کد خبر: 458166
تاریخ انتشار: ۲۵ دی ۱۳۹۰ - ۱۴:۴۹
واگويه‌هاي مادر شهيد علي صديقيان از چگونگي ترور فرزندش
مصطفي شاه‌كرمي| خودش مي‌گويد الان ۸۸ ساله است و با وجود سن بالايش خودش را يك بسيجي پا در ركاب ولايت معرفي مي‌كند. مي‌گويد افتخارش اين است كه يكي از فرزندانش را در راه اسلام فدا كرده و فرزند ديگرش هم مفتخر است به جانبازي براي اسلام و قرآن. بي‌ترديد شهداي ترور از جمله مظلوم‌ترين شهداي ما هستند، به اين علت كه كمتر به آنها پرداخته مي‌شود. در همايش يادواره شهداي ترور منطقه ۱۳ تهران با اين مادر سربلند و رشيد آشنا شدم. سرگذشت جالب و شنيدني شهادت و جانبازي فرزندانش مرا وادار كرد كه آنچه را ايشان در عمل انجام داده‌اند به نوشته تبديل كنم و آن را در دسترس خوانندگان عزيزمان قرار دهم. آنچه خواهيد خواند سرگذشت جالب و شنيدني شهيد علي صديقيان و عشقبازي خانواده‌اي از تبار عاشقان اسلام و ولايت است.

حاج خانم لطفاً خودتان را معرفي كنيد.
فاطمه گوهري‌مقدم، فرزند حسين هستم. حدود سال ۱۳۲۰ با همسرم حسين صديقيان ازدواج كردم. حاصل ازدواج ما پنج فرزند بود. من و شوهرم حسين بعد از ازدواجمان تصميم گرفتيم كه نام‌هاي پنج تن ‌آل‌عبا را در خانه‌مان داشته باشيم. اسم خودم فاطمه بود و همسرم حسين به همين ترتيب بزرگ‌ترين فرزندم را محمد نام نهادم، فرزند دومم كه توسط منافقين به شهادت رسيد نامش را علي گذاشتيم و پسر كوچكم را حسن نامگذاري كردم و به اين ترتيب خانواده ما مزين به نام پنج تن‌ آل‌عبا شد. بسيار خوشحال بودم كه خداوند اين توفيق و عنايت را به ما داشت كه آنچه در دلمان نيت كرده بوديم بتوانيم آن را انجام دهيم. شكر خدا دو دختر هم دارم كه هر دو متدين و حزب‌اللهي هستند. هر دوي آنها در شهر مشهد مقدس مشهد معلم قرآن‌اند و علم الهي را تدريس مي‌كنند. بزرگ‌ترين فرزندم كه محمد است الان دكتراي حقوق دارد و در حال خدمت به جامعه اسلامي ايران عزيز است. پسر كوچكم حسن نام دارد مداح است و در دستگاه امام حسين(ع) خدمت مي‌كند.
از فرزند شهيدتان و نحوه شهادتش برايمان بگوييد.
در تاريخ ۱۶ ارديبهشت سال ۴۱ متولد شد و در روزهاي ابتدايي به ثمر نشستن انقلاب با شهيد حسن آيت كه خدا او را در بهشت همنشين پيامبران و صالحان كند حشر و نشر داشت و در واقع علي يكي از فعالان انقلابي به شمار مي‌آمد. شهيد آيت تمامي جواناني كه همانند فرزند من روحيه و شور انقلابي داشتند را سازماندهي كرده بود و با مديريت كردن آنها همگي در خدمت انقلاب بودند. علي دانش‌آموز هنرستان در منطقه تهران‌نو بود و به رغم سن كم و فضاي آن ايام كه نوجوانان و جوانان خيلي دغدغه سياسي نداشتند اين پسر به شدت مسائل روز كشور را رصد مي‌كرد و با توجه به حضور دكتر آيت در رأس تشكيلات آنها خدا را شكر در راه انقلاب و اهداف مورد نظر بنيانگذار فقيد انقلاب اسلامي تلاش و خدمت مي‌كردند. در آن ايام ترورهاي زيادي اتفاق مي‌افتاد. از جمله شاخصه‌هايي كه يك نفر را در ليست ترور منافقين قرار مي‌داد يكي ريش داشتن و ظاهرالصلاح بودن و يكي ديگر به همراه داشتن يا نصب عكس حضرت امام(ره) روي ديوار محل كار يا خانه آن فرد بود. در واقع يعني هر كس كه دم از امام و انقلاب و اسلام مي‌زد توسط اين خفاشان و كفتارصفتان بايد ترور مي‌شد و گمان مي‌كردند كه اگر جوانان و علاقه‌مندان به انقلاب و عمده بزرگان اين حركت عظيم و الهي را ترور كنند بقيه از اين آرمان بلند و راهبردي امام خود دست برمي‌دارند و همه چيز در اختيار و يد قدرت آنها قرار خواهد گرفت. آنها غافل بودند از اينكه اين ملت پس از سال‌ها شكنجه و شهادت و تحمل سختي‌ها به امروزشان رسيده‌اند و اگر قرار بود هراسي از درد و شهادت و شكنجه داشته باشند قطعاً انقلابي در كار نبود. علي هر موقع از هنرستان به خانه مي‌آمد پس از اعتراض كوتاه به يك مغازه مي‌رفت و در آنجا اصطلاحاً شاگردي مي‌كرد. بعدها معلوم شد كه به خاطر رفت و آمد با شهيد آيت و البته طرفداري از امام و انقلاب و اسلام و مردم در ليست ترور منافقين قرار گرفته بود. يك روز كه علي مانند هميشه به مغازه رفته بود چند نفر مي‌آيند آنجا و به دروغ سفارش يك جنسي را مي‌دهند. علي هم مي‌رود و جنس مورد نظر آنها را مي‌آورد. به محض اينكه به پشت پيشخوان مي‌رسد يكي از آنها مي‌گويد: ريش كه دارد، عكس امام هم روي ديوار مغازه كه هست پس چه كسي بهتر از اين. آن كوردل اسلحه‌اش را مي‌كشد و به سمت سر فرزندم شليك مي‌كند و اين جوان ۱۸ ساله را در تاريخ ۱۲ مرداد سال ۶۰ به شهادت مي‌رساند. در آن زمان يعني سال۶۰ فرزند بزرگترم محمد در جبهه‌ها بود، علي در مسجد محلمان همراه ديگر دوستانش مشغول حفظ ادعيه و قرآن و تعليم آن به ديگر اقشار جامعه بودند و در واقع ابتدايي‌ترين جرقه ترورش مربوط به اين فعاليت‌هايش بود.
آيا فرزند ديگري از شما به شهادت رسيد؟ از ديگر فرزندانتان بگوييد.
همانطور كه قبلاً گفتم فرزند كوچكم كه حسن نام دارد آن زمان هنوز متولد نشده بود اما الان با دعاي خير مردم و امام(ره) مداح اهل بيت عصمت و طهارت است. فرزند بزرگم محمد كه دكتراي حقوق دارد پس از آنكه از جبهه آمد حدوداً ۲۲ ساله بود و در همان مغازه‌اي كه علي به شهادت رسيد مشغول كار شد. درست يك‌سال از آن اتفاق گذشته بود يعني سالگرد شهادت علي را تدارك مي‌ديديم كه خبر ترور محمد هم توسط گروهك محارب و منافقين به ما رسيد. جالب اينجا بود كه محمد هم با همان استدلال كه علي به شهادت رسيده بود، مورد سوءقصد و ترور قرار گرفت. پس از دريافت خبر ترور فرزندم خودم را سراسيمه به بيمارستان ۱۷ شهريور رساندم. وقتي از احوال او جويا شدم، گفتند: يك تير به سمت قلبش شليك شده است و يك تير هم به ران پايش اصابت كرده است. دكتر بيمارستان ۱۷ شهريور مي‌گفت خوشبختانه تيري كه به سمت قلبش شليك شده به يك سانتي قلبش خورده و آسيبي به قلبش نرسانده است. مدتي را در بيمارستان مشغول پرستاري از او شدم. خوب يادم مي‌آيد كه در شب‌هاي اقامتم در بيمارستان چاي درست مي‌كردم و به بقيه بيماران مي‌دادم. كلاً به نوعي با تمام بيماران در ارتباط بودم و يك فضاي صميمي به وجود آمده بود. يكي از همان روزها بود كه چند نفر از بيت امام(ره) آمدند و ما را به خدمت ايشان بردند. محمد را با همان تخت بيمارستاني به آنجا بردند چون دوران نقاهتش به پايان نرسيده بود. تمام لحظاتي كه خدمت حضرت امام(ره) بوديم فقط به ايشان نگاه مي‌كردم و مي‌گريستم. ايشان به ما سرسلامتي مي‌دادند و از ما دلجويي مي‌كردند. فضا به گونه‌اي بود كه انگار امام(ره) از اين اتفاق و از روي من خجالت مي‌كشيدند. خدا مي‌داند كه آن لحظه من چه حالي داشتم از يك طرف شادمان از وصال امام بودم و از طرف ديگر اين حالت امام من را بسيار شرمنده و خجالت‌زده مي‌كرد. بعد از آن ملاقات دوباره محمد را به بيمارستان انتقال دادند. چند روز بعد يك خانمي به بيمارستان مراجعه كرد و يك سري نوار سبزرنگ با خودش آورده بود و به بازوي مجروحان مي‌بست و ضمن ابلاغ سلام امام(ره) به آنها مي‌گفت: اين پارچه‌هاي سبزرنگ را شخص امام(ره) براي شما ارسال كرده‌اند و من به نمايندگي از جانب ايشان اين پارچه‌ها را به بازوي شما مي‌بندم. ان‌شاءالله كه هرچه زودتر سلامتي و بهبودي كامل خود را به دست بياوريد.
مادر اگر صحبت ناگفته‌اي هست، بفرماييد.
مايلم خاطره‌اي از آن روزي كه فرزندم علي را به شهادت رساندند، برايتان نقل كنم. بعد از آنكه خبر شهادت علي را شنيدم رفتم بيمارستان ۱۷ شهريور. ما را بردند به سردخانه و محل نگهداري شهدا. اولين كشوي سردخانه را كه باز كردند ديدم يك پاسدار با لباس فرم بود. كشوي دوم را كه باز كردند فرزند دلبند و جگرگوشه‌ام را ديدم كه آرام خوابيده است.
بغض و اشك امانم نمي‌داد. با همان وضعيت صدايش زدم: علي‌جان! علي‌جان! خدا مي‌داند براي يك لحظه چشمانش باز شد و به روي من لبخندي زد. امروز پس از گذشت ۳۰ سال از آن واقعه هنوز لبخند فرزندم جلوي چشمانم است و فراموشم نمي‌شود. مي‌خواهم از اين طريق يك اخطار و هشدار به تمام منافقين و دشمنان اسلام و ايران عزيزمان بدهم و آن اينكه اگر قرار باشد روزي به فكر تعرض و تكرار اشتباه چند سال قبل بيفتيد خدا مي‌داند با همه داشته‌هايمان به جنگ تمام دنيايتان مي‌آييم و از فدا كردن فرزندان و جوانانمان در اين راه لحظه‌اي هم دچار شك و ترديد نمي‌شويم. حرف امروز ما اين است كه ان‌شاءالله رهبر ما سلامت و سالم باشند و ما فدايي ايشان بشويم.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار