
در این بین آثار ماندگاری را مشاهده کردیم که در خلال جنگ و مسئله دفاع مقدس به مسائل اجتماعی روز و پیرامون زندگی افراد پرداختهاند و گویا جنگ را از زاویهای دیگر نگریستهاند. سریال «وضعیت سفید» که چندی پیش از شبکه سوم سیما پخش شد نیز یکی از همین دست سریالها بود که دهه شصت تاریخ ایران را به تصویر کشیده بود. دههای که زیاد از ذهن و خاطر مخاطبان دور نبود و هنوز خیلی از ما با آن روزها خاطرات بسیاری را داشته و داریم. هادی مقدم دوست که متولد سال ۱۳۵۰ میباشد تا به حال در زمینههای مختلفی نظیر دستیاری کارگردان، کارگردان و نویسندگی فعالیت کرده است و در پروژههایی همچون بوتیک، بی پولی، تولدی دیگر، پروانهای در باد و آفتاب بر همه یکسان میتابد حضور داشته است. آخرین اثر او که با حمید نعمتالله به صورت مشترک نویسندگی کرده سریال وضعیت سفید بود که دریچهای دیگر از جنگ تحمیلی را به نگارش درآورده بودند.
علاقه به نويسندگي از چه زماني در شما شكل گرفت؟
يادم است در سن ۱۲ سالگي به مقوله سينما علاقهمند شدم، و جالب است بدانيد آن زمان به ابزار سينما مثل دوربين، سه پايه، پروژكتور و... علاقهمند شدم درست مثل كودكي كه بيشتر از علاقه به نجوم، به تلسكوپ علاقهمند است، بودم. آن زمان ابزار سينما براي يك نوجواني كه ميخواست كارش را در همان حيطه شروع كند، بسيار خوب و جذاب بود. درست برخلاف الان كه ابزار و شرايط مناسبي در اين حيطه براي ورود افراد نوجوان نيست. یعنی همان دوربینی که نوجوان دستش میگیرد فلان فیلمساز بزرگ دنیا هم همان را دستش میگیرد. دوربينهايي كه در آن زمان بود به نام ۸ ميليمتري كه مخصوص فيلمسازي نوجوانان و مناسب بود با روحيه آنهايي كه به كاردستي بسيار علاقهمند بودند. در آن زمان درست كردن كاردستي نيز، کار شايعي بود و اصولاً كاردستي يكي از سرگرميهاي ما بود كه نقابها و برنامههاي تلويزيوني از اين قبيل بسيار ديده ميشد. پس از علاقه به چنين ابزاري متوجه شدم كه همين وسايل بيشتر از اينكه وسيلهاي براي درست كردن كاردستي ميتواند باشد، يك رسانه است.
مثل انساني كه از ابتدا خود را با كلمات سرگرم ميكند و سپس ميبيند كه با همين كلمات ميتواند حرف هم بزند.
ايده كلي مجموعه وضعيت سفيد توسط شما مطرح شد يا آقاي حميد نعمتالله؟
من و ايشان سالهاي سال است كه با يكديگر دوست هستيم و در اين بين چند همكاري مشترك نيز داشتهايم. ضمن اينکه در این رابطه هيچگاه سهمخواهی و رقابت بر سر سهم در كار نبوده و هميشه بیشتر ذهنهايمان به همديگر نزديك است و اگر کاری میکنیم بیشتر برایند و خروجی کار برایمان مهم است. استارت و ايده اوليه وضعيت سفيد در سال ۸۳ زده شد و به خاطر گذشت زمان زيادي از آن واقعاً در خاطرم نيست كه كدام يك از ما، ايده كلي را پيشنهاد داد ولي آنطور كه نعمتالله ميگفت، اولينبار ايده ساختن سريالي كه پايه اصلي قصهاش پيرامون موشكباران و اتفاقات آن دوره از تاريخ ما بوده به ذهن ايشان رسيد.
يعني موضوع اصلي شما در نگارش داستان همان موشكباران بود و اختلافات خانوادگي در خلال آن شكل گرفت؟
نه، اولين گزينهاي كه داشتيم همان پديده اجتماعياي بود كه در زمان بمباران، شهرهاي بزرگي چون تهران، تبريز، اصفهان و. . . مورد حملات قرار ميگرفتند، البته نه در حد شهرهاي مرزياي چون دزفول، قصرشيرين و... منظورم از پديده اجتماعي اين است كه طي اين حملات هوايي به شهرهاي بزرگ، بسياري از خانوادهها تدبيري انديشيده بودند كه از خانههايشان به صورت دستهجمعي و خانوادگي خارج ميشوند و به سمت حومه شهرشان و مكانهايي كه درصد حملات بمباران در آن منطقهها كم است، ميرفتند. اولين فاكتوري كه در نگارش داستان مدنظر ما بود، همين پديده بود و بعد تصميم گرفتيم كه بين خواهر و برادرها قهر و آشتياي قرار دهيم كه از آن هم ميخواستيم به نتيجهگيري خوبي برسيم.
منظورتان از نتيجهگيري همان سكانسهاي انتهايي مجموعه بود؟
بله، ما ميخواستيم اثر مثبت و وحدتبخش ايام دفاع مقدس را به عنوان محتواي كارمان انتخاب كنيم. هنگامي كه محتواي داستان برايمان كاملاً مسجل شد، ديديم بهترين دستمايه داستاني همان خانوادهاي است كه هر كدام با يكديگر به نحوي مشكل دارند و برحسب موقعيت و به ناچار بايد در كنار يكديگر و در آن پديده اجتماعي قرار بگيرند و در آخر كه رفته رفته با همديگر خوب ميشوند.
يكي از ويژگيهاي اين داستان، قصه در قصه بودن آن بود. گاهي اوقات در مورد چنين قصههایی تعدد داستانها مخاطب را با سردرگمي مواجه ميكند، فكر ميكنيد درباره وضعيت سفيد این موضوع صدق ميكرد؟
در مورد چنين قصههايي بايد بگويم كه دو حالت ممكن است به وجود آيد، يكي اينكه چيدمان داستانها به طوري كاملاً موازي و در كنار هم شكل گرفته باشد و ديگري اينكه به صورت پيچيده و گنگ و بيانضباط داستانهاي مختلفي را شاهد باشيم. من فكر ميكنم كه در قصه ما تعدادي داستانكهاي موازي وجود داشت كه همه دقت و سعيمان را به كار برده بوديم كه داستاني درهم و بيانضباط را به مخاطب تحويل ندهيم. ما تعدادي داستان داشتيم كه زندگي تعدادي افراد بود و هر كدام با كمك گرفتن از داستانهاي يكديگر و تأثير گذاشتن داستانها روي داستانهاي يكديگر هر كدام به انتهاي خود نزديك ميشوند.
وارد بحث ديالوگنويسی شويم، در اين زمينه چطور با حميد نعمتالله به تعامل ميرسيديد؟
همانطور كه گفتم من و ايشان از آنجايي كه خيلي شبيه به يكديگر فكر ميكنيم، پس قاعدتاً ميتوانيم شبيه يكديگر نيز بنويسيم.
و آن هم به خاطر سابقه طولاني دوستي، همكاري و همصحبتي كه با هم داشتيم، ميباشد. گاهي اوقات پس از صحبت درباره ديالوگها واقعاً نميتوانم تشخيص دهم، آن ديالوگي كه من مينويسم، زاييده ذهن خودم است يا حاصل صحبت كردن با ايشان ضمن اینکه نوع همکاری ما نوعی است که قبل از اینکه چیزی روی کاغذ بیاید در طول گفتوگو تمام آن چیزها شکل میگیرد و روی کاغذ آمدن آن بیشتر به عهده کسی است که دستش در تایپ تندتر است. بعد از تایپ هم باز چیزی که بیرون میآید توسط هر دویمان بررسی میشود و باز روی آن نظر میدهیم !
در واقع فكر ميكنم كه ما يك كار كاملاً شراكتي انجام ميدهيم. در كل بايد بگويم، اينكه دست كدام يك از ما روي كليدهاي كيبورد براي نوشتن متنها ميرود، هيچگاه تأييد كننده اين نيست كه نويسنده آن ديالوگها كدام يك از ماست. واقعاً محصول مشتركي است كه هیچگاه توان جدا كردنش را از همدیگر ندارم.
سبك نگارش شما تا حدود قابل توجهي به رئالنويسي نزديك است مثل فیلمهایی چون بوتیک و بی پولی؛ چطور شد كه به اين امضا در كارهايتان رسيديد؟
به نظر ما، غنيترين منبع دريافت ايده، همان خود واقعيت است و واقعاً نميدانم غير از واقعيت از كدام منبع ميتوان الهام گرفت!
به طور قطع و یقین در مقوله نويسندگي، تخيل هم نقش بسزايي دارد؟
به عقيده من منبع همان خيالپردازي هم، در بعضي شرايط، خود واقعيت است. واضحتر بگويم در مورد بعضي از خوابها بارها ديدهايم كه بر طبق واقعيت، معنايش ميكنند، يعني خوابهاي ما هم ريشه در واقعيت دارند.
يا در خيالپردازي يك فرد عادي، قطعاً رگههايي از واقعيت وجود دارد حال چه واقعيت عيني و چه واقعيت ذهني. واقعيتهاي ذهني مثل ترسيدن، آرزو كردن...كه ميتواند براي انسانها، رؤيا و كابوس را تشكيل دهد. ترسيدن از يك مقوله واقعي براي هر فردي كابوس را و علاقهمند شدن به يك موضوع واقعي، رؤيا بافتن را تشكيل ميدهد.
از طرفي ديگر اعتباري كه براي كارهاي رئال وجود دارد، مواجهه مردم با آنها قبل از به تصوير كشيدنشان در قاب تلويزيون است، مخاطبها در مقابل چنين كارهايي با دغدغهها و انسانهايي روبهرو ميشوند كه در حقيقت زندگي خودشان همانند آنها را ديدهاند در كل معتقدم كه اگر در آثار نمايشي و غيرنمايشيمان از منبع واقعي الهام بگيريم، باعث ميشود كه بساط مقدماتي آشنايي مخاطب با كار چيده شود تا او راحتتر بتواند به آن كار فكر و از آن استفاده كند.
در ادامه صحبت شما يكي از عواملي كه باعث شده اين مجموعه نزد مخاطب تلويزيوني جا باز كند استفاده و پيوند با وسايل و ابزاري بود كه همه ما مدتهاست، آنها را به فراموشي سپردهايم، مثل آكسسوارهایي چون اسباببازيها و تمام وسايلي كه روزي بخشي از زندگي ما را تشكيل ميدادند.
بله، فكر ميكنم تأثيري كه مشابه آن اشاره كرديد، كاركردي ثانويه است و كاركرد اوليه آن فضاسازي در سريال است. استفاده از ابزاري كه در حال حاضر حس نوستالژيك دارند. اصليترين مقولهاي كه مدنظر ما بود، استفاده از وسايلي بودند كه در آن دوره وجود داشتهاند، اگر منطقي به اين مسئله نگاه كنيم، متوجه خواهيم شد كه براي نشان دادن آن فضايي كه ۲۳ سال پيش ميگذرد، موظف به استفاده اين چنيني از ابزار بوديم، نه اينكه خواسته باشيم مخاطب را احساس كنيم.
ضمن اينكه يادم است زماني كه شروع به ساخت اين اثر كرديم، هنوز حس نوستالژي مثل الان به صورت موجي همهگير بين مردم ما جا باز نكرده بود. الان يكي دو سال است كه افراد روي بعضي اشيا حس نوستالژي دارند.
وضعيت سفيد يكي از معدود كارهايي بود كه زمان ساخت آن به نسبت ساير كارها، زمان نسبتاً طولانياي بود، آنهم شايد به خاطر تعدد فضاها، سكانسها و پلانهاي شلوغ و پرداخت به جزئيات بود که بیش از هر چیز دیگری در این مجموعه به چشم میخورد. همين مسئله گروه را خسته و شايد در مواقعي دلسرد نميكرد؟
معتقدم وقتي كه خوش ميگذرد، اصلاً بد نخواهد گذشت. منظورم از خوش گذشتن خنده و شوخي نيست. بلكه منظورم قرار گرفتن در محيط كارياي است كه مطمئن باشيد در حال انجام كار خوب و مفيدي هستيد و داريد كار مفيدي را به سرانجام ميرسانيد. كاري كه پس از پخش آن رضايت مخاطب را به همراه داشته باشد. وقتي انسان اميدوارانه زندگي و كار ميكند، هيچگاه، به او سخت نخواهد گذشت و اين معجزه اميدوار بودن است و تمام گروه اميدوارانه كار ميكردند. در مورد پرداخت به جزئيات نيز براي تفهيم كار حق مخاطب است كه جزئيات يك اثر را لمس كند و اين جزئيات وظيفهاي است كه برعهده فيلمساز است و قطعاً براي عرض اندام نيست.
چه فاكتوري باعث شد که از همان ابتدا دلگرمي و اينكه حتماً اين كار، كار موفقي ميشود در همه عوامل وجود داشته باشد؟ چیزی که در حال حاضر کمتر شاهد آن هستیم.
ديده شدن يك موضوع است و اينكه انسان اطمينان داشته باشد، كار خوبي را به سرانجام ميرساند موضوع ديگري است.
اين اطمينان افراد گروه در آنها اميدواري را به وجود ميآورد. هر لحظه از وجود خلاقيت در صحنه لذت ميبردند. اينكه تمام ما وقتمان را ميگذاشتيم كه كاري درباره آشتي بسازيم، خود به خود گرماي اميد را در ما زنده ميكرد و كسي به ما ضمانت نامهاي براي اميدواري نداده بود و سعي و نيتي كه از همان ابتدا داشتيم، باعث دلگرميمان ميشد.
از نقدهاي ديگري كه ميتواند به نگارش اين مجموعه نيز وارد باشد ميتوانيم به جذابيت لحظهاي آن اشاره كنيم. طوري كه اگر مخاطب چنددقيقه از سريال را ميديد به راحتي نميتوانست با آن ارتباط برقرار كند.
به هر حال ذائقه مخاطب ما اينگونه است كه ممكن است موافق يا مخالف يك سريال باشد و اين حق طبيعي است، به واسطه تفاوت در سليقهها.
اما به شخصه فكر ميكنم كه اگر مخاطبان، اين سريال را با تمركزي شبيه به تمركز در تماشاي يك فيلم سينمايي آن هم در خود سينما ميديدند. مطمئناً اين سريال جذبشان ميكرد. توجه مخاطب نيز يكي از عناصر جذب او براي تماشاي يك سريال محسوب ميشود. افرادي كه به سينما ميروند، هدف اصليشان تماشاي يك فيلم است ولي هنگامي كه فردي در خانهاش ميخواهد سريالي را ببيند، هدفش تنها ديدن سريال نيست، بلكه در كنار زندگي روزمره خود سريالي را هم ميبيند، يعني تلويزيون برخلاف سينما نميتواند، مخاطبش را مقيد كند كه با تمام جزئيات، مرا تماشا كنيد، اين تماشاچيها هستند كه بايد تمركزي نسبي را براي تماشاي يك سريال بگذارند.
و در ادامه اين نقد، اينكه بسياري ميگويند اين سريال، داستان جذابي نداشت که مخاطب را با خود درگیر کند...
درباره جذاب بودن داستان باید یک آمارگیری دقیق کرد اما راستش را بخواهید بنده بر عکس این موضوع تصور میکنم. با آمارهایی که خود بنده با آن برخورد کردم اتفاقاً مجموع این آمار حکایت از جذاب بودن داستان این کار داشت. چیزی که بنده در برخی از نظرها شنیدم این بود که این سریال اصلا داستان ندارد. فكر ميكنم آن دسته از مخاطباني كه با دقت اين مجموعه را نديده بودند و غالباً پراکنده آن را تماشا کرده بودند دنبال مشخصههايي در اين مجموعه ميگشتند كه در سريالهاي ديگر آنها را ديده بودند، به همين خاطر تعريفشان از داستان، تعاريف محدودي بود به همين خاطر بود كه ميگفتند، وضعيت سفيد، داستان ندارد!
در حالي كه داستان تعريفي گسترده دارد و همه نوع آن را شامل ميشود و اين درست نيست كه همان نوعي را كه ديديم و دوستش داريم را به نام داستان بشناسيم در حالي که داستان یا به تعبیر بهتر روایت انواع گوناگون دارند. این محدودیت تعریف بیشتر به دلیل نگرانی برای همان جذابیت است که در ابتدا صحبتش را کردیم . یعنی اگر دنبال داستان حتی به آن معنی محدودش میگردیم به دلیل ایجاد جذابیت است. ما میتوانیم انواع دیگر جذابیت را در انواع دیگر داستان هم به دست بیاوریم . اتکا به یک نوع جذابیت همان چیزی را به وجود میآورد که خودمان به آن میگوییم تکرار و کلیشه. بعضیها اصولا تعریفشان از داستان جذاب و خود داستان ، داستانهایی است که در هنگام نمایش موفق شده مخاطب را جذب کند. باید برای دوری از تکرار و پیشگیری از دلزدگی تماشاچی و برای گفتن حرفها و مسائل تازه سراغ انواع دیگر داستان هم رفت و سعی کرد جذابیت را در آنها ایجاد نمود.
روند كلي داستان كند و طبيعي پيش ميرفت، اين از ابتدا در فيلمنامه بود؟
بحث ریتم یکی از همان بحثهایی است که میتواند مرتبط با جذابیت باشد. مثلاً در شکل همیشگی آن ریتم تند و صحنههای اکشن و تداوم صحنههای کوتاه میتواند یک شکل جذاب باشد. اما این به آن معنی نیست اگر ریتم ما ریتمی غیر از تند بود ما لزوما در حال انجام کاری غیر جذاب هستیم. شخصاً معتقد نیستم که ریتم وضعیت سفید کند بود. ما در وضعیت سفید به فراخور محتوای داستانی گاهی تند و گاهی معمولی و گاهی کند عمل کردیم و البته سعی کردیم در تمام اینها جذابیت را رعایت کنیم. کلمه دقیقی را که شما به کار بردهاید را کلمه طبیعی میدانم. در زندگی طبیعی انواع ریتم وجود دارد. ممکن است ما در طول یک روز ریتمهای گوناگونی را تجربه کند. یعنی یک بار سوار موتور شویم که ریتمی تند دارد و یک بار در سالن انتظار بنشینيم که کند پیش میرود و یک بار هم سوار هواپیما شویم که در عین ایستایی و ظاهراً کند بودن یک ریتم تند محسوب میشود و ما را از تهران تا مشهد یک ساعته میبرد. پس فقط آن تکهای که سوار موتور هستیم جذاب نیست. هم توی سالن انتظار و هم توی هواپیما میتواند جذاب باشد. هر سه اینها هم میتواند کنار هم بیاید و مجموعهای جذاب را ایجاد کند و در نهایت بگویم بله! این تنوع ریتم در فیلمنامه بود اما مصور کردن آن و تزریق بخشی از جذابیت در کارگردانی اتفاق افتاد. یعنی برای ایجاد جذابیت در این انواع ریتم خود کارگردانی هم خیلی مهم است. ممکن است شما تمهیداتی فیلمنامهای برای ایجاد جذابیت حتی در صحنههای طولانی فکر کرده باشید اما بدون یک کارگردانی هوشیارانه و خلاق همان صحنهها هم ممکن است حوصله سر بر و خستهکننده از آب در بیاید.
این مجموعه برخلاف خیلی از مجموعهها شخصیت اصلی نداشت که این مقوله در روند سریالسازی این روزها به ندرت پیش میآید.
اصولاً در كارهاي تلويزيوني، شخصيتهاي اصلي داستان، بيشتر از ساير گزينهها در ذهن مخاطب نقش ميبندند. گاهی اوقات مخاطبان حتي سريالها را با نام نقش اصلي آن ميشناسند و اين برميگردد به ظرف زماني آن سريال. همين شخصيتهاي يك داستان نيز عامل مهم و اساسي در ذهن مخاطب هستند كه باعث برقراري ارتباطشان با سريال خواهند شد.
اين مقوله نيز به خاطر موقعيت داستاني مجموعه بود كه قرار است مشكلات خانوادهاي حل شود و به عقيده من اين خانواده بود كه بايد نقش اصلي را ايفاگر ميشد و وقتي سريال به جايي ميرسيد كه ديگر همه افراد خانواده با يكديگر آشتي ميكنند، در كنار اين شخصيت امير يكي از افراد خانواده بود كه داستاني جداگانه داشت نيز به سرانجام خود نزديك شد.
این سبک رئال نویسی در وضعیت سفید شامل قسمتهایی بود که مخاطب با اینکه انتظار داشت کاراکترها در مواجهه با بعضی مسائل عکسالعملهای خاصی از خود نشان دهند ولی هیچگاه این اتفاق نیفتاد!
موضوعی در فیلمنامه و در روایت هست به نام «حواس داستان» که در واقع کارش ساماندهی کردن داستانی همین چیزی است که شما به آن میگویید رئال نویسی. درست است که ساختار اصلی این فیلمنامه بر پایه رئالنویسی است اما رئال نویسی به این معنی نیست که مثلاً از صبح تا شب یک آدم را به صورت ریز ریز و پشت سر هم در یک داستان بیاوریم. نه ! رئال نویسی باید با موضوع حواس داستان در هم ضرب شود. یعنی شما برای گفتن یک حرف و برای رسیدن به یک مقصود داستانی رئال رفتار میکنید. یعنی کلی کارهای فنی فیلمنامه نویسی و کلی محاسبات را در ضمن رئال نوشتن انجام میدهیم. یعنی رئال نویسی فلهای نیست بلکه بر اساس داستان و هدف داستان و جهت داستان شما از عناصر رئال استفاده میکنید. حالا با این مقدمه میخواهم بگویم که نمیشود داستان به دنبال توقع لحظهای عدهای از مخاطبان برود. فیلم در حال انجام وظایف خودش است که آن وظایف هم بر اساس نیازسنجی مخاطب بر اساس تحقیقات صورت گرفته است. به همین دلیل خیلی اوقات ممکن است توقعات آنی تماشاچیان حین تماشای فیلم برآورده نشود. گاهی اوقات هم همین توقعات در قسمتهای بعد برآورده میشود که این مثلاً میتواند به شخصیت پردازی شخصیتها مربوط باشد. مثلاً چند بار شنیدم که میگفتند چرا مادربزرگ با بچههایش برخورد جدی نمیکند که دیدیم در قسمتهای میانی این اتفاق افتاد. اما چون مادربزرگ فردی صبور طراحی شده بود این اتفاق میافتاد اما آن افرادی که این موضوع را بنده از آنها شنیده بودم به اندازه مادربزرگ صبور نبودند و از او توقع داشتند درجا با بچههایش برخورد کند.
چرا فيلمنامه داستان شما در سال ۹۰ به اتمام نرسيد تا مخاطب پس از پيگيري مجموعه سرگذشت حال و به روز تك تك كاراكترها را بفهمد؟
هر فيلمنامهاي يك كاركردي دارد و وقتي كه به منظورش ميرسد، به نظرم داستانپردازي بيش از اندازه كاملاً بيدليل خواهد بود، كار ما اين بود كه آن خانواده و شخصیت امير را از الف به ي خودش برسانيم.
باز هم فكر ميكنم اين تمايلات براي فهميدن سرگذشت كاراكترهاي داستان، برميگردد به عاداتمان در ديدن سريال و فيلم، در اين بين پررنگترين مقولهاي كه مخاطب دوست داشت به آن پرداخته شود، شايد سرگذشت امير و شيرين بود، در صورتي كه امير وقتي كه بزرگ و بالغ ميشد و به پختگياي كه مدنظرمان بود رسيد،كار ما تمام شد. ما از همان ابتدا قصد اين را نداشتيم كه امير را به شیرین برسانيم بلكه ميخواستيم در طول سريال، اين شخصيت را به شعوري كه در ذهنمان بود، برسانيم. بهتر است بگويم كه دستور كار ما، نمايش روند شكلگيري آشتي در اين خانواده بود برای همین وقتی خانواده با هم آشتی کردند فیلم باید تمام میشد. حالا اینکه آنها در سال ۹۰ چه کارهاند و کدامشان مرده و کدامشان زنده است یک عملکرد خارج از «حواس داستان» و خارج از کارکرد سریال است.
اين طور كه پيداست،به طور حتم پس از اتمام سريال، بازخوردهاي نهايي از مخاطبان داشتهايد كه در خانواده خود با يكديگر قهر بودهاند؟
تأثير مثبتش را ميديدم و اميدوارم چنين تأثيرهايي كه منجر به پا پيش گذاشتن براي آشتي خواهد شد را داشته باشد. اما تأثير مثبت كلي در لذت بردن از تماشاي آشتي كردن در مخاطبان را ديدم، طوري كه وقتي سكانسهاي آشتي را نشان ميداديم، ميديدم كه مخاطب خوشحال شده و حس خوبي به او منتقل ميشود.
فكر ميكنيد براي تأثير گذاشتن در بين مخاطب، چند سريال از اين دست بايد ساخته شود؟
شايد بايد چند سال از اين قبيل كارها ساخته شود و چنين تذكراتي به مخاطب داده شود تا آن انرژي لازم براي اقدام در مورد آشتي كردن در آنها حاصل شود. فكر ميكنم اين مجموعه موفق شد كه به صورت مقدماتي لذت آشتي كردن را به مخاطب بچشاند، طوري كه وقتي مردم، لذت انجام كاري را بچشند، بالطبع انجام آن و انگيزه درونيشان براي انجام آن بيشتر خواهد شد. افرادي را ميديدم كه با فردي قهر هستند ولي از ديدن سكانسهاي آشتي كردن در اين سريال، حس پيش قدم شدن در باب آشتي در آنها شكل گرفته بود.
در كل اين طور كه پيداست، شما نويسنده پركاري نيستيد؟
خیلی هم کم کار نیستم. فقط سعی میکنم عجله نکنم. اگر بخواهم تعداد کارهایم را در پنج سال گذشته بگویم فقط سه کار بوده است. یک فیلم سینمایی به نام «بیپولی» که مشترک با حمید نعمت الله نوشتهام. یک تله فیلم به نام «فریدون مهربان است» که خودم نوشتم و حمید نعمت الله آن را کارگردانی کرد و همین سریال وضعیت سفید. از سال ۷۵ هم نوشتن فیلمنامه را شروع کردهام. در آن ده سال اول هم چند فیلمنامه نوشتهام. فیلم سینمایی «تولدی دیگر»، یک اپیزود از فیلم سینمایی ملاقات به نام «چسب زخم» که خودم آن را کارگردانی کردم. سریالهای «سوانح العشاق» و «این یک دادگاه نیست» و «گل من گلی».
شايد شما هم از آن دسته نويسندگاني هستيد كه معتقديد كيفيت مهمتر از كميت است و همين باعث شده كه در اين چند سال، تعداد کارهایتان کم باشد.
راستش فکر میکنم کیفیت و کمیت با هم نسبت معکوس ندارند که اگر کم کار کنیم لزوما کارمان کیفیتر میشود. برای هر کاری باید به اندازه نیازش زمان گذاشت. استخراج این حکم که کمکاری باعث کیفیتر شدن میشود صرفاً بر اساس نقض حالت افرادی رخ داده که کارهای زیاد و ضعیفی انجام میدهند. با نقض عملکرد آنها نمیشود به این حکم رسید که پس برای کارهای قوی باید کمکار بود. نه ! باید هر کاری را به اندازه خودش زمان گذاشت. شاید آدم بتواند در یک سال سه تله فیلم و یک سریال خوب هم بنویسد.
وقت زیاد گذاشتن لزوماً باعث خوب شدن یک کار نمیشود. اما برای خوب شدن یک کار باید وقت مناسب گذاشت. اگر کمتر از میزان نیاز زمان بگذاریم و عجله کنیم به کیفیت لطمه میزند اما اگر به این هوا که کارمان خوب شود کار را کش بدهیم کار لزوماً بهتر نمیشود.
يعني از اين روندي كه در پيش گرفتهايد راضي نيستيد؟
چرا راضي هستم، چون كه براي چنين سريالي با اين حجم كاري و تعداد قسمتهاي بالا و حدود چهل قسمت، نبايد بيشتر از اينكه ما وقت گذاشتيم، وقت گذاشت! سه سال وقت گذاشتن برای این سریال مناسب بود. اگر میخواستیم این کار را در دو سال بنویسيم هول زده بودیم. این سریال بیست و شش شخصیت دارد و کلی جریان ماجرایی که باید به انضباط در هم تنیده میشد و ۴۲ قسمت است.
در مثالي ساده اگر بخواهيم كميت را در نگارش يك سريال با يك رمان قياس كنيم، ميبينيم كه ما به عنوان نويسندگان سريال، هر كدام سريال را در ۱۲۰۰-۱۳۰۰ صفحه مينويسيم،درست اندازه نگارش يك رمان است، شايد هم از آن بيشتر باشد كه دست كم بايد حدود دو سال زمان نوشتن آن به طول بينجامد.