
احمد محمد تبريزي| اينها همه مشخصات سربازهايي است که هر روز در خيابانهاي شهر ميبينيمشان و بيشتر مواقع بيتفاوت از کنارشان رد ميشويم. به دنياي بيرون از پادگان سربازها وارد شدم تا از آرزوها و اهداف و مرخصي و خاطراتشان در دوران خدمت سؤالاتي بپرسم. هر چند بسياري از سربازها از صحبت کردن امتناع کردند و بعضيها هم گفتند اجازه صحبت نداريم. اما بينشان کساني بودند که با آغوش باز سفره دلشان را براي چند دقيقهاي برايم باز کردند.
شيفت، مرخصي و ديگر هيچ
براي ديدن سربازهايي از شهرهاي مختلف شايد هيچ پاتوقي بهتر از ترمينال «آزادي» نباشد. حدسم درست است و هنگامي که وارد ميشوم سربازهاي زيادي را از ارگانهاي مختلف ميبينم. اولين سربازي که توجهم را جلب ميکند «بهزاد» است. آرام در حال قدم زدن است و با برگه تصفيهاي در دست به دنبال مراحل پاياني خدمت. ديپلمه است و۲۰ سال سن دارد. سنش خيلي بيشتر نشان ميدهد. بچه تهران است و خيلي گرم و مهربان درخواستم را قبول ميکند. ميگويم: در مرخصيهاي يک روزهات چه کار ميکني؟ ميگويد به خانه ميروم، دوش ميگيرم، کمي استراحت ميکنم و دوباره به پادگان برميگردم. سؤال ميکنم: برخورد مردم با سربازها چگونه است؟ ميگويد: معمولاً خوب است و بسياري از مواقع جاهايي مثل مترو با ديدن من و امثال من بعضيها شروع به صحبت از خاطرات خدمتشان ميکنند. سختترين کارش در خدمت را پست دادن در شبهاي سرد زمستان ميداند و ادامه ميدهد: پادگان ما بالاي کوه است و با بارش برف، عبورومرور سخت ميشود، جيره غذايي کم ميآيد و به سربازها روزي يک وعده بيشتر غذا نميرسد. ياد خاطرهاي ميافتد و با خنده تعريف ميكند كه يک روز در همين بيغذايي وقتي همه خواب بودند روباهها همه غذاها را خورده بودند. ميپرسم: بزرگترين آرزويت چيست؟ ميگويد: زندگيام تبديل شود به يک کار خوب طولاني، فقط همين. خداحافظي ميکند و آرام دور ميشود.
بهترين خاطره در شهر خودت است
سرباز بعدي در دکه مشغول خريد است. اسمش را از روي اتيكتش ميخوانم؛ حسين. منتظر ميشوم خريدش را انجام دهد. او هم مثل بهزاد ۲۰ سال دارد و از شهر «بابل» آمده است. تا سوم راهنمايي درس خوانده و پنج ماه از خدمتش ميگذرد. درباره مرخصيهاي يک روزهاش ميگويد: بيرون جايي ندارم که بروم، اگر هم قصد بيرون رفتن داشته باشم فقط براي چرخ زدن و سيگار کشيدن است. البته تهران فاميل داريم اما خودم دوست ندارم به خانه شان بروم. حسين شش سال در شهر خودش گچ کاري کرده و تابستانها هم لب دريا مشغول کار در کافه، آرزو ميکند خدمتش تمام شود تا زودتر به سرکارش برگردد. حسين ۴۸ ساعت شيفت و ۲۴ ساعت استراحت را سختترين کارش در پادگان ميداند. ميگويد دلم خيلي پر است؛ پادگان بين بچههاي تهران و شهرستان فرق ميگذارند و بچههاي تهران شيفت نميدهند. خواهش ميکند بنويسم فرقي بين بچههاي تهران با شهرستان نيست و مسئولان هم کمي مرخصي سربازها را بيشتر کنند. برخورد مردم را خوب ميداند و ميگويد بعضي اوقات راننده اتوبوسها به خاطر سرباز بودنم پول نميگيرند. ميگويم: از مردم شهر خاطرهاي داري؟ ميگويد: «در شهر غريب که خاطرهاي نميماند ولي در شهر خودت باشي و نان خشک بخوري بهترين خاطره برايت ميماند.»
آخر بخشيده شدم
بعد از خداحافظي با حسين، «صادق» را که سرباز راهنمايي و رانندگي است، ميبينم. در «مشهد» خدمت ميکند و براي مرخصي به تهران آمده. ۲۶ سال سن دارد، در دانشگاه کارشناسي مديريت خوانده و ۱۵ ماه از سربازياش را گذرانده است. صادق مرخصيهاي يک روزهاش را بيشتر با رفتن به حرم ميگذراند اما گاهي هم در شهر دوري ميزند و سينما ميرود يا در پارک ملت مشهد ناهار يا شام ميخورد. درباره سختترين کارش حين خدمت ميگويد: با اينکه ليسانسهام و درجهام «ستوان۳» است اما باز هم بايد نگهباني و شيفت بدهم در حالي که شيفت دادن کار سربازهاي صفر است. آرزو ميکند خدمتش زودتر تمام شود تا بتواند کاري پيدا کند و به خواستگاري دختري كه دوست دارد برود. ميگويد: وقتي با لباس راهنمايي و رانندگي هستم مردم خيلي احترام ميگذارند ولي ماشينهاي سواري از من ميترسند و گاهي هم با رانندهها درگيري پيش ميآيد اما اتوبوسهاي شرکت واحد هميشه رايگان سوارم ميکنند. صادق ميگويد يک روز در آسايشگاه هنگام بازرسي موبايلم را پيدا کردند که باعث شد ۲۴ ساعت بازداشت شوم، حتي قرار شد براي جريمه به پليس راه ديگري فرستاده شوم اما آخر سر بخشيده شدم.
اگر زنده ماندم شغلي پيدا ميكنم
«سامان» سرباز ديگري است که از «سنندج» آمده است. ۲۰ سال دارد، ديپلم ردي و ۱۴ ماه از خدمتش را پشت سر گذاشته است. سامان کمي با بقيه سربازها فرق ميکند. چشمانش کوه غم است و دلش پر درد. سؤالاتم را که ميپرسم جوابهاي متفاوتي ميگيرم. از مرخصيهاي يک روزهاش پرسيدم، گفت: به خاطر وجود يک کيست که چند ماهي است در شکمم پيدا شده خيلي اذيت ميشوم و گاهي اوقات درد بسياري دارم. البته به بيمارستان هم اعزام شدهام اما دکترها جواب درستي براي عمل ندادهاند و فقط گفتهاند بيماريات خطرناک است و ممکن است در آينده بچهدار نشوي. ميگويم بعد از خدمتت ميخواهي چه کني؟ پاسخ ميدهد: اگر زنده ماندم بالاخره يک شغلي در شهر خودمان انتخاب ميکنم و کار ميکنم؛ کشاورزي يا مکانيکي يا کار با ماشين. ميگويم سختترين کار دوران خدمتت چيست؟ ميگويد: هيچ مشکلي با خدمت ندارم! ميگويم از آرزوهايت بگو؟ ميخندد، سكوت ميكند، انگار كه ذهنش خالي از هر آرزويي باشد. نميداند چه بگويد. براي باز کردن سؤال از سر خودش ميگويد: ادامه يک زندگي موفق. ميخواهم بپرسم زندگي موفق را در چه ميبيني که پشيمان ميشوم و از برخورد مردم ميپرسم، ميگويد بد نيست اما اگر کسي در شهر ما غريب باشد همه کمکش ميکنند. اينجا مردم به يکديگر کمک نميکنند. ميگويم حرف و درخواستي با مسئولان و مردم نداري؟ ميگويد مگر خدمت فکر هم براي آدم ميگذارد! چيزي به ذهنم نميرسد که بگويم. کولهاش را که به دوش ميگذارد انگار کوه غم را بر شانههايش گذاشته است. خداحافظي ميکند و خيلي محکم ميرود گويي فردي که تا چند دقيقه قبل پر از درد بود کس ديگري بوده است.
قطعاً زن نميگيرم !
«حامد» سرباز ديگري است که به همراه دوستش در حال قدم است. نزديکشان ميشوم و سر صحبت را باز ميکنم. دوست حامد استقبال نميکند و کمي آن طرفتر ميايستد اما حامد با گشادهرويي پاسخگوي سؤالاتم است. ۲۳ ساله و ديپلمه، تازه يک هفته است که عازم خدمت شده است. در حال گذراندن کلاسهاي عقيدتي است. هنوز براي جواب دادن به بسياري از سؤالاتم بيتجربه است. تنها سؤالي که ميتواند جواب دهد اين است که براي بعد از خدمتم برنامه خاصي ندارم اما قطعاً زن نميگيرم.
مرخصي يكروزه رفتن ندارد
سرباز بعدي «حميد» است. ۱۶ ماه از خدمتش ميگذرد، ۲۰ ساله است و ديپلم برق صنعتي دارد. از قزوين آمده از او درباره مرخصيهاي يک روزهاش ميپرسم که ميگويد اصلاً ارزش رفتن ندارد. کم حرف است و براي شنيدن صحبتهايش بايد سماجت به خرج دهم. ميگويد بعد از خدمت به کارش که برقکاري است، بازميگردد. ميگويم از خاطراتت برايم بگو. فکري ميکند و ميگويد خاطره زياد است اما نميتوان گفت. اصرار ميکنم حداقل يکي از خاطراتش را بگويد. باز هم به فکر فرو ميرود. پکي به سيگارش ميزند. لبخند تلخي ميزند، خداحافظي ميکند و ميرود.
خوردن غذا در برف سخت است
از دور دو سرباز را ميبينم که با کولههايشان به سمتم ميآيند. صبر ميکنم تا نزديکم شوند، بعد به استقبالشان بروم. «مهدي» با چشمان سبز به همراه دوستش روبهرويم ايستاده است. ۲۱ سال سن دارد و ديپلم است. از کردستان آمده و تازه دوران آموزشياش را پشت سر گذاشته و ميرود تا خود را به يگان معرفي کند. نگاهش که ميکنم چشمان سبزش رمق باز شدن ندارند. خسته است و بعد از يک سفر چند ساعته بلافاصله بايد به پادگان جديدش برود. درباره مرخصيهاي يک روزهاش که ميگويد ياد درس و مشق و کارهاي ثبت نام تحصيلياش ميافتد و ادامه ميدهد در مرخصيهايم فقط دنبال کارهاي تحصيلم هستم. ميگويد بعد از خدمت شايد در کارهاي نظامي ماندم و اگر نشد به دانشگاه ميروم. در رابطه با سختترين کارهايش در دوران خدمت ميگويد: کار سخت گذراندن دوره آموزشي در «عجبشير» بود. خوردن ناهار و شام در برف خيلي سخت است. آنجا قانون اين است که در داخل سالن نميشود غذا خورد، غذا را بايد در سرما بخوريم. از صبح تا شب در سرماي استخوان سوز عجبشير سرپا هستيم. در عجبشير چيزي به نام استراحت وجود ندارد. بزرگترين آرزويش استخدام در نيروي انتظامي است. نظرش را درباره برخورد مردم جويا ميشوم ميگويد در تهران بيشتر از شهرهاي ديگر به سربازها احترام ميگذارند.
سختترين كار سربازي
در ايستگاه مترو «حسين» را که در صندلي، منتظر آمدن قطار نشسته ميبينم. کنارش مينشينم و موضوع بحث را با او در ميان ميگذارم. حسين ۲۵ ساله، مدرک ليسانس دارد و يکي از سربازان ارتش است. شش ماه از خدمتش ميگذرد و از شهر «کرمان» مهمان تهرانيهاست. درباره مرخصيهاي يک روزهاش ميگويد: اگر کاري نداشته باشم سينما ميروم و فيلمي را ميبينم و اگر حوصله فيلم ديدن نداشته باشم در شهر پيادهروي ميکنم. درجه حسين به خاطر مدرک دانشگاهياش از سربازهاي ديگر بالاتر است و دستور دادن به سربازهاي درجه پايينتر را که از دوستانش هستند سختترين کار دوران خدمتش ميداند. وقتي دوستانش خستهاند و حوصله انجام کاري را ندارند خيلي سخت ميشود بهشان دستور بدهد. ميگويد بعد از خدمت فقط ميخواهم سفر کنم. رفتن به سرشماري را از بهترين خاطرات دوران خدمتش ميداند و ادامه ميدهد از آشنايي با مردم بسيار لذت برده است.