پويان شريعت، قاسم رحماني: ميگويند تصادف، هميشه واقعه دردناك و فاجعهباري است اما گاهي استثناهايي هم دارد. شايد يك تصادف، سرنوشت آدمها را به احسن الحال تبديل كند. اگر آن موتورسوارها در خيابان انقلاب با چمران تصادف نميكردند و دكتر آنها را به جبهه فرا نميخواند، شايد امثال «سيدعباس حيدرراكوبي» هم وارد عرصه خون و حماسه نميشدند، اما خدا خواست كه چنين شود.
در خيابان انقلاب، چند موتورسوار در حال عبور با چمران تصادف ميكنند و ميوههايش را به كف خيابان ميريزند، بيآنكه بدانند اين فرد، وزير دفاع مملكت است. ميوهها را جمع ميكنند و به دكتر ميدهند و دكتر هم از آنها ميخواهد، هنرشان را در خدمت جبههها قرار دهند. آنها چمران را به محل تمرين و مسابقه خود در اطراف تهران دعوت ميكنند. چمران با يك خودروي لندرور به ديدارشان ميرود و در آنجا با افراد ديگري هم آشنا ميشود كه يكي از آنها سيدعباس حيدرراكوبي است. متولد اول دي ماه ۱۳۳۷ در باغ فردوس تجريش و بزرگ شده ميدان شوش و خيابان قياسي در محله شهباز سابق است؛ همان جايي كه در ماههاي آخر حكومت طاغوت،محل انقلاب بود و عاشوراي ۱۷ شهريور،آنجا به وقوع پيوست. ۴۹۸ روز هم جبهه بوده است.
پاي صحبتهايش نشستيم تا از خاطراتش با چمران بگويد. مردي كه گفت وقتي شيپور جنگ نواخته شود شناختن مرد از نامرد آسان ميشود و شيپور جنگ از بين ۲۵۰ مدعي قهرماني موتورسيكلت سواري، ۱۳ مرد را نمايان ساخت كه در ركاب چمران جنگيدند و شدند رزمندگان ستاد جنگهاي نامنظم.
آشنايي با چمران در پيست موتورسواري
دكتر يك روز جمعه آمد به پيست موتورسواري گيشا و پرسيد كه نميترسيد با اين سرعت بالا از تپهها پايين ميآييد؟ گفتيم نه.
گفت ميتوانيد در جبهه همين كار را انجام دهيد؟ گفتيم بله. گفت آنجا شرايط فرق دارد، زير آتش دشمن است، چون تجربهاي از جنگ نداشتيم، گفتيم مسئلهاي نيست. فكر كرديم جنگ مثل فيلمهايي است كه ديده بوديم.
ما يك عده موتورسوار بوديم كه از همهجاي تهران به اطراف شهر ميرفتيم و موتورسواري ميكرديم. يك روز آقايي به اسم محسن طالبزاده آمد و گفت كه وزير دفاع آمده. ما شنيده بوديم كه دكتر چمران، وزير دفاع است و چند سخنرانياش را گوش كرده بوديم. آمد به پيست و ما هم رفتيم به ديدار ايشان. لحن خوبي داشت و به همين دليل، محو كلامش شديم. تكيه كلامش عزيزجان بود. با ما احوالپرسي كرد و از وضعيت موتورسواري پرسيد. خيلي خاكي برخورد ميكرد. انگار نه انگار وزير دفاع است. به من گفت بچه كجايي؟ گفتم ميدان خراسان. گفت من هم بچه سرپولك هستم. گفت چند وقت است كه موتورسواري ميكني؟ گفتم ۵-۶ ساله. من آن موقع موتور كراس داشتم. گفت آقاي طالبزاده چند موتورسوار را همراه كرده كه به جبهه بيايند. اگر شما هم دوست داشتيد بياييد نخست وزيري تا به جبهه اعزام شويد. آنجا نيروهاي مخصوص هستند كه اگر شما با آنها همراه شويد، پدر عراقيها درميآيد. با همين لحن بيان كرد. گفت كه ما ستاد جنگهاي نامنظم تأسيس كردهايم و شما خوب است به آنها بپيونديد. اواخر آبان بود كه به جبهه اعزام شديم. همان اول گفتند كه جايي كه ميرويد جبهه است و توپ و خمپاره دارد و حلوا خيرات نميكنند. يك قطار را هم همان روزها منفجر كرده بودند.
تعدادي از كساني كه ميآمدند پيست هم همراه ما بودند بنابراين سرخوش بوديم و نميدانستيم وارد چه شرايطي ميشويم. ما را با اتوبوس و موتورهايمان را به اضافه موتورهاي نخست وزيري با كاميون به اهواز بردند. اتوبوس هم نيمه شب در مسير چپ كرد و شيشههايش شكست. به اهواز رسيديم و ما را در يك مدرسه مستقر كردند. بعد فرستادند به اردوگاه درب خزينه براي آموزشهاي لازم. البته ما آنجا را به پيست موتورسواري تبديل كرديم ولي جلويمان را گرفتند و آموزش دادند. دوباره برگشتيم اهواز و موتورسوارها را در ستاد جنگهاي نامنظم در ساختمان استانداري خوزستان مستقر كردند، يك اتاق متعلق به آقاي چمران بود،يك اتاق متعلق به رهبر معظم انقلاب كه آن زمان با دكتر چمران به اهواز آمده بودند، يك اتاق محل زندگي دكتر چمران بود و يك اتاق هم داده بودند به ما موتورسوارها.
آقا خيلي خاكي بود اولينبار حضرت آقا را آنجا ديدم. يكبار با موتور از پلههاي ساختمان بالا ميآمدم كه خوردم زمين. حضرت آقا خنديدند و گفتند چرا با موتور از پلهها بالا ميآيي كه اينطوري بشي؟ انگار نه انگار كه نماينده امام بودند. خيلي خاكي با ما رفتار ميكردند. يكبار كه بنيصدر با آن بليزرش آمده بود استانداري جلوي ماشينش تكچرخ زدم و مسافتي را رفتم. حضرت آقا جلوي در استانداري ايستاده بودند. من را كه ديدند خنديدند و گفتند: «من را هم سوار موتورت ميكني؟» سر نترسي داشتند، خيليها جرأت نميكردند سوار موتور امثال ما بشوند ولي آقا خودشان خواستند سوار شوند. خيلي خاكي بودند. لباس نظامي به تن داشتند و مثل بسيجيها بودند.
شكار نفربر با موتورسيكلت
دكتر چمران با تعدادي از لبنان آمده بود. تعدادي از آن لبنانيها بعداً در جنگ شهيد شدند. آنها را هم ميديديم.
يكي دو هفته اول به آن شكل كاري با ما نداشتند ولي بعد مأموريتها شروع شد. ما آنچنان جنگ كلاسيك نداشتيم. حملات را دكتر چمران طراحي ميكرد و به صورت جنگ نامنظم انجام ميداد. ما را فرستادند به يك اردوگاه، ميخواستند در منطقه «طراح» عمليات كنند. ما را در روستاي «كوت سيدنعيم» در نزديكي پادگان حميديه مستقر كردند. با آقاي قمردوست رفتيم براي شناسايي. هليكوپترها و هواپيماهاي خودي و دشمن هم منطقه را ميزدند. ساعت ۱۱ صبح اولين روزي كه وارد منطقه شدم يك نفربر چرخدار pmp را با آرپيجي زديم. بعد با موتور برگشتيم عقب. من در عملياتها و شناساييها زيادي شركت داشتم. ما كلاً ۱۳ موتورسيكلت بوديم كه بين لشكرها و گردانها تقسيم شده بوديم ولي محل استقرار ما يكجا بود. مدرسهاي در پادادشهر اهواز بود به نام طالقاني.
پرش در تپههاي الله اكبر يكي از مهمترين جاهايي كه موتورسيكلتهاي ما بهكار آمد تپههاي الله اكبر بود. هيچ تانك، نفربر و وسيله نقليهاي نميتوانست در ماسهها و رملهاي آن منطقه حركت كند ولي موتور كراس اين توانايي را داشت. يك حمله از اين منطقه به عراقيها كرديم كه آنها باورشان نميشد و به همين دليل ۳۵ كيلومتر عقبنشيني كردند. دكتر چمران گفت كه چند موتورسيكلت بايد خمپاره انداز ۱۲۰ را ببرند به تپههاي الله اكبر. منطقه چون رملي بود هيچ وسيلهاي نميتوانست اين كار را نجام دهد. خمپارهها را نيروها با دست ميآوردند ولي خمپاره اندازهايش را ما برديم. دكتر چمران نبوغ بالايي داشت. به اين وسيله دشمن را غافلگير كرد چون آنها فكرش را نميكردند كه ايران بتواند در تپههاي الله اكبر، سلاح سنگين مستقر كند. ۱۵-۱۶ قبضه خمپارهانداز را برديم. در نتيجه شليك از اين تپهها جاده تداركاتي عراقيها، روستاي خرما و مناطق ديگري به دست نيروهاي ما افتاد. عراقيها مجبور شدند كار تداركاتي را از جادهاي انجام دهند كه ۱۶۰ كيلومتر دورتر بود.
موتورسواري درماسه را در كوير ياد گرفته بوديم. ما در تپههاي اللهاكبر، موتورسواري ميكرديم. تپهاي بود به نام تپه سبز كه آنجا ما تجهيزات ميرسانديم به بچههايي كه در كمين بودند. گاريهاي كوچكي درست كرديم و بستيم به موتور، خمپارهاندازها را ميگذاشتيم در اين گاريها و ميبرديم. صبح زود اين وسايل را ميبرديم. عراقيها فكر ميكردند ما ميخواهيم چيزي مستقر كنيم به همين دليل خيلي حساس نبودند. هليكوپترهايشان براي شناسايي ميآمدند اما براي دانستن موقعيت پيادهها، اصلاً فكرش را نميكردند كه ما بتوانيم خمپارهانداز مستقركنيم.
بعد از اينكه عراقيها را مجبورشان كرديم ۳۵ كيلومتر عقبنشيني كنند، چندين اسير گرفتيم. در هنگام بازگشت من جلوي كاميونهاي اسرا تكچرخ ميزدم. دركوتسيدنعيم آقاي مهندس مهدي چمران جلوي من را گرفت و گفت چرا تكچرخ ميزني؟ گفتم از خوشحالي است آقا.
فرار از مهلكه
فرمانده گردان آتشبار فوليآباد اهواز آمد به روستايي به نام «عباسي» كه ما مستقر بوديم. اهواز را با موشك ميزدند و آنها ميخواستند بدانند عراقيها ازكجا شليك ميكنند. گفتند از همين حوالي روستاي عباسي شليك ميكنند ولي ما ميخواهيم نقطه دقيق آن را شناسايي كنيم. در كنار رودخانه كرخه ۵، ۶ كيلومتر با اين فرمانده و معاونش رفتيم. روستايي بود به نام «سعدون حمادي»، بعداً فهميديم محل استقرارموشكها همينجاست. نزديك بود اسير عراقيها بشويم. در يك لحظه فرمانده گردان شروع كرد به شليك كردن و من با آخرين سرعت حركت كردم. آن روز بايد شهيد ميشديم اما قسمت نبود ولي فهميديم از كجا شليك ميكنند. روستا كاملاً دست عراقيها بود و كساني كه با لباس معمولي ساكن بودند با عراقيها بودند. آمديم به دكتر گزارش داديم. چند اكيپ فراهم كردند و آن روستا را زير آتش گرفتند. عراقيها هم پايگاه موشكي خود را از آنجا بردند.
خاطرهگويي چمران يكبار براي شناسايي رفته بوديم. ۱۵ كيلومتر در بيابان جلو رفتيم، جايي كه آقاي تندگويان اسير شد. بايك لندرور از جلوي ما رد شدند و رفتند و ديگر برنگشتند. البته ما بعداً مأموريت پيدا كرديم كه آنها را پيدا كنيم اما نهايتاً پيدايشان نكرديم و اعلام شد كه اسير شدهاند. ما با سه موتورسيلكت براي پيدا كردن آنها رفتيم. يك هليكوپتر آمد بالاي سرما و شروع كرد به شليك كردن. زيگزاگ ميرفتيم تا گلولهها برخورد نكند. نزديك نيروهايمان كه رسيديم موشك ميزدند.
يكبار ديگر كه عراقيها ميخواستند يك حمله گسترده انجام دهند به ما گفتند برويد ببينيد چه خبر است. ما رفتيم و آنچه ديديم را گزارش كرديم. چند تانك جديد از شوروي خريده بودند و چند كاميون آيفا داشتند. يكي از تيپهاي همدان در منطقه كرخهكور مستقر بود. دكتر چمران از ما خواسته بود كه آنجا را شناسايي كنيم. وقتي گزارش داديم گفت فهميدم ميخواهند چكاركنند. اين را بگويم كه با وجود مشغله زياد، گاهي مينشست و از خاطراتش براي ما تعريف ميكرد. اينكه يكبار قبل از انقلاب يك پاسبان دنبالش كرده بود و نتوانسته بود بگيردش. خيلي باصفا بود. آقا هم اين طوري بود با امثال ما خيلي صميمي بود. برخورد چمران و آقا با امثال من و فرماندهان فرقي نداشت، به همه ما با يك چشم نگاه ميكردند.
شناسايي دو نفري با چمران
يك بار دكتر چمران را شخصاً به منطقه بردم براي شناسايي. قرار شده بود كه آب سد را باز كنيم سمت عراقيها تا نتوانند پيشروي كنند چون اگر ميآمدند، اهواز با خطر مواجه ميشد. توپوگرافي منطقه را مهندس مهدي چمران انجام داده بود. آب سمت عراقيها رفت. ستون پنجم قوي بود و به آنها اطلاع داد. آنها هم خاكريز بلندي زدند كه آب را برگردانند. جبهه دست عراقيها افتاد و ديگر نميشد به آنها شليك كرد. با اين حال عراقيها متوقف شدند.
مدتي بعد گفتند دكتر با شما كار دارد. دكتر گفت: «آقاجان! جايي را سراغ داري كه خشك باشد و به اين خاكريز راه داشته باشد.» ما موتورسوارها چون زياد در منطقه ميچرخيديم، كل منطقه را بلد بوديم و دكتر اين را ميدانست.
دكتر گفت جايي را پيدا كن كه خشك باشد تا نيروها بتوانند، پياده آنجا را طي كنند و به خاكريز دشمن برسند. من نقطهاي را بلد بودم كه همين جوري بود. البته دكتر طرحي داشت كه دبههاي ماست حاوي تيانتي را با قايق حمل كند و به پشت خاكريز بعثيها برساند و خاكريزشان را منفجر كند. چون منطقه را آب بسته بودند، بعضي جاها نياز به قايق بود. اينكار باعث ميشد آب دوباره به منطقه عراقيها برود. اين طرح به دليل برخي ناهماهنگي نيروها، موفقيتآميز نبود. نوبت رسيد به همان طرح دوم كه عبور نيرو از منطقهاي خشك بود. من روي نقشه نقاط خشك را به دكتر نشان دادم. گفت من را ببر و آنجا را نشانم بده. بعد ازظهر آمد به روستاي عباسي و دو نفري رفتيم براي شناسايي. تا جايي با موتور رفتيم و بقيهاش را پياده طي كرديم. وقتي به خشكي رسيديم گفت: «عجب جايي است، عجب جايي است عزيزجان! اينجا را چطوري پيدا كردي؟!» وقتي برگشتيم دكتر چمران گفت از اينجا حمله ميكنيم و خاكريزشان را منفجر ميكنيم. «بازوكا» آوردند و به حالت بمب ساعتي كاري كردند كه هر چند دقيقه شليك ميكرد. داخل چيزهايي شبيه قوطي واكس، خاك اره و رويش را گازوئيل ريختند و آتش زدند و روي كرخه انداختند. چند آرپيجي زن شروع كردند به شليك. منطقه حسابي شلوغ شد و در همين فرصت، عدهاي رفتند و ديواره خاكريز را منفجر كردند. تيربارچي و نيروهاي عراقي فرار كردند. با آنكه به آن شكل آب در خاكريز نفوذ نكرده بود اما عراقيها كيلومترها عقبنشيني كردند.
سرباز امام زمان (عج) در جبهه هم موتورسواري حرفهاي خودمان را انجام ميداديم. يكبار كه مشغول پرش بودم دكتر چمران آمد و گفت دشمن شما را ميبيند. وقتي اين كارها را انجام ميدهيد، ممكن است منطقه را بزنند و ۱۵۰ - ۱۰۰ نفر شهيد و مجروح شوند. اتفاقاً دو ساعت بعد همان جايي كه ما داشتيم پرش ميكرديم را زدند و من فهميدم دكتر درست ميگفت.
براي ما شخصيت قائل بود. به ما كه تا چند روز قبل فقط تكچرخ ميزديم و پيست ميرفتيم و وقت تلف ميكرديم ميگفت «سرباز امام زمان (عج)». وقتي اشتباهي ميكرديم ميگفت: «سرباز امام زمان (عج) اين كار را انجام نميدهد. سرباز امام زمان (عج) اين حرف را نميزند.» چون بعضي وقتها كلمات بدي به كار ميبرديم. اما با حوصله و مهرباني ما را راهنمايي ميكرد و هميشه ميگفت: «عزيز جان! سرباز امام زمان(عج) از اين كارها نميكند.»
۲۵۰ موتور سوار به پيست ميآمدند. ۱۷ ، ۱۸ نفر داوطلب شديم به جبهه برويم كه چند نفر از اهواز برگشتند و اصلاً جلو نيامدند. ما ۱۳ نفر بوديم كه مانديم به عشق دكتر چمران چون خاكي بود. خيليها همينطوري آمدند جبهه.
وقتي زياد شلوغ ميكرديم ميگفت براي موتورسواري آمدهايد به جبهه يا آمدهايد موتورسواري براي جبهه؟!
حتي يكبار گفت موتورهايتان را بفروشيد و برويد. ولي ما مانديم. جان و موتورهاي ما در برابر معرفت دكتر چمران چه ارزشي داشت. من تا بعد از عمليات فتح بستان كه مجروح شدم در جبهه ماندم با اينكه چمران، شهيد شده بود. چند نفر از موتورسوارها بعداً شهيد شدند. محسن طالبزاده را منافقين به شهادت رساندند.