کد خبر: 460119
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۱:۴۵
اميد آرمان
رها جان!
دوست داشتن مفهوم عجيبي است، مثل آسمان بهار مي‌ماند كه هر لحظه به حالي است، مثل حال آدم كه دايم در حال دگرگوني است.
من گاهي حتي از اينكه اين دگرگوني‌ها بدون هيچ فاصله‌اي برايم اتفاق مي‌افتد، عميقاً كلافه مي‌شوم، يعني درست آن لحظه‌اي كه هواي درونم آفتابي است و گمان نمي‌كنم تا هزار سال بعد حتي لكه ابري در آسمان من پيدا شود به يكباره همه محاسباتم به هم مي‌ريزد و ناگهان چنان طوفان و گردباري بلند مي‌شود كه غرق حيرت مي‌شوم.
عجيب‌تر اين است كه اغلب منشأ اين دگرگوني را نمي‌دانم، مثل پيش‌بيني‌هاي هواشناسي كه گاهي يك عامل ناشناخته، يك آن ديده نشده، يك ضريب به حساب نيامده و نامرئي معادلات و محاسباتشان را به هم مي‌ريزد، ما هم گاهي دچار اين حالت‌ها مي‌شويم، با اين تفاوت كه به گمان من آسمان و سپهر درون انسان بسيار بيكرانه‌تر، شگفت‌تر و پيچيده‌تر از اين آسمان آبي بالاي سرمان است.
رهاي نازنين من!
گاهي در درون خود به اين مي‌انديشم كه چگونه مي‌توان تعارض‌ها و سوء تفاهم‌هايي كه ذهن ما را به بازي مي‌گيرد حل كرد؟
نامه‌ام را با «دوست داشتن مفهوم عجيبي است» آغاز كردم، از دگرگوني حال آدم كه گاهي مثل تخته پاره‌اي ما را به بازي خيزاب‌ها و موج‌ها مي‌برد، گفتم، اما آيا مي‌توان ميان اين خيزاب‌ها و موج‌ها، هسته‌اي مركزي و مفهومي كه مثل لنگر‌، كشتي ما را از خيزاب‌ها برهاند تعيين و تعريف كرد؟
از خودم اين سؤال را مي‌پرسم كه هسته مركزي دوست داشتن چيست؟ كدام ضلع در وسط مي‌نشيند، كسي كه دوست دارد؟ كسي كه دوستش دارند؟ يا دوست داشتن؟
به گمانم اگر كسي كه «دوست دارد» هسته مركزي دوست داشتن باشد، بعيد نيست دوست داشتن شكلي از خودخواهي و مالكيت و تصاحب باشد.
رها!
از ياد نبريم كه بسياري از تجربه‌هاي دوست داشتن به شدت آلوده به آفت خودخواهي‌هاست؛ وگرنه چرا آدم بايد حاضر باشد رگ گردن كسي را بزند كه ادعا مي‌كند با عشق او روز را به شب مي‌رساند و شب را به روز.
اما اگر «كسي كه دوستش دارند» در كانون و هسته دوست داشتن باشد چه؟ احتمالاً اينجا هم شكلي از بت وارگي و دريوزگي به وجود خواهد آمد.
مثل آن دوست داشتن‌هايي كه در ادبياتمان هم ردپايش را مي‌بينيم كه عاشق حتي ابايي ندارد كه مقام و جايگاه خود را در حديك سگ دربان و محافظ تنزل دهد، لابد آن بيت معروف را شنيده‌اي كه «سحر آمدم به كويت به شكار رفته بودي/ تو كه سگ نبرده بودي به چكار رفته بودي»‌.
البته هميشه تنزل رتبه به اين غليظي نيست، اما اغلب كسي كه دوست دارد، موجودي طفيلي، انگل، آواره،‌بدون هويت و ‌مطيع معرفي مي‌شود، فكر كن همين تعريف از عشق و دوست داشتن چه بلاهايي بر سرجوانان اين كشور نياورده است، هنوز بسياري از ما گمان مي‌كنيم عشق و دوست داشتن يعني اينكه تبديل به يك مجنون آواره و بيابانگرد شدن، وگرنه حتماً در درجه عيار اين عشق بايد ترديد كرد.
رها جان!
شايد امروز بيش از هر زمان ديگري ما به دوست داشتن همديگر نياز داريم، اما كدام دوست داشتن؟ دوست داشتني كه رنگ و بوي دريوزگي و گدايي و پاگذاشتن روي هويت انساني را به خود بگيرد، يا بغلتد به دره تصاحب و دارايي، همان بهتر كه آغاز نشود. ما به دوست داشتني نياز داريم كه ما را مثل يك آتش ملايم و بزرگ دور تا دورش جمع كند و همه‌مان را از مهرش سيراب كند. اينجاست كه به گمان من ضلع محوري و كانون دوست داشتن، بايد خود دوست داشتن باشد، به خاطر دوست داشتن بايد دوست بداريم، اگر به خاطر دوست داشتن، دوست بداريم، در آن صورت دل كندن از كسي كه دوستش داريم ساده و سهل مي‌شود.
دخترم!
چند روزي است كه اين تصوير به ذهنم هجوم مي‌آورد.
از آن تضادهايي است كه به نظر من موقعيت ضلع سوم دوست داشتن را به خوبي نشان مي‌دهد.
آتشي را تصور كن كه كنار يك آدم برفي روشن است. آتش، آدم برفي را دوست دارد، مي‌خواهد نزديك شود به آدم برفي، به آدم برفي بگويد كه چقدر دوستش دارد، اما هر گامي كه آتش به سمت آدم برفي بردارد، به ضرر به خود آدم برفي است، اين دوست داشتن – خيز برداشتن به سمت آدم برفي – يعني مرگ آدم برفي، يعني آب شدن آدم برفي.
رها جان!
گاهي ما بايد ياد بگيريم كه از دور همديگر را دوست داشته باشيم، از دور نه اينكه اصلاً‌ به هم نزديك نشويم، اما اگر اين نزديك شدن به زيان ما و كسي كه دوستش داريم باشد بايد كه بپرهيزيم.
چه بسيار آدم‌هايي كه قرباني شدند براي اينكه نخواستند بپذيرند كه موقعيت آنها و كساني كه دوستشان دارند، همان موقعيت آتش و آدم برفي است.
آتش اگر بخواهد آدم برفي بماند، نبايد به او نزديك شود، شايد به يك معنا موقعيت دردآوري باشد، اما بايد تاب آورد.
خداحفظت كند بابايي
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها