
پس از كتابي كه درباره روانشناس مشهور زيگموند فرويد به رشته تحرير درآمد، بار ديگر ميشل اونفري فيلسوف فرانسوي با كتاب ۶۰۰ صفحهاي خود درباره آلبر كامو جنجالي ميان موافقان و مخالفان اين متفكر و نويسنده معروف برانگيخت. هدف اصلي اونفري از نوشتن اين كتاب آن بود كه در برابر انتقادهاي تند دشمنان و مخالفان جديد و قديمش اعتبار و شهرت نويسنده «بيگانه» را زنده گرداند.
نويسنده در اين كتاب به مراحل مختلف زندگي كامو از ابتدا و تا مرگ ناگهاني او در يك سانحه رانندگي در سال ۱۹۶۰ ميپردازد. وي پيش از اين گفته بود: «مرگي كه در اثر تصادف و رانندگي رخ دهد، خندهدارترين و بىمعناترين نوع مرگ است.» دوران كودكي كامو با فقر و فلاكت عجين بود چراكه پدر كشاورزش در جنگ جهاني دوم، هنگامي كه او كودك شيرخواري بيش نبود، كشته ميشود. در محلهاي كه آلبر كامو چشم به دنيا گشود، زبان عربي با زبان انگليسي و اسپانيايي و عبري همزمان با هم به گوش رسيده و عطر دلانگيز دارچين و زعفران با ياس و ياسمين در هم ميآميخت. دادي هواري الجزايري يكي از هواداران كامو ميگويد: مادر و مادربزرگ كامو ساعت ۵/۱۰ صبح، هنگامي كه فروشندگان كالاهاي خود را جمع ميكردند و كارگران شهرداري مشغول نظافت بازار ميشدند، به آنجا رفتند تا تره بار باقي مانده را به قيمت ارزاني بخرند و بدين ترتيب زندگي خود را بگذرانند.
با وجود فقر و بدبختي و بيماري سلي كه كامو در ۱۷ سالگي با آن دست و پنجه نرم ميكرد، وي همچنان به زندگي عشق ميورزيد و در آن منطقه فقير و در ميان مليتهاي مختلف از خوشيهاي كوچك سرمست ميشد. او نه تنها شيفته بازي فوتبال بود بلكه به تيم «بلكور» پيوست تا دروازهبانياش را به عهده بگيرد. در بهار و تابستان براي شنا و مسحور شدن از جادوي دريا به تيبازا ميرفت. به دنبال آن بود كه كتاب شگفتانگيز خود با عنوان « عروسي» را خلق كرد؛ كتابي كه در آن جادوي طبيعت درياي مديترانه و عطر دلآويز گياه آنيسون را به سبك شاعران قديمي با اغراق به تصوير ميكشد. ميشل اونفري درباره « عروسي» ميگويد: « اين كتاب متن تجسمگونه شگفتي دارد و تأثير فلسفه به وضوح در آن مشخص است» به عبارتي سادهتر، از متافيزيك سخن ميگويد.
آلبر كامو حتي آن زمان كه نويسندهاي پرآوازه شده بود نيز هيچگاه اصالت خود را از ياد نبرد. وي خاطر نشان ميكرد هميشه براي قطع ريشههاي فقر خانوادهاش تلاش ميكند و ميكوشد به جاي پاك كردن نامشان از صفحه تاريخ، آنها را سرنوشتساز قرار دهد. ميشل اونفري دربرابر رابطه صميمي ميان كامو و جان گرونويي، استاد فلسفه او درنگ ميكند. وي همان كسي است كه استعداد ادبي والاي كامو را كشف كرده و او را به نوشتن تشويق مينمايد. تحت تأثير اين استاد بود كه كامو آثار بزرگاني همچون نيچه و پاسكال و مونتاني را مطالعه كرد تا به كيمياي كلمهها و قدرت تفكر سرنوشتساز انسان پي ببرد. به دنبال آن در « آدم اول» كه ۳۰ سال پس از مرگش منتشر شد، نوشت: «بايد تلاش كنيم در دنيايي زندگي كنيم كه به آن ميانديشيم و همزمان با آن، در زندگي و در زمان خود به درستي بينديشيم.» كشمكشهاي فلسفي و سياسي ميان دو صاحبنظر همعصر كامو و سارتر بخش عمدهاي از كتاب ميشل اونفري را به خود اختصاص داده است. نويسنده با تكيه بر «بيگانه» معتقد است آثار سارتر «كلمات»ي بيش نيست كه در آن بخشهايي از زندگي وي را شاعرانه به تصوير ميكشد و ديگر آثار او نيز ارزش قابل توجهي ندارد.
به عقيده اونفري، نه تنها موضعگيريهاي سياسي سارتر در بررسيهاي تبليغاتي و در برنامهريزي صحيح اوضاع خلاصه ميشود، بلكه آثار دوستش سيمون دو بووار، (ملقب به روشنفكرترين زن قرن) عميقتر از آثار اوست. بنابراين ستاره سارتر در حال حاضر رو به افول بوده و اين ستاره كامو است كه بيش از پيش در آسمان ميدرخشد. ميشل اونفري درباره علاقه كامو به الجزاير ميگويد: «اگر الجزاير خود را مديون كامو نميداند، اما كامو همه دارايي خود را از اين كشور ميداند، در اين سرزمين و بين همميهنانش بود كه طرحهاي متعارض او متبلور شد؛ طرحهاي فيلسوفي كه تنها درباره چيزي سخن ميگويد كه با آن زندگي كرده است و ميخواهد سيب حوا را گاز زده و با قلب خود آن را حس كند و در راه خوشبختي هيچ احساس گناه و شرمي ننمايد.»