کد خبر: 460053
تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۳۹۰ - ۰۹:۱۲
پريا ثاني
فكر نميكردم كه انقد زود برسم، خيلي عجله كردم از همه زودتر بيام و نفر اولي باشم كه تولدت رو بهت تبريك ميگه، مثل سالاي گذشته! باباي قشنگم يه شيطوني ام كردم به مامان نگفتم مي‌خوام بيام پيشت آخه ميفهميد برات كيك ميخرم دوباره همون حرفارو شروع مي‌كرد، پارسال واسم درس عبرت شد. ديدي كه، هركاري كردم نذاشت برات كيك بخرم، همش مي‌گفت اگه يكي بياد و تو رو با اين كيك سر خاك بابات ببينه چي فكر مي‌كنه؟ نمي‌گه دختره از خوشحاليش هر سال كيك ميخره ميره فوت باباش رو تبريك ميگه ولي منو كه ميشناسي مرغم يه پا داره، خودتم اينو هميشه مي‌گفتي، ولي راستي چرا هميشه اينو مي‌گفتي؟ من كه هميشه به حرفات گوش مي‌دادم حالا چه باب ميلم بود چه نبود! مثل همون دفعه‌اي كه مي‌خواستم اون گربه رو كه زير بارون مونده بود بيارم خونه، يادته نذاشتي گفتي كزاز ميگيرم، خب منم نياوردمش ديگه! اي بي‌معرفت داري بهم ميخندي؟ مگه دروغ ميگم؟ نياوردمش ديگه! فقط ازت خواستم بري يه كارتن بخري و بذاريش اونجا، خب چون توام خيلي باباي خوبي هستي اين كار و كردي! مگه غير از اين بود؟
اينارو ولش كن بابايي! نيومدم اينجا كه با هم دعوا كنيم اومدم بهت بگم خيلي دلم برات تنگ شده، خيلي زياد با اينكه مي‌دونم هميشه با مني و ازم مراقبت مي‌كني ولي بازم دلم واست تنگ ميشه، مخصوصاً وقتي يه باباي جوون رو مي‌بينم كه داره با دخترش تو پارك قدم ميزنه، فهميدي كه چرا! آفرين! به خاطر همون آرزويي كه همه فاميل ازش خبر داشتن، يادته به همه گفته بودي دوست داري من زودتر بزرگ شم تا با هم تو پارك قدم بزنيم و چون اختلاف سني مون كمه و تو هم خيلي جووني همه شك كنن كه پدر و دختريم، دوست داشتي همه بيان بپرسن آقا اين دخترتونه بعدم تو با غرور بگي بله، اونوقت بگن ماشاالله اصلاً بهتون نمياد! تو كه انقد دوست داشتي آرزوت زودتر برآورده شه چرا يه كم بيشتر صبر نكردي؟چرا انقد زود رفتي؟تا حالا بهت گفته بودم وقتي باهات حرف مي‌زنم دلم بيشتر برات تنگ ميشه؟مثل وقتايي كه ميرفتي مسافرت؟! ولي اون موقع‌ها بهتر بود آخه اميد داشتم كه برمي‌گردي و مطمئن بودم وقتي رسيدي انقد محكم بغلم مي‌كني و بهم ميگي چقد دوسم داري كه دلتنگي يادم ميره! ولي الان چي؟داشتم به راحله ميگفتم، يادته كه؟ همون دوست صميميم كه چون ريزنقش بود بهش مي‌گفتي جزقلي همون دختر شيطونه كه وقتي به هم مي‌افتاديم از ديوار راست مي‌رفتيم بالا، يادت اومد؟همونو ميگم، بهش مي‌گفتم شايد اگه بابام بود بعضي وقتا اصلاً بودنش رو احساس نميكردم، ولي حالا كه نيست هر لحظه جاي خالي شو احساس ميكنم. بابايي! بعضي وقتا از خوبيات واسه دوستام مي‌گم نه همشونا، اونايي كه داستان نبودن تو رو ميدونن، چند وقت پيش داشتم واسه دوستم داستان اون جوجه‌ها رو تعريف مي‌كردم، يادته؟ كلاس دوم بودم بهم قول دادي اگه معدلم ۲۰ بشه تابستون واسم جوجه مي‌خري! يادته مامان چقد تلاش كرد منصرفت كنه، ميگفت خونه زندگيمون كثيف ميشه ولي تو گفتي به دخترم قول دادم و بايد حالا كه ۲۰ گرفته براش يه جوجه بخرم! راستشو بگم، فكرشم نميكردم كه اين كارو بكني! آخه مامان خيلي عصباني مي‌شد، شايد تو يادت نباشه ولي من خيلي خوب يادم مونده، از سركار اومدي و من دويدم جلوي در، خيره شده بودم به دستات تا ببينم برام جوجه خريدي يا نه؟ واي بابايي! نمي‌دوني وقتي ديدم دستات خاليه چه حس بدي پيدا كردم آخه سابقه نداشت تو يه قولي بدي و بهش عمل نكني، ولي خب هرچيزي ممكنه ديگه به خودم گفتم حتماً مامان موفق شده نظرت رو عوض كنه و بايد فكر جوجه رو از سرم بيرون كنم، بابايي نميدوني وقتي صداي جيك جيك جوجه رو شنيدم چه حالي داشتم دلم ميخواست پرواز كنم، يادت مياد؟ گذاشته بوديشون تو كيفت نه يكي نه دوتا، يادته اون جوجه سياه رو؟! گذاشته بوديش تو جيب پيرهنت، همون پيرهن سرمه ايه، جوجه بيچاره! وقتي از جيبت آورديش بيرون چشماش داشت سياهي ميرفت ديگه صداش در نمي‌اومد، واي خندم ميگيره، بيچاره مامان، شوكه شده بود. باورش نميشد همچين كاري كرده باشي، راستش خودمم باورم نميشد ولي اون شب فهميدم چقد زياد دوسم داري! راستي بابايي! وقتي از اون روزا مي‌گم خيلي دلم ميگيره، دلم ميخواست بازم بودي، بازم واسم جوجه ميخريدي و بازم جوجه‌ها رو توي جيبت قايم ميكردي!
اصلاً ميدوني چرا وقتي سالگردت مي‌رسه واست كيك مي‌خرم و بهت ميگم تولدت مبارك! چون به بودنت ايمان دارم! مطمئنم الان بيشتر از قبل هستي و بيشتر حواست به منه! دوست دارم هر سال تولدت رو جشن بگيرم تا بهت نشون بدم نبودنت رو باور ندارم! بابايي من مطمئنم تو هستي، نرفتي و هميشه كنارم مي‌موني. . . پس امسالم بهت ميگم بابايي گلم تولدت مبارك!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها