
او در اين كتاب با اشاره به ناكارآمدي برخي نهادهاي سياستگذار فرهنگي از جمله شوراي عالي انقلاب فرهنگي، به ارائه راهكارهايي براي برون رفت از اين شرايط پرداخته است. با او در شرايطي به گفتوگو پرداختيم كه از نحوه توزيع اين اثر ملول بود و انتشار آن را در راستاي اصلاح شرايط موجود تلقي ميكرد.
اخيراً از جنابعالي كتابي در نقد كاركرد شوراي عالي انقلاب فرهنگي منتشر شد. در اين اثر شما بر اين رأي كه كارهايي فرهنگي كه در كشور صورت ميگيرد، معمولاً به هدف مطلوب نميرسد و در اغلب موارد اتلاف امكانات است...
چون در هيچيك از اين موارد، متوليان علم و برنامهاي در اين مورد ندارند. . .
موازيكاري زياد است و همانطور كه گفتيد سياستگذاري واحدي هم وجود ندارد. به نظر شما اين به هم ريختگي فرهنگي و اينكه معمولاً برنامهها به نتيجه نميرسند چه علتي دارد؟
سازمان توليد فكر فرهنگي نداريم، سازمان اجراي ايدههاي فرهنگي خودمان را نداريم، هركسي كار خودش را ميكند. خدا رحمت كند مرحوم آيتالله حاج شيخهاشم قزويني را. وي ميگفت: ما درس مكاسب در حوزهها ميگوييم، اما كاسبها در بازار كار خودشان مكاسب ميكنند! درحالي كه در آموزههاي ديني علم و عمل از هم جدا نيست. كسي كه علم داشته باشد، عمل ميكند. ما علم و عمل را از هم جدا كردهايم، تئوريهاي اصلي اسلام را يا نفهميدهايم يا نپذيرفتهايم و وارد فعاليتها و برنامههايمان نكردهايم. يكي ازملاكهاي غلط مادر تصميمگيري استفاده ناصحيح از آراي اكثريت و آراي جمعي است كه دو تا پول سياه هم نميارزد. ما ۳۲ سال است كه داريم كار غرب را ميكنيم، يعني حركت برمدار اكثريت كمي!
اين حرف دكتر شريعتي است كه بعضيها رأي نيستند، رأس هستند!
اين مطلب واضح را هر كسي ميفهمد. خيليها نميدانند به چه كسي دارند رأي ميدهند و آن وقت سرنوشت شئون مختلف يك امت، ازجمله مسائل فرهنگي را به وسيله همين آراي كمي تعيين ميكنند. حالا اگر در مجلس مسئلهاي مطرح شود و در آن مجلس ۵۰ تا خميني و خامنهاي و مدرس و ميرزاي شيرازي و شيخ فضلالله و اميركبير و. . . باشند و آن طرف ۵۱ تا آدم الكي، زنگ كه بزنند ميگويند به رأي آن ۵۱ نفر، ميگويند تصويب شد. اين نوع از شور و مشورت چه فايدهاي دارد؟خب بسياري ازتصميمات نهادهاي فرهنگي ما اينطور گرفته ميشود. غرب اين بساط اكثريت كمي را براي استعمار و استثمار ملتها درست كرده است. به ماچه ربطي دارد؟ شيعه موظف به اختيار است و در هر جا بايد بهترين را اختيار كند. اين جور انتخاباتي كه غرب راه مياندازد، اسمش مسخره بازي و دلقكبازي است، اختيار كردن نيست. فرضاً براي منِِ نوعي، شيريني بد است، چون مرض قند دارم، بنابراين از شيرينيهايي كه حتي از آن خوشطعمتر و خوشرنگتر و خوشبوتر هم وجود نداشته باشد، نبايد بخورم، چون برايم بد است. نتيجه اكثريت كمي اين ميشود كه ۱۶ وكيل و پزشك با هزار زحمت طرحي را كه دردي از مردم دوا ميكند به مجلس ميبرند و به رأي ميگذارند و كساني كه بيشتر آنها پزشك هم نبودند، سه رأي بيشتر ميآورند و طرح رد ميشود. كميتي كه در اين قضيه ملاك قرار ميگيرد هم منطقي نيست. مثلاً رأي نماينده زرتشتيها كه ۴ هزار و ۸۰۰ رأي است با نماينده اول تهران كه نزديك به ۲ ميليون است، در مجلس يك ارزش دارد. اگر قرار است حتي به كميت هم حساب شود، اين يعني چه؟ نماينده ۴ هزار و ۸۰۰ نفر با نماينده يك ميليون و نيم، دو ميليون نفر يكي است؟
ما ادعا ميكنيم كه حرفمان بهترين حرف است، مكتبمان بهترين مكتب است، ولي ۳۰ سال است كه در زمينه فرهنگي گرفتار هزار جور معضل هستيم. اين وسط چه چيزي مانع است؟
مشكل همين است كه به تدبير دشمن، ضعفا براي عقلا تصميم ميگيرند. اين اختصاص به فرهنگ ندارد در عرصه صنعت هم همين طور است. طرف نميداند كارخانه اصلاً چه جور چيزي است، اما براي كارخانهدارها تصميم ميگيرد. طرف تفاوت گاو و گوسفند را نميداند و براي دامداري مملكت تصميم ميگيرد! چرا وضعمان اين طوري است؟ براي اينكه كار را به دست اهلش نميدهند. شما فقه را از آخوندها بگيريد و فرضاً بدهيد به دست يك جماعت نابلد يا دست مجاهدين خلق! ببينيد پنج سال ديگر دنيا چه خبر است، دنيا به فساد كشيده ميشود.
يعني مديران فرهنگي ما هيچكدام عملاً فرهنگي نيستند.
نه، نيستند. اصلاً بهطور كلي نظام تصميمگيري ما در بسياري از موارد غلط است. چرا؟ به قرآن امام خميني معجزه كرد، آمد غربيها را گيج كرد. گفت ما عين شما هستيم و ميخواهيم دموكراسي مان هم عين شما باشد. آخر سر كه همه كارها را كرد، گفت هر قانوني خلاف اسلام باشد، قانون نيست. آقاي خامنهاي دو سه بار تا به حال اين را گفته كه وقتي ميخواهيد رأي بدهيد از بزرگانتان بپرسيد، رأي اهل خبره را بدانيد و ملاك بگيريد. اگر به اين حرفها عمل ميشد كه حال و روز ما اينطور نبود.
درآغاز مصاحبه داشتم عرض ميكردم كه شما اخيراً، نقدي بر كاركرد شوراي انقلاب فرهنگي نوشتهايد كه از نهادهاي سياستگذار و تأثيرگذار در عرصه فرهنگ كشور ماست. شما چه ايرادي در كار اين مجموعه ميبينيد؟
خوشت ميآيد؟ بگذاريد اين پيرمردها و مانند پيرمردها، چرتشان را بزنند. ما نسبت به ۴۰ سال پيش از نظر فرهنگي خيلي سقوط داريم. آن روزها يك نامه از امام ميآمد، با آن امكاناتي كه نداشتيم، دو روزه در همه ايران پخش ميشد. الان كتاب را ميدهيد كه مفت پخش كنند و مطلبش هم به درد ميخورد، اما ميماند.
انتقاد شما از شوراي انقلاب فرهنگي چيست؟
نقد من اين است كه امام و رهبري شما را مأموركردند كه فرهنگ را مطابق اسلام بسازيد، اما شما همان ساختارهاي قديمي را بازسازي و مدرن كردهايد و يك پسوند اسلامي هم به دُمش چسباندهايد، ولي مجموعاً داريد همان كارها را ميكنيد.
ضعفشان در چيست؟
نقدم اين است كه دانشگاهها و مدرسهها را رو به انحطاط ميبينم. درآنها كار درخوري انجام نميشود. در هيچ زمينهاي مديريت نداشتند. امام در آغاز اداره دولت موقت اصلاح فرهنگي را داد دست باسوادها، جنگ را داد دست بچههاي بيسواد! بچههاي بيسواد با دنيا جنگيدند و ايران را حفظ كردند. باسوادها به تمام معنا تسليم دشمن شدند و نهايتاً از ايران فرار كردند! نقد من اين است كه زماني تمام مردم به ميل خودشان باحجاب شدند، حالا وضعي درست شده كه عدهاي اصرار دارند بدحجاب شوند! مگر امام كسي را مجبور كرد كه ريش بگذارد؟ ولي پسرهاي جوان محاسن ميگذاشتند، ولي حالا كه ريش هم ميگذارند شيطاني و عجيب و غريب است كه اگر نگذارند بهتر است. اين نتيجه چيست؟ نتيجه برنامهريزي غلط فرهنگي است، نتيجه بيرق داري آدمهاي نابلد است.
بلد نيستند يا اصلاً به پديدهاي به نام فرهنگ اسلامي اعتقاد ندارند و معتقدند كه اساسا فرهنگ و رأي اراده ما در عالم خارج شكل ميگيرد يا به عبارت ديگر فرهنگ امري غير دستوري است؟
نه خير، توان مديريت كردن ندارند، والا اگر كسي چنين اعتقاداتي داشته باشد كه در نظام ما در جايگاه فرهنگسازي و مديريت آن قرار نميگيرد. حرف اين است كه هركسي را بهر كاري ساختند. قاعده بر اين است كه هركسي كه بخواهد درست كار كند، از چپ و راست او را ميكوبند.
آقازادهتان حسن آقا، از عملكرد شوراي عالي انقلاب فرهنگي چه تحليلي دارد؟
ميگويد تنبلخانه است! من از اول جلسه يك كتاب برميدارم و تا آخر جلسه ميخوانم. دو بار هم استعفا داده اما آقا قبول نكردهاند، براي همين ميگويد كتاب ميخوانم كه وقتم تلف نشود. اصلاً معلوم نيست چي به چي است؟
شما از نيروهاي سابقهدار سياسي و فرهنگي مشهد هستيد. به نظرتان مديريت فرهنگي چه تحولي بايد پيدا كند تا اوضاع درست شود؟
واقعيت اين است كه تنبل هستند. خوششان ميآيد بنشينند روي كرسي. دوست ندارند كار بكنند. مثل آدمهاي موقر و متين ميروند سر جلسه و تصويبي و صورتجلسهاي، والسلام. اين طوري كه وضع اصلاح نميشود.
چه بايد كرد؟
آگاهي دادن راه علاج است. خودشان مال همين دانشگاهها هستند، خودشان تربيتشده همين فرهنگ و ساختار آموزشي متعارف هستند و باورشان نميشود كه اين سيستم بد و غلط است. هيچوقت كارد، دسته خودش را نميبرد. چطور از سيستمي انتقاد كنند كه خودشان توليد آن هستند؟ اساساً كسي بايد متولي اصلاح چيزي شودكه به فساد آن باور داشته باشد.
راهحل شما چيست؟
شما قبل از هر چيز، مانيفست و بيانيه اين انقلاب دينيتان را در اختيار نداريد. در خارج مثلاً اوكراين با آدمها حرف ميزديم و جذب دين ميشدند و ميگفتند: «مانيفستتان را بدهيد». ما از خجالت ميمرديم، بايد ميگفتيم قرآن را بخوان، نهجالبلاغه را بخوان، جواهر را هم بخوان، خودت مجتهد شو، كدام؟به راستي اگريك عده به انقلاب و نظام ما علاقه و باوري پيدا كردند و به ما گفتند مانيفستتان را بياوريد، در جوابشان چه بايد گفت؟ مگر يك مانيفست چند صفحه ميشود؟ بيشتر از ۱۰۰ صفحه ميشود؟ چرا نمينويسند؟ استاد كه ميخواهند انتخاب كنند، اول ميبينند چند تا مدرك از چند جا گرفته؟ درحالي كه مسئله مهم براي ما در درجه اول، بايد عقايد آن استاد باشد. درهيچ جا مانيفست و مرامنامه نداريم، براي همين قوانينمان وعملكردهايمان هم به درد خودمان ميخورد. هيچ جا سامان ندارد، همه شلخته و در هم ريخته كار ميكنند. آن وقت شما در اين وضع، توقع چه چيزي داريد؟
از آن طرف هم نوعي بدبيني به جوانها و دانشجويان وجود دارد. شما كه با دانشجوها سروكار داريد، اين مسئله را چگونه ميبينيد؟
در ايران كه هيچ، در دنيا هم هيچوقت دانشجوي به اين متديني و سالمي جوان و دانشجوي ايراني وجود نداشته است، منتها بيصاحب است.
اولويت براي دانشجو و دانشگاه چيست؟
اول از همه دانشگاه بايد مرامنامه داشته باشد و بداند چكار ميخواهد بكند؟ دانشجوي حالا با دانشجوي قبل قابل مقايسه نيست. دانشجوي حالاخيلي حق طلب و مستعد است. گلايه دانشجوي اين دوره اين است كه چرا وضعيت خوب نيست؟چرا به سمت آرمانها پيش نميرويم؟ اين براي ما و مسئولان يك فرصت است يا تهديد؟ چرا قدرش را نميدانيم و استفاده نميكنيم؟ دنيا در حركت عجيبي است. حيف كه بااين وضع، نميتوانيم اسلام را نشان بدهيم.
غير از مانيفست، ديگر چه بايد كرد؟
بايد آراي كيفي را بهجاي آراي كمي گذاشت. كميت مال جبهه است. البته در آنجا هم كيفيت مهم است، ولي اگر۱۰۰ هزار سرباز داشته باشي تا ۲۰ هزار تا فرق دارد. اگر جامعه ۱۰۰ هزار ديپلمه داشته باشد بهتر است تا ۱۰۰ هزار شش ابتدايي، ولي تأثير كميتها بايد بيشتر از كيفيتها باشد؟ غرب كه اين كار را ميكند، هدفش استعمار و استثمار است و خيلي هم زيركانه اين كار را ميكند و با همين كارها دنيا را گرفته، ولي ما كه هدفمان هدايت مردم است، بايد به كيفيت و شأن صاحب رأي خيلي اهميت دهيم.
شما معتقديد كه كارها به دست يك عده كمي افتاده كه كيفيت را ضايع كردهاند. شما اين را از نابلدي ميدانيد يا از خيانت؟
هر دو، منتها بيشتر خيانت است. وقتي كار را به نااهلش بسپاري، يعني خيانت. خيانت كه شاخ ودم ندارد. در پيشاني افراد هم ننوشته من خائن هستم. اين صفت رابايد با ملاك و حساب تشخيص داد. صهيونيسم جهاني ريشه عميقي دارد. آنها بلدند چكار كنند. ما بلد نيستيم.
درميان عامه جامعه و از طريق آنها چه بايد كرد؟
فقط آگاهي داشتن وآگاهي دادن. قرآن فرمولش را ميدهد. ميگويد اسلام را با مسلمانان نسنجيد، مسلمانان را با اسلام بسنجيد. بايد اين را جا انداخت كه نميتواني وكيل نشو! ابوذر به اميرالمؤمنين(ع) ميگويد:«كاري هست بدهيد انجام بدهم». علي(ع) ميخندد و ميگويد:«نه، تو اين كاره نيستي. تو براي درگيري با ستمكارها هستي». مشكل ما اين است كه دشمنان هر چند وقت يك بار، با چيزهايي علافمان ميكنند. ما هم دنبال ياوه آنها راه ميافتيم. يك وقت سر جزاير و اسم خليج فارس، يك وقت سر قرآن سوزاندن. بابا صد هزار سند وجود دارد كه جزاير مال ايران هستند، ما همه كار و زندگيمان را ميگذاريم زمين و سروصدا راه مياندازيم. هر روز به يك نحوي علافيم. بهجاي اينكه به صنعت و كار و اهداف اين انقلاب برسيم، علاف اين جور جار و جنجالها هستيم. قرآن را كه ميسوزانند، بايد بگويي چيزي را كه تو سوزاندي كاغذ بود. اميرالمؤمنين(ع) گفت: «اينهايي كه سر نيزه است، كاغذ است، قرآن منم». چيزي كه تو سوزاندي، كاغذ بود، قرآن واقعي آن فكري است كه والاستريت را محاصره كرده است، حالا تو برو خودت را بكش! قرآن واقعي داردجان اين سوزانندگان را به لبشان ميآورد! ما نبايد در قشر و ظاهر قضايا بمانيم.
شما به تغيير فرهنگي اميدواريد؟
اگر مديران بگذارند، در هيچ جاي دنيا چنين خبري نيست كه رهبر يك مملكت و مردمش اينقدر هماهنگ خواهان تحول باشند. اصلاً تمام دعواهاي دنياي امروز به دليل ناهماهنگي اين دوتاست. اين يك فرصت تاريخي است. تو را به خدا اگر بلدكار نيستيد، آن را به اهلش بدهيد.
و كلام آخر؟
من دوست دارم كه در آخر گفتوگو با شما صفحه آخر همين كتاب «درماندگي شوراي عالي انقلاب فرهنگي» را از رو بخوانم، چون فكر ميكنم كه پيامهاي خوبي دارد. در آنجا آوردهام:
سپاس خداي را كه پيشامد، چاپ و نشر اين رساله را تا روزي به تأخير افكند كه به طراحي رهبري روز آئينمان، چشمانداز علمي فرهنگ آينده با ديدگاههاي گذشته قابل قياس نيست. ولي من اين رساله را روزهايي نوشتم كه تمدن غرب يك چشمينگر آنچنان بر دانشكدههاي علوم انساني ما سايه شوم خود را پهن كرده بود كه اجازه نميداد دانشجو پوياي ارزشهاي انقلاب اسلامي باشد و آنها را دريابد و به همين دليل گمراهيها بسيار بود و اظهارنظرهاي من بر پايه معاشرت با دانشجوياني كه در تار وپود عنكبوتي آن فرهنگ اسير بودند و سوگند كه چون امروز بر نقشه علمي تمدن آينده مينگرم از شادي در پوست نميگنجم، چه، اين، در همه جهان و براي نخستين بار است كه پرتويي از نور روشنگريهاي مذهبمان در فرهنگي متجلي ميگردد و درخشندهترين شاخه اين طوبي اقرار به اينكه آدمي، جايزالخطاست و مخطئه بودن مؤمنان و احياي مكتب عدل و اجتهاد در همه شئون زندگي و رهايي انسان از اوهام جبر با هر نقابي كه نفوذ كند چه با زنجيرهاي چقر اوهام جبرآفرين و چه با تصويبهاي آدميان نزديكبين و تصويبهاي امروز براي فرداي امتي كه پيامبرشان فرموده است:«هركه دو روزش برابر باشد مغبون است» و علي پيشواي مؤمنان فرياد برآورد: «واي بر آنكه دو روزش برابر باشد». و متأسفم كه نگذاشتهاند چنين روشنگريهايي به ياري امت آيند.
خدا كند كه طرح رهبر روزمان مچاله و دستمالي اجرا و ادارات بيگانه ساخته نگردد و پرچم اين طراحي، بطلان خود خدايي قانونگذاري امتي كه طراوت آئينشان به اجتهاد دم به دم مكتبي ميباشد و رهايي انسان از بندهاي جبر و تفويض و تخيلاتي به نام تفلسف است. تفلسفي به خاطر قانونگذاري براي هميشه از ناحيه انساني كه خداوند او را ضعيف آفريده است و بيش از پيش پا را نميبيند. تفلسفي بيپشتوانه و تفريضي كه پايانهاش به همان جبر ميرسد كه اين بار با تصويبها بر خود تحميل ميكند. زيرا به گمراهي تفلسفش هنگامي كه ميخواهد مطيع و مؤدب و كلاسيك باشد به دام جبر خفقانآفريني ميافتد كه به برداشت وهمي از آئيناش مبتلا گشته و در جايش ميخشكد ولي آن گاه كه ميخواهد از توان انتخاب و نيروي خرد و دانش روزش بهرهمند گردد و توجهي به بنيانهاي آئيناش ندارد در سياهچالههاي مصوبههاي خود اسير و يك بعدي و پا در بند مصوبههاي ديروزش ميگردد. آن هم در جهاني كه علم، به سرعت نور در حركت است و اسارت انسان در مصوبههاي روز، آشكار و آدميان با چنين خودباوريهايي با عنوان تفويض و واگذاشتن تفسير كتاب و توضيح دين به آنان، به ضعفشان اسير جبري گردند كه خود براي خود آفريدهاند. كم مايگي اين گروه تا آنجا كه هنوز عرق قوانينشان خشك نشده مجريان به پاسخ معترضان ميگويند: ما هم در مييابيم كه اين قانون، زيانبار است چه كنيم كه بايدمان قانونگرا باشيم؟! و به شكل زشتتري محكوم جبر شده و به دست خود آزادي را بر باد داده و خشك و درمانده و كلاسيك و ابتر ميگردند.
و سلام و صد آفرين بر پيشواي مذهبمان و بخ بخ به فرزند غدير خم و تنها مخلوقي كه توانسته است اين گره كو ررا از كار آدميان بگشايد و بزرگترين مشكل انسان را حل و فصل فرمايد و درود بر حضرتش كه بشر را از جبر و تفويض مصطلح، موهومات پنداري مجبوران و جبر خودساخته مختاران، رهايي بخشيد و دست و پاي آدميان را از زنجيرهاي خودباختگان اوهام و تصويبهاي مختاران، يعني جبرهاي خودباختگي و خودساختگي رها ساخته و به انديشه آدميان طراوت هميشگي ميبخشد.
سلام هر كه ميفهمد بر او باد؛ چه در طول تاريخ و عرض جغرافياي هر زمان تنها همين اعجوبه تفلسف بشري و تعهد مكتبي است كه فرموده است:«لا جبر و لا تفويض بل الامر بين الامرين». و نه بدان معني كه در ميانه دو باطل به گدايي نشسته است بلكه چون در ميان اين دو آفت كه از دو طرف آدمي را محاصره كردهاند قرار گيرد، حركت يكنواخت و افقي اين دو انديشه را كه نهايتاً به يكديگر متصل ميگردند نقض كرده و جهت را تغيير داده و حركت افقي را به عمومي تبديل كرده و سير و حركت را به انسان مختار ميبخشد تا آدميان اگر صعود كنند خدايي گردند و اگر نزول، به دامان ابليس افتند.
و سلام من بر استادم، فقيه به فقه اكبر و فقه اصغر. شيخ هاشم قزويني كه به ما آموخت(لا) در «لاجبر و لا تفويض»، لاي نفي جنس است. يعني كه نه جبري در كار است و نه تفويضي. زيرا اگر به رفتار جهان آفرينشمان پردازيم هرگز جبري در انديشه نميبينيم و به هر سو كه خواسته باشيم ره ميگشاييم. چه، آدميان، مختار آفريده شدهاند و به هيچ شكلي مجبور نميباشند ولي اگر به ضوابط پرورشمان عنايت شود در مييابيم كه انسان، مكلف است؛ مكلف به تكاليفي كه پروردگارش براي صعود او اعلام داشته است يعني كه هيچ گوشهاي از پرورش بدون عنايت به آئين به آدميان واگذار نگشته و تفويضي در كار نيست. آيا كسي كه در كلاس درس مينشيند يكسره به سخنان استاد گوش نميسپارد؟ آري انديشه ما در جهان آفرينش در مدار جبر قرار ندارد و اگر پرورش پروردگار را بپذيريم هرگز در مدار تفويض قرار نداريم و تفلسف آزاد و تصويبمان مكتبي نميباشد و بايدمان به تفقه در دين بپردازيم، فافهم! زيرا با تصويبها نهايتاً به چاه و چالههاي جبري خود ساخته فرو افتاده و به گونه امروز، قانونگرا گرديم كه در نهايت به جبري خود ساخته منجر گردد و با توضيحات استاد، نه جبري در كار است و نه با سرمايه اندكي كه داريم تفسير و تعريف دين به آدمي واگذار گشته است.
بايدم با نوشتار گنگام پيرامون سخنان حكيمانه استاد، اندكي به قواعد و رموز جهان آفرينش و احكام پرورش پروردگار هستي پردازم. آفريدگار در نظام آفرينش از هرچه كه آفريده است پيمان گرفته كه تا دستكاري نشده بر پايه ساختارش به كار خود ادامه دهد يعني كه در نظام طبيعت اگر قلم به دست كافر افتد بايدش هرچه كفر گويد بنويسد و اگر به دست مؤمن، به فرمان مؤمن نويسد و نيز اگر شمشير در كف علي باشد پاي عمربن عبدود را قطع كند تا به حيطه ديگران تجاوز نتوان كرد و اگر به دست ابن ملجم، فرق علي امام عدل را بشكافد گرچه عدل به زانو درآيد و به همين در مقام پروردگاري حجت را تمام كرده و ميفرمايد: «ليس للانسان الا ما سعي» يعني كه در نظام طبيعت انسان به همانهايي ميرسد كه براي به دست آوردن آنها، جويا باشد. ليكن در نظام پرورش فرمان به گونه ديگري است.
در اين نظام، نخست يادآور ميشود ما اندكي از عقل و علم را به انسان بخشيدهايم «خلق الانسان ضعيفا» و بنابراين آدمي در جهاني اينچنين پر از آفت و اين همه شياطين انسي و جني بايدش تا ميتواند دانش بياموزد «اطلب العلم من المهد الا اللحد» زگهواره تا گور دانش بجوي! و از تجربههاي گذشتگان بهره گرفت و از احوالشان عبرت و آنجا كه ناتوان ماند از قرآن، آخرين كتاب آسماني و سنتهاي هميشه پر طراوت اسلامي بهرهمند شود كه راه تكامل و سعادت و نجات آدميان تنها به همين آئين است و آگاهي از فرامين الهي بهياري كتاب و سنت.
با تشكر از جنابعالي كه وقت گذاشتيد.