کد خبر: 454319
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۹۰ - ۰۸:۰۰
تقدیم به مادر مرحومه شهید سیدرضا حسینی
نمی‌دانم دقیقاً چند روز تا محرم باقی مانده که دیروز ظهر، زنگ در خانه را زدند؛ بچه‌هایی که شال مشکی داشتند، سنی نداشتند و یک سینی دست‌شان بود و توی سینی، یک پرچم سرخ «السلام علیک یا اباعبدالله» گذاشته بودند و این مختصر، یعنی که «کمک به هیئت». کمک به مخلصانه‌ترین تکیه‌های عزا که گرداننده‌اش بچه‌ها هستند. بچه‌های همسن سکینه و رقیه و کلاً همه آن بچه‌هایی که در فراق عباس می‌گفتند؛ عمو جونم! تا تو بودی، سر و سامونی داشتیم...
از همین کارها، ما هم می‌کردیم در دوران بچگی. پولی نمی‌شد، اما چه برکتی داشت برای هیئت متوسلین به علی اصغر ۶ ماهه. می‌رفتیم و با آن کلی پرچم و «کتیبه محتشم» می‌گرفتیم و یک قنداق چوبی و ۲ تا کتل قشنگ، که همیشه سر بلندکردنش دعوا داشتیم. اگر پولمان کم می‌آمد، عیبی نداشت؛ مادرمان غم و غصه‌مان را که می‌دید، دلش نازک می‌شد و چادر مشکی‌اش را می‌داد به ما، تا خیمه کوچک‌مان بی‌چادر نباشد، با این شرط که برای امام حسین(ع)، خوب و جانانه و محکم سینه بزنیم. به قول مادرم همچین مردانه! یادش به خیر محرم‌های ایام کودکی! واقعاً یادش به خیر!
بگذار خاطره «سادات خانم» را برایتان تعریف کنم که از آن خاطره‌هاست. هر سال، چنین روزهایی وقتی می‌رفتیم در خانه‌اش، لای صفحات قرآن پر از پولش را باز می‌کرد و چند تایی اسکناس نو می‌گذاشت داخل سینی و ما هورا می‌کشیدیم.
سادات خانم، مادر شهید «سیدرضا حسینی» بود. جگرگوشه‌اش در سن ۱۹ سالگی به شهادت رسید. در عملیات والفجر ۸ اما پیکرش ماند در آب‌های اروند و دیگر برنگشت. تو خودت حساب کن که از سال ۱۳۶۴ تا الان که ۱۳۹۰ است، می‌شود چند سال چشم انتظاری؟! لطفاً خیلی آرام محاسبه کن، که خیلی طول کشیده این همه سال!
همان دوران، یک بار از سادات خانم، حکمت اسکناس‌های لای صفحات قرآن را پرسیدیم، گفت: اینها همه پول‌های سیدرضاست که به هیئت شما می‌دهم.
سیدرضا از همان اول که جنگ شد، می‌خواست به جبهه برود، اما سنش کم بود و اجازه نمی‌دادند. اول بار عملیات فتح خرمشهر بود که عازم منطقه شد. فکر کنم ۱۶ ساله بود. رمضان هم ماند. بعد از رمضان آمد مرخصی. خیبر و بدر هم گمانم رفت جبهه، اما توی اروند به شهادت رسید و پیکرش برنگشت. سیدرضا از اولین جبهه ای که رفت، برایم پول جمع می‌کرد. وقت‌هایی که برمی‌گشت مرخصی، هم درس می‌خواند و هم در مغازه ساعت فروشی کار می‌کرد و هر چه می‌گرفت، با اینکه پول زیادی نمی‌شد، می‌داد به من.
همیشه می‌گفت: مادر! دوست دارم از شما پول توجیبی بگیرم که برکتش بیشتر باشد. من هم اسکناس‌های کهنه را که محصول دسترنج خودش بود، به عنوان پول توجیبی، برمی‌گرداندم به خودش، اما اسکناس‌های به نسبت نو را می‌گذاشتم لای صفحات قرآن. تا اینکه سیدرضا به شهادت رسید. دوستانش شهادتش را دیدند، اما آب اروند، از قرار، طوری بود که نمی‌شد پیکر سیدرضا را برگردانند. از آن سال به بعد، همیشه اسکناس‌های سیدرضا را کمک می‌کنم به هیئت عزای امام حسین(ع).

محرم سه سال پیش به یاد ایام کودکی، رفتم محله قدیمی مان. هنوز خانه سادات خانم سر جایش بود. چند خانه آن طرف‌تر از ما می‌نشستند. در زدم. خود سادات خانم در را باز کرد. عصا دستش بود. اولش نشناخت، بعد وقتی گفتم «کمک به هیئت» و «اسکناس‌های سیدرضا»، شناخت، اما من را با یکی دیگر از بچه‌ها اشتباه گرفت. پرسیدم؛ چند ساله شده‌ای سادات خانم؟ گفت: از ۷۰ یکی دو سال بیشتر. گفتم: هنوز از اسکناس‌های سیدرضا چیزی باقی مانده؟ گفت: اسکناس‌های لای یک قرآن تمام شد، اما آن یکی قرآن، هنوز چند‌تایی اسکناس هست. گفتم: هنوز هم می‌آیند کمک به هیئت؟ گفت: هر سال می‌آیند. گفتم: ماشاء الله چه برکتی داشته این پول. گفت: تو که نمی‌دونی آخه! عاشورای سال پیش، سیدرضا آمد به خوابم و گفت: مادر! هر وقت از پول‌های لای قرآن، به هیئت عزای امام حسین(ع) این بچه‌های کوچک، کمک می‌کنی، سیدالشهدا خودشان، پیش همه امامان، پیشانی ام را می‌بوسد.
توی همون خواب، از سیدرضا پرسیدم: پس من کی میام پیشت؟ گفت: هر وقت اسکناس‌ها تموم شه. دیر نیست!

دیشب یکی از دوستان ساکن در محله قدیمی، زنگ زد که سادات خانم، به رحمت خدا رفته. علی می‌گفت: ظاهراً یکی از اقوام شان رفته بود و قرآن دوم را دیده بود که لایش هیچ اسکناسی باقی نمانده بود. کسی نمی‌داند بچه‌های کوچک کدام هیئت، آخرین اسکناس شهید سیدرضا حسینی را از مادرش به عنوان کمک به هیئت گرفته بودند.

سادات خانم! این اولین محرمی است که در بهشت، پیش جگرگوشه‌ات سیدرضا، تجربه می‌کنی... تو از آنجا، ما از اینجا، با هم می‌گوییم «سلام بر حسین» و سینه می‌زنیم؛ تو و پسر شهیدت خیلی نزدیک، ما خیلی دور، اما هر دویمان، خوب و جانانه و محکم... «همچین مردانه!» راستی، مادر شهید!
یاد جمله سه سال پیشت افتادم: «تا عشق حسین در وجود ما شعله می‌کشد، برای خامنه‌ای، عاشورایی می‌جنگیم».
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار