در کوچه پس کوچههای اصفهان قدیمی، معابر باریک و قشنگ، کمی هم تنگ و خاکی، داشت باران میآمد، با لهجه بهار، که راهمان دادند اندرونی خانه خرازی. تا مادرش بیاید، توی دلم، به سبک «آهنگران» همه اش میگفتم: «حسین خرازی، حسین خرازی» و آماده میکردم خودم را برای گفت و گو، که پیرزن آمد. مثل گلهای رنگارنگ باغچه حیاط، پر از گل بود، چادر مادر حاج حسین. حرفها زد برای ما از «علمدار». از بچگیهای حسین خرازی، تا جانباز شدنش در خیبر، تا اینکه جانباز صددرصد شود در کربلای ۵ و حتی خاطرات روز تشییع که باز هم داشت باران میآمد، اما نه به تندی قطرههای اشک مادر شهید خرازی بر گونه خاطرات... «از همان نوجوانی، همیشه عادت داشت کت و کاپشنش را بیندازد روی دوشش! بی خیال این بود که دستانش را ببرد توی آستین! آستین کت و کاپشنش معمولاً خالی بود! میگفتم: مادر! آخر چرا همچین لباس میپوشی؟! میگفت: اینطوری راحت ترم! راحتتر میپوشم و راحتتر درمیآورم! بعداً که توی طلائیه، دستش را داد به خدا، آمد خانه و خندید و گفت: دیدی مادر! آستین پسرت، از اول هم دست نمیخواست.»
علمدار، «خطیب جبهه» بود و میگفت به ما مطبوعاتیها، که «جنگ را درست بنویسید، نه درشت». هر جای جنگ را که نگاه میکنی، ردی از حاج حسین، پیدا میکنی. پله پله آمد همه جنگ را تا بام شهادت. زود، تنها نگذاشت بچهها را. از اول جنگ، در جبهه بود تا کربلای ۵ و از جبهه، نمیشود چیزی گفت، مگر از اینکه حاج حسین خرازی، سخنها بگویی... «همهاش توی جبهه بود. یک بار گفتم: مادر! چرا اینقدر دیر به دیر میآیی مرخصی؟! نمیگویی دلم تنگ میشود برای خندههایت؟! گفت: جنگ، آنقدر مهم است که من فقط با شهادت میتوانم مرخصی درست و حسابی بگيرم و بیایم پیش شما! چند ماه بعد، خبر آوردند که شهید شده! یاد حرفش افتادم.»
سردار همیشه میگفت: «مسئله من، تنها جنگ است و در همان جا هم مسئله من حل میشود.» میگفت: «من علاقهمندم كه با بیآلایشی تمام، همیشه در میان بسیجیها باشم و به درد دل آنها برسم.» میگفت: «هر چه كه میكشیم و هر چه بر سرمان میآید، از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد. سهلانگاری و سستی در اعمال عبادی تأثير نامطلوبی در پیروزیها دارد. همه ما مكلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارساییها، بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم، زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی میجنگیم، نه به قصد پیروزی تنها.» میگفت: «اگر در پیروزیها، خودمان را دخیل بدانیم، این حجاب است برای ما.
این شاید انكار خداست. اگر برای خدا جنگ میكنید، احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش كنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر كار برای خداست گفتنش برای چه؟!»... «از جنگ، خیلی نگذشته بود که فقط سه روز آمد مرخصی. زمستان بود. نشسته بود توی حیاط خانه. هوا سوز داشت. دلم برایش سوخت.
رفتم و کاپشن سپاهش را از ساک جنگش درآوردم و انداختم روی شانههایش. قبول نکرد! گفت: آمدهام اینجا تا اتفاقاً سردم شود! الان بچهها توی سرما دارند با دشمن میجنگند. بعد گفت: مادر! این کاپشن، فقط مال جبهه است! الان درست نیست بپوشمش! همین که برگشتم منطقه، به یاد شما، میاندازم روی دوشم... و بعد، خندید! وقتی میخندید، دلم را میبرد! وقتی میخندید، قشنگتر میشد! وقتی میخندید، برق قشنگی میافتاد توی چشمهایش! وقتی میخندید، دیوانه ام میکرد! مثل وقتهایی که سر سجاده، گریه میکرد! این آخریها که مدام سر قنوت، گریه میکرد! یک روز گفتم: مادر! برای چه این همه گریه میکنی؟! گفت: وقتی یکدستی، سر نماز قنوت میگیرم، خجالت میکشم از آن همه شهید که رفتند، اما من فقط یک دست، برای خدا داده ام!
همیشه میگفت: من که برای جانبازی جنگ نرفتهام. برای شهادت رفتهام. میگیرم روزی از خدا شهادت را.»
هنوز داشت باران میآمد که وصیتنامهاش را داد دستمان مادر حاج حسین.
خواندمش... «بند پوتینهایتان را محکم کنید. فشنگ اسلحههایتان را محکم کنید. تجهیزات را محکم به بدنتان ببندید. برادران! جنگ بدون تلفات، زخمی، شهید، اصلاً معنی ندارد. در قاموس جنگ، سختی، خشنی، تشنگی، یک واقعیت است. ما لشکر امام حسینیم. حسینوار هم باید بجنگیم. اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین، را در آغوش بگیریم، كلامی و دعایی جز این نباید داشته باشیم: اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد»... «همراه جمعی از دوستانش، رفته بود گلزار شهدای همین اصفهان. حسین دست یکی از دوستش را گرفت و کنار کشید. بچهها نگاهشان میکردند. حسین با دست، به وسط زمینی اشاره کرد که فرو نشسته بود و خرابترین نقطه آن بود. آهسته گفت: اینجا مزار من است. مرا همین جا خاک کنید. میان دوستانم. این وصیت من است.»
سردار! دیروز، عدهای «جنگ» را درشت مینوشتند، امروز، عدهای «جبهه» را.
جبهه ما، اما همان جبهه شماست که جبهه دفاع از اصل انقلاب اسلامی، علیه اصل دشمن بود. علمدار! بعد از شما، چه پررنگ بود نقش خون شما در فتوحات ما. در این همه انتخابات و در این همه امتحانات، دست پیروزیهای ما، فقط از آستین خالی شما بیرون آمده است. بیشما، هر جا رفتیم، شکست خوردیم و با شما، همه جا فتح الفتوح بود. راستی! وقتی باران میبارد، دل ما بیشتر تنگ میشود برای شما. کاپشن آسمان، روی شانه باران، نقش تو را بر خاطره میزند... نشان به این نشان که دست دعای باران هم، بینیاز از آستین است و بر این زمین تشنه، آزاد و رها میبارد...