کد خبر: 473005
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۵
مايكروفر به اين شيكي، گيلاس به اين ريزي!
محمد نيكنام
مهماني هم شده دردسر جديد ما. آتش اين بدبختي وقتي بر جانم افتاد كه همسرم و مادر محترمشان تصميم گرفتند چند شخصيت محترم فاميلشان را به شام دعوت كنند سر هم مي‌شديم ۱۲ نفر. ما هم كه طبق معمول روي حرف مقامات حرف نمي‌زنيم، گفتيم: چشم!
الهي بميرم براي خودم! آخر برج بود و كفگير ته ديگ چسبيده اما مهمانان، فاميل مادر عيال بودند. كي جرئت داشت اعتراض كند با اين مهريه‌هاي سنگين و مادر عيالي كه تسلط كامل به قوانين خانواده دارد. فهرستي تهيه و جهت خريد به بنده ابلاغ شد. هر جور بود آن روز از زيرش در رفتيم به اميد مساعده فردا. صبح اول وقت، از اداره تقاضاي مساعده كرديم. شكر خدا موافقت شد. دليل را كه گفتيم رئيس محترم صد تومان را دوصد تومان كرد و آرزوي موفقيت نمود. فكر كنم بنده خدا درد كشيده است. 

آمديم خانه با صدايي كه از پول موجود در جيب، رسا شده بود. فهرست خريد را برداشتيم و رفتيم بازار سه تا مرغ گرفتيم به ۳۷ هزار تومان! يك كيلو كمي بيشتر گوشت، ۳۰ هزار تومان! يادش به خير پدرم يك گوسفند مي‌خريد به اين قيمت. خلاصه با زعفران، گيلاس وگردو و چيزهاي ديگر، ۱۵۰ هزار تومان خرج كرديم. آمديم خدمت عيال. كلي از سر لطف به جانمان غر زدند كه گوشتش سياه است، مرغش سفيد، گيلاسش كوچك است وسيبش درشت. هر چه گفتم بابا سيب خريدم كيلو شش هزار تومان، مي‌گفت:«نه تو خساست كردي مي‌خواهي آبرويم را جلوي فاميل مامانم ببري! مايكروفر و يخچال به اين شيكي گيلاس به اين ريزي»! تازه فهميدم كه بدبختيم از كجا آب مي‌خورد؛ بله، اين مهماني براي نشان دادن اثاث قسطي خانه بود نه تازه كردن ديدارها. از الطاف عيال تشكر كردم و قول دادم گيلاس به قاعده هلو تهيه كنم و غائله را خواباندم. نمي‌دانم چرا اين عقل ناقصم مدام به من مي‌گويد اگر كشاورزي و دامداري در يك كشور، درآمد و محصولش خوب باشد، مي‌شود پايه خودكفايي و قيمت‌ها هم معقول مي‌شود و اسم مهمان كه مي‌آيد تنمان كمتر بلرزد. چند روز پيش آقايي در تاكسي مي‌گفت در روستاي آنها نزديك هشترود كه محصول سيب بسيار خوبي دارد مسئولان عنايت بسيار خوبي نسبت به كشاورزان دارند؛ يكي از كارهاي خوبشان دادن وام به كشاورزان با شرايط بسيار خوب براي اجراي طرح آبياري قطره‌اي است و به زودي بار و بنه‌اش را جمع مي‌كند و از تهران مي‌رود به روستايشان تا از زندگي لذت ببرد. 

من با اين عقل هميشه تعطيلم ديدم با پرداخت ۵ ميليون وام، اشتغال‌زايي شده، مهاجرت معكوس اتفاق افتاده، توليد كرده‌ايم و گامي هر چند كوچك به سوي پويايي اقتصاد برداشته‌ايم. جالب است كه بعضي از مشكلات كشور زرخيز ما چه ساده حل مي‌شود ولي ما به دنبال راه حل‌هاي عجيب و غريب مي‌گرديم. اين آقا در تاكسي مي‌گفت:« حتي وقتي كشاورزان نسبت به امنيت تأسيسات آبياري اظهار نگراني كرده‌اند پليس قول داده است كانكس بگذارد و امنيت آن منطقه و موتور‌هاي گران قيمت آب را تأمين كند.» 

بر گرديم سر كار خودمان. ما هي نظافت كرديم، هي چشم گفتيم، هي اين را خريديم، آن را خريديم، هي مي‌رفتيم توي ترافيك شهرمان كرج. راستي اين شهرداري كرج وزير ندارد؟! اگر داشت من حتماً نماينده مي‌شدم و روزي سه وعده صبح و ظهر و شب درخواست استيضاحش را مي‌نوشتم؛ آخر اين چه وضعيتي است؟! شش طبقه آپارتمان مي‌سازند بي‌آسانسور و پاركينگ. كوچه‌هايي در همين حيدر‌آباد است ماشين رد نمي‌شود سرت را كه بلند مي‌كني نمي‌داني چند طبقه بالاي سرت است خدايي نكرده اگر اتفاقي بيفتد اصلاً امداد‌گران نمي‌توانند به خيلي از كوچه‌ها نزديك شوند چه رسد به امداد و كمك. خدا رحم كند! آخر اين واقعه را قبل از وقوع چاره كنيد. بگذريم. مهمانان ما آمدند وچه آمدني. بندگان خدا جوري لباس پوشيده بودند كه ياد روز داماديم افتادم. من كمي تپلم؛ نمي‌دانيد براي لاغر نشان دادنم چه لباس‌هاي تنگي تنم كردند. ۲۰ دقيقه طول كشيد تا با كلي «اول شما بفرماييد» نشستند. عيال رفت كه شربت بياورد. 

راستي يادم رفت بگويم كه به طور كاملاً اتفاقي متوجه نقشه عيال و مادر گراميشان براي نشان دادن يخچال و مايكروفر شدم؛ در يخچال زياد كه باز مي‌ماند آهنگ مي‌زد و قرار بود براي شربت، زياد باز بماند و مرغ هم در مايكروفر نمي‌دانم چه بشود كه دعاهايم مستجاب شد و برق رفت و من كلي ذوق كردم! اينطوري نگاهم نكنيد باز از شوهر ملكه انگليس بهترم كه از لج زنش غش كرد! زبان مهمانان از گرما و تشنگي خشك شده و عيال در آستانه آشپزخانه ايستاده بود و نمي‌دانست در اين تاريكي چطور يخچالش را نشان بدهد. برق آمد و چند دقيقه بعد صداي يخچال هم بلند شد تا آمدند در مورد فوايد يخچال گران قيمت نطق كنند خاله محترم گوشي جديدشان را كه مي‌گفتند ۲ ميليون خريده است در آورد و كل اسباب خانه ما را تحت الشعاع تلألؤ آن قرار داد! حالا يكي هم نبود به اين خاله خانم بگويد آخر شما كه سواد نداري اين گوشي به چه كارت ميايد؟! ناگهان از دهانم پريد: بلديد با اين گوشي كار كنيد؟ سكوتي ترس آور فضا را پر كرد. براي جبران، اين بار با لكنت گفتم:« براي من كه خيلي سخت است ولي با هوشي كه شما داريد حتماً از عهده‌اش بر مي‌آييد!» 

موقع شام و نشان دادن مايكروفر كه شد، دستبند چند ميليوني زن دايي علم شد و خلاصه سه جمله كامل در مورد وسايل تازه ما گفته نشد و من نمي‌دانم چرا آماج نگاه‌هاي خشن عيال واقع مي‌شدم! احساس مي‌كردم تمام تقصير‌ها از دوران ناصري تاكنون بر گرده‌ام سنگيني مي‌كرد. 

شب بود و ستاره بود
و ماه هم بود
من بودم
سفره بود و شام هم بود
شامي نه با شكر ايزد
و ثواب آخر
ميزبان، خسرالدنيا
و الآخرت بود! 

من هر وقت دلم خيلي مي‌سوزد شعرم مي‌آيد ! سفره تقريباً دست نخورده ماند. مهمانان همه رژيم داشتند. بنده خدا يكي دو نفري هم كه مي‌خواستند يك دل سير بخورند از طرف همسرانشان اخطار گرفتند كه مواظب قندتان باشيد! ياد آن حكايت افتادم كه عالمي به مهماني سلطان رفت. كمتر غذا خورد و نمازش را طولاني‌تر خواند كه نزد سلطان بهتر جلوه كند. وقتي به خانه آمد و غذا خواست و علتش را بيان كرد، فرزندش گفت:«نمازت را هم قضا كن كه آن هم به كارت نمي‌آيد»! كاش ما و مهمانان هم قضاي ديدارمان را به جاآوريم!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار