
به گفته خودش هنر و نقاشي كشيدن در خانوادهشان يك كار تفنني و لوكس نبود . پدرش كارمند راهآهن تبريز بود و از آنجايي كه نقاشي را دوست داشت، همانقدر كه براي ديگر دروس مدرسهشان هزينه ميكرد براي تهيه لوازم نقاشي هم همينطور و به هنر اهميت ميداد و بچه ها را به انجام آن تشويق ميكرد. برادر بزرگتر داوود، جديتر از بقيه نقاشي ميكرد و نقاش معروفي شد كه پنج سال با او فاصله سني داشت. برادر ديگر حبيب هم با آنكه بعدها صنعت خواند، باز هم نقاشي را دوست داشت و نقاشي ميكشيد. فاطمه خواهرش هم همينطور بود . كلاس پنجم ابتدايي بود كه منظرهاي كشيد و معلم از آن خوشش آمد و از همان موقع بهترين نمراتش مربوط به درس هنر بود. سال دوم هنرستان به تهران آمد و در هنرستان پسران تهران به تحصيل پرداخت و بعد وارد دانشكده هنرهاي تزئيني تهران و با درجه فوقليسانس فارغالتحصيل شد و در موزه هنرهاي معاصر و فرهنگسراي نياوران به فعاليت پرداخت و پس از بازنشستگي در سال ۱۳۸۴ نگارخانه هور را افتتاح كرد تا هيچ گاه از هنر دور نباشد. گفتوگوي ما را با استاد يعقوب امداديان در ذيل ميخوانيد.
شما از هنرمند چه تعريفي داريد؟
هنرمند كسي است كه بتواند آن مقدار شناختي را كه به دست آورده با انديشههاي خودش تركيب كرده و اثري را خلق كند كه بر ذهن بيننده تأثيرگذار باشد. يعني بيننده به راحتي از مقابل آن تابلو يا مجسمه يا... عبور نكند و اثر رويش تأثيري ذهني، رواني و بصري داشته باشد و اين كار هنر است.
نقاشي حرفهاي را از چه زمان آغاز كرديد؟
من از دوران دانشكده نقاشي ميكردم و نمايشگاه ميگذاشتم. همچنين به عكاسي هم علاقه داشتم و در همان دوران دو نمايشگاه عكاسي هم گذاشتم و مضمون عكسهايم طبيعت بود و در سال دوم بودم كه يك نمايشگاه نقاشي در نگارخانه آفتاب كه تازه افتتاح شده بود، برگزار شد. در سال ۵۲ كه يك نمايشگاه هم آنجا داشتم و از آن زمان در نمايشگاههاي مختلف شركت ميكردم و از زمان بعد از دانشكده كارم جديتر شد. اما يك داستاني كه پيش آمد آن بود كه در اوايل سال ۵۷ بسيار پركار بودم و بعد كه انقلاب رخ داد، تقريباً چهار، پنج سالي فعاليت آنچناني نقاشي نداشتم و بيشتر به كارهاي آموزشي برگشته بودم و آموزشگاه نقاشي در ميدان وليعصر(عج) به نام نگاران داشتم تا اينكه دوباره از سال ۶۴ شروع كردم نقاشي را جدي كار كردن كه تا امروز هيچ وقت رها نكردهام و نمايشگاههاي متعددي گذاشتهام.
مسير هنريتان را در كارهايتان چطور پيدا كرديد؟
دانشكدهها و مراكز هنري در حقيقت الفبايي از هنر و نقاشي را آموزش ميدهند و در مورد وسيله، تكنيكها و نوع نگاه كردنها صحبت ميكنند و در حقيقت آرتيست بودن به دانشكده رفتن و نرفتن نيست. آدم اين مطلب را چه بتواند در دانشكده جذب كند يا هنرستان ، ميتواند هنرمند باشد. بنابراين دانشكده هنرهاي تزئيني تافتهاي جدا بافته نبوده، تنها خاصيت خوبي كه داشت اين بود كه برنامههاي منسجم و هنرمندانهتري داشت كه اين با روحيه هنري من بيشتر سازگار بود و همانطور كه گفتم به روش فرانسوي پيش ميرفت.
شيوه آموزش هنري مدرن بود يا...
در دانشكده هنرهاي تزئيني تدريس يا نوع ديدگاه خيلي مدرن بود و نقاشي نو را تدريس ميكرد حتي نقاشي دكوراتيو را. همان موقع دانشگاه تهران دوباره يك تجديدنظري در برنامههايش شد و روشهايش تغيير كرد چون تا قبل اساتيدي چون حيدريان و جواديپور در حقيقت دنبال نقاشيهاي آكادميك و كلاسيك بودند اما با ورود محسن وزيري و حميدي شيوه دانشگاه تهران هم تغيير كرد.
چطور شيوه و سبك خودتان را پيدا كرديد؟
به نقاشيهاي من كه نگاه كنيد روندي را در آنها ميبينيد ، در واقع از جايي به جايي يكدفعه نپريدهام و از كارهاي رئال طبيعت شروع كردهام و همينطور اين طبيعت را ادامه دادم و بعد آن را با تراوشات مغزي خود تغيير دادهام و در واقع عصاره طبيعت را رساندم به نقاشي كه الان هست.
و چرا اين شيوه؟
شيوه و شگردي كه من كار ميكنم در حقيقت از طبيعت و از علاقه من نسبت به طبيعت و حسي كه نسبت به طبيعت دارم سرچشمه گرفته است كه يا برميگردد به دوران كودكي من كه در يك فضاي سرسبز زندگي كردهام يا خانوادهام كه ما را دائماً به دل طبيعت ميبردهاند براي گردش و همين باعث شد كه ما زياد به زندگي شهري بها ندهيم. در دامن طبيعت بودن بالاترين لذت براي ما بود.
كارهاي من در حقيقت آبستره به آن معنا نيست يك بارقههايي از طبيعتي است كه خلاصه شده. در واقع طبيعتي است كه زوائدش كنار گذاشته شده و آن شيره اصلياش نمود پيدا كرده. با اين تفكر كه به بيننده در حقيقت چيزي را بدهم كه از طبيعت گرفتهام و با تفكرات خود تركيب كردهام و به نمايش گذاشتهام يعني در واقع آن طبيعت را تبديل به فرم و رنگ كردهام. فرم رنگ خلاصه شده كه بتوانم يك تصوير ماندگار در ذهن بيننده ايجاد كنم.
علت اين تفاوت نگاه چه بود؟
به نظرم طبيعت به اندازه كافي وسيع و زيبا هست ولي از آن زيبايي چه چيزي را من هنرمند گلچين و با انديشههاي خود تركيب ميكنم و نمود هنري پيدا ميكند مهم است وگرنه طبيعت به خودي خود زيبا هست.در واقع آنچه من هنرمند ميگويم و نقش ميكنم مهم است.
چرا برخي از آثار مدرن زننده اند و انسان از آنها لذتي نميبرد ؟
چون ريشه ندارند و كار وقتي ريشه ندارد تو ذوق ميزند و به دل نمينشيند. كار وقتي ريشه دارد و از يك جايي شروع ميشود و تحول و قوام پيدا مي كند تأثيرگذار ميشود اما وقتي يك شب ميخوابي و خواب زده ميشوي و يك كاري را صبح انجام ميدهي و پسفردا صبح يكي ديگر ، يك كار بيارزش و بيهويت ميشود.
با اين نظر كه هنرمند بايد هنرمند زمان خودش باشد، چقدر موافقيد؟
هنرمند هميشه متعلق به زمان خودش است البته اگر حرف كهنهاي نزند.
منظورتان از حرف كهنه چيست؟
يعني وقتي شما در زمانه حال زندگي ميكنيد و شروع ميكنيد عين نقاشي نگارگري دوران قاجاريه يا صفويه و تيموريه را كار مي كنيد، حرف زمانه را نزدهايد ولي زماني كه نقاشي روز را انجام ميدهيد به هر حال نقاش به روزي هستيد. البته اين مسئله تفسيرهاي مختلفي دارد. يك گروه معتقدند كه حرف زمانه زدن به معني حرفهاي سياسي و بيان اتفاقات روز جامعه در آثار است كه من زياد به اين مسئله معتقد نيستم البته اين هم بخشي از هنر است و نه اينكه نباشد، مثل هنرهاي سوسيال رئاليستي، اما هنرمند زمان خود بودن يعني وقتي كه شما در يك زمان و مكان خاصي هستيد و حرف نويي داريد حتماً آن حرف روز است و نميتواند بيان گذشته باشد.
با توجه به اينكه شما در دوران بعد از انقلاب به خاطر شرايط زماني مدتي كار نكرديد، بحث هنرمند زمان خود بودن چه ميشود؟
در جامعه وقتي شرايطي مثل انقلاب و جنگ پيش ميآيد يك دسته از هنرمندان هستند كه از قبل با اين شرايط همراه بودهاند و واكنشهاي مخصوص به خود را در آن شرايط دارند كه نمونه اين افراد در انقلابهاي دنيا و ايران مصداقهاي فراواني دارد. اما هنرمنداني كه ذهنيتشان صرفاً مسائل اجتماعي نيست و مسائل ذهني و زيباييشناسي و بيشتر احساسي است شايد در شرايط بغرنج جامعه و آدمها يك مقدار گيج شوند و بايد دوباره خودشان را بازسازي كنند و اين بازسازي زماني رخ ميدهد كه آدم شوكه ميشود و نميداند چه كار بايد بكند.
حس زيباييشناسي كه به آن اشاره كرديد را مگر آن هنرمندان انقلابي كه در آن شرايط زماني كار ميكردند را نداشتند؟
البته نه اينكه ما در آن دوران كاري نكرده باشيم، بيشتر بحث بر سر فعاليت بيروني بود و نمايشگاه گذاشتن. آن دوران دوراني بود كه جامعه تب خاصي داشت، مانند آنكه همه عزادار باشند و اين ميان يكي آهنگ چهار مضراب بزند، طبعاً سازگاري وجود ندارد. وقتي جنگ است و جامعه متشنج است يك هنرمند نميتواند همان كاري را كه خودش ميخواهد و علاقه دارد، انجام دهد.
با اين توضيحات هنرمند زمان خود بودن چه ميشود؟ چرا اين هنرمندان خود را مطابق زمانه پيش نميبرند؟
اصلاً به نظر من هنرمند نبايد خودش را مطابق زمان و شرايط اجتماعي خاصي كند، در آن صورت ديگر هنرمند نيست. هنرمند هميشه تفكر متفاوتي دارد و هميشه به نوعي معترض است. حالا اين معترض بودن معنياش معترض سياسي بودن نيست. معترض زيبايي و دگرگوني است. در حقيقت او دنيا را طور ديگري ميبيند در غير اين صورت مانند ديگر مردم است.
اينكه گفته ميشود هنرمند در دوراني كه زندگي ميكند از طرف مردم زمانهاش درك نميشود و ۱۵۰ سال بعد فهميده خواهد شد، به چه معني است و چقدر حقيقت دارد؟
نه اينكه فهميده نشود. حاصل كار يك هنرمند كه در طول عمرش به دست آمده در حقيقت بعدها بررسي ميشود. امروز آثار آرتيستي كه ۳۵ ساله است را نميتوان بررسي كرد چون آن هنرمند يا آرتيست دوران كوتاهي را طي كرده اما اگر اين بررسي را در ۸۰ سالگي آن فرد داشته باشيد، خواهيد ديد كه ۵۰ سال را مورد بررسي قرار دادهايد و اين بحث كه هنرمند بعداً فهميده ميشود به دليل اين است كه يك طول زماني از كار آن هنرمند گذشته. خلاقيت يك آرتيست از جايي آغاز ميشود و تا به جايي كه زنده است، ختم ميشود و اگر بعدها به آثار آن هنرمند بازنگري شود گفته خواهد شد كه اين هنرمند اين كار را كرده كه مثلاً خوب يا بد بوده و در حقيقت اينكه عامل گذشت زمان خيلي چيزها را روشن ميكند به خاطر اين نيست كه هنرمندها در زمان خودشان فهميده نميشوند. البته اينها يك مقدار تفكرات رمانتيك است نسبت به هنر اما علت واقعي و علمي اين گفتهها همين است.
به نظر شما هنرمنداني كه سعي در تحول هنر نقاشي و ورود هنر مدرن به كشور و تلفيق آن با هنرمان را داشتهاند، موفق بودهاند، با توجه به اينكه امروزه اين مسير به سمت تقليد صرف رفته است.
هنر دنيا مديوم خودش را دارد و به هر حال آن هنرمندان در زماني با هنر نو غرب ،آشنا شدهاند كه زمان آن بوده، همانطور كه فرزند من هم امروز با هنر تمامي دنيا و نه فقط غرب آشنايي دارد. آن هنرمندان هم با هنر نو آشنا شدهاند و در بازگشتشان به كشور اعلام كردهاند كه ما چنين دريافتهايي را از هنر غرب داشتهايم. در حقيقت آنها كمك كردهاند كه جامعه متفاوت ديدن را تجربه كند و اين در زماني رخ داد كه جامعه بعد از قاجاريه در حال تحول بوده همانطور كه هنر امروزمان نسبت به ۲۰ يا ۳۰ سال پيش بسيار تغيير كرده است. طبيعتاً هدف آن هنرمندان از قبيل استاد ضياءپور همين بوده كه نگاه تقليدي صرف به غرب نداشته باشيم بلكه خودمان هم چيزي به آن هنر اضافه كنيم.حالا اينكه چقدر موفق بودهاند يا نه را نميدانم و اين كار منتقدان است. اما در مورد بخش ديگر سؤال شما كه در مورد تقليد بود، بايد بگويم كه اصولاً داستان آشنا شدن يا تقليد از هنر غرب هنر ما را نه جهاني ميكند و نه مانند آنها. ما فقط ميتوانيم راههايي را كه آنها رفتهاند را بررسي كنيم و با آنها آشنا شويم و نكاتي را كه به دردمان ميخورد را برداريم و با زبان خودمان روي بوم يا... بيان كنيم. در اين صورت است كه ما ميتوانيم در هنرمان حرفهايي داشته باشيم و اصولاً من مخالف اين هستم كه ما بگوييم مثلاً فلان سبك هنري در ايران، يك چنين چيزي وجود ندارد. اصلاً سبكها و مكتبها در دنياي غرب جور ديگري به وجود آمدهاند و زمينه فرهنگي و اجتماعي آنجا را دارند اما اينكه ما بياييم و هنر آنجا را درسته بياوريم در ايران يا پاكستان، افغانستان، سوريه، تركيه و بگوييم اين هنر آبستره يا كوبيسم ماست، چنين چيزي درست نيست. اين مقايسهها تطابق درستي نيستند. به هر حال تفكرات شرقي ما مسير ديگري را طي ميكند و ما در شرايط اقتصادي و جغرافيايي خاص ديگري زندگي ميكنيم و اروپاييان در شرايط خاص ديگري زندگي كرده و ميكنند. آنها مواردي را در آثارشان بيان كردهاند و مكاتبي در آنجا به وجود آمده كه دلايل اجتماعي، اقتصادي و تاريخي خودشان را داشتهاست . همانطور كه روش و شيوه آثار ما هم در شرق دلايل خاص خودش را دارد و حالا به دليل ارتباطات وسيع و جهاني شدن ارتباطات شكل ظاهري اين هنرها دارد به هم نزديك ميشود اما حرفي كه يك هنرمند ايراني ميزند با حرفي كه يك عرب يا فرانسوي و ايتاليايي ميزنند، متفاوت است.
نظر شما در مورد الگوبرداري از هنر غرب در ميان هنرمندان جوان چيست؟
اين مسئله نه چيز خوبي است و نه بد. الگوبرداري يا تحت تأثير بودن به دليل شناخت بسيار خوب است اما براي تقليد كوركورانه بسيار بد است. وقتي كه شما از يك آرتيست مشهور و شناخته شده اروپايي يا امريكايي چيزهايي را تقليد ميكنيد و ميخواهيد آن را به عنوان هنر ناب خودمان به خورد جامعه بدهيد، اشتباه است. شما تنها حق داريد از تقليد براي پژوهش و بررسي استفاده كنيد تا به مواردي كه آن هنرمندان يافتهاند پيببريد. در مورد آموزش هم اينكه گفته شود آموزش ما بايد براساس آموزشهاي جهاني باشد، درست نيست. ما ميتوانيم روشها و تكنيكها را از آنها ياد بگيريم و روشمند شويم مثل روش بررسي، ديدن، نگاه كردن، استفاده از ابزارهايي كه دارند. به هر حال در هنر دستاوردهايي داشتهاند كه ما ميتوانيم از آنها استفاده كنيم.
و بحث خلاقيت چه ميشود؟
اصلاً دانشجو وقتي دانشكدهاش تمام ميشود هنوز هنرمند نيست و تمام شدن دانشكده به معني هنرمند شدن نيست. همه ما درس رياضي را خواندهايم ولي همه رياضيدان نيستيم يا همه شيمي خواندهايم ولي شيميست نشدهايم. به هر حال آموزش هنر در دانشكده به معني آن است كه ۶۰ دانشجو در دانشكده هنر آثار هنرمندان بزرگ اروپايي و داخلي را نگاه، كپي و بررسي ميكنند و بعد از چهارسال از هر صد نفر ورودي يك دانشكده شايد اتفاق بيفتد كه يك تا دو آرتيست فارغالتحصيل شوند. دورههايي هم وجود داردكه آرتيستي از دانشكدهها فارغالتحصيل نشود و هنرمند خلاقي به وجود نيايد. در نتيجه هر كسي كه دست به رنگ، قلم، بوم، شكل، فرم و تناليته ميزند و نقاشي ميكند هنرمند خلاق و نقاش نيست، تنها نقشكننده است.
هر اثري را ميتوان اثر هنري خواند؟
هر كس به اندازه دانش و بينش خودش از يك اثر هنري برداشت ميكند مثلاً برداشتي كه از يك خط غزل حافظ در ميان افراد جامعه وجود دارد، متفاوت است. مردم عامي برداشت خاص خود را دارند و يك محقق حافظشناس هم برداشت خاص خود را كه عميقتر است. حافظ غزلي را گفته كه متعلق به كسي نيست. او خلاقيتي را به وجود آورده و شعري را گفته كه به راحتي نميتوان از آن گذشت و در ذهن ميخوابد. شعر خيام و سعدي هم همينطور است. نقاشي هم همينطور، وقتي از مقابل يك تابلو عبور ميكنيد آن تصوير در صندوقچه ذهنتان ميماند اما وقتي ديدن آن تابلو شما را به سؤال و هيجان وا دارد و تأثير رواني روي شما داشته باشد و بعد از مدتي هم ذهنتان را درگير كند مانند همان برخوردي كه شعر حافظ با يك محقق ميكند است و فكر ميكنم به آن اثر هنري بگويند.
با توجه به اينكه بيش از نيم قرن از ورود هنر مدرن به ايران ميگذرد ميتوانيد بگوييد تا چه اندازه توانسته جايگاه خود را در هنر ما بيابد؟
ما اصلاً نميتوانيم بگوييم هنر مدرن در ايران بلكه ميتوانيم بگوييم روشهاي نو در هنر ايران. كه به نظر من جايگاه بسيار پيشرفتهاي را پيدا كرده است به اين معني كه اگر روزي كار نه يك هنرمند مدرن بلكه كسي مانند ونگوگ را در اين شهر به نمايش ميگذاشتيد و ميگفتيد اين هنر است و همه به آن ميخنديدند كه اين خطهاي كج و كوله و درهم چيست، امروزه هنرمندان خيلي از نقاشيهاي پيشرفته و تكامل يافتهتر از آن دوران را به نمايش ميگذارند و مردم عادي هم نسبت به آنها واكنش بدي از خود نشان نميدهند و حتي جذب آنها هم ميشوند. اين به معني پيشرفت است كه به هر حال به زمينههاي آموزشي در يك جامعه بر ميگردد.
پس چرا هنوز هم افراد ترجيحشان اين است كه از يك اثر رئال براي منزلشان استفاده كنند؟
داستان نوشتن مار است و شكل مار. هر دوي آنها مار هستند منتها چشم مردم درون جامعه باشكل مار آشناتر است تا به كلمه مار به همين خاطر زماني كه با كلمه مار روبرو ميشوند بايد فكر كنند كه اين چيست تا به همان شكل مار برسند. چون زماني كه تصوير مار را ميبينند راحت ميپذيرند كه اين مار است.
يعني مهم نيست كه با كلمه مار ارتباط برقرار ميكند يا با خود مار و اصولاً متوجه تفاوتها ميشوند يا نه؟
هنر زماني اتفاق ميافتد كه سؤالي ايجاد كند و ايهامي در آن باشد و تأثيري بگذارد.
مانند حافظ كه در شعري از يك گل تعريف ميكند و اگر از شما بخواهند در يك جمله از يك گل بگوييد آنچه خواهيد گفت آن تأثيري را كه در يك بيت شعر حافظ وجود دارد نخواهد بود و در ذهن نميماند و ما نميتوانيم بگوييم كه حافظ براي چه كسي اين شعر را گفته چون حافظ كار خودش را كرده و شعري را گفته كه به راحتي نميتوان از آن گذشت و اين در مورد اشعار ديگر شاعران بزرگ هم صدق ميكند.
خب اگر هدف هنر تأثيرگذاشتن باشد پس حس زيبايي شناسي و ايجاد آرامش و تفكر چه ميشود؟ در اين صورت هنرمند هر چه را ميتواند به تصوير ميكشد همانطور كه در سير تكاملي هنر مدرن از اين دست آثار بسيار خلق شده كه بيشتر منزجر كننده بودهاند تا تأثيرگذار.
آنها هم تأثيرگذار بودهاند منتها تأثير مخرب داشتهاند. همانطور كه گفتم بايد هنرمند زمان خود بود، بايد توجه كرد زماني كه اروپا درگير جنگ جهاني اول و دوم بود، مردم اروپا تكه پاره شده بودند و جنگ بر آنها و زندگيشان تأثيرگذاشته بود كه در اثر آن دادائيستها به وجود آمدند. واقعاً نميتوان از چنان شرايطي انتظار يك هنر زيبا و آرامشبخش را داشت و اين هم بخشي از هنر است و بخشي از زباني است كه هنرمند تحت تأثير شرايط آن را ميگيرد.
در اين ميان امكان پديد آمدن هر گونه اثر سخيفي هم وجود دارد كه اثر هنري نام ميگيرد.
ما با اينگونه آثار كاري نداريم. يك هنرمند هم با يك مقدار وسايل به درد نخور كه در كنارش است ميتواند يك اثر خوب و تأثيرگذار خلق كند و هم با رنگهاي گرانقيمت اينها دو نوع بيان مختلف است. در اين ميان تنها متريالها متفاوت هستند. توانستن بيان آن حرف مهم است و تأثيرگذاري كه دارد و بحث ما نسبت به ديدگاه هنري كه در اروپا و امريكا وجود دارد قابل مقايسه نيست، براي آنكه ما در زمان و فرهنگ و ذهنيت اجتماعي ديگري زندگي ميكنيم و هنر اروپا با ذهنيتهاي ديگري كه در آنجا حاكم است به وجود آمده است. بنابر اين در اين زمان يكديگر را مقايسه كردن و كپي كاري معنا ندارد. بله اگر ما در كشورمان شكلك بيمحتواي كارهاي چيدماني عجيب و غريب را اجرا كنيم يا جسدها را مانند آثار غربي اسلايد كنيم و به نمايش بگذاريم نه تنها حرفي نتوانستهايم بزنيم بلكه اين نوع كارها در فرهنگ ما قابليت جذب ندارد و علت اين است كه شايد ما به آن نقطه نرسيدهايم يا شايد راهي كه ما ميرويم به آن نقطه نرسد و انتهايش نقطه ديگري باشد.
كمي در مورد آثار خلاقانه و آثاري كه صرفاً براي نمايشگاهها توليد ميشوند هم توضيح دهيد؟
هنر جايگاههاي مختلفي دارد يك سري از آثار هنري توليد ميشود كه براي قشنگي و لذت بردن مخاطب است و جايگاهش خانه و ديوار اتاق است كه معقوله ديگري دارد ولي هنري هم هست كه معقول است و قابليت درك دارد. اينگونه آثار جايگاهشان خانه و ديوار اتاق ها نيست و جايشان موزهها و گالريهاست. اين آثار حجم و بيانشان به گونهاي است كه بايد تنها در چنين جاهايي ديده شوند. هر چند آثار مدرني هم وجود دارد كه زيبا هستند و انسان دوست دارد آنها را به ديوار منزلش هم بزند و لذت ببرد كه اين بر ميگردد به همان زمينههاي فرهنگي و آموزشي افراد. يك انسان تحصيلكرده و هنر شناس هيچگاه تابلو اشك يتيم يا چپق خيابان منوچهري را به ديوار خانهاش نميزند و اين طبيعي است چون دركي از آن ندارد و لذتي از آن نميبرد و اين نوع آثار برايش بسيار ثقيل است.
ديده مي شود كه برخي از هنرمندان به يك اثر هنري نگاه تجاري و كالايي كه با آن بتوانند كارنامه نمايشگاهيشان را پر كنند، دارند.
هنر در حقيقت دو بخش است؛ يكي مسئله خلاقيت و آفرينش آن و ديگري كالا بودنش است و اين دو بخش را نميتوان از هم جدا كرد. هنرمندي كه اثري را خلق ميكند اصلاً در پس ذهنش اين تصور كه اين اثر به كجا ميرود و چه خواهد شد را ندارد. لااقل در آن لحظه كه روي اثرش كار ميكند اين دغدغهها را ندارد و زماني كه يك اثر خلق شد، ديگر سرنوشت خودش را دارد ممكن است در گالري به فروش برسد، ممكن است در كنار خيابان براثر آتش بسوزد يا بر اثر آب گرفتگي در انبار خراب شود و از بين برود. آن اثر تا زماني كه هنرمند در حال خلقش بوده متعلق به هنرمند است و بعد از آن يك كالاست.
با اين وجود هنرمند هيچ مسئوليتي نسبت به جامعهاش نخواهد داشت؟
خب مسئوليتش تنها در حد خلقش است، زماني كه من يا يك گالريدار ديگر اثري را به نمايش ميگذاريم در واقع يك نگاه جديد را به مردم معرفي ميكنيم كه مثلاً طبيعت را اينطور هم ميتوان ديد و زماني كه شما طبيعت را به آن شكل ميبينيد حس ديگري نسبت به طبيعت پيدا خواهيد كرد و اين در حقيقت وظيفه و رسالت هنرمند است.
در ميان آثار توليد شده، آثاري هم هستند كه مخاطب هيچگونه ارتباطي با آنها برقرار نميكند و در مقابل هنرمندان اينگونه آثار معتقدند كه فهميده نشدن و ارتباط بر قرار نكردن با آثارشان اهميتي ندارد و به قولي «مخاطب فهميد، فهميد! اين ايده من بوده كه اجرا شده است».
جوانترها بايد اين حرفها را بزنند. اين افراد در پروسه آموزش هستند. حتماً ما هم از اين نوع حرفها زدهايم و اين بالا و پايينها را پريدهايم، اما يك آرتيست زماني كه چندين و چند سال كار ميكند به نقطهاي ميرسد كه در حقيقت نقطه قوام يافتنش است. بعد از آن است كه بايد ديد كه اين آرتيست كيست و چه ميكند و اين مسئله بر ميگردد به همان مسئله كه هنرمند در زمان خودش درك نميشود. هنرمند بايد به يك قوامي برسد تا در جامعه درك شود. اين جوانترها يك زماني پخته خواهند شد و اين نوع تفكرها در اصل لازمه تحول است. شايد در خلال اين فكرها، فكرهاي عاليتري به وجود آيند.
در مسير هنريتان از ابتدا تا به امروز چقدر به آنچه ميخواستيد، رسيدهايد؟
اگر بگويم كاملاً رسيدهام يعني من مردهام. به هر حال در اين مسيري كه شروع كردهام تا به امروز راضي و خوشحالم و فكر ميكنم كه حرفهايي براي گفتن در آثارم دارم. اما اين به معني آن نيست كه حرفهايم تمام شده و به نقطه پايان رسيده كه اگر هنر هنرمند به نقطهاي برسد كه تمام شود ديگر در حقيقت دوره آرتيست تمام شده است.