
«مقدمات» را در زادگاهم نزد پدر آموخته بودم. روزانه از سه كتاب يعني «سيوطي» و «شرايع الاسلام» و «حاشيه ملاعبدالله» از محضر آن استادان دوستداشتني، درس ميگرفتم. هر دو برادر، به حكم سيره مرضيه خانوادگي از لحاظ سياسي نسبت به حكومت وقت، موضع مخالف و اعتراضآميز داشتند و من هم موضع مخالف داشتم.
مدرسه خان و «آيتالله شيرازي»
مدرسه خان زير نظر مرحوم «آيتاللهالعظمي حاجسيد نورالدين حسيني» كه هم رهبر مذهبي و هم رهبر سياسي مردم شيراز بود، اداره ميشد.
بازگشت به «سخن اصلي»
اما از سرآغاز ورود به «مدرسه خان» ارتباط بسيار محكمي با «استاد» يعني «حضرت آيتاللهالعظمي حاجسيد نورالدين حسيني» پيدا شد و تا رجب ۷۶ قمري برابر با بهمن سال ۳۵ شمسي كه زمان ارتحال اسفناك ايشان بود، ادامه يافت. «استاد» همه روزه به استثناي ايام تعطيل، بهطور بسيار منظم در «خانه شهري» از ساعت ۸ صبح «درس تفسير» ميگفت. اين درس نسبتاً عمومي بود و طلابي كه در اين درس شركت ميكردند، در يك سطح نبودند. به علاوه افراد ديگري هم غير از طلاب در اين درس شركت ميكردند. پس از آن درس «اصول و فقه» افاضه ميكردند كه عموميت نداشت. من هم هنوز در مرحلهاي نبودم كه از درس «فقه و اصول» ايشان استفاده كنم. به همين جهت، به همان «درس تفسير» اكتفا ميكردم. سال ۱۳۳۵، درس مكاسب را شروع كردند و اينجانب نيز كمتر از يك سال از دروس ايشان كه محور آن «مكاسب محرمه» بود، بهرهمند شدم.
در اينجا بايد شناخت خود را از «استاد» بهواسطه ارتباطي كه طي مدت سه سال با ايشان داشتهام بيان كنم. باشد كه شمهاي از حقوقي كه ايشان بر من دارند، ادا كرده باشم.
«استاد» در دوران نهضت ملي
مدارك متعددي موجود است و نگارنده آنها را مطالعه و ملاحظه كرده است- كه «استاد» در اوايل نهضت و در جريان انتشار قرضه ملي، «مصدق» را همراهي كرده و خود شخصاً براي خريد اوراق قرضه ملي به بانك مراجعه و اوراقي را خريداري كرده و اسباب تشويق و دلگرمي مردم را براي حمايت از نهضت و خريد اوراق قرضه ملي فراهم ساخته است، ولي هنگامي كه دردمندانه در منابر و سخنرانيها ميفرمود: «سگ زرد برادر شغال است»، معلوم بود كه از منحرف شدن نهضت، دل پرخوني دارد و از اينكه انگليس و امريكا دست در دست يكديگر تلاش ميكردند كه نهضت را منحرف كنند و مبارزات ملت را خنثي سازند و متأسفانه دولتمردان هم به ظاهر، دل به شغال امريكا بسته بودند و در باطن با سگ زرد انگليس هم مراوده داشتند، سخت ناراحت بود. نگارنده نميخواهد در اين نوشتار تحليل جامعي كه تمام دوران زندگي استاد را فراگير باشد، ارائه بدهد. شايد هنوز در بين ياران نزديكتر ايشان- كه در آن زمان به بلوغ كامل سياسي و اجتماعي رسيده بودهاند- كساني باشند كه بهتر بتوانند از عهده اين كار برآيند. در آن دوران سه ساله كه از محضر ايشان كسب فيض ميكردم، طلبه بسيار جواني بودم كه از محيط ساده و روستايي به محيط پرتشنج شيراز قدم نهاده بودم. دوراني بود كه شعارهاي موافق و مخالف و احياناً درگيريها، مايه حيرت ميشد. روحانيت ريشهدار شيراز هم يك دست و يك خط عمل نميكرد، ولي صرفنظر از اينكه مريدها و علاقهمندان، چه ميخواستند و چه ميگفتند، بعيد بود كه ميان آنها (يعني روحانيون بزرگ) اختلافي عميق وجود داشته باشد. حداكثر ميتواند گفت كه اختلاف در تاكتيك بود. البته همين اندازه اختلاف هم كافي بود كه نهضت را به بنبست بكشاند و روحانيت مبارز و انقلابي را خانهنشين سازد.
يك خاطره فراموشنشدني
نگارنده بعد از ارتحال «استاد»، براي ادامه تحصيل به شاگردان درس «مرحوم آيتاللهالعظمي محلاتي» پيوستم و تا سال ۳۸- كه سال مهاجرت اينجانب به حوزه مقدسه قم بود- از محضر ايشان كسب فيض كردم و البته همواره از محبت و لطف آن روحاني بلندنظر و فرهيخته، برخوردار بودم. خاطرهاي كه از آن مرحوم در يكي از جلسات درس دارم، شنيدني است و جا دارد كه براي ضبط در تاريخ و قضاوت آيندگان در اينجا آورده شود. روزي او يكي از شاگردان را- كه هنوز هم از وعاظ زبده و موفق شيراز است- مخاطب قرار داد و فرمود:«شنيدهام شما با صوفيهاي گنابادي رفت و آمد داريد. من ميدانم كه شما اين كار را از روي عقيده به آنها انجام ندادهايد، ولي شما را نصيحت ميكنم كه اين كار را نكنيد! «كيان روحانيت» را حفظ كنيد و نگذاريد كه از «عنوان شما» سوءاستفاده شود! ما بايد منسجم باشيم و موقعيت خود را حفظ كنيم.» و در پايان فرمودند: «كساني گمان ميكنند كه زماني كه «مرحوم آقاي حاجسيدنورالدين» در قيد حيات بودند، وضع من بدتر بوده و اكنون كه ايشان از دنيا رفتهاند، وضع من خوبتر شده است! اينها اشتباه ميكنند. آن زمان وضع من بسيار خوب بود و اكنون واقعاً وضع من سخت و بد شده است.» اين مطالب نشان ميدهد كه وجود «استاد»، مايه اقتدار و عزت روحانيت بوده و همان شخصيتي كه بعضي خيال ميكردند يا در ميان مردم وانمود ميكردند كه از رحلت آن عزيز خوشحال است، از همه ناراحتتر و متأثرتر بود. از آيتالله ارسنجاني اجازه بگيرم، چون با مطالب ضد و نقيضي كه از اين و آن ميشنيدم، راهي غير از اين به نظرم نميرسيد. بهخصوص كه استاد راه مشورت و كسب اجازه را نشان داده بودند. مرحوم «آيتالله ارسنجاني» به من فرمودند: «هركس ديگري اجازه ميخواست، ميگفتم: نخوان، ولي به تو ميگويم: بخوان.» بعدها زماني كه به وصيتنامه شيخالرئيس ابوعلي سينا برخوردم، فهميدم كه هم دغدغه «استاد» و والد مرحومش بجا بوده و هم دغدغه مرحوم آيتالله ارسنجاني. وصيتنامه شيخالرئيس در خاتمه كتاب «الاشارات و التنبيهات»- كه گويا آخرين كتاب وي است- آمده است. او پس از مقدمهاي ميگويد: «صنه عن الجاهلين و المبتذلين و من لم يرزق الفطنه الوقاده و الدربه و العاده و كان صغاه مع الغاغه، او كان من ملحده هذه الفلاسفه و من همجِهم. فان وجدتَ من تثقُ بنقاءِ سريرتِه و بتوقفِه عما يتسرع اليهِ الوسواسُ و بنظرِه الي الحق بعينِ الرضا و الصدقِ فأعطِه ما يسألُك منه مدرجاً مجزا مُفرقا...» «فلسفه را از جاهلان و سبكسران و آنهايي كه تيزهوش و اهل كار و تلاش نيستند و با غوغاگران آميزش دارند يا از فلاسفه ملحد و بيبندوبار هستند، حفظ كن. اگر كسي را يافتي كه به پاكي باطن و راستي روش و توقف در مقابل وسوسهها ايستادگي دارد و بحق به ديده صدق و رضا مينگرد، هر چه درخواست دارد، تدريجاً و قسمت قسمت به او بياموز.» اشاره كردم كه اين نوشتار نميخواهد تحليل جامعي از زندگي بسيار پرفراز و نشيب و آموزنده آن گرامي «استاد» ارائه بدهد. بلكه بايد اعتراف كرد كه نميتواند! نگارنده ميخواهد ببيند طي يك دوران سه ساله از سيره عملي و علمي و اخلاقي او چه بهرههايي برده و چه استفادههايي كرده است. در اينجا برخي از آنچه از سيره عملي و علمي و اخلاقي «استاد» ديده و شنيدهام با مختصر تحليلي ميآورم. بدان اميد كه براي خودم بازآموزي و براي خوانندگان گرامي مفيد و آموزنده و درس عبرت باشد. به همين لحاظ است كه ابعادي از زندگي او را مورد مطالعه قرار ميدهم.
۱- روش تفسيري
«استاد»، به درس تفسير- كه تا حدي در حوزهها به دست فراموشي سپرده شده بود- بسيار اهميت ميداد. دقيقاً نميدانم اين درس چند سال ادامه داشته است. سالهاي آخر در جزء ما قبل آخر بودند. بهراستي اگر علامه طباطبائي سنت «درس تفسير» را در حوزه علميه قم احيا كرده است، «استاد» نيز احياگر اين سنت در «حوزه علميه شيراز» در آن زمان بوده است. «استاد» بر آيات قرآن احاطه كامل داشت و بدون اينكه وانمود كند كه حافظ قرآن است، براي تفسير آيات، عجيب از حافظه خود استفاده ميكرد. خود ايشان در مورد قدرت حافظه خود ميفرمودند: «زماني تلگرافي از من به تهران مخابره شده بود كه برداشت نسخهاي از آن را فراموش كرده بودم، ولي با اينكه تلگراف مفصل بود، با استفاده از حافظه خود، عيناً آن را بازنويسي كردم.»
«استاد» معتقد بود كه تفسيري روشمندانه ارائه ميكند. ميفرمود: «تسلط من بر ملل و نحل، موجب شده است كه بهتر بتوانم قرآن كريم را تفسير كنم». بعيد نيست كه تسلط بر ملل و نحل سيره خانوادگي ايشان بوده است، زيرا كتاب ارزشمند «اسرار العقائد» از كتابهاي ارزشمند فن «ملل و نحل» است كه پدر بزرگوارشان مرحوم «آيتالله سيدابوطالب» به رشته نگارش درآورده است. راستي اگر كسي يهود و مسيحيت با همه فِرَقي كه داشتند و مجوس و صائبان و فرقههاي گوناگون مشركين و اديان گوناگون جزيرهالعرب و روم و ايران عصر جاهليت را نشناسد، چگونه ميتواند حقايق قرآني را آنگونه كه بايد و شايد، دريابد و تبيين كند. «استاد» شديداً گرايش فلسفي داشت و در بحثهاي تفسيري كاملاً از فلسفه مايه ميگذاشت و در عين پرهيز از تفسير به رأي، به درك عميق قرآن اهميت ميداد و ميتوان گفت كه «ملل و نحل» را نيز از ديدگاهي ژرفكاوانه و در سطح فلسفه و تاريخ اديان مطرح ميساخت. اگر بگويم سبك تفسيري «استاد»، ادبي و فلسفي و تاريخي- بهخصوص در بعد ملل و نحل- بود، گزاف نگفتهام. او به سبك برخي از تفسيرهاي ادبي به ادبيات و مخصوصاً «معاني بيان» بسيار اهميت ميداد. در حوزه درس تفسير «استاد»، طلبهاي خوششانس بود كه سؤالات ادبي او را پاسخ داد و من از آن خوششانسها بودم و متقابلاً طلبهاي بدشانس بود كه در پاسخ سؤالات ادبي «استاد»، خاموش بماند يا پرت و پلا بگويد.
۲- خطبه و خطابه
او واقعاً خطيب برجستهاي بود. خطبهها و خطابههاي ايشان به انسان روحيه ميداد. محال بود كه شنوندهاي خطبهها و خطابههاي ايشان را بشنود و تحت تأثير قرار نگيرد. علت عمده آن، اين بود كه سخنش از دل برميخاست. مجالس سخنراني ايشان مملو از جمعيت بود. خطبههاي نماز عيد ايشان كه در كنار «واديالسلام» شيراز برگزار ميشد، به زبان عربي و بسيار غرا و در عين حال ابتكاري بود. براي برگزاري نماز عيد، از خانه تا «واديالسلام»، پيشاپيش جمعيت پياده و با پاي برهنه، راهپيمايي ميكردند. او با الهام از «پيشوايان معصوم اسلام»، مراسم نماز عيد را در بيرون شهر برگزار ميكرد و بزرگترين صحنه «تعظيم شعائر اسلامي» را به نمايش ميگذاشت. خودشان به خطبههاي نماز عيد و ابتكاري بودن آن- كه بالبداهه ايراد ميشود- عنايت داشتند و خواص متوجه بودند كه خطبههاي ايشان هم جامع و هم عميق بود.
درس «خطابه»
در اواخر عمر با بركتشان دستور دادند كه صبحهاي پنجشنبه، خدمتشان برسيم و از درس خطابه ايشان كه به صورت جزوهنويسي بود، استفاده كنيم. دقيقاً يادم نيست تعداد محدودي كه شركت ميكردند، چه كساني بودند. تنها يكي از آنها را ميشناسم كه همچنان بر دوستي و رفاقت خود نسبت به اينجانب باقي است. او بعدها به تهران مهاجرت كرد و از دانشكده حقوق دانشگاه تهران فارغالتحصيل و سپس استاد شد و اكنون بازنشسته شده است.
۳- طلبهپروري
وي از كساني بود كه به طلبهپروري و كشف استعدادها اهميت ميداد و در اين راه با برنامهريزيهاي اقتصادي و علمي و تشويقهاي لازم و بجا و بموقع، تلاش جدي داشت. از زماني كه به درك محضرشان نائل شدم، با عنايت خاصي سعي ميكردند كه روحيه طلبگي و استواري و قناعت را در من تقويت كنند. اولين مسئلهاي كه پيگيري كردند، پوشيدن لباس مقدس روحانيت بود. حقيقت اين است كه من استقبال نميكردم، ولي ايشان اصرار ميورزيدند. مدتها گذشت، سرانجام مبلغ يكهزار ريال كه آن زمان مبلغ قابل توجهي بود ارسال كردند و امر فرمودند كه لباس بپوشم و من اطاعت كردم و با آن پول، يك دست لباس خوب دوختم و معمم شدم.
يك خاطره بسيار آموزنده
سه ماه اول سال ۳۵ (يعني سال رحلت آن عزيز) تا هنگام امتحانات خردادماه به علت اشتغال به گذراندن امتحانات متفرقه، از كسب فيض در محضر «استاد» بازماندم. من دوره متوسطه را كه شش سال بود، به صورت متفرقه ظرف سه سال تمام كردم و ديپلم گرفتم. سه ماه اول سال ۳۵ ماههاي پرتلاشي بود و ناگزير بودم بهطور شبانهروزي دروس متعدد رياضي و طبيعي و ادبي را مطالعه و خود را براي امتحانات آماده كنم. سرانجام امتحانات با موفقيت به پايان رسيد و من در كلاس پنجم متوسطه پذيرفته شدم. اواخر خرداد يا اوايل تيرماه بود كه يك روز به هنگام عصر در «منزل شهري» به خدمتشان رسيدم. بعضي از طلاب نيز حضور داشتند. فرمودند: «كجاييد؟ چرا ديده نميشويد؟» در اين موقع، ترس و حيا مانع شد كه بگويم، چه كار ميكردم. عرض كردم: «گرفتار بودم» و به اين وسيله خواستم از لو رفتن قضيه امتحانات و خواندن دروس جديد -كه مايه ترس و اضطرابم شده بود- جلوگيري كنم، ولي يكي از طلابي كه از همه ما گستاختر و مقربتر بود، مرا لو داد و گفت: «درس جديد ميخواند». آن طلبه، مرحوم آقاي رضايي دشتستاني بود. من نگران برخورد تند «استاد» بودم، با گزارش آقاي رضايي سخت مضطرب و آشفته شدم، ولي «استاد» با مهرباني فرمودند:«زبان هم ميخوانيد؟» عرض كردم:«بله»، فرمودند:«بسيار خوب... بسيار خوب...، طلاب و علماي آينده بايد از علوم جديد مطلع باشند.» حضرتش با اين سخن به من روحيه داد و بر ارادتم نسبت به ايشان افزوده شد و اي كاش آن سال عمر بابركتش به پايان نميرسيد و باز هم از تشويقها و رهنمودهايش بهرهمند و مستفيض ميشدم.
۴- مواضع سياسي
اين بحث بسيار مهم است، زيرا عدهاي آگاهانه و از روي حسادت و دشمني و عدهاي از روي جهل و عدم آگاهي او را متهم كردهاند؛ بنابراين نگارنده ناگزير است، بهمنظور اداي حقوق استادي، خاطرات ارزشمند خود را در اينجا بياورد. او «سياست و ديانت» را از يكديگر تفكيك نميكرد. همان شعار «مدرس شهيد» كه «ديانت ما عين سياست ما و سياست ما عين ديانت ماست» را در عمل و گفتار و انديشه آشكار ميساخت. او در مواضع سياسي خود كه برخاسته از مواضع ديني او بود، قاطعيت داشت و معتقد بود كه روحانيت ميتواند با قبضه كردن مجلس شوراي ملي، زمينه اجراي احكام اسلام را فراهم كند و دولتها را از هر گونه تخلفي باز دارد. او كه رهبر يك حزب قوي بود و چندين روزنامه منتشر ميكرد، توانسته بود بهطور دقيق، شاخههاي حزب و هيئتهاي مذهبي را بهگونهاي سازماندهي كند كه بتواند در مسئله انتخابات حرف اول را بزند و كانديداهاي خود را به مجلس بفرستد و آنها را در جهت خواستههاي الهي خود به فعاليت وادارد.
تخريب مراكز بهائيت در شيراز
از اقدامات بسيار برجسته و شجاعانه وي تخريب حظيرهالقدس بهائيها در خيابان احمدي شيراز در كنار حمام توكل بود. متأسفانه آن روز من به علت سرماخوردگي در درس حضور نداشتم و از شركت و حضور در مراسم باشكوه تخريب حظيره محروم ماندم. «استاد» بعد از پايان درس شخصاً در خيابان مزبور حضور مييابند و متدينين شهر تحت نظارت ايشان حظيره را منهدم ميسازند. نيروهاي دولتي تصميم به مقابله و جلوگيري داشتهاند و به همين جهت از ارتش كمك ميخواهند. گويا يك يا چند كاميون ارتشي پر از سرباز به فرماندهي يك افسر ارتشي در آنجا حاضر ميشود. آن افسر با مشاهده «استاد» جا ميخورد. مردم عصباني، سرش را با آجر ميشكنند. «استاد» او را به داخل حمام ميبرد و مريدان سرش را پانسمان ميكنند و او را به همراه سربازان به مقر خود باز ميگرداند. همان روز شايع شد كه «استاد» عازم تهران هستند. فرداي آن روز با بدرقه بسيار باشكوه جمعيت به فرودگاه شيراز كه در غرب شيراز بود و اكنون به جنوب شيراز منتقل و به نام «آيتالله شهيد دستغيب» نامگذاري شده است رفتند و سوار بر هواپيما راهي تهران شدند. سفر تهران چند ماهي طول كشيد. سرانجام مراجعت كردند. معلوم بود كه تخريب حظيره به كام دربار و دولتمردان بسيار تلخ بود و بهطور حتم برخي از سفارتخانههاي زورگو و مقتدر مثل سفارت انگليس و امريكا كه حاميان اصلي بهائيت بودند، اولياي امور را زير فشار گذاشته بودند. خوشبختانه با گزارشي كه خود براي طلاب و شاگردانشان دادند، معلوم شد كه با موفقيت بازگشتهاند. در اينجا گزارش سفر ايشان را در حدي كه حافظه ياري كند، ميآورم. ميفرمودند:«شاه در آغاز سفر حاضر نشد با من ملاقات كند. دوستان تلاش كردند تا با سفير امريكا ملاقاتي داشته باشم. در آن ملاقات به وي گفتم: چرا بهائيت را در اين مملكت تقويت ميكنيد؟
او انكار كرد و گفت: ما به دين مردم كار نداريم. اينها بهانه است. هدف دشمني با ماست! در جواب گفتم: شما در «اصل چهار» هيچ مسلماني استخدام نكردهايد! بلكه تنها بهائيها را استخدام ميكنيد. او جا خورد! و گفت: دستور ميدهم كه در استخدام اشخاص تبعيض روا ندارند!» ميفرمودند: «بعد از اين ملاقات، شاه حاضر به ملاقات شد. در ملاقات به او گفتم: چرا حسابت را با «حضرت آيتالله بروجردي» درست نميكني؟! او جا خورد و پرسيد: من چه حسابي با او دارم؟ گفتم: منظورم اين است كه شما بر بيست ميليون حكومت ميكني، آن هم بر تنشان و او بر صد ميليون حكومت ميكند، آن هم بر قلبشان.»
موضعگيري در «شهادت نواب صفوي»
در جريان «محاكمه فرمايشي» و اعدام نواب و يارانش، «استاد» در برابر رژيم موضعگيري كرد. گويا موضعگيري در برابر بهائيت، مقدمهاي بود براي موضعگيريهاي بعدي. خبر محاكمه و اعدام سران فدائيان اسلام، كاملاً «استاد» را تحت تأثير قرار داده بود. پس از اين ماجراي اسفبار، استاد به مدت سه روز بهجاي درس تفسير، به بحث سياسي پرداخت.اي كاش آن سخنان پرشور و سازنده، ضبط ميشد يا در حافظه من ميماند كه اكنون بتوانم در دسترس كساني كه مايلند با شخصيت «استاد» آشنايي بيشتري پيدا كنند، قرار دهم. سه روز سخن گفتن آن هم با تأثري عميق و تجزيه و تحليل جامع، روزي تقريباً يك ساعت از طرف پيشوايي كه هم «مرجع تقليد» بود هم كاملاً بر زير و بم سياست مسلط بود، پيامهاي بسياري را به همراه داشت. تنها جملهاي كه از آن سخنان پرشور به يادم مانده همان است كه در روز آخر فرمودند و خود گوياي همه چيز است: «ديگر با اعدام نواب و يارانش من و شما زندهايم؟» اين آخرين جمله ايشان بود كه هنوز هم آهنگ دلنشينش در گوشم طنينانداز است و هرگز برايم كهنه نشده است. از آن پس براي مدت كوتاهي «استاد» دم فرو بست و در «جلسات درس و بحث» چيزي نفرمود. ليكن در همان ايام در يكي از سخنرانيهاي عمومي كه در مسجد وكيل و ظاهراً و به مناسبت ماه مبارك رمضان بود و من هم توفيق حضور داشتم، باز هم بحث «شهادت نواب صفوي و يارانش» را مطرح كرد و به «آزموده» هجوم برد و در پايان با حالت تأثر و خطاب شديد و بسيار مؤثر فرمود:«آزموده، سيدها را كشتي؟ بكش، بكش، بكش!» سپس بهشدت گريست و حضار هم گريستند. درست همانند امام كه پس از شهادت «شهيد مطهري» فرمودند:«ما را بكشيد، ما از كشتن نميترسيم.» گويي با اين سخنان به آن جنايتكار اخطار ميكرد كه: بهزودي نتايج اعمال خود را خواهيد ديد. و با اين كلمات ماندگار كه هرگز فراموشم نشده و نميشود، غوغايي به پا شد. خود گريست و مستمعين هم گريستند. همه ميدانيم كه آزموده تيمساري بود كه در آن زمان دادستان ارتش بود و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به لطف خداي بزرگ اعدام شد.
«رحلت» يا «شهادت»؟
پس از ارتحال ناگهاني و غيرمترقبه ايشان، شايعه بسيار قوياي وجود داشت كه رژيم او را مسموم كرده است و اين، بعيد به نظر نميرسد. چون با وجود يك تشكيلات حزبي سازمانيافته و نفوذ فوقالعاده مردمي و برخورد قاطعانه او در برابر مسائلي سياسي مانند «بهائيت» كه هنوز هم يكي از مشكلات جامعه ماست و مخصوصاً موضعگيري سرسختانه او در مسئله اعدام نواب و يارانش گويا رژيم را به اينجا رساند كه كنار آمدن با ايشان ممكن نيست و روزبهروز هم بر قدرت ايشان افزوده ميشد. مبارزه علني به صورت بازداشت و محاكمه و تبعيد هم نشدني بود، چون اين راه را در دوره رضاخان آزموده بودند، بنابراين راه سومي را ميپيمودند و فقط چهار سال قبل از رحلت «آيتالله بروجردي» در پايان سال ۱۳۳۵ شمسي «شربت شهادت» را به او نوشانيدند و خود فريبگرانه در سوگش تظاهر به «سوگواري و عزاداري» كردند.
«شيراز» شهر مسلمانان است
سخنانش در مسائل سياسي و اجتماعي از دل برميخاست و بر دل مينشست. بهويژه هنگامي كه به شعائر ديني مربوط ميشد. برخي از افرادي كه هرگز با شعائر ديني سر سازش ندارند، به شهرباني شيراز شكايت كرده بودند كه مانع اذان صبح مسجد وكيل شود، زيرا آنها را بدخواب ميكند! ناگزير شهرباني «استاد» را از شكايت ايشان مطلع كرده بود. ايشان فرمودند:«شيراز شهر مسلمانان است. شهر مسلمانان اذان دارد. هر كس از اين اذان ناراحت است از اين شهر برود.» او پايگاه مردمي و تشكيلات سازمانيافته حزبي را وسيلهاي براي تقويت دين و تعظيم شعائر ديني قرار داده بود. اگر در انتخابات دخالت ميكرد، براي رسيدن به اهداف بلندي بود كه مد نظر داشت. نگاهي به «سرانجام كار» سرانجام روحانيت و مرجعيت شيعه به همان چيزي رسيد كه در انديشه سياسي «استاد»، اهميت والايي داشت. او معتقد بود كه بدون قبضه كردن سياست، نميتوان پايگاه دين را مستحكم و شعائر آن را تعظيم و تجليل كرد. تز تفكيك دين از سياست، يك تز استعماري است. اگر دين سياست را قبضه كند، تلطيفش ميكند و اگر سياست، دين را قبضه كند، تخريبش ميكند. راه سومي هم وجود ندارد. طرفداران تفكيك، چيزي جز غلبه سياست بر دين نميخواهند. آنها طالب دين عرفي هستند، نه دين قدسي. مرجع ديني سياستمدار، فقط به بيان مسائل شرعي نميپردازد، بلكه با قبضه كردن سياست و حكومت زمينه اجراي آنها را هم فراهم ميكند. دفاع از مرزها و اجراي حدود و احكام الهي و جلوگيري از ظلم ظالمان و تعديات جائران و امر به معروف و نهي از منكر، بدون داشتن تشكيلات ممكن نيست.
اقتدار تشكيلاتي «استاد» سبب شده بود كه بتواند در سخنرانيهاي مهيج خود همواره نسبت به رژيم معترض باشد و در موارد لازم نقاط ضعف را گوشزد كند. يك بار در سخنراني مسجد وكيل فرمود:«شاهان شرابخوار بودهاند. حتي همين كريمخان زند هم كه اين مسجد را بر سر پاي آورده، شراب ميخورده است». او با اين سخن خود در حقيقت «محمدرضا» را زير سؤال ميبرد و قداستي كه بعضي براي «شاه» درست كرده بودند و ميگفتند: «چه فرمان يزدان چه فرمان شاه» را ميشكست.
۵- اخلاص در دينداري و شيفتگي به اهلبيت(ع)
از نشانههاي اخلاص او در دينداري، صراحت لهجه و شجاعت او بود. ميگويند سادات حسيني شجاع و سادات حسني حليم و بردبارند. حقيقت اين است كه او هر دو فضيلت را در خود گردآورده بود. هم شجاع بود، هم حليم. تهمتها و اهانتهاي اشخاص بددهن چه در قالب نظم و چه در قالب نثر، براي افراد عادي شكننده بود، ولي او كوه وقار و طمأنينه بود و هرگز واكنشي منفي از خود نشان نداد، بلكه به خاطر همان اخلاصي كه داشت، هر لحظه آماده بود كه عذر اشخاص را بپذيرد و از خطاي آنها درگذرد. بيجهت نيست كه در روز ارتحالش همه مردم شيراز، يك چشم گريستند و تشييع جنازهاي از بيرون شهر-يعني آسياب سه تايي سابق كه بر بيمارستان نمازي اشراف داشت و اكنون در داخل شهر قرار دارد- تا مسجد وكيل ادامه يافت. به خاطر دارم كه در مراسم تشييع، همه حتي «مخالفان» شركت كرده بودند و به ياد ميآورم كه آقا سيدي با حالتي محزون كه نمودار غمگيني او بود اين شعر را زمزمه ميكرد: «اگر «ما» مهربان بوديم، رفتيم/ اگر نامهربان بوديم، رفتيم» و اين در حقيقت پاسخي بود به بددهنيهاي افرادي كه حتماً آن روز شرمنده و سرافكنده در مراسم حضور يافته بودند تا شايد ناسپاسيهاي خود را جبران كنند.