کد خبر: 462929
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
چالش‌هاي خانه سينما، تجربه «قلاده‌هاي طلا» و نيم نگاهي به يك پژوهش نوانتشار در گفت‌وگوي «جوان» با داريوش اسدزاده
نيما احمدپور
 امسال در آغاز سال نو با فيلم پربيننده «قلاده‌هاي طلا» به سينما بازگشت و بار ديگر در كهنسالي، تعلق خود به ساحت هنر را نمايان ساخت. با او در روزهاي آغازين نوروز و در منزل و فضاي مطبوع كتابخانه‌اش، ساعتي به گپ و گفت پرداختيم كه نتيجه آن در پي مي‌آيد. تنها جمله‌اي كه در معرفي پيشينه هنري داريوش اسدزاده نبايد از قلم بيفتد اين است كه او دايره‌المعارف تئاتر و سينماي ايران است و اميد مي‌بريم كه به اتمام نگارش خاطره‌هايش موفق شود.

جناب اسدزاده، مدتي بود در سينما حضور نداشتيد. امسال با فيلم «قلاده‌هاي طلا» بار ديگر به سينما آمديد. وضعيت كنوني سينما را چگونه مي‌بينيد؟
با تبريك سال نو به خوانندگان و تشكر از شما، بايد عرض كنم سينما در سال‌هاي اوليه انقلاب، خيلي خوب بود. كيفيتي داشت، حجمي داشت، داستاني داشت و در مجموع خيلي خوب بود. به مرور كه جلو آمديم، به‌جاي اينكه خوب‌تر شود، با مشكلاتي مواجه شد. اين بستگي به مديريت تشكيلات دارد. اختلافاتي كه الان درباره تشكيلات خانه سينما و بين آقاي شمقدري و آقاي عسگرپور هست، مشكل ايجاد كرده است.
درباره سازمان سينمايي چگونه فكر مي‌كنيد؟
با اصل مسئله موافقم اما در شرايط كنوني فكر نمي‌كنم موفقيتي پيدا كنند.
چرا؟
قبل از انقلاب من عضو هيئت مديره سنديكا در خيابان سزاوار بودم. همه حرفه‌هاي سينمايي در اين سنديكا بودند؛ چهره‌پرداز، كارگردان، كمك كارگردان، فيلمنامه‌نويس و... همه زير نظر وزارت فرهنگ و هنر كار مي‌كردند. اجاره آن هم ماهي ۱۰ هزار تومان بود كه وزارت فرهنگ و هنر مي‌داد. هر كسي هم يك جايي از آن را سامان داد، از جمله خود من كه ظروف ۴۸ پارچه‌اي براي آشپزخانه‌اش خريدم. بالنتيجه تشكيلاتي درست شد كه حتي اگر هنرمندان و بازيگران مهماني يا عروسي داشتند در آنجا جمع مي‌شدند.
پس از انقلاب و در زمان مديريت آقاي بهشتي، ايشان جايي را در اول خيابان بهار خريد كه شد خانه سينما. كه زير چتر وزارت ارشاد رفت و خانه با ۲۹ رشته و حرفه به ثبت رسيد.حال يكي از دغدغه‌هاي تشكيل سازمان اين است كه تكليف اين ۲۹ رشته چه مي‌شود؟ چندي پيش،در تلويزيون مجري برنامه از آقاي شمقدري پرسيد: «اين رشته‌ها را چه كار مي‌كنيد؟» گفت: «ادغامشان مي‌كنيم». اين شدني نيست، چون كار اين ۲۹ رشته به هم نمي‌خورد و اين ادغام كار سختي است، لذا هنوز عملاً هم نتوانسته‌اند كاري بكنند.
خانه سينمايي تشكيل شد و طي مدتي كارهايي هم انجام داد و به قول شما ۲۹ رشته هم در آن تعريف و تعبيه شد. فكر نمي‌كنيد عده‌اي از مديران خانه سينما به دليل سياسي‌كاري- ‌و نه پرداختن به مسائل صنفي- حساسيت‌ها را نسبت به خانه سينما برانگيختند؟ يعني اگر خانه سينما صرفاً كار صنفي انجام مي‌داد و كار سياسي نمي‌كرد، شايد همچنان بين خانه سينما و وزارت ارشاد تفاهم برقرار بود و كار به اينجا نمي‌كشيد؟
درست است. برخي اعضا، خانه سينما را سياسي كردند. به‌طور كلي كار هنر با سياست خيلي فرق دارد، جداست و گاهي مغايرت دارد. اين را با ۷۰ سال سابقه عرض مي‌كنم. من از سال ۱۳۱۹ در كار سينما بوده‌ام. در سال ۱۳۲۳ حزب توده بساطي را براي كارگرها راه انداخت و بعد به سراغ هنرمندان آمد كه بزرگ‌ترينشان عبدالحسين نوشين بود كه در رأس قرار گرفت، تئاتر خوب هم گذاشت و به اين رشته خدمت كرد و سبك خوبي را هم توي اين مملكت آورد، تئاتر خيلي رشد كرد اما چون در سياست وارد شد، به آن وضع افتاد كه مجبور شد فرار كند و به مسكو برود و سرانجام هم به شكل اسفناكي بدرود حيات بگويد. نمونه ديگر احمد دهقان است. يادم هست تئاتر رونق نداشت و ضرر مي‌داد. مديران پول نداشتند و حقوق بازيگران ۱۰، ۱۵ روز عقب مي‌افتاد و همه هنرپيشه‌ها احتياج داشتند. اساساً در سال ۱۳۲۴ تئاتر رو به تعطيلي بود. يادم هست در آن زمان قوام‌السلطنه نخست‌وزير بود.
روزي دهقان پيش او مي‌رود و مي‌گويد آقا تئاتر دارد تعطيل مي‌شود، كمكي بكنيد. قوام مي‌گويد اوضاع خوب نيست، از كجا بياورم به شما بدهم؟ دهقان مي‌گويد اگر كمك نكنيد، مجبور مي‌شويم در تئاتر را ببنديم.
آن موقع مملكت وضع اسفناكي داشت و توي مملكت گندم و جو پيدا نمي‌شد. گندم هر شهري مال خودش بود و بيرون نمي‌رفت و از شهري هم به شهر ديگر، وارد نمي‌شد. اينها جوازي به نام جواز گندم و جو درست كردند و اين جوازها خريد و فروش مي‌شدند. قوام‌السلطنه دو تا جواز گندم و جو به دهقان مي‌دهد و مي‌گويد برو اينها را بفروش و خرج تئاتر كن! احمد دهقان وارد سياست شد، روزنامه تهران مصور را راه انداخت، وكيل مجلس شد، بريز و بپاش پيدا كرد، خيلي مورد توجه دربار بود.
زماني كه مقرر شد برنامه‌هاي جالب تئاتر هر يك يا دو ماه در كاخ سعدآباد به صحنه گذاشته شود كه دهقان اين مأموريت را به بنده واگذار كرد كه پس از بررسي در كاخ به اين نتيجه رسيديم كه محلي براي عرضه كردن تئاتر وجود ندارد چون رضاشاه كاخ سعدآباد را زماني بنا كرد كه دستگاه تهويه و سالن تئاتر وجود نداشت. كه بعد از بررسي در يكي از كاخ ها كه فضاي بزرگتري داشت يك سن متحرك زدم و روي آن الوار ‌زده و فرش پهن ‌كردم كه در پايان در سالن هم ۵۰، ۶۰ تا صندلي جا ‌گرفت.
يادم هست كه حتي بخاري ما، بخاري نفتي و بخاري ذغال‌سنگي بود. به هر جهت مي‌ديدم كه احمد دهقان به سعدآباد آمد و رفت دارد و حسابي هم تحويلش مي‌گيرند. او هم سرانجام به شكل مشكوكي كشته شد.
چرا؟
چون با دربار خيلي مربوط و نزديك شده بود و توده‌اي‌ها او را كشتند.
شما از سويي فرجام سياسي شدن بيش از حد هنرمندان را در دهه‌هاي ۲۰ و ۳۰، ديده‌ايد و داريد نقل مي‌كنيد. از طرفي هم در خانه سينما حضور داشتيد و فعال بوديد...
من چندين دوره در هيئت مديره خانه سينما و ۵ دوره داور جشنواره‌هاي خانه سينما بودم.
به نظر شما چه كساني يا چه جرياناتي موجب شدند كه وضع خانه سينما به اينجا برسد كه حساسيت سياسي روي آن زياد شود. خانه سينما يك وظيفه صنفي داشت. چگونه به يك كانون سياسي تبديل شد؟ چه جرياناتي سينما را تا اين حد سياسي كردند؟
من از آن بالاها زياد خبر ندارم، يعني علاقه‌اي به اين مسئله نداشتم كه بروم و ببينم چه كسي دارد سياسي كاري مي‌كند اما اختلافاتي كه بين دو گروه پيش آمد، كار را به اينجا كشاند و موضوع سياسي شد.
شما كه آنجا بوديد به آنها نمي‌گفتيد كه اينجا حزب نيست و اين فعاليت‌ها را برويد در حزبتان انجام بدهيد.
من با همه دوست و رفيق هستم و نمي‌خواهم اختلافي وجود داشته باشد. اتفاقاً يك بار به آقاي عسگرپور كه به او ارادت هم داشتم، حرفي را زدم كه زياد خوش‌آيندش نبود. در دوره قبل كه ارادتمند عضو هيئت مديره انجمن بازيگران سينما بودم وقت ملاقاتي از جناب وزير ارشاد تقاضا كرديم و ايشان هم زماني را قرار گذاشتند و عده‌اي از هيئت مديره انجمن به حضور جناب دكتر حسيني وزير محترم ارشاد رسيديم و راجع به بيكاري عده زيادي از بازيگران و همچنين در اطراف امنيت شغلي و وضع مالي انجمن صحبت كرديم. بنده اظهار كردم جناب وزير، تصور مي‌كنم اگر گفت‌وگوهايي بين سران كشور و هنرمندان ايجاد شود اوضاع از اين به هم‌ريختگي نجات پيدا خواهد كرد.
وقتي هنرمندي ۴۰، ۵۰ سال خدمت به هنر كشور مي‌كند و زندگي‌اش را پاي دانش و فرهنگ مي‌گذارد، وقتي مريض مي‌شود و مي‌ميرد، در بيمارستان، بايد جنازه‌اش را شهرداري بلند كند؟ يا دوايش را بايد ديگران فراهم كنند. آيا اين درست است؟ الان هم هفت، هشت، ده نفر انگشت‌شمار، وضع مالي خوبي دارند و پول هنگفتي مي‌گيرند. مابقي بيكارند! گفتم الان ۴۰۰ نفر عضو خانه سينما داريم كه ۳۵۰ نفرشان بيكارند!
ماحصل جناب وزير اظهار محبت كردند و مبلغي به عنوان كمك به انجمن دستور پرداخت فرمودند.
زماني پس از آن ديدار خدمت آقاي عسگرپور رفتم كه يكي از كتاب‌هايي را كه نوشته‌ بودم به او تقديم كنم. با حالت تندي گفت: «آقاي اسدزاده! حالا مي‌روي پيش وزير؟» گفتم: «شما خودتان اطلاع داريد كه وضع مالي ما تعريفي ندارد. كسي كه آمده اتاق را تعمير كرده، طاقت ندارد، اگر بيايد دم در و فرياد بزند، خانه سينما بايد چه كار كند؟ شما كه نمي‌تواني هزينه كارش را پرداخت كني، پس نبايد ناراحت بشوي كه من پيش وزير رفتم. علاوه بر اينكه درآمد يا بودجه‌اي هم نداري كه بدهي‌هاي مجموعه را بدهي.»
منظورم اين است كه اين وضعيتي كه بين آقاي عسگرپور و آقاي شمقدري پيش آمده و اين سياسي كاري‌هايي كه وارد اين مجموعه شده، در مجموع به ضرر سينماي ما تمام مي‌شود. اختلافات سياسي باعث شده كه اين وضعيت پيش بيايد، اما دود آن به چشم سينماگران كشور مي‌رود. اين را از روي اطلاعاتي كه دارم، عرض مي‌كنم. چون من از سال ۲۳، هميشه در سنديكاهاي تئاتر و سينما بوده‌ام، نمي‌دانم اين خانه سينما كه آقاي بهشتي درست كرد و الان به هم خورده را چگونه مي‌خواهند درستش كنند يا نهادي را جايگزين آن كنند؟ الان ۲۹ حرفه و صنف را در خانه سينما داريم كه نمي‌توانند به نام آن صنف، حساب بانكي باز كنند و بايد به نام افراد باز كنند، چون به ثبت نرسيده‌اند، تنها جايي كه به ثبت رسيده، خانه سينماست كه آقاي شمقدري مي‌گويد چون اين چند چيز در آن رعايت نشده، بايد منحل شود، در حالي كه اگر مشكلي هست، بيايند بنشينند و حل كنند. برخي كار سياست را با كار صنف ادغام كردند و اين وضعيت پيش آمد.
فكر نمي‌كنيد خود خانه سينما هم بايد كساني را كه كار را سياسي كردند، كنار بگذار د؟ فلان آقا و خانم در هر انتخاباتي سعي مي‌كنند به نفع برخي احزاب و ليست‌ها، از هنرمندان امضا بگيرند. اين چه سياستي است كه اگر فلان كانديدا رأي نياورد، خانه سينما هم پا به پاي آن سقوط كند؟ چرا اين افراد را اخراج نمي‌كنند كه خانه سينما، صنفي باقي بماند؟
به نظر من برخي كساني كه در كار سينما هستند، آلوده سياست شده‌اند و ديگر نمي‌توانند كاري بكنند. نتيجه اين مي‌شود كه در مسيري قرار مي‌گيرند كه خواه ناخواه مجبورند سياسي‌كاري كنند، مثل سيلي كه مي‌آيد و در و تخته و آشپزخانه و همه را مي‌برد. شايد اول كار، خودشان هم از ته دل راضي نبودند، ولي دارند در جهت سيل مي‌روند. در سال‌هاي قبل از انقلاب هم همين‌طور بود. يك عده توده‌اي بودند، يك عده درباري بودند كه آنها هم عاقبت خوشي نياوردند . من با هنرمندي كه وارد سياست بشود، مخالفم، براي اينكه هنرمند بايد كار خودش را بكند. سياست مال سياستمداران است و متولي خودش را دارد. هنرمند كه نبايد كار احزاب سياسي را انجام دهد.
هنرمند سياست را مي‌فهمد، ولي خودش نبايد تبديل به ابزار سياست بشود.
خود من از موضوعات سياسي سر در مي‌آورم و در اين زمينه همه چيز را مي‌خوانم. كتاب‌هايي كه دارم همه راجع به مذهب، سياست و تاريخ است و هميشه روي اين موضوعات كار مي‌كنم، اما عضوهيچ حزبي، نه بوده‌ام و نه هستم.
تنوع عناوين كتاب‌هاي كتابخانه‌تان هم اين را نشان مي‌دهد. بگذريم. فيلم قلاده‌هاي طلا امسال يكي از پرفروش‌ترين و بحث برانگيزترين فيلم‌هاي سال است. چه شد كه در اين فيلم بازي كرديد؟
اين هم خودش داستاني دارد. اول بنا نبود در اين فيلم بازي كنم. آقاي خزاعي از دوستان ماست و من به ايشان احترام زيادي مي‌گذارم، هم مدير است، هم شريف است و هم رفيق. آدم در برابر چنين آدمي گير مي‌كند! گفتم اول فيلمنامه را بدهيد بخوانم. آقاي طالبي كه خيلي هم دوستش دارم و رفيق هستيم، زنگ زد كه پاشو بيا خودت را لوس نكن! گفتم: «چرا خودم رو لوس ‌كنم؟ مگر مي‌خواهم گردش بروم؟» گفت:«سه چهار جلسه بيشتر نيست. نمي‌خواهد فيلمنامه بخواني. خودم به تو مي‌گويم چه بگويي». من بگو، او بگو، با اين همه نرفتم و قرارداد را امضا نكردم. يك ماهي گذشت. آقاي خزاعي تلفن زد و سلام و خوش و بش و سؤال از اينكه چرا قرارداد را امضا نكردي؟
فيلمنامه را نخوانده بوديد؟
خير. اما خلاصه رفتيم و ديدم داستان چيست و نقش ما كدام است!
از نقشتان خوشتان آمد؟
كوچك بود، ولي خوب و معني‌‌دار بود. بالاخره ما هم وارد سياست شديم!
بازتابي نداشت؟ كساني كه رفتند و ديدند چيزي نگفتند؟
فيلم قشنگ تنظيم شده و خوش‌ساخت است. طالبي- ‌خدا عمرش بدهد- در ديالوگ‌گويي‌ها مقداري وسواس دارد. يك ديالوگ را شب حفظ مي‌كردم، فردا كه مي‌رفتم مي‌گفت اين را نگو، اين عبارتي را كه من مي‌گويم بگو. يعني شب مي‌رفت خانه فكر مي‌كرد و فردا صحنه يا سكانس يا ديالوگ را عوض مي‌كرد. فيلم تمام شده بود و هنوز به جشنواره نرفته بود، شب ساعت ۱۰، ۱۱ به من زنگ زد كه بيا استوديو و يك صحنه است كه چند جمله است كه مي‌خواهم درست كنم كه رفتم و تا ساعت ۲ بعد از نصف شب نشستيم و درست كرديم. با اين همه كار راحتي بود.
اذيت نشديد؟
نه، كار خوبي بود. مردم هم پذيرا بودند. من امسال اصلاً براي ديدن فيلم به جشنواره رفتم. قرار بود فيلم را در جلسه خصوصي بگذارند كه نرسيدم بروم. بعد فقط رفتم اين فيلم را ديدم. وقتي رفتم جمعيت عجيبي آمده بود. عجيب بود.
پربيننده‌ترين فيلم جشنواره بود...
تا به در برج ميلاد برسم، شايد سه كيلومتر ماشين ايستاده بود...
در فاصله زماني ۸۸ تا ۹۰ يكي دو تا كتاب نوشتيد كه اولي به نام «سيري در تاريخ تياتر ايران» منتشر شد و دومي هم در راه انتشار است. چه ضرورتي موجب شد كه اين كار را بكنيد؟
خيلي از جوان‌ها گذشته تئاتر را نمي‌دانند و نمي‌شناسند. يك عده‌اي گذشته ۱۰، ۲۰ سال پيش را گفته يا تئاتر غرب را به اين جوان‌ها حقنه كرده‌اند، اما نگفته‌اند كه چه اشخاصي زحمت كشيدند و تئاتر را پايه‌ريزي و تئاتر اروپا را به اين مملكت وارد كردند و آن را از تئاتر تخته حوضي جداكرده‌اند. افرادي هم كه آمدند مثل مرحوم سيدعلي‌خان نصر، ركن‌الدين مختاري، انتظام‌السلطنه، محقق‌الدوله، سعيد نفيسي، ذكاءالملك فروغي... چه به عنوان مترجم كارهاي اروپايي، چه به عنوان كارگردان و نويسنده، پايه‌گذار تئاتر بودند. اينها دو سه ماه، هر هفته دو سه شب، محلي به عنوان سيرك يا سالن اتابك يا سالن سپه اجاره مي‌كردند و برنامه‌هايشان را كه در زمان خودش سياسي بود، اجرا و درآمد آنجا را صرف خيريه مي‌كردند. اين افراد چون قَدَر قدرت بودند، كسي نمي‌توانست به آنها حرفي بزند، درنتيجه توانستند تئاتر را پايه‌ريزي كنند. همين سيدعلي‌خان نصر در سال ۱۳۰۰ كمدي ايران را تشكيل داد و ديگران در سال‌هاي ۱۳۰۲ به بعد، گروه‌هايي را درست كردند و در سال‌هاي ۱۳۱۷، ۱۳۱۸ تصويب‌نامه‌اي گذشت كه براي تنوير افكار عمومي، سخنراني‌ها، تئاتر و سينما به وجود آيد كه يك بخش از فعاليت‌هاي مرتبط به آن ايجاد هنرستان هنرپيشگي بود كه به مديريت آقاي نصر راه‌اندازي شد و كار تئاتر راه افتاد. مرحوم نصر در واقع تئاتر دائمي را راه‌اندازي كرد. اين كتابي كه من نوشتم، راجع به آن زمان و افرادي است كه به تئاتر اين مملكت خدمت كردند.
جواناني كه تازه به تئاتر آمده‌اند، نمي‌دانند كه ما از زمان ساسانيان تئاتر داشته‌ايم و گمان مي‌كنند ما تئاتر را از تعزيه گرفته‌ايم. تعزيه نوعي تئاتر مذهبي و بسيار ارجمند است اما هر كدام مسير و راه خودشان را مي‌روند، پرده‌خواني و نقالي و پرده‌داري و خيمه‌شب‌بازي و... هم هست.
بنابراين قبل از اسلام هم اشخاصي به تئاتر خدمت كرده‌اند. من در منابع مختلف تحقيق كرده‌ام. در زمان يزدگرد ۱۲۰۰۰ رامشگر بودند كه ديالوگ مي‌گفتند و مي‌نواختند، همان چيزي كه امروزه به آن اُپرت مي‌گويند. در دوره ما، تئاتر با موزيك شروع و با موزيك تمام مي‌شد و افرادي مثل آقاي ظهيرالديني، خادم ميثاق، رادور و... آدم‌هاي بانفوذي موسيقي را مي‌ساختند. من در اين كتاب استدلال كرده‌ام كه ما قبل از زمان ساسانيان هم تئاتر داشته‌ايم كه هر زمان به شكلي بوده است. در دوره ما صحنه‌اي هست و سالني و صندلي، در حالي كه يك وقتي روي تخته حوض نمايش اجرا مي‌شد. سوابق افرادي را كه به تئاتر خدمت كرده‌اند، نوشته و عكس‌هايشان را گذاشته‌ام. كساني كه راه را هموار كردند تا جوان امروز راحت تئاتر كار كند.
بازخورد كتاب چه بوده؟
خوب بوده. اگرچه تبليغ زيادي برايش نكرده‌ام اما در حد خودش خوب بوده است.
در انتهاي مصاحبه چند اسم را مي‌گويم، شما اولين حسي را كه به نظرتان مي‌آيد بيان كنيد.
جمشيد مشايخي؟
از دوستان بسيار خوب من است و خيلي به او علاقه دارم. آدم درستي است. آدمي است كه روي صداقت و قدرت و غناي كارش از او اسمي مانده، وگرنه خيلي‌ها را داشته‌ايم كه از آنها اسمي باقي نمانده.
محمدرضا شريفي‌نيا؟
من با ايشان كار نكرده‌ام و اطلاع ندارم. من با هر كسي كه كار كرده باشم، مي‌توانم اظهارنظر كنم. تا انسان با افراد زندگي نكند، نمي‌تواند آنها را بشناسد.
محمدعلي كشاورز؟
بسيار انسان خوب و هنرپيشه باقدرتي است. متأسفانه اين روزها بيمار است و من اطلاع دقيقي از حال و روزش ندارم. اميدوارم هرچه زودتر بهبود پيدا كند.
مهين شهابي؟
از هنرپيشه‌هاي قديمي و بسيار پرقدرت بود. با او زياد كار كردم. روحش شاد.
منوچهر نوذري؟
خدا بيامرزدش. با او هم زياد كار كردم. اولاً مجري خوبي بود. ثانياً بازيگر خوبي بود، ثالثاً آدم ركي بود كه شايد حرف‌هايش به خيلي‌ها برمي‌خورد. در تلويزيون هم همين‌طور بود. بسيار آدم خوبي بود.
ابوالقاسم طالبي؟
آدم خوبي است. خيلي وسواسي است. دوست بسيار خوبي هم هست. با بازيگرها خيلي گرم پيش مي‌رود و مثل بعضي‌ها توپ و تشري نيست.
اصغر فرهادي؟
يك وقتي اپيزودي از سريالي را برايش بازي كردم. مي‌آمد و سر صحنه مي‌نوشت. نويسنده بود. من بالاي سرش مي‌ايستادم و تماشا مي‌كردم. مثل خدابيامرز محمد مسعود، دستش را كه روي كاغذ مي‌گذاشت و مي‌نوشت، خط نمي‌زد. مغزش چنان خوب كار مي‌كرد كه چركنويس- پاكنويس نداشت، بالنتيجه ديدم خيلي خوب مي‌نويسد و دارد داستان را جلوي دوربين مي‌نويسد. به او گفتم تو بايد كارگردان بشوي. اكثر نويسنده‌هاي خوب مثل حسين مدني و نظام وفا كه قبل از انقلاب مي‌نوشتند، كارگردان‌هاي خوبي مي‌شوند. خنديد. گفتم خيلي خوب مي‌نويسي. از قبيل تو كم داريم. به او تبريك مي‌گويم و اميدوارم سلامت باشد.
داريوش اسدزاده؟
زائري هستم در هنر و رهرويي در وادي انديشه.
آرزويتان چيست؟
آرزويي ندارم. به نيمه شهرتي رسيده‌ايم و مردم ما را مي‌شناسند و خدمتي از دستمان برآيد، انجام مي‌دهيم. ديگر چه آرزويي مي‌توانم داشته باشم؟ چند سال ديگر اگر بتوانم خودم را بكشم و چند تا كار براي مردم بكنم، برايم كافي است.
باسپاس از اين كه ساعتي با ما به گفت‌وگو نشستيد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار