کد خبر: 451335
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۹۰ - ۰۸:۰۰
در تكريم روز بزرگداشت مولانا جلال‌الدين محمد بلخي
تهمينه مهرباني

در كيفيت رابطه شمس و مولانا سخن بسيار گفته‌اند، چه بسيار از سرچشمه خيال و مخصوصاً قياس به نفس و اندكي نيز بر پايه واقعيت‌ها و حقايق. قدر مسلّم آنكه شمس تبريزي نقش بسيار والا و يگانه‌اي در زندگي مولانا دارد، همچنان كه صلاح‌الدين زركوب و ديگران، اما اين بيش از آنچه كه به نقش تأثيرگذاران برگردد، به شور و مستي و شوق و هوشمندي يگانه مولانا بازمي‌گردد كه به قول خودش از چوب هم براي خود شمس مي‌تراشد.
اين روح پويا و بي‌قرار، تمام افق‌هاي هستي را به مدد عشق كه پرشتاب‌ترين و باشكوه‌ترين مركب هستي است، مي‌پويد و مي‌جويد و در اين جست‌وجوي بي‌پايان مي‌يابد و پياپي و مستمر هم. اين عالم و هستي بيكران چيزي را از كسي دريغ نمي‌كند، گيريم كه اينجا مي‌ستاند، جاي ديگر باز پس مي‌دهد و جان‌هايي چون جان مولانا مي‌گيرند و مي‌ستانند، از هر كسي و هر چيزي و هر پديده‌اي و آن را در كارگاه روح و دل قوي و سرشار خود، ورز مي‌دهند و مي‌سازند و به هستي باز پس مي‌دهند.
و اما مايي كه ظرف وجودمان كوچك است ـ‌خود را مي‌گويم‌ـ و به پياله‌اي مي‌ماند كه با يك قطره بيشتر سَر مي‌رود و سُر مي‌خورد، روح‌هاي بزرگ را نيز قياس به نفس مي‌كنيم و از همين‌روي سعي داريم رابطه مولانا را با هر كسي و هر چيزي با متر خود بسنجيم و با او همان كنيم كه آن غافل با ديگران مي‌كرد و آن تخت و مقياس زدن قد و بالاي آدميان بود، با آنان‌ كه چون كوتاه بودند، دست و پايشان مي‌كشيد و با آنان كه چون بلند، دست و پايشان مي‌بريد.
در باور ما انسان‌هاي بسته به خاك و آب و دام و دانه و فرزند و... چه بگويم؟ ما انسان‌هاي زنجيرشده به صدها هزار تعلق رنگ و وارنگ نمي‌گنجد باور اين معنا كه انساني سر در آسمان داشته باشد و پا بر زمين و در عين حال كه با عرشيان مي مستانه مي‌زند، فرشيان را نيز دريابد و گاه كه گوشي براي شنيدن مي‌يابد، از عوالم بي‌كرانه‌اي كه تجربه مي‌كند، با آنان سخن ‌گويد، آن هم به ضرورت كه اگر نگويد سينه‌اش آتش مي‌گيرد.
چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گويم
نه شبم نه شب‌پرستم كه حديث خواب گويم
چو رسول آفتابم به طريق ترجماني
پنهان از او بپرسم به شما جواب گويم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم
بگريزم از عمارت سخن خراب گويم
مولانا گنجينه ارزشمندي است كه به مدد ره يافتن به مفاهيم والاي قرآني، از جايگاهي سخن مي‌گويد كه جز تعظيم و تكريم چاره‌اي براي مخاطب دردآشنا باقي نمي‌گذارد و دقيقاً از همين‌روست كه شيفتگان حصارها و خفتگي‌ها و كسالت‌ها، آزادي اين روح پرّان را برنمي‌تابند و سير و سلوك‌هاي حيرت‌انگيز او را با پيمانه‌هاي حقير مي‌سنجند و صراحت او را در حمله بي‌امان به ريا و دروغ و دنيامداري و غفلت از خليفه‌الله بودن تحمل نمي‌كنند.
جاي بسي تأسف است كه جامعه ما با ندانم‌ كاري از چنين گنجينه‌هايي كه در فرهنگ و ادب ما فراوانند، غفلت مي‌ورزد و براي پيدا كردن پاسخ سؤالات خود در فرهنگ‌هاي بيگانه‌اي به جستجو مي‌پردازد كه نه‌تنها تناسبي با فرهنگ ما ندارند، بلكه غالباً به صورت دردي بي‌درمان، معضلي بر معضلات ما مي‌افزايند. آنچه را كه ما با التماس و پافشاري از ديگران تمنّا مي‌كنيم، در فرهنگ عرفاني ما به وفور و با اصالت و خلوص بسيار فراوان‌تري وجود دارد و مثنوي مولوي بحق گنجينه‌اي لايزال است كه در صورت بهره‌مندي درست از آن در تعليم و تربيت فرزندان خويش، اساساً به بسياري از دشواري‌ها و مشكلات روحي و رواني گرفتار نمي‌شويم تا بعد به فكر راه چاره بيفتيم.
جان آشنا با كلام مولانا، حافظ، سعدي، عطار، سنايي، فردوسي و... از چنان عزّت نفس و اطمينان قلبي برخوردار مي‌شود كه پلكيدن در روزمَرْگي را دون شأن خود مي‌داند و در نتيجه به بسياري از كاستي‌هاي اخلاقي و روحي آلوده نمي‌شود و ما اين همه را داريم و گاه به عمد از آنها غفلت مي‌ورزيم و اگر هم گاهي واكنش‌هاي مقطعي و تجليل‌هاي فرمايشي نشان مي‌دهيم، در واقع براي خالي نبودن عريضه كاري مي‌كنيم، زيرا ديگران در شناخت اين بزرگان و استفاده از انديشه گهربار آنان از ما سبقت گرفته‌اند، يعني در واقع زماني اين گنجينه‌ها را درمي‌يابيم كه دزد به خانه‌مان مي‌زند!
سخن در باب مولانا فراوان مي‌توان گفت، اما آنچه از نظر نگارنده، ضرورت كنوني جامعه ما، بلكه جهان است، دنياي بسيار گسترده و شادمانه‌اي است كه وي در برابر ديدگان انسان‌ها مي‌گشايد و هر لحظه فرياد برمي‌آورد كه اي انسان! خود را به بهاي اندك مفروش. مولانا به مدد عشقي كه نه در تقابل با عقل كه ياور او و اسب رهوار اوست، عرصه‌هايي را درك و تجربه مي‌كند كه كمتر كسي را توانايي تجربه آنان بوده و هست. مولانا اگر در برابر استدلاليان قد علم مي‌كند كه: «پاي استدلاليان چوبين بود/ پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود»، استدلال و عقل را نمي‌كوبد، بلكه مي‌خواهد اين حقيقت را فرياد بزند كه در وادي عشق، از جايي به بعد نمي‌توان تنها به مدد عقل حركت كرد و بال ديگري لازم است كه گرفتاران در استدلال‌هاي بي‌پايان و دو دو تا چهارتاهاي رايج، از درك معناي آن عاجزند.
عشق آمد، عقل از او آواره شد/ صبح آمد، شمع از او بيچاره شد.
انصاف اينكه عقل در برابر عشق، شمعي در برابر خورشيدي است و در تجلي بي‌كرانه خورشيد، شمع را كي آن قوّت بود كه از خود دم زند.
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت/ شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت
و بديهي است كه در چنين مرتبه والايي، كلام راه ندارد و عشق را جز عشق چه كسي شرح تواند كرد كه:
چون قلم اندر نبشتن برشتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل مانم از آن
مولانا نيك مي‌داند سبب اضطراب و اندوه آدمي اين است كه او ني‌اي است كه از نيستان بريده شده و چندي در عالم هستي محكوم به زيستن در قفس تن است و تنها راه رهايي او از اين شايد‌ها و اگرها، رهايي از جسم و متعلقات اوست. اين سخن نه بدان معناست كه بيكارگان و صوفي مسلك‌ها فهميده و يا بهتر بگويم در فهم آن خود را به نفهمي زده و بسياري را به گمراهي كشانده‌اند،كه دل كندن مولانا از عالم خاك، بال و پر پرواز در افلاك و نگريستن به جهان از اوج‌هاست.
انديشه و زندگي مولانا، خود گواه صادقي بر جستجوي دائمي و راه پوييدن كه نه، دويدن‌هاست و آن هم به پاي دل و نه فقط به پاي خويش. او خوب مي‌داند كه اين ني آرام نخواهد يافت تا روزي كه به نيستان بازگردد و لذا هر تلاشي كه مي‌كند و هر قدمي كه بر‌مي‌دارد، طي طريقي شادمانه براي وصال معشوق است و اين وصال ميسر نمي‌شود مگر خودي كه حجاب خويشيم از ميان برخيزيم.
همچنان كه پيشتر اشاره كردم، از مولانا سخن‌ها مي‌توان گفت. از اينكه چگونه اعتبار اجتماعي و شهرت و استاد بودن و محترم بودن و هر آنچه را كه آدمي را به زمين ميخكوب مي‌كند، يكسره وانهاد و پاي در راهي نهاد كه ظاهرش از دست دادن بود و باطنش شناخت خود كه بهترين راه است براي شناختن او. از مولانا مي‌توان گفت و شمس كه چگونه در مناسب‌ترين وقت، مناسب‌ترين كلام را بر زبان راند و آتش در خرمن وجود مولانا زد و از عاقلي فرزانه و استادي محترم و مشهور، عاشقي واله ساخت تا با مركب عشق بتازد و فتح كند افق‌هايي را كه عقل انسان‌هاي عادي، در خيال هم تصور نتوانند كرد. مولانا شخصيت جامع‌الاطرافي است كه در باره او از جنبه‌هاي گوناگون مي‌توان سخن گفت، اما دغدغه من نگارنده، بيشتر توانايي عرفان اسلامي در پاسخگويي به دردهاي روزافزون بشري است و به‌ويژه مولانا در اين زمينه سخنان بسيار دارد.
علم امروز اثبات كرده است كه ريشه اغلب بيماري‌هاي جسمي در ناتواني‌ها و نگراني‌ها و اضطراب‌هاي روحي است. بشر در هيچ زماني در عرصه‌هاي گوناگون علمي تا اين درجه پيشرفت نكرده بود، ليكن هرگز هم گرفتار چنين بيماري‌هاي روحي و رواني ويرانگر و آسيب‌رساني نبود و اين‌قدر داروهاي ضد اضطراب و افسردگي و وسواس مصرف نمي‌كرد.
گستردگي و شيوع بيماري‌هاي بي‌سابقه رواني، روان‌شناسان و جامعه‌شناسان را بر آن داشته تا در بعضي از شيوه‌هاي درماني خود از روش‌هاي قديمي بهره بجويند و به‌ويژه به نقش باورهاي اعتقادي و دعا بپردازند.
با مروري بر گذشته فرهنگي و علمي كشور خود نيز به نمونه‌هاي بي‌شماري از اين نوع درمان‌ها برمي‌خوريم، از جمله ابن‌سينا، حكيم بزرگ ايراني براي درمان بسياري از بيماران خود، آنان را از خوردن دارو منع و با تلقين و نيز تقويت باورهاي ديني، بيماري‌ها را درمان مي‌كرد. ويليام جيمز پدر علم روان‌شناسي نوين به اين نكته اشاره دارد كه تدين، نقش بسزايي در بهداشت و سلامت فرد ايفا مي‌كند.
امروز ثابت شده است كه حتي بيماري‌هايي چون زخم معده، بيمارهاي‌ قلبي، صفرا و فشار خون نيز ريشه در مسائل رواني دارند و در ميان افرادي كه احساس تنهايي و بي‌كسي مي‌كنند، بيشتر مشاهده مي‌شود و لذا آن چيزي كه به قول اسكاول شين باعث شفا و درمان انسان‌هاست، ضمير ناخودآگاه آنان است.
موضوع تفكر و جهت‌دهي سالم انديشه‌ها به سوي كمال واقعي و اينكه آدمي به چه چيزهايي بينديشد و به چه چيزهايي در زندگي اولويت بدهد، از موضوعات بسيار مهم در درمان و سلامتي است. انسان‌هايي كه همواره با احساس درماندگي دست به گريبان هستند، به‌راحتي در معرض انواع بيماري‌هاي جسمي قرار مي‌گيرند. هرگونه بيماري نشانه نوعي ناپاكي در ذهن است و بيماري نشانه بي‌قراري و عدم آرامش ذهني است. همان‌گونه كه عصبانيت، احساس ناكامي، نفرت، كينه، اضطراب، خشم، افسردگي و پرخاشگري بر سلامت جسم تأثير منفي مي‌گذارند و انسان را بيمار مي‌كنند، اعتماد به نفس، موفقيت، آرامش، رضايت از خود، برطرف ساختن موانع، تأثيرگذاري و زندگي سرشار از اعمال صالح و نيك، سلامت جسمي را به همراه مي‌آورد. عرفان اسلامي، راه رسيدن به خودشناسي و رسيدن به حق است. در آموزه‌هاي ديني خود داريم: «آن كس كه خود را شناخت، خداي خود را شناخت» و خودشناسي مبنا و پايه عرفان و آغاز پاكي نفس و تزكيه و دوري از گرفتاري‌هاي رواني آسيب‌رسان و بيماري‌زايي چون نفرت، حسد، دروغ، دشمني، ريا، بخل و... است.
مولانا در مثنوي گرانسنگ خود به اغلب گرفتاري‌هاي روحي و رواني بشر مي‌پردازد و براي آنها درمان پيشنهاد مي‌كند:
از سموم نفس چون با علتي
هر چه گيري تو مرض را آلتي
دفع علت كن، چو علت خو شود
هر حديث كهنه پيشت نو شود
انسان مؤمن كه خود را متكي به خالق هستي و مرتبط با او مي‌داند، همواره دنبال حل مسئله است و خود تبديل به مسئله نمي‌شود. براي انسان مؤمن بن‌بست معنا ندارد و او بر اين باور است كه با تلاش، صبر و توكل بالاخره از پس مشكلات خود برمي‌آيد.
اميرمؤمنان علي(ع) مي‌فرمايند: «مراقب افكارت باش، زيرا تبديل به عادات تو مي‌شوند و عادات به‌تدريج تبديل به عمل تو مي‌شوند و عمل سرنوشت تو مي‌شود». بنابراين بايد مراقب افكاري كه در ذهن ما آمد و شد مي‌كنند، باشيم و بدانيم با تغيير فكر، مي‌توانيم زندگيمان را تغيير بدهيم.
مي‌دانيم كه عشق و محبت يكي از اصلي‌ترين مباني و اصول عرفاني است. انسان سالك همواره به همه چيز عشق مي‌ورزد و مذهب او محبت به مخلوقات خداوند است. مولانا مي‌گويد:
از محبت خارها گل مي‌شود
و از محبت سركه‌ها مُل مي‌شود
از محبت دُردها صافي شود
و از محبت دَردها شافي شود
دلي كه با محبت خو مي‌گيرد، جايي براي كينه و كاستي‌هاي اخلاقي ديگر باقي نمي‌گذارد. محبت قادر است تماميت هستي انسان را فرا بگيرد و جايي براي دشمني و بخل باقي نگذارد.
و اما مثنوي مولانا اين همه هست و بسيار فراتر از اينها. مولانا از نوعي بي‌خودي سخن مي‌گويد كه در آن شادماني و طراوت و همنشيني با يار و بي‌نيازي محض موج مي‌زند. اين بي‌خودي كوچك‌ترين ارتباطي به بي‌خيالي ندارد و هنگامي كه مولانا دم از ابن‌الوقت بودن مي‌زند، ابداً تصوري را كه از اين تعبير در اذهان پديد آمده است، ندارد. آنچه كه مولانا تحت عنوان ضرورت ابن‌الوقت بودن مطرح مي‌سازد، رهايي از حسرت گذشته و نگراني براي آينده است كه هر دو امكان زندگي شادمانه در لحظه اكنون را از انسان مي‌گيرد و اين تفاوت ماهوي دارد با رفتار كساني كه مسئوليت نمي‌پذيرند و زندگي را با بي‌خيالي طي مي‌كنند و آبروي عرفان و عرفا را مي‌برند.
استغنايي كه مولانا از آن دم مي‌زند، برخلاف كساني كه از بهترين مكاتب نيز نسخه‌هاي عجيب و غريبي اختراع مي‌كنند، چه رسد به مولانا كه سخنان او، استعداد چنين مانورهايي را هم دارد، به معناي ضداخلاق بودن و باري به هر جهت عمل كردن و اداي وابستگي نداشتن را درآوردن و در عين حال به سخيف‌ترين خرت و پرت‌ها چسبيدن و براي قاپيدن لقمه ناني از گلوي ديگران كارد بر گلوي همگان كشيدن و هزاران درد بي‌درمان ديگري كه متأسفانه جامعه ما نيز از آنها رنج بسيار مي‌برد، نيست. استغنايي كه مولانا از آن دم مي‌زند، سراپا شادماني، حركت، ارجمندي و عزّت است.
مولانا با خواهش‌ها مبارزه نمي‌كند، بلكه با آگاهي عميق از شأن و جايگاه آدمي، برتر از خواهش‌ها مي‌نشيند و خواستن را به گونه ديگري معنا مي‌كند. او با صراحت از تمامي كساني كه نمي‌دانند در اين دنيا چه كاره‌اند و دنبال چه چيزي مي‌دوند و به سايه‌هاي موهومي شبيه هستند كه نه به خود مي‌مانند، نه به ديگري و «كار و باري» ندارند، مي‌پرسد:
اگر كه كار نداري چرا طلب نكني؟
و گر به يار رسيدي چرا طرب نكني؟
به كاهلي بنشيني كه اين عجب كاري است
عجب تويي كه هواي چنان عجب نكني
و اضطراب و اندوه و افسردگي و وسواس ما انسان‌ها مگر زاده چيزي غير از اين است كه نمي‌دانيم چه كاره‌ايم و نقش ما در اين هستي چيست؟ نقش «كار و باري» داشتن در «آدم بودن» و «آدم شدن» در نگاه عارف چنان بديهي است كه اميرمؤمنان(ع) كار را مترادف با شرافتمندي مي‌داند و مولانا بيگاري را بهتر از بيكاري برمي‌شمارد و مي‌گويد:
دوست دارد يار اين آشفتگي
كوشش بيهوده به از خفتگي
انصاف اينكه چند درصد از جامعه ما به مقوله «كار» چنين نگاهي دارند و آن را مترادف با شرافتمندي مي‌دانند و بديهي است كه انسان شريف، چگونه كار مي‌كند.
مولانا با «خود را نشناختن» نيز سر ستيز دارد و مي‌داند آن كسي كه خود را نمي‌شناسد، بيگانه‌اي در سرزمين خويشتن است.
كار خود كن كار بيگانه مكن
در زمين ديگران خانه مكن
اي تو در پيكار، خود را باخته
ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صوت كه آيي، بايستي
كه منم اين، والله اين تو نيستي
يك زمان خالي بماني تو ز خلق
در غم و انديشه ماني تا به حلق
تو نه اين باشي كه تو آن اوحدي
كه خوش و زيبا و سرمست خودي
مرغ خويشي صيد خويشي دام خويش
صدر خويشي فرش خويشي بام خويش
افسردگي و اندوه و نگراني دائمي، يكي از گرفتاري‌هاي رايج انسان معاصر است. مولانا در مسند يك حكيم فرزانه به برخي از علل اندوه مخرب كه فاصله‌اش با غم سازنده، از زمين تا آسمان است، علل بي‌شماري را بر‌مي‌شمرد كه برخي از آنها عبارتند از:
خودبيني:
این همه غم‌ها که اندر سینه‌هاست
از بخار و گردباد و بودِ ماست

بي‌‌ادبي و بي‌باكي:
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی باکی و گستاخی است هم
هرکه بی‌باکی کند در راه دوست
رهزن مردان شد و نامرد اوست

آزار ديگران:
هیچ اصلی نیست مانند اثر
پس ندانی اصل رنج و دردسر
لیک بی اصلی نباشد این جزا
بیگناهی کی برنجاند خدا

فرافكني:
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد

قطع ارتباط با مبدأ هستي:
هر کسی بالاست مر او را چه غم است؟
هر کسی آنجاست مر او را چه غم است؟
مفاهيم گوناگون روان‌شناختي در طيف‌هاي گوناگون چنان در اشعار مولانا نامكرر و بسيط و جامع هستند كه وارد شدن در هر يك از آنها، دفترهاي گوناگوني را سرشار از لطايف ظريف خود مي‌سازد. مولانا با چنان موشكافي حيرت‌انگيزي به ريشه‌هاي عميق گرفتاري‌هاي روحي بشر مي‌پردازد كه انصافاً در بسياري از مكاتب روان‌شناسي نمي‌توان سراغي از آنها گرفت. او با درك عميق آيات قرآن و با فهم روشمند آيات و روايات، گاه چنان تفسير و تعبيري از آيات را بيان مي‌كند كه حتي آشنايان به تفسير را دچار حيرت مي‌كند، گويي كه تاكنون آن آيه را نخوانده بودند. بديهي است چنين اشرافي بر معاني عميق قرآني جز در سايه پشتكار علمي و مجاهدت‌هاي طولاني و كف نفس و تقواي حقيقي ميسر نمي‌شود، از همين‌روست كه مثنوي مولوي، مدرسه اخلاق است. هر يك از قصه‌هاي مثنوي، بازگشايي و تحليل چندين درد و رنج روحي و جسمي بشر است كه همواره با آنها دست به گريبان بوده و با پيشرفت‌هاي علمي و تكنولوژيكي، اين رنج‌ها افزون‌تر هم شده‌اند.
آيا زمان آن فرا نرسيده است كه به دور از تعصبات كور و ناآگاهي‌هاي سرچشمه گرفته از عدم شناخت اين گنجينه‌هاي ارزشمند، نسل جوان سردرگم در ميان انواع مكاتب الحادي و وارداتي را بيش از اين از اين مواهب محروم نكنيم و با نقد و بررسي عالمانه و غيرمغرضانه، بينش و آگاهي آنها را با ياري گرفتن از عرفان اسلامي كه ريشه در قرآن و احاديث و روايات دارد، سيراب كنيم تا با شنيدن هر كلام ظاهراً فاخر و در اصل فاجري، حيرت‌زده نشود و جواني و عمر و دنيا و آخرت خود را به باد ندهند؟
آيا زمان آن فرا نرسيده است كه دريچه‌اي به باغ عرفان اصيل، باغ سرشار از گل‌هاي معطر و جان‌بخش بگشاييم و دنياي تيره ‌آلوده به ماديات و شهوات را با رنگين‌كمان‌هاي فراواني كه اين ساحت بسيط و رنگارنگ را فراروي بشر مضطرب و درمانده امروز قرار مي‌دهد، روشن سازيم؟
آيا زمان آن فرا نرسيده است كه ذهن و جان فرزندانمان را به‌جاي پر كردن با تصاوير اضطراب‌آور، همچون گذشتگان خود به رايحه عطرهاي دل‌انگيز ادبيات فاخر و اخلاقي و زيبا و دلنشين فارسي ميهمان كنيم تا در پرتو آشنايي با مضامين والاي آن، از آسيب‌هاي فراوان روحي و رواني در امان بمانند و جان پناهي آشنا و مطمئن بيابند؟
آيا زمان آن فرا نرسيده است كه از اين گنج‌هاي بيكران در زندگي خود بهره‌مند شويم و دنيا را هم كه تشنه شنيدن پيامي آرامش‌بخش است، مهمان اين انديشه‌هاي والا سازيم تا آدمي يك بار ديگر شأن خود را دريابد و به مدد مركب عشق، به جايگاهي كه شايسته سجود فرشتگان بود برسد؟
و آيا عرفان و عرفاي حكيم ما نمي‌توانند به عنوان يكي از بهترين آموزگاران بشري نقش سترگ و بسيار تأثيرگذار خود را بازيابند و در جايگاهي بنشينند كه شايسته آنند.
يقيناً چنين است و مولانا در اين ميان، از جايگاهي بسيار والا برخوردار است. باشد كه قدر بدانيم و بهره ببريم كه غفلت ما از اين معلم حكيم اخلاق، جز به زيان خود ما نيست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار