حسين قدياني | ۹ دی ۸۸ بعد از راهپیمایی، رفتم منزل یکی از دوستان، جلسه تعدادی از روزنامهنگاران. خانه این دوست، نزدیکیهای خیابان آذربایجان بود و توی اون شلوغی، عقل کردم و مسیر میدان انقلاب تا ۳ ایستگاه پایینتر را پیاده رفتم. خوبی دیگر این کار، سر زدن به آبمیوه فروشی یکی از رفقای قدیمی بود که همان اطراف، مغازهای اجاره کرده بود؛ ۲۰ میلیون پیش، ماهی ۴۸۰ هزار تومان که روی دیوارش پر بود از تصاویر دکتر شریعتی و شهید چمران و چه گوارا و حضرت حافظ و کلی جمله قصار که؛ خدایا! من در کلبه درویشیام... چنین و چنان!
خدا میداند آن یک لیوان شیر داغ، توی لیوان به آن بزرگی، با آن چند تا رطب مضافتی بم، چقدر چسبید که محسن، یکی برای من ریخت و یکی هم برای خودش، و مثل آن ۳ دفعه قبل، نگذاشت حساب کنم و نوشت به پای عالم رفاقت.
محسن از راهپیمایی پرسید که چطور بود؟! از کدام خیابان آمدی راهپیمایی؟! جمعیت تا کجا بود؟! انگار خیلی شلوغ بود و از این حرفها. داشتم برایش حرف میزدم که پرید وسط حرفم و گفت: ولی اصلاً نمیخوره که رفته بودی راهپیمایی، بیشتر میخوره که از فوتبال آمده باشی، مثل اون ۳ دفعه قبل.
الحمدلله همین که ساک ورزشی همراهم نبود، دلیل قانعکنندهای بود که محسن بپذیرد از فوتبال نیامدهام. بگذریم که لباس رسمی تنم بود و به جای کتانی، کفش پوشیده بودم و کلی عکس و پوستر و شعار دستم بود.
وقت خداحافظی با محسن، رفتم و گوشه آبمیوه فروشی، دستم را شستم و آبی هم زدم به صورتم. همان آینه کوچک، کافی بود که بفهمم چرا محسن گفت بیشتر میخوره از فوتبال آمده باشی. صورتم سرخ بود و رد نشست عرق و عرق در پیشانیام داد میزد و موهایم، فر شده بود توی هم و درد قدیمی زانو از چند ساعت راهپیمایی که البته محسن، این یکی را نمیدید. دقایقی بعد، در خانه آن دوست خبرنگار، اندک اندک داشت جمع مستان میرسید. با همان کد که محسن، ناخواسته دستم داد، سعی میکردم از روی قیافه دوستان، حدس بزنم که کی راهپیمایی بوده و کی نبوده و ساعت راهپیمایی، مانده بوده روزنامه که اخباری من جمله همین راهپیمایی را پوشش دهد. کار مقدسی که از حضور در راهپیمایی، چیزی کم نداشت.
از آن جمع، اغلب بچهها را حدس زدم که از راهپیمایی آمدهاند. یعنی همین که از در میآمدند تو، سرخی صورتشان داد میزد یک چیزهایی را. از جمع ما، بزرگی گفت: اینکه منامروز دیدم، مشابهاش را فقط در راهپیماییهای سال ۵۷ دیده بودم. بنده خدا خیلی سرخ بود صورتش! آن حرف محسن، صورت خسته و سرخ شده خودم، چهرههای آفتاب زمستانی خورده دوستان روزنامهنگار، تهنشین رنج و مرارت و شور و شعور در سیمای بچهها، همگی نشان از تفاوت راهپیمایی ۹دی داشت با خیلی از تجمعات دیگر، حتی در ردیف تجمع بزرگی مثل راهپیمایی ۲۲بهمن.
روز ۲۲بهمن همان سال ۸۸ بعد از راهپیمایی، همراه چند تا از دوستان سایبری، برای بار چهارم رفتم آبمیوه فروشی محسن تا طبق قولی که از قبل گرفته بودم، این بار پولش را حساب کنم که محسن هم بازی درنیاورد و گرفت. این بار اما محسن، نه به من و نه به هیچ کدام از دوستان نگفت که بیشتر میخوره از فوتبال آمده باشید!
رفتم جلوی آینه تا تفاوت آنچه در یومالله ۹دی گذشت را بیشتر بفهمم با دیگر راهپیماییها، حتی راهپیمایی بینظیر و کم سابقه ۲۲بهمن سال هشتاد و اشک.
غروب ۲۲بهمن در دفتر روزنامه، بچهها با اینکه خیلی شعار داده بودند، خیلی راه رفته بودند، خیلی مرگ بر امریکا گفته بودند، خیلی توی تراکم جمعیت، گیر کرده بودند،اما هیچ کدام صورت شان سرخ نشده بود. کسی گلویش نگرفته بود،اما جمعه ۱۱دی ۸۸ در دفتر روزنامه، نمیدانم بچهها روز چهارشنبه چه کار کرده بودند و چگونه شعار داده بودند که اغلب، گلوی شان گرفته بود و سرفه میکردند و صدایشان درست درنمیآمد. آن روز، جناب آبدارچی، چند برابر روزهای دیگر باید برای مان چای داغ میآورد!
آری! ویژه بود ۹دی، این یومالله اعظم انقلاب اسلامی. نهم دی ماه سال۸۸ ویژه بود، چرا که فتنه، فتنه ویژهای بود و دفعش، روز ویژهای میخواست با مردمانی که باید فرق میکردند حتی به نسبت یومالله ۲۲بهمن. اگر در ۲۲بهمن، یومالله ما پیادهروی عاشورایی و معنی دار و مقدس و حماسی و نمادین تا میدان آزادی است، لیکن در ۹دی ۸۸ محل دقیقتر رژه ما، نه خیابان انقلاب اسلامی، بلکه روی مخ امریکا و اسرائیل بود. آن روز خدایی، دشمن فهمید که سران فتنه، سربازان بیعرضه نظام سلطهاند. بیعرضهترین سربازان ارتش امریکا!