کد خبر: 476971
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۳۹۱ - ۰۹:۳۲
سرگذشت پيشكسوت پيشمرگ كرد مسلمان در گفت‌وگوي «جوان» با فرزند شهيد كاك جلال بارنامه
مريوان و كوهستان‌هاي سر به فلك كشيده خطه كردستان، مناطقي هستند كه سالياني دراز شاهد مجاهد‌ت‌هاي پيشمرگ كرد مسلماني به نام كاك جلال بارنامه بودند كه هرچند زاده همان مناطق بود اما براي اعتلاي نظام اسلامي و حفظ وحدت و يكپارچكي ايران اسلامي، همه جاي اين مرز و بوم را خانه و كاشانه خود دانست و به اين سان خاري در چشم ضد انقلاب و سدي در برابر دشمن متجاوز بعثي شد. او كه معتمد حاج‌احمد متوسليان در مبارزه عليه ضد انقلاب و همچنين رزمنده‌اي در تمامي سال‌هاي دفاع مقدس بود، همواره يكي از عوامل پيوند مردم كرد با نظام اسلامي در شهر مريوان به شمار مي‌رفت كه ضد انقلاب را برآن داشت براي گسستن اين حلقه پيوند، او را در سال ۸۳ و در حالي كه براي كشاورزي به باغ خود مي‌رفت به شهادت برسانند. اما آن طور كه در گفت‌وگوي ما با حسن بارنامه، فرزند اين شهيد مطرح شد، حتي شهادت كاك جلال نيز عاملي براي بيعت مجدد مردم مريوان با رهبري و انسجام‌ هرچه بيشتر‌شان با بدنه ملت مسلمان ايران شد.

اگر موافق باشيد گفت‌وگو را با معرفي شهيد بارنامه آغاز كنيم. مبارزات ايشان چطور و از چه زماني رقم خورد؟
شهيد بارنامه متولد ۱۳۲۹ در روستاي بلكر از توابع بخش سرشير در ۱۹ كيلومتري مريوان بود. او در همين نواحي رشد يافت و تا پايان عمر نيز براي خدمت به همين مردم تلاش كرد. از آنجايي كه خانواده پدرم مذهبي بودند و پدر و پدربزرگ ايشان در زمره روحانيون (ماموستا) بودند، شهيد بارنامه خيلي زود با ماهيت ضد ديني رژيم طاغوت آشنا شد و با آن به مخالفت برخاست. جالب آنكه ايشان با آگاهي و بينش خوبي كه داشتند، حضرت امام را به عنوان سرلوحه مبارزات خود انتخاب مي‌كنند. بنابراين مجاهدت‌هاي شهيد جلال بارنامه از همان دوران طاغوت شكل مي‌گيرد و بعد از انقلاب نيز ادامه مي‌يابد. مدتي بعد از پيروزي انقلاب كه گروهك‌هاي ضد انقلابي همانند كومله و دمكرات بر بخش‌هايي از كردستان مستولي مي‌شوند، پدرم مجبور مي‌شود مدتي را در كرمانشاه سر كند و سپس به همراه عده‌اي ديگر از افراد انقلابي به تهران مي‌روند و با تحصن در مقابل مجلس از مسئولان مي‌خواهند براي رسيدگي به وضع كردستان اقدام كنند. در آنجا ديداري با امام(ره) صورت مي‌گيرد و ايشان از شهيد بروجردي مي‌خواهند به كردستان بروند. شهيد بروجردي به كرمانشاه مي‌روند و با تأسيس سازمان پيشمرگان كرد مسلمان، پدرم به عنوان مسئول عمليات اين سازمان، اولين قدم را به همراه همرزمانش براي پاكسازي شهر كامياران برمي‌دارند. 

گويي پدر شما هجدهمين شهيد خانواده بارنامه به شمار مي‌روند، توالي اين شهدا چگونه صورت گرفته است؟
همان طور كه گفتم خانواده بارنامه از جمله خانواده‌هاي مذهبي هستند كه پيوندهاي عميقي با نظام اسلامي دارند. به همين خاطر از همان لحظه ورود به مبارزه با ضد انقلاب و سپس مقابله با دشمن بعثي، اين خانواده شهداي بسياري داده است. مثلاً در همان پاكسازي كامياران، محمد داربرزين و محمد رستاد به ترتيب به عنوان دايي و پسرخاله پدرم به شهادت مي‌رسند. در يك جمع‌بندي كلي دو برادر، سه دايي، سه پسردايي، پسر عمو، پسر خاله و. . . پدرم در درگيري‌هاي مختلف به شهادت رسيده‌اند كه خود ايشان در اين جمع هجدهمين نفر به شمار مي‌روند.
كمي به روند مبارزاتي كاك جلال بپردازيم، بعد از كامياران چه اتفاقي افتاد، ظاهراً ايشان در همين دوره دوستي عميقي با حاج احمد متوسليان برقرار كرده بودند.
پس از كامياران، پدرم به همراه تعداد ديگري از رزمندگان به سنندج مي‌روند. حتماً مي‌دانيد كه ضد انقلاب به همه نقاط اين شهر دست پيدا كرده بودند و فقط باشگاه افسران و پادگان لشكر ۲۸ پياده كردستان در دست رزمندگان ما بود. در ماجراي محاصره باشگاه افسران، پدرم نيز حضور داشت و مقاومت اندك مدافعان اين باشگاه در برابر سه هزار نيروي ضد انقلاب حماسه جاوداني را خلق كرد. به هرحال سنندج كه پاكسازي مي‌شود، ضد انقلاب در مريوان فتنه‌انگيزي مي‌كنند و جز پادگان شهيد عبادت همه شهر را اشغال مي‌كنند. پس از آن شهيد بروجردي و شهيد چمران با هلي‌كوپتر به اين پادگان مي‌آيند كه پدرم نيز به همراه‌شان به مريوان مي‌آيد. حاج‌احمد و گروه ۱۴ نفري‌اش به عنوان گروه دوم به شهر مي‌آيند و از همان جا آشنايي ايشان با حاج‌احمد متوسليان آغاز مي‌شود. طوري كه حاجي در بسياري از كارها از پدرم به عنوان امين خود مشورت مي‌خواستند و پدر نيز هميشه و همه جا همراه حاج‌احمد بود. حتي وقتي قرار شد به لبنان اعزام شوند، پدرم براي همراهي ايشان به تهران مي‌روند. اما به ناگاه حاج‌احمد به اصرار از ايشان مي‌خواهند به مريوان برگردند. پدر نيز به ناچار قبول مي‌كند غافل از آن كه خبر رسيده عمويم شهيد شده است و به اين ترتيب همراهي پدرم با حاج‌احمد صورت نمي‌گيرد. ليكن كاك جلال تا روزي كه زنده بود هميشه دعا مي‌كرد براي يك بار ديگر هم كه شده حاج‌احمد متوسليان را ببيند. 

چگونه بود كه پدر شما اين همه به آرمان‌هاي انقلاب اسلامي پايبند بودند؟
اتفاقاً همين سؤال را يكي از مستندسازان به نام سهيل كريمي در زمان حيات پدرم از ايشان پرسيده بود. دوست دارم در پاسخ به شما همان حرفي را بزنم كه پدرم به او گفته بود. سؤال اين بود كه چرا شما به عنوان يك نيروي ورزيده كرد جذب گروهك‌هايي چون كومله نشديد. پاسخ پدرم اين بود كه براي من اسلام ملاك است و وقتي آنها دم از كمونيست و كفر مي‌زنند چطور مي‌توانم پرچم اسلام را رها كنم و به صف آنها بپيوندم. ايشان هميشه به ما مي‌گفت برايم مهم اين است كه ايراني و مسلمان هستم. وابسته به هيچ جناحي نيستم و همان راهي را دنبال مي‌كنم كه امام راهنمايش است. هميشه نيز ما را به پيروي از امام و رهبري و دفاع از نظام اسلامي فرا‌مي‌خواند و سپاه را به عنوان يكي از بنيادي‌ترين نهادهاي انقلابي مي‌شناخت و از ما مي‌خواست فرزندان‌مان را براي ورود به سپاه و بسيج تشويق كنيم. 

ارتباط ايشان با سپاه و بسيج چطور بود؟
اول اينكه كاك جلال هنگام شهادت سردار بازنشسته سپاه بود. همچنين در مقطعي فرماندهي پيشمرگان مريوان را برعهده داشت كه بعد نامش را به سپاه بومي تغيير دادند و در سال ۶۲ اين نيرو با سپاه پاسداران ادغام شدند. پدرم نيز مسئول دفتر هماهنگي سپاه مريوان شدند. به همين ترتيب ارتباط‌شان با سپاه حفظ شد و حتي بعد از بازنشستگي نيز هر كاري را براي كمك به اين نهاد انقلابي و همچنين بسيج انجام مي‌دادند. در مورد وصيت ايشان براي پيوستن خانواده‌اش به سپاه هم كه قبلاً مطالبي را گفتم. جالب است بدانيد با چنين توصيه‌اي بود كه يكي از شروط خواهرانم براي ازدواج، عضويت‌ دامادهاي‌مان در سپاه بود. خوب يادم مي‌آيد در سال ۷۹ يا ۸۰ پدرم نامه‌اي به سردار صفوي مي‌نويسند و طي آن از ايشان مي‌خواهند تسهيلاتي براي پيوستن جوانان مريوان به سپاه در نظر بگيرند. سردار صفوي نيز به عنوان فرمانده وقت سپاه اين درخواست را لبيك مي‌گويند و پس از آن در مدت كوتاهي ۴۵۰ نفر از بوميان مريوان به سپاه مي‌پيوندند. 

گويي خود شما نيز در جبهه‌هاي جنگ حضور داشتيد، كمي از اين حضور بگوييد.
به طور كلي همه فرزندان پدرم به تبعيت از ايشان به نحوي در مسير مبارزه با دشمنان نظام اسلامي قرار گرفتند. خود من در سال ۶۳ عضو سپاه شدم و در حالي كه آن زمان هنوز ۱۶ سالم نشده بود، وارد جبهه‌هاي جنگ شدم. مريوان به عنوان يك شهر مرزي هميشه در مسير مبارزه قرار داشت و به نوعي خودش يك جبهه به شمار مي‌آمد. از همين رو ما نيز در همان دوران نوجواني وارد جنگ شديم و حتي پس از اتمام دفاع مقدس نيز همچنان در شرايط جنگي قرار داشتيم. 

به نظر شما چه دليلي براي شهادت پدر شما توسط ضد انقلاب آن هم ۱۶ سال پس از اتمام جنگ تحميلي وجود داشت؟
با محبوبيتي كه پدرم در ميان مردم محلي داشت، ضد انقلاب اميدي براي جذب مردم اين نواحي به درون خود نداشتند. همرزمان پدرم در دوران جنگ به خوبي به ياد دارند كه چگونه ايشان با دنبال كردن طرح تسليح روستاها، سعي داشت از همين مردم بومي مبارزاني عليه ضد انقلاب و دشمن متجاوز تشكيل دهد. قبلاً هم گفتم كه پدرم سعي داشت جوانان مريواني را به عضويت در نهادهاي انقلابي همانند سپاه يا بسيج تشويق كند و از همين رو ضد انقلاب فكر مي‌كرد با از بين بردن ايشان مي‌تواند ضربه‌اي به پيوند مردم اين منطقه با نظام اسلامي وارد كند. علاوه بر آن قصد داشتند خانواده ما را نيز از داشتن ارتباط تنگاتنگ با نظام دور كنند. يعني به اصطلاح قصد ترساندن ما را داشتند. اما جالب است كه درست پس از شهادت پدرم ۱۲ يا ۱۳ نفر از خانواده بارنامه عضو سپاه شدند. حضور انبوه مردم در تشييع جنازه شهيد كاك جلال نيز كافي بود تا به ضد انقلاب نشان دهد نقشه‌شان براي دور كردن مردم از نظام غلط از آب درآمده است. چراكه پس از اعلام انزجار مردم از ضد انقلاب در پي ترور پدرم، آن دسته از سايت‌هاي ضد انقلابي كه شهادت ايشان را با شادي در بوق و كرنا كرده بودند، به سرعت اخبار مربوط را حذف كردند تا بيش از اين مورد غضب مردم قرار نگيرند. به نظر من حتي شهادت پدرم نيز گامي ديگر در جهت انسجام هرچه بيشتر مردم مريوان با نظام اسلامي بود. 

نحوه شهادت‌ ايشان چگونه بود؟
كمي قبل از شهادت اخباري مبني بر ورود يك گروه تروريستي به كشور به ما رسيده بود. آن زمان من در سپاه سروآباد بودم و با شنيدن اين خبر سعي كردم آن را به پدرم اطلاع دهم. لذا با برادرانم تماس گرفتم تا به ايشان هشدار بدهند. اما به هرحال قسمت بر اين بود كه پدر به شهادت برسند. كاك جلال باغي داشتند كه بعد از بازنشستگي در آن به كشاورزي مي‌پرداختند. روز ۱۶ خرداد ۱۳۸۳ ايشان طبق معمول براي رسيدگي به باغ‌شان مي‌روند كه ضد انقلاب او را در مسير يافته و ترور مي‌كنند. وقتي جسدشان را پيدا كرديم، ديديم كه دستش روي اسلحه كمري‌اش بود. به نشانه اينكه پيرمرد با وجود تنهايي و غافلگيري تا آخرين لحظه قصد مقابله با ضد انقلاب را داشته است. 

علت محبوبيت پدر شما در ميان مردم بومي چه بود؟
شهيد جلال بارنامه پيش از هرچيزي يك مسلمان معتقد بود. تعهد او به اسلام از پايبندي‌اش به نظام اسلامي به خوبي مشخص است. همين اسلام‌خواهي ايشان يكي از دلايل محبوبيتش در ميان مردم كرد مسلمان بود. در بعد مديريت و فرماندهي نيز همرزمانش از او به عنوان فردي مقتدر ياد مي‌كنند. در ميان مردم به صداقت و امانتداري شهره بود و به تعبيري امين مردم به شمار مي‌رفت. از همين رو در بسياري از اختلافات پدرم را حكم قرار مي‌دادند و با درايتي كه ايشان داشت غالباً با سربلندي به اختلافات پايان مي‌دادند. در همان زمان جنگ حسن رفتار ايشان باعث شده بود بسياري از ضد انقلاب به صفوف رزمندگان بپيوندند. در يك مورد ۱۰ نفر از ضد انقلاب اسير رزمندگان مي‌شوند و تنها يك نفرشان مي‌تواند فرار كند. پدرم هر ۱۰ نفر را با اسلحه‌هاي‌شان آزاد مي‌كند و روز بعد همگي آنها به اضافه آن يك نفر فراري به نزد پدرم مي‌آيند و جزو رزمندگان مي‌شوند. بعدها تعدادي از آنها شهيد مي‌شوند و برخي هم به سپاه مي‌پيوندند. چنين رفتارهايي باعث شده بود كاك جلال در ميان مردم محبوب باشد و ضد انقلاب براي خاموشي اين محبوبيت دست به ترورش بزند. امري كه بعدها خودشان نيز به شكست آن اذعان كردند. 

از آشنايي شهيد بارنامه با مقام معظم رهبري نيز بگوييد. ظاهراً يادمان ايشان به توصيه رهبري بنا شده است.
بله، كاك جلال در زمان جنگ مراوداتي با رهبر معظم انقلاب داشتند و ايشان به دليل همين آشنايي با شنيدن خبر شهادت پدرم از مسئولان امر مي‌خواهند يادماني برايش بنا كنند. در پي اين خواسته طرح‌هايي ارائه مي‌شود كه عاقبت در ميان آنها مسجد شهدا در گلزار شهداي مريوان به عنوان يادمان شهيد كاك جلال بارنامه احداث مي‌شود. يادماني كه هم‌اكنون نيز پا برجاست و محل زيارت بسياري از مردم كشورمان اعم از بومي‌ها و غيربومي‌هاست. اكنون اگر شما به گلزار شهداي مريوان برويد، مي‌بينيد كه علاقه مردم به شهيد بارنامه و ساير شهداي اين شهر تا چه ميزان است و چقدر از جوانان به زيارت اين قبور مطهر مي‌روند. 

و سخن پاياني...
كاك جلال مجاهدي بود كه قبل از انقلاب، بعداز آن، قبل از شروع جنگ و حتي سال‌ها پس از آن هيچ گاه كسوت رزمندگي را از تن خارج نكرد و هميشه در حالت رزم با دشمنان باقي ماند. در عمليات‌هاي متعددي چون والفجر۴ و ۱۰ و. . . حضور داشت و در تمام اين مدت شهادت را جست‌وجو مي‌كرد. مرحوم پدرم در كنار آرزوي ديدار مجدد حاج‌احمد، يك آرزوي ديگر داشت كه بارها آن را به زبان آورده بود. پدرم هميشه دعا مي‌كرد با مرگ طبيعي از دنيا نرود و شهيد شود. در خصوص شهادت نيز دوست داشت به دست يك فرد عادي شهيد نشود. بلكه مي‌خواست به دست گروهك‌هاي بي‌ديني چون كومله كه افكار كمونيستي دارند به شهادت برسد تا حتي ريخته شدن خونش نيز هديه‌اي براي اسلام در نبرد دائمي آن با كفر و شرك باشد. شهيد بارنامه مصداق بارزي از يك فرد انقلابي بود كه تا زمان شهادتش خود را سرباز اسلام و رهبري مي‌دانست و هميشه مي‌گفت اگر رهبر همين الان ما را براي جنگ با اسرائيل نيز فرابخواند با دل و جان حكمش را پذيرا خواهيم بود و در مسير ياوري اسلام و انقلاب از همه هستي‌مان مي‌گذريم. روحش شاد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار