مقام معظم رهبري بعد از فتنه ۱۳۸۸ فرمودند: تحليل من اين است كه دشمن هر ۱۰ سال يك طراحي براي مقابله با نظام انجام ميدهد (نقل به مضمون). به بهانه سالروز ۱۸ تيرماه نگاهي به كنش مخالفان و دشمنان از يك سو و نظام جمهوري اسلامي ايران از سوي ديگر در هردهه مياندازيم. در بررسي سه دهه گذشته يعني ۱۳۶۸، ۱۳۷۸ و ۱۳۸۸ به خوبي ميتوان مسئله «ده» را جدي تلقي نمود كه هر دهه داراي خصايص و ويژگيهاي منحصر به فردي است.
۱- پايان ۱۰ سال اول انقلاب (۱۳۶۸)
سال ۱۳۶۸ سال ارتحال امام، عزل قائم مقام رهبري و اولين سال فارغ شدن از جنگ تحميلي و سال شروع سازندگي كشور و سال وزيدن نسيم رفاه براي برخي اقشار بود.
فضاي عمومي كشور درگير و مشغول موارد ذكر شده بود كه در حاشيه آن عدهاي به مطالعه ۱۰ ساله انقلاب پرداختند و از روشهاي پستمدرن، براي تجزيه و تحليل حاكميت ديني استفاده كردند و متأثر از مكاتيب جوهرستيز فكري و پساساختارگرايي و ابطالپذيري، به نقد تئوريك نظام پرداختند.
«حلقه كيان»و «ماهنامه كيان» را جهت نقد دين، ولايت فقيه، عصمت، «قبض و بسط شريعت»،«پايان عصر ايدئولوژي»،«فربهتر از ايدئولوژي» و «بسط تجربه نبوي» به كار گرفتند و عقلانيت غربي را به عنوان روشنفكري ديني قالب زدند و در خلوت دولت سازندگي، عصارههاي چپ اسلامي را به لزوم تحول در وضع موجود قانع نمودند. بدبينان انقلابيون ديروز يكي پس از ديگري در دوران انقياد چپ خط امامي به چپ هابرماسي و مارك وبري و پوپري تبديل شدند و جبهه بينالعباسين آنها شكل گرفت.
اين جماعت با دستيابي به اسرار نظام در مركز مطالعات استراتژيك رياست جمهوري از يك سو و تقويت آكادميك خود از سوي ديگر زمينه تطور فكري خود را فراهم آوردند و به اين جمعبندي رسيدند كه هيچ چيز قداست ندارد و دين با مردمسالاري و ولايت فقيه با دموكراسي سازگار نيست و... تفرج در حوزه تئوريك در يك پروسه هشت ساله آنان را به خرداد ۱۳۷۶ متصل كرد و زمينه را براي آموختههاي ذهني و فكري در ميدان عمل مساعد ديدند. اكنون وقت آن رسيده بود كه ذهن- عمل را از هابرماس اقتباس و در ايران عملياتي كنند.
آنان كه با شعار مرگ بر اسلام امريكايي وارد مجلس سوم شده بودند، اكنون ولايت فقيه را عامل اصلي عدم رابطه با امريكا ميدانستند و تنشزدايي را كاور همگرايي خود با غرب كرده بودند.
۲- دهه دوم(۱۳۷۸)
ورود نئوسكولارها به دولت و مجلس اصلاحات و غربال مديريت كشور خصوصاً در وزارت كشور و سيستم آموزش عالي و وزارت ارشاد باعث شد كه زمينههاي فرهنگي، سياسي و ميداني براي اجراي عمليات «فتح سنگر به سنگر» و «چانهزني از بالا و فشار از پايين» شكل گيرد و اينچنين رأي بالاي مردم در دوم خرداد را در راستاي «جمهوريخواهي» ،«دموكراسيخواهي» و «مشروطه خواهي» قلمداد نمودند و حاميان اسلام سياسي در ايران را حدود ۸ ميليون نفر اعلام كردند.
رأي مردم در دوم خرداد را «رأي نه به جمهوري اسلامي» تفسير كردند و براي استحاله وضع موجود استحاله پارلماني، جريانسازي مطبوعاتي و جنبش دانشجويي را به عنوان اهرمهاي عملياتي و حقوقي و سياسي به كار گرفتند. ۱۸ تيرماه ۱۳۷۸ اوج اين واگرايي در صحنه عمل است. قتلهاي زنجيرهاي را كساني انجام داده بودند كه اكنون محكوميت خود را سپري ميكنند.
هنوز هم ميشود هويت و وابستگي فكري آنان را بازخواني كرد، اما اين جماعت تلاش كردند آن را به اصل نظام و جايي كه «صاحب فتوا است» نسبت دهند و اين چنين اسناد سري كشور را به روزنامه بردند تا غائله عملياتي خود را براي «پايان دادن به عصر ايدئولوژي» به كار گيرند. چپهاي اصلاحطلب شده آزاد بودند تا در كوي دانشگاه رفت و آمد نمايند.
اراذل و اوباش آزاد بودند كه در هر ميدان شهر عربدهكشي كنند، اما وقتي بسيجيان شهر در مسجد جمهوري جمع شدند و در را هم بسته بودند، رئيسجمهور وقت ناراحت اين تجمع ميشد. پشتوانه رسانهاي، محيطي و لجستيكي جريان فتنه در تيرماه ۱۳۷۸ به صورت قطعي از درون حاكميت انجام ميشد و از شهداي دروغين كوي پشتهها ساختند و دو تن از مراجع تقليد را تا مرز اعلام عزاي عمومي پيش بردند.
اما در ۲۳ تيرماه مردم دشمن را چون كاغذ «مچاله» كردند، اما عقبه حاكميتي اين جريان مسئله را به بستري تبديل كرد كه بايد هر سال ۱۸ تير گرامي داشته شود و حتي در سال ۱۳۸۲ روز ۲۰ خرداد سرريز كرد و به ۱۸ تير هم نرسيد و جوانان دانشجوي اين كشور آنچنان به كار گرفته شدند كه بعد از خستگي مفرط از كولي دادن، شنيدند كه «جنبش دانشجويي حرف مفت است، برويد كار تئوريك بكنيد» بنابراين نه «استحاله قانوني» جواب داد و نه «فشار از پايين» (مطبوعات و جنبش دانشجويي).
۳- دهه سوم خرداد ۱۳۸۸
با اتمام مجلس ششم و دولت اصلاحات، عقبه حاكميتي گراميداشت ۱۸ تير نيز از بين رفت و گراميداشت سالگرد شهداي خود ساخته آن نيز پايان يافت. در دهه سوم شرايط و رهيافتهاي جديدتري هويدا شد كه ميتوانست مورد استفاده قرار گيرد و در ايران تجربه شود. ورود سريع اينترنت و گسترش آن، گسترش رسانههاي ديداري فارسيزبان عليه انقلاب، پيدايش جنبشهاي اجتماعي پستمدرن و شبكههاي اجتماعي، شيف پاراديمي در رهيافتهاي انقلابي و پديدار شدن انقلابهاي رنگين و غيرخشونتآميز و بالاخره نظرات جين شارپ، جان كين و مؤسسات امريكايي «جامعه باز» و «خانه آزادي»همگي مسيري را رهنمون ميكرد كه: انتخابات گرانيگاه و بستر اصلي و اساسي براي توليد انگيزه و به ميدان آوردن است، بنابراين شبههسازي از يك سو و هويت بخشي به نيروهاي تحت انقياد از سوي ديگر، زمينه را براي بررسي «راههاي به دست گرفتن قدرت» مهيا نمود و اينچنين حلقه كيان تئوريهاي خود را بهروز و آخرين رهيافتهاي سوروس و جين شارپ را چاشني كار كرد. در دهه اول، حلقه كيان از كاناليزه شدن حاكميت در عرصه اقتصاد استفاده كرد.
در دهه دوم، حاكميت خود بخشي از اپوزيسيون به حساب ميآمد، اما در دهه سوم، متأثر از جنبشهاي اجتماعي جديد، لازم نبود كه انقلابي باشي يا ضدانقلاب، چپ باشي يا راست، سلطنتطلب باشي يا منافق، التقاطي باشي يا كمونيست، وابسته باشي يا مستقل، مهم اين بود كه در يك هويت مشترك كه نبود نظام جمهوري اسلامي ايران است، شركت نماييد.
هويتهاي ديگر قابل مناقشه و كند و كاو نيست. فقط آنچه مهم است اينكه «براي يك هدف يا خواسته مشترك بسيج شويم»، به همين دليل است كه در فتنه ۱۳۸۸ همه گروههاي چپ و راست قبل از انقلاب و اپوزيسيون داخلي و خارجي و بخشي از اصلاحطلبان همدوش بودند، مواجهه در سه دهه كه يكي رهيافت تئوريك و ديگري رهيافت اپوزيسيون درون حاكميتي و سومي رهيافت بسيج اجتماعي و شبكهسازي دارد، نظام جمهوري اسلامي ايران را بسان حكومتي باتجربه و آزموده و بحرانديده درآورده است كه توانسته در ميدان عمل با روشهاي پيچيده دشمن درگير شود و اين تجربه ذي قيمت را هر روز گسترش دهد.
اين تجربه بايد فتنه دهه چهارم را از همين الان با روشهاي سلبي و ايجابي خفه نمايد.