست. خودش نيز زير آن تاريخ ۱۸ آبان ۸۹ را نوشته است. 

در وصيتنامه چه نوشته بود؟
نوشته بود روي سنگ مزارم عدد ۱۱۰ را حك كنيد. برايم طلب آمرزش كنيد و (براي رعايت احتياط) نماز قضا بخوانيد. از پرداخت خمس اموالش نيز نوشته بود، در حالي كه به گفته دوستانش او پيش از شهادت خمسش را پرداخته بود. به طور كلي در اين وصيتنامه سعي كرده بود اگر ديني به گردن دارد ادا شود و از خانواده و همسرش طلب حلاليت كرده بود. در پايان نيز نوشته بود: «خدايا اين بنده حقير و نيازمندت و تهيدست را عفو فرما. خدايا ببخش مرا ‌اي رب العالمين،‌اي پوشاننده هر عيب و گناه، مرا ببخش. از مادرم هم مي‌خواهم مرا حلال كند. اگر او را در كودكي يا جواني آزرده‌ام. ۱۸ آبان ۸۹». محمد اين وصيتنامه را خيلي سريع و گويي با عجله نوشته بود. همانطور كه قبلاً هم گفتم از مطالب اين وصيتنامه برمي‌‌آيد كه او مي‌خواسته در لحظات آخر ديني به گردن نداشته باشد و سبكبال به آن جهان سفر كند. بنابراين به گفته همسرش بي‌آنكه آن را پاكنويس كند، يكبار نوشته و درون جيبش گذاشته بود. كسي چه مي‌داند شايد عجله‌اش از شوق شهادت بود. 

از نحوه شهادت ايشان نيز بگوييد.
محمد دوره تكميلي تكاوري را پشت سر مي‌گذاشت كه شهيد شد. اين دوره ۲۰ روز بود كه بعد از طي ۱۰ روز مينيسك يكي از پاهاي محمد دچار مشكل مي‌شود. پزشك از او مي‌خواهد براي مدتي استراحت كند، اما شهيد با اصرار از او مي‌خواهد كه اجازه ادامه آموزش را صادر كند. روزي كه محمد از پيش پزشك آمد، به من گفت هر طوري كه شده بود نظرش را تغيير دادم. به نظرم آن زمان يك روز قبل از شهادتش بود. بعد هم كه روز مورد نظر به همراه ساير همكارانش براي آموزش چتر بازي رهسپار منطقه كويري اشتهارد مي‌شوند، حين راه به راننده سرويس مي‌گويد من ديگر به خانه برنمي‌گردم و فقط كفنم مانده كه آن را بعد برايم بياوريد. سپس در ادامه آموزش‌شان به نوبت با چتر از هلي‌كوپتر پايين مي‌پرند. محمد عادت داشت در مواقع خاص ذكر يا ابوالفضل(ع) را بر زبان جاري كند. آنطور كه فيلمبرداري دوستانش نشان مي‌دهد او در هنگام پريدن نيز اين نام مقدس را بر زبان جاي مي‌كند و مي‌پرد، اما هيچ كدام از چتر‌هاي اصلي و كمكي‌اش بازنمي‌شوند تا براي اوج گرفتن و پرواز تا ملكوت از ارتفاع ظاهري اين دنيا روي زمين بيفتد. بعد هم كه قضيه يافتن وصيتنامه از جيبش پيش مي‌آيد. جالب آنكه وقتي خبر را به ما دادند، من اصلاً به فكر تهيه كفنش نبودم. در همين گير و دار بوديم كه يكي از دوستان بسيجي محمد خودش پيشم آمد و گفت يك كفن از كربلا آورده كه طواف حرم آقا سيدالشهدا(ع)‌ كرده است. همان كفن نيز قسمت او مي‌شود و محمد را با آن دفن مي‌كنيم. 

خصوصيات اخلاقي محمد طوري بود كه فكر كنيد زيباترين مرگ‌ها يعني شهادت نصيبش شود؟
راستش من به عنوان پدرش، به خاطر مهر و علاقه‌اي كه به او داشتم اصلاً نمي‌خواستم به اين قضيه فكر كنم. بر همين اساس وقتي كه محمد با اطمينان از شهادتش خبر داد باور نكردم و هماني شد كه اتفاق افتاد. اما بعدها در جريان يكي از مراسم‌هايش در جمع همكاران محمد به حرف آقا كه فرموده‌ بودند از جمع شما سپاهي‌ها هنوز هم بوي بهشت را استشمام مي‌كنم، اشاره كردم و گفتم اگر همين الان شرايط طوري مي‌شد كه بايد يكي داوطلبانه خودش را روي ميدان مين بيندازد، آن شخص چه كسي خواهد بود؟ همه يكصدا داد زدند محمد؛ مي‌خواهم بگويم كساني كه نگاه واقع‌بينانه‌تري نسبت به او داشتند، حالاتش را بهتر از ما درك مي‌كردند. بعد از شهادتش نيز توجهاتي كه دوستان محمد به او داشتند، باعث شد من به عنوان پدرش بهتر به شخصيت او فكر كنم. حالا كه مي‌انديشم مي‌بينم نظير حالات و اخلاق محمد را بارها توي جبهه‌ها در زماني كه هنوز پسرم دنيا نيامده بود در شهداي بسياري ديده‌ام. مثلاً شهيد حيدر تاج آبادي، خصوصيات اخلاقي او و محمد اشتراكات زيادي باهم داشتند. اخلاص، متانت، آرامش و مهرباني و. . . همگي از صفات محمد بودند كه او را متمايز مي‌كردند. 

در يك جمله اگر بخواهيد خصوصيات اخلاقي اين شهيد را برشماريد آن جمله چه خواهد بود؟ شايد بهترين جمله اين باشد كه او همانند بسيجي‌ها عمل مي‌كرد. از خودگذشتگي، اخلاص در كارهايش، حجب و حيا و... بارها پيش مي‌آمد من به عنوان پدرش با او بحثم مي‌شد اما محمد كوچك‌ترين تندي به من نمي‌كرد و اگر با او حرف نمي‌زدم، خودش پيشقدم مي‌شد و سرحرف را باز مي‌كرد. نكته‌اي كه بعد از شهادت محمد مطلع شدم اين بود كه او سال‌هاي سال كفش‌هاي مرا جفت مي‌كرد و به اين ترتيب مي‌خواست ادب خود را به پدرش نشان بدهد. هرچند خودش هيچ وقت اين مسئله را به من نگفت اما بعد كه شهيد شد و ديگر كسي كفش‌هايم را جفت نكرد، تازه آن وقت بود كه متوجه شدم اين كار را چه كسي انجام مي‌داده است. همين كارهاي بي‌سروصدايش را مي‌گويم كه مانند يك بسيجي مخلص رفتار مي‌كرد. امري كه بارها در جبهه از رزمندگان و شهدا شاهد بوديم. احترام به والدين يكي از خصوصيات بارز او بود. هرچند كه ولايتمداري و توجه به شهدا و عشق به شهادت را هم نبايد از نظر دور بداريم. قبلاً هم گفتم كه او خيلي به زيارت مزار شهدا مي‌رفت. يكي از دوستانش به نام محمد علي نازي مي‌گويد يك ماه قبل از شهادت، محمد با من تماس گرفت و گفت در فلان گزارشهدا هستم، سريع خودت را به اينجا برسان. اما علي نازي مي‌گويد بيمار است و به آنجا نمي‌رود. محمد اصرار مي‌كند كه اگر بيايي اسراري را از شهدا به تو خواهم گفت. دوست محمد هنگامي كه اين خاطره را تعريف مي‌كرد مي‌گريست و مي‌گفت ‌اي كاش آن روز خودم را به گلزار شهدا مي‌رساندم تا آن چه محمد مي‌ديد را درك مي‌كردم. 

در صحبت‌هايتان اشاره‌اي به ولايتمداري شهيد كرديد؛ امري كه خيلي از شهدا ما را به آن سفارش كرده‌اند.
به نكته جالبي اشاره كرديد. محمد مانند همه شهدا عشق و ارادتي قلبي به ولايت داشت و در اين خصوص نيز تنها به محبت ظاهري بسنده نمي‌كرد، بلكه در عمل مقيد به انجام فرمان رهبري بود. اگر در زمان جنگ يك رزمنده دم از ولايتمداري مي‌زد، اين امر را در عمل نشان مي‌داد و در اين راه از همه هستي خود مي‌گذشت. محمد نيز اگر در آن زمان حضور نداشت، ولي در حادثه‌اي چون فتنه ۸۸ كه به زعم خيلي از كارشناسان كمتر از دفاع مقدس نبود وارد شد و آن طور كه فرمانده‌اش مي‌گويد از دل و جان مايه گذشت. آن روزها محمد به طور كامل خودش را درگير اين مسئله كرده بود و همانند بسياري از دلسوزان نظام، مردانه پا در ميدان گذاشته بود. فرمانده‌اش مي‌گويد او چنان در اين كار جديت نشان مي‌داد كه گاه ايستادگي در برابر فتنه‌گران را از او مي‌آموختيم. 

ريخته شدن خون هر شهيدي پيامي در خود دارد، به نظر شما پيام خون شهيد محمد مولايي چيست؟
مسلماً اين پيام جداي از پيام خون ساير شهدا نخواهد بود. شهداي ما از قبل و بعد از انقلاب، قبل از آغاز جنگ، دوران دفاع مقدس و در حوادث گوناگون همگي براي حفظ همان نظامي رفتند كه ان‌شاءالله قرار است به صاحب اصلي‌اش سپرده شود. محمد در هنگام شهادت كسوت پاسداري به تن كرده بود. لباسي كه پيشتر شهداي بسياري به تن كرده‌اند و هدف همگي حفظ نظام اسلامي بود. از طرفي به نظر من شهادت او نشان داد كه در باغ شهادت هرگز بسته نشده و همواره بر روي مجاهدان راه خدا باز خواهد ماند. سال ۶۵ كه محمد به دنيا آمد، سه سال از حضورم در جبهه‌هاي جنگ مي‌گذشت. من سال‌ها در طلب شهادت جبهه‌ها را جست‌وجو مي‌كردم، در حالي كه گاه فراموشم مي‌شد شهادت حال مي‌خواهد نه قال و عروج پسرم در يكي از روزهاي سال ۸۹، جلوه ديگري از اين حقيقت را برايم روشن ساخت. شايد پس از پايان جنگ مواقعي پيش بيايد كه برخي از حضور خود در نهاد‌هايي چون سپاه و بسيج دچار روزمرگي بشوند، اما شهادت امثال محمد بوي بهشت را مخصوصاً براي ما رزمندگان جامانده از قافله شهدا تازه مي‌كند و نشان‌مان مي‌دهد كه تا راه باقيست، شهادت نيز پاداش راهروان مسير عدالت و حقيقت خواهد بود. بارها از همكاران محمد شنيدم كه مي‌گفتند ريخته شدن خون اين شهيد آنها را در مسير پاسداري از نظام اسلامي مصمم‌تر ساخته است. شهيد راهنماست و نحوه شهادت او روشنگر حقانيت راهي است كه انتخاب كرده‌ايم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار