
۲۵ شوال ۱۳۴۲، مصادف با سالروز شهادت حضرت امام جعفر صادق(ع)، روزي تاريخساز و مبدأ تحولات بعدي در فرآيند انقلاب اسلامي است. در اين روز مأموران ساواك رژيم شاه با لباس مبدل به مجلس عزايي كه به مناسبت سالروز شهادت امام صادق(ع) از سوي حضرت آيتالله العظمي گلپايگاني(ره) منعقد شده بود، حمله كردند و جمع كثيري از طلاب و عزاداران را به شهادت رساندند يا مجروح ساختند.
امام خميني (ره)با بهرهبرداري بهموقع از اين رويداد و در سخنراني تاريخي مدرسه فيضيه، بذر قيام عظيم ۱۵ خرداد ۴۲ را كاشتند؛ از اينروي اين حمله فجيع را ميتوان از عوامل مهم و محرك تاريخ انقلاب اسلامي شمرد.
در سالروز اين رخداد تاريخي، روايت سه نفر از علما و شاهدان اين واقعه را از نظر ميگذرانيم.
در بيست و پنجم شوال برابر با دوم فروردين ماه ۱۳۴۲ من به عادت هر ساله كه مرحوم آيتاللهگلپايگاني به مناسبت شهادت امام جعفرصادق(ع) مجلس روضه برگزار ميكردند، صبح به مدرسه فيضيه رفتم. در بيرون مدرسه، وضع غيرعادي بود. ماشينهاي ارتشي و نيروهاي مسلح به حالت آماده ايستاده بودند. فكر كردم شايد دولت ميخواهد اين نيروها را براي جنگ عمان به ظفار بفرستد و آنها در مسير راهشان، در قم توقف كردهاند. داخل مدرسه شدم. حضرت آيتالله گلپايگاني در يكي از جاهايي كه جلوي حجرههاست، نشسته بودند. در جاي ديگري هم ما نشستيم. آقاي انصاري داشت روي منبر در باره امام صادق(ع) صحبت ميكرد. يك وقت متوجه شديم كه وضعيت مجلس از حالت عادي خارج شده است، مثلاً يكي اينجا نشسته، براي رفيقش در جاي ديگر سيگار پرت ميكند و صدا ميزند: «داش علي بگير!».
معلوم شد كه اينها براي عزاداري امام صادق(ع) نيامدهاند و منظور ديگري دارند. حدود يك ربع، ۲۰ دقيقه از اين جريان گذشت كه ديديم يك نفر بلند شد و گفت: «به روح پر فتوح رضاشاه، صلوات». حدس زديم جمعيتي كه صلوات فرستادند، بايد بيش از چهارصد نفر باشند. در ابتدا فكر كردم كه شايد مردم عوام، همينطور نسنجيده براي خاندان پهلوي صلوات ميفرستند، ولي بعد متوجه شدم كه خير، قضيه اين نيست و اين كارِ دسته خاصي است. من احساس كردم كه زد و خوردي در پيش است، طبقه پايين را رها كردم و از پلهها رفتم بالا به طبقه دوم مدرسه فيضيه كه هم ناظر صحنه باشم و هم اگر درگيري شد، در امان بمانم.
در طبقه بالا شنيدم كه آقاي انصاري روي منبر ميگفت: «صلوات نفرستيد، صلوات با من باشد. مجلس امام صادق(ع) است. احترام كنيد امام صادق را. صلوات نفرستيد». باز هم آنها ميگفتند: «مزد دهان آقا، صلوات بفرستيد!» در همان حين كه آنها صلوات ميفرستادند، آقاي انصاري دنباله مطلبش را رها كرد و رفت در ذكر مصيبت امام صادق(ع) تا زودتر مجلس را تمام كند و پايين بيايد. در طول مدتي كه ايشان ذكر مصيبت ميگفت، آنها هم مشغول صلوات و پراندن سيگار به يكديگر بودند، ولي دست به حمله نزدند. بعد از آنكه حاجآقا انصاري از منبر پايين آمد، كسي پشت بلندگو گفت: «آقايان! حضرت آيتالله ميفرمايند كه شما به خانههايتان برويد. مجلس ديگر تمام شده، اينجا توقف نكنيد»، ولي اوضاع طوري نبود كه مردم صحنه را خالي كنند و به خانههايشان بروند.
من در طبقه بالا نشسته بودم و ناظر جريان بودم. يكدفعه ديدم يكي از اين مأمورها با صداي بلند گفت: «براي سلامتي ذات همايوني اعليحضرت شاهنشاه آريامهر، صلوات!» مأمورها سرپا ايستادند و صلوات فرستادند. از صداي صلواتها معلوم شد كه تعدادشان زياد است. همين كه صلوات فرستادند، مردم از اينها فاصله گرفتند و به كناري رفتند و اينها ماندند وسط مدرسه و اطراف حوض. شروع كردند به شعار دادن و شكستن شاخههاي درختها و حمله به مردم.
من ديدم كه ميخواهند به طبقه بالا بيايند. پلهها هم كه در نداشت تا به روي آنها ببندم، ناچار به اتاقي پناه بردم. در آن اتاق ۱۰، ۲۰ نفر روحاني و كلاهي بوديم. درِ اين اتاقم از پشت چفت نميشد. يك لنگه در، آنجا بود كه آن را آورديم و گذاشتيم پشت در اتاق. بعد پشت پنجره رفتيم تا ببينيم عاقبت كار چه ميشود. عدهاي از طلبهها خوب مقاومت كردند و با كماندوها درگير شدند. يكي، دو بار هم ارتشيها آمدند و در مدرسه تير هوايي خالي كردند. بعد مأمورها تعدادي چوب يك متري آوردند كه براي زدن مردم از آنها استفاده كردند.
بعد از مدتي يك مأمور آمد و در اتاقهايي را كه ما در آنها بوديم، يكييكي با لگد يا قنداق تفنگ زد. اگر ميتوانست در را باز كند، افراد پناهنده به اتاقها را بيرون ميريخت و كتك ميزد. دو تا از اين پاسبانها آمدند و با لگد به در اتاق ما زدند. در خود به خود باز شد. ديدند كه ما ۱۰، ۲۰ نفر آنجا هستيم. فحش بدي به ما دادند و گفتند فلان فلانشدهها برويد بيرون. گفتيم: «بيرون كتك ميزنند، ما كاري به كار كسي نداريم»، اما نپذيرفتند و گفتند كه اتاق بايد خالي شود.
ما را از اتاق بيرون كردند. رفتيم در راهرو. آنجا باز من رفتم يك گوشهاي تا دور از چشم مأموران باشم، اما يك مأمور آمد و با چوبدستي، از روي عمامه زد به سرم، طوريكه سرم شكست و خون آمد. بعد دستم را گرفت كه ببرد پايين. گفتم: «آن پايين، كتك ميزنند.» گفت: «من با تو هستم، نميگذارم كه تو را بزنند.»
فكر كردم نكند اين هم نقشهاي باشد براي اينكه مرا از پلهها پايين بيندازد. دستگيره پلهها را گرفته بودم تا اگر بخواهد از يك جهت مرا هل بدهد، پايين نيفتم. همراه اين مأمور، درحالي كه زير بغلم را گرفته بود، پايين آمدم.
همينكه از راهرو آمديم به حياط مدرسه فيضيه، يك مأمور ديگر آمد و با چوب محكم به صورتم زد. مأموري كه مرا از بالا آورده و خودش هم مرا مجروح كرده بود، گفت: «نزن! اين چوبش را خورده است.» خوب! من هم از او تشكر كردم. هر جا كه ميرسيديم، سه، چهار تا از اين چوب به دستها ميآمدند جلو كه ما را بزنند، باز اين مأمور ميگفت: «نزنيد، اين چوبش را خورده است.» بعد ما را بردند در يك قسمتي از مدرسه فيضيه كه حدود ۱۰۰، ۱۵۰ نفر روحاني را در آنجا جمع كرده بودند.
اغلب اين روحانيها سر برهنه بودند و عمامههايشان در مدرسه افتاده بود. با يك وضع تأسفباري، حدود يك ساعت ما را آنجا نگه داشتند و نگذاشتند از مدرسه بيرون برويم. بعد رفتند يك سطل آب و يك ليوان آوردند و به ما آب دادند. پس از آن ما را مرخص كردند.
قصد حمله به آيتالله العظمي گلپايگاني در مدرسه فيضيه
صحنهاي كه در آن روز ديدم و برايم خيلي ناراحتكننده بود، هجوم مأمورها به اتاقي بود كه آيتالله گلپايگاني در آن بودند. آنها حتي دستور داشتند كه به ايشان هم صدمه بزنند، اما عده زيادي از روحانيون، خودشان را انداختند روي بدن آقاي گلپايگاني و چوبها به بدن آنها اصابت كرد. فكر نميكنم كه در آن روز آنها توانسته باشند چوبي يا ضربهاي به شخص آيتالله گلپايگاني وارد كنند.
اوضاع قم، پس از حمله كماندوها
بعد از حمله كماندوها چيزي كه در مدرسه فيضيه مشاهده كرديم، صدها عبا و عمامهاي بود كه در حياط مدرسه فيضيه افتاده بود. وجود اين عبا و عمامهها نشان ميداد كه روحانيون بسياري مورد حمله قرار گرفتند و صدمات زيادي به آنها وارد شده است.
پس از اين جريان، هالهاي از غم و اندوه در ما ايجاد شد؛ شايد ما از ديدن اين همه كماندو و اين همه سرنيزه وحشت كرده بوديم. روزهاي بعد از حمله، كماندوها را سوار ماشينها ميكردند و در خيابانها ميگرداندند و شعارهايي عليه روحانيت ميدادند. حالت رعب و وحشتي به ما دست داده بود. اينكه با اسلحه و سرنيزه آمدند جلوي مدرسه فيضيه و به اين صورت با مردم برخورد كردند.
طبيعي است كه ترس و وحشت داشت، ولي يكي، دو روز بعد اعلاميهاي از طرف امام(ره)، در يك صفحه و بهطور گسترده منتشر شد كه خطاب به يكي از روحانيون تهران ـ آقاي حاجاصغر خوييـ صادر شده بود. امام(ره) در آن نامه سخت با اين جريان برخورد كرده و نوشته بودند: «شاهدوستي يعني مردمكُشي؟ شاهدوستي يعني پاره كردن قرآن؟ شاهدوستي يعني جسارت به روحانيت؟» صدور اين اعلاميه، يك قوت قلبي به ما داد. احساس كرديم كه تنها نيستيم؛ امام(ره) پشتوانه مردم است و در هر فرصتي، به عنوان دفاع از حريم اسلام و قرآن اعلاميه ميدهند.
صبح روزي كه حادثه مدرسه فيضيه واقع شد، حدود ساعت هشت از منزل به طرف خانه امام(ره) حركت كردم. نزديك مدرسه حكيم نظامي چند اتوبوس ايستاده بود. از يكي از اتوبوسها عدهاي پياده ميشدند. وضع ظاهري اين افراد طوري بود كه من بدگمان شدم و احساس كردم افراد عادي نيستند. همگي كيفي در دست داشتند و همه كيفها يك شكل بود. اصلاح سر و صورت همه بهگونهاي بود كه معلوم بود ارتشي هستند. ظاهر همه يكنواخت بود. بسيار تعجب كردم.
امام (ره) در آن روز در خانهاي مقابل منزل خودشان نشسته بودند. چند نفر از آقايان فضلا و طلاب هم خدمت ايشان بودند. در حضور امام(ره) مشاهدات خودم را عرض كردم. امام(ره) چيزي نگفتند، ولي يكي از فضلا كه حضور داشت، گفت: «نه آقا! اينها همه حرف است، رعب و ترس است.» من هم ديگر چيزي نگفتم.
در منزل خود امام(ره) روضه بود و وعاظ مشغول سخنراني بودند. يك آن، سر و صدايي از خانه امام(ره) بلند شد و مردم صلوات فرستادند. امام(ره) احساس كردند كه افرادي ميخواهند مجلس را به هم بزنند، بنابراين به يكي از فضلا فرمودند: «به اينها بگو اگر بخواهيد مجلس را به هم بزنيد، ميروم و حرفهايم را در صحن ميزنم.» مطلب ديگري هم گفتند، البته يقين قطعي ندارم، به هر حال فكر ميكنم فرمودند: «اگر بخواهند اين حركت را انجام دهند (منظور به هم زدن مجلس بود)، دستور ميدهم آنها را تنبيه كنند.» قريب به اين مضمون. با اين فرموده امام(ره)، مجلس آرام شد و تا آخر، برنامه ادامه پيدا كرد.
وقايع مدرسه فيضيه
به مناسبت شهادت حضرت صادق(ع)، حضرت آيتالله العظمي گلپايگاني مجلس روضهاي در مدرسه فيضيه گذاشته بودند. وقتي من به مدرسه رسيدم، همه آقايان نشسته بودند و واعظ هم مشغول صحبت بود. قدري در اطراف حوض گردش كردم و قيافههايي را كه صبح جلوي مدرسه حكيم نظامي ديده بودم، در آنجا مشاهده كردم. حتي يك نفر را كه نزديك حوض ايستاده بود، ديدم كه با دست به اين افراد اشاره و آنها را هدايت ميكرد، گويا سمت فرماندهي داشت. با خودم گفتم، بروم و وضعيت را به امام(ره) خبر بدهم.
امام(ره) در منزل بودند. خدمت ايشان عرض كردم: «همان جريان كه صبح گفتم و مورد قبول واقع نشد، بعد از ظهر در مدرسه فيضيه هم دو باره همان چهرهها را ديدم.».عدهاي از آقايان هم در اتاق نشسته بودند. طولي نكشيد كه صداهايي از بيرون شنيديم. عدهاي از طلبهها با سر و دست شكسته آمده بودند و فرياد ميكردند: «طلبهها را كشتند، چند نفر را در مدرسه فيضيه كشتند.» طولي نكشيد كه عده ديگري از طلبهها آمدند. يكي از علماي بزرگ كه از دوستان امام(ره) بود، كنار ايشان نشسته بود. من با فاصلهاي در مقابل او نشسته بودم. پس از اين سر و صداها، يكي از طلبههايي كه در منزل امام(ره) كار ميكرد، نزديك همان آقا آمد و چيزي گفت. بعد امام(ره) متوجه شدند و گفتند: «نه، اين چه حرفي است؟» او گفت: «پس آقا اجازه بدهيد در منزل را ببنديم. احتمال ميرود كماندوها به اينجا بيايند و بخواهند حمله كنند.» امام (ره) فرمود: «نه» همان آقا عرض كرد: «آقا بد نيست، چه مانعي دارد؟» ايشان فرمود: «نه، اين چه حرفي است! اگر اصرار كنيد بلند ميشوم و ميروم. اينها بايد اين چوبها را به سر من بزنند، سرنيزهها را در شكم من فرو كنند. طلبهها را بزنند و بكشند و من در منزل را ببندم؟ اگر اصرار كنيد بلند ميشوم و ميروم.» و خواستند بلند شوند كه مانع شديم. امام(ره) نشستند و در منزل باز ماند.
طلبههاي سر و دست شكسته همچنان ميآمدند. نزديك غروب شد، امام(ره) برخاستند و به حياط آمدند و وضو گرفتند. معمولاً در منزل امام(ره)، نماز جماعت برپا ميشد. پس از وضو و نماز به اتاق رفتند و براي مردم كه در حياط بودند، سخنراني كوتاهي كردند.
آن روز وضع خيلي رعبآور بود. خبرهايي كه از زدن و كشتن ميآوردند، تن همه ما را ميلرزاند و همه از اينكه چه خواهد شد، وحشت داشتيم، اما وقتي امام(ره) فرمودند: «اينها گور خود را كندند. طلبهها را زدند و كشتند. اينها خود را رسوا كردند. اينها ديگر نميتوانند بمانند. مبارزه با مجلس امام صادق! طلبههاي امام صادق(ع)! ساده نيست. اينها رسوا و نابود شدند»، جو بهكلي تغيير كرد.
البته صحبت امام (ره) مفصلتر از اين بود، ولي من اين جملات را به ياد ميآورم.
اين صحبتها در آن شرايط بسيار مهم بود. تن همه از اين جملهها ميلرزيد. امروز ما قدرت ساواك و اطلاعات را در آن روز درك نميكنيم. در آن زمان ساواك خيلي رعبآور بود و همه ما مرعوب بوديم. كوبيدنها، زدنها و كشتنها يك حالت رعب در همه ايجاد كرده بود، اما با سخنراني امام(ره) وضع كاملاً دگرگون شد. يعني آن ترس و رعب در دل همه شكست و همه تصميم به ادامه مبارزه گرفتند. نكته جالب اين است كه امام(ره) هيچ وقت ترس و يأس به خود راه نميدادند و از هر موقعيتي براي هدفي كه داشتند، استفاده ميكردند. مثلاً بعد از حادثه انجمنهاي ايالتي و ولايتي كه عدهاي فكر ميكردند قضايا خاتمه يافته است و بايد كوتاه آمد، امام(ره) سعي در گرم نگهداشتن مبارزه داشتند.
از ايام عيد آن سال هم امام(ره) بهنحو احسن استفاده كردند. وقتي به ايام عيد نزديك شديم، امام(ره) با استفاده از موقعيت، با مراجع ديگر صحبت كردند و جملگي تصميم گرفتند آن سال عيد نگيرند، اما جلوس را داشته باشند. جالب اين بود كه امام(ره) نفرمودند ما عيد نميگيريم، پس در خانه را ببنديد، بلكه فرمودند: «ما عيد نداريم، براي اينكه احكام اسلام در خطر است، ولي من جلوس ميكنم براي عرض تسليت به امام زمان(عج)» و مردم عيد به منزل همه مراجع، از جمله امام(ره) رفتند.
امام(ره) عيد آن سال را به صورت يك عزا اجرا كردند و در آنجا هم فرمودند: «اسلام در خطر است، بايد مواظب باشيد. احساس ميشود كه دستگاه بنا دارد احكام اسلام را هدم و نابود كند و از بين ببرد، شما مراقب باشيد.» در همان روزها در يك سخنراني اين جملات را فرمودند: «دستگاه بنا دارد دخترهاي جوان ما را به نظام و پادگانهاي نظامي بكشاند.» و اين جمله، رژيم را بسيار تحريك كرد. بسياري از مردم هم متأثر و ناراحت شدند و اين ضربه بهقدري براي شاه كوبنده بود كه ناچار شد مصاحبه كند و بگويد: «نه، چنين چيزي نيست»، يعني تكذيب كند.
به هر حال من فكر ميكنم امام(ره) با برگزاري چنين عيد عزاشدهاي ميخواستند مبارزه را ادامه بدهند. البته پيامدهاي خوبي هم داشت. مردم متأثر شدند و عدم برگزاري عيد سر و صدا به پا كرد و دستگاه را به حالت انفعال انداخت.
روز ۲۵ شوال، طبق معمول در منزل امام(ره) مجلس روضه بود. عصر آن روز نيز قرار بود از طرف آيتالله العظمي گلپايگاني در مدرسه فيضيه، مجلس روضه برقرار باشد. ما شب قبل از حادثه فيضيه به اتفاق آقاي كمالوند، مهمان آيتالله گلپايگاني بوديم. ايشان از آقاي كمالوند براي حضور در مراسم فيضيه دعوت كرد.
روز حادثه شهر قم بسيار شلوغ بود. اولاً گروهي از مردم عادي، به دنبال اعلام عزاي عمومي، براي مشاهده جريانات به قم آمده بودند، ثانياً قيافههاي عجيب و نامأنوسي مشاهده ميشد كه بعد معلوم شد همان كماندوهاي حادثهآفرين هستند كه با لباس مبدل به قم آمدهاند.
داخل و خارج منزل امام (ره) آن روز صبح مملو از جمعيت بود. كماندوها قصد داشتند در صبح يا هم صبح و هم عصر ايجاد حادثه كنند. در اواسط سخنراني براي به هم زدن مجلس، زنگ خانه چند بار به صدا درآمد. در گوشه و كنار مجلس سر و صدا و اعمال غيرعادي مشاهده شد. در اين حال امام(ره) به شخصي پيام دادند كه در منبر اعلام كند كه اگر اين كارها را تكرار كنيد، همين الان به صحن خواهم رفت و حرف آخرم را خواهم زد. امام (ره) خيلي وقتها اين جمله را تأكيد ميكردند: «كاري نكنيد كه من حرف آخرم را بزنم.» حتي اين جمله را در قضيه انجمنهاي ايالتي و ولايتي هم بيان فرمودند.
عمال رژيم چون برنامه وسيعتري را در بعد از ظهر تدارك ديده بودند و بايد منتظر دستور ميماندند، با پيش آمدن اين صحبت از برنامه و ايجاد اغتشاش در صبح صرفنظر كردند. ما هم كه بنا بود در مجلس فيضيه شركت كنيم، به علت ديدارها و ملاقاتهاي آقاي كمالوند نتوانستيم در آن مجلس حاضر شويم.
عصر آن روز در مجلس روضهاي كه از طرف آيتالله العظمي گلپايگاني در مدرسه فيضيه تشكيل شد، دو نفر سخنراني كردند، يكي آقاي آلطه ـ كه از منبريهاي معروف قم بودـ ظاهراً با تندي سخنراني كرد. ايشان بعد از آن سخنراني تا مدتها در حال اختفا در نجف به سر ميبرد. اگر در ايران بود، او را دستگير ميكردند. من جزئيات منبر ايشان را به ياد ندارم، ولي ميدانم كه سخنان ايشان با شور و حرارت بود.
بعد از ايشان مرحوم آقاي حاج انصاري ـ كه از وعاظ معروف و پيرمرد قم بودـ به منبر ميرود و با ملايمت صحبت ميكند. اواسط سخنان ايشان گروهي شروع به سر دادن شعار جاويد شاه ميكنند و طبق نقل، به دور مدرسه فيضيه راه ميافتند و با شعار دادن مجلس را به هم ميزنند. آقاي حاج انصاري از منبر پايين ميآيد و آقاي گلپايگاني را به داخل يكي از حجرات ميبرند. عدهاي همانجا ميمانند و بيشتر طلاب به طبقه بالا ميروند و شروع به پرتاب سنگ و پارهآجر و چيزهاي ديگر ميكنند و براي بار اول اينها را مجبور به بيرون رفتن از مدرسه كردند. چون اين عمال مزدور آنها را بر خود مسلط ميديدند، نيروهاي امدادي را ـكه لباس بر تن داشتندـ به كمك ميطلبند و حمله آغاز ميشود، شيشهها و درهاي حجرات را ميشكنند و طلاب را مضروب و مجروح ميكنند. بعضي از طلاب را از پشتبام به رودخانه مياندازند. در نتيجه صحنه دلخراشي به وجود ميآيد و غوغايي ايجاد ميشود، عمامهها را از سر طلاب برميدارند و كارتنها را آتش ميزنند و با تهديد در مقابل گروهي از طلاب ايستاده و ميگويند بايد جاويد شاه بگوييد. فرداي آن روز ما خونهايي را كه كف طبقات ريخته شده بود، مشاهده كرديم.
نقل كردهاند كه آيتالله العظمي گلپايگاني در طول واقعه مشغول قرآن خواندن بودهاند. بعضي از افراد قوي هيكل كه گروهي از آنها به رحمت خدا پيوستهاند، جلوي حجرهاي كه ايشان در آن بودند، ميايستند و مانع حمله ميشوند. رؤساي آن مزدوران نيز وقتي متوجه حضور آقاي گلپايگاني ميگردند، مانع هجوم افراد خود به حجره و صدمه زدن به ايشان ميشوند. البته اگر به مرجع شيعيان حمله ميكردند، برايشان گران تمام ميشد. ما آن موقع در منزل بوديم. حدود مغرب بود كه متوجه سر و صداهايي شديم و بعد كسي آمد و گفت: «مدرسه فيضيه را كوبيدند» و حادثه را گزارش داد.
آنها مدرسه فيضيه را مانند ساختماني كه براي خراب كردنش بيل و كلنگ به دست ميگيرند، به حالت مخروبه درآورده بودند. آنطور كه نقل كردهاند در آستانه حرم حضرت معصومه(س) با بيسيم اين خبر را به تهران مخابره ميكنند كه ما فيضيه را فتح كرديم و به آن صورت كه آقاي فلسفي در صحبتي كه در شب پانزده خرداد داشت، گفت: «آنچنان پشت بيسيم ميگفتند ما فيضيه را فتح كرديم كه گويي يكي از شهرهاي قفقاز را فتح كردهاند!»
من از طرف آقاي كمالوند مأمور شدم كه از حال امام(ره) خبر بگيرم. وقتي به منزل امام(ره) رسيدم رفقا كه از منزل بيرون ميآمدند گفتند كه سر ايشان درد گرفته و در حال استراحت هستند. به اين معني كه امام (ره) ناراحت هستند.
بعد از حادثه فيضيه
فردا صبح، حادثه جديدي اتفاق نيفتاد. به همراه آيتالله كمالوند به منزل امام(ره) رفتيم. مردم در آنجا اجتماع كرده بودند و امام(ره) براي آنها صحبت ميكردند، به آنان دلگرمي ميدادند، از اين جهت كه اين حادثه هويت حقيقي رژيم را به مردم نشان داد، اظهار خوشحالي ميكردند و مردم را به مقاومت و استقامت توصيه ميكردند.
شب وقوع حادثه و فرداي آن شب، من و عدهاي از دوستان فكر ميكرديم كه اين مرحله، خاتمه دوران حوزه علميه قم است و رژيم بساط دستگاه روحانيت و عبا و عمامه را برخواهد چيد. مأيوس بوديم و البته اگر مقاومت امام(ره) نبود، همين طور هم ميشد، چون به عيان مشاهده كرديم از فرداي آن حادثه، ايادي رژيم دست به كار شدند تا مراجع را براي ارسال پيام تسليم در برابر شاه تحريك كنند و از افرادي ميشنيديم كه ميگفتند: «چارهاي جز تسليم در مقابل شاه نيست، مقاومت فايدهاي ندارد و خوب است پيام بدهند كه ما ديگر كاري نداريم.» ولي امام(ره) محكم و استوار ايستادند و فرمودند: «من تا آخرين نفس و قطره خونم ايستادهام.» و به ما روحيه دادند. در آنجا براي ما مشخص شد كه مسئله خاتمه نيافته و تازه ابتداي كار است.
بعد از ظهر آن روز عدهاي از اوباش را جمع كردند تا در خيابانها راه بيفتند و شعار جاويد شاه سر دهند و روحانيون و افراد مذهبي را مورد ضرب و شتم قرار بدهند. اين افراد در مدرسه حكيم نظامي مستقر شده بودند.
صبح روز سوم، حادثه جديدي اتفاق نيفتاد، اما صبح روزهاي اول و دوم كه در مدرسه فيضيه باز بود، زائران مرد و زن، حتي زنان كمتوجه به حجاب كه از نقاط مختلف به قم آمده بودند، با مشاهده آن صحنههاي تكاندهنده به گريه و ناله پرداختند و بسيار متأثر شدند. البته مسئولان رژيم آن قدر درك نداشتند كه براي مصلحت خودشان هم كه شده، از ورود مردم به فيضيه جلوگيري كنند و با گماردن پاسبانهايي آنجا را كنترل كنند تا احساسات مردم تحريك نشود.
اين صحنهها زمينه را براي آماده شدن مردم فراهم ميساخت. روز سوم، آنان افراد خود را جمع كردند و از قم خارج شدند و اوضاع شهر به حال طبيعي بازگشت. شب سوم شايعهاي مبني بر فرار شاه، بهسرعت در قم منتشر شد و بسياري نيز اين شايعه را باور كردند، طوريكه افراد در باره آن از هم سؤال ميكردند. من و چند تا از طلبههاي مدرسه آقاي بروجردي از شخصي كه از تهران آمده بود در باره اوضاع تهران پرسيديم. او گفت: «من در تهران مشاهده كردم كه مغازهها بستهاند و سربازها بدون اينكه با مردم درگير شوند، در خيابانها مستقر شدهاند. اوضاع غيرعادي است».
تحليل افراد صاحبنظر اين بود كه انتشار اين شايعه براي اين است كه امام تحريك شود و در صحن در مورد فرار شاه سخنراني كند تا رژيم بتواند امام را دستگير كند، و گر نه هيچ توجيه ديگري براي اين شايعه به نظر نميرسيد. چون اين شايعه از طرف خود رژيم بود، چنان مسئله را جا انداخته بودند كه عدهاي بعد از يكي، دو روز ميگفتند شاه به شيراز رفته و در مورد محل بعدي اقامت شاه خبري نداشتند، اما امام به اين مسائل اعتنا نميكردند. با اين حال به ايشان پيشنهاد سخنراني در صحن شده بود.
در يكي از همين شبها شايعه ديگري در دايره محدودتري پخش شد كه عدهاي از كماندوهاي مجهز شاه قصد آمدن به قم و قتل امام را دارند. افراد داخل بيت تعريف ميكردند كه شب پخش اين شايعه، دهها نفر آمدند يا تلفن زدند و مطلب را نقل كردند. خاطرم هست كه مرحوم شهيد قدوسي وقتي از اين قضيه مطلع شد، همسرش را به بيت امام فرستاد تا امام(ره) را باخبر كند و با اصرار از امام(ره) بخواهد تغيير محل بدهند، ولي امام(ره) قبول نميكنند و ميفرمايند: «شما همه برويد. آنها با من كار دارند و من نميخواهم اگر جرياني هست در منزل من به شما صدمهاي وارد آيد.» مرحوم اشراقي داماد حضرت امام(ره) ميگفت: «امام(ره) با اصرار از همه خواستند كه بروند و نگذاشتند كسي آنجا بماند. فقط من و يكي از اعضاي بيت باقي مانديم.» آقاي وراميني ـ كه اكنون از مجروحين جنگ و در حال نقاهت استـ نقل ميكرد كه امام (ره) با كمال راحتي و آرامش خوابيدند. مرحوم اشراقي نيز نقل ميكند: «ما تا صبح به خواب نرفتيم و همچنان مضطرب و منتظر هجوم افراد بوديم، اما امام(ره) سر خود را روي متكا گذاشتند و تا ساعتي كه معمول ايشان بود، به خواب رفتند.» در آن موقع خانواده امام (ره) به زيارت عتبات عاليات رفته بودند و در منزل نبودند. بعد از يكي روز، امام(ره) اعلاميه شديداللحني دادند و در آن مستقيماً به شاه حمله و حادثه فيضيه را براي مردم ترسيم كردند و فرمودند: «من تقيه را حرام و مبارزه را واجب ميدانم.» تا آن زمان در اعلاميههاي امام (ره) چنين لحني كه مستقيماً شاه را مورد خطاب قرار دهند و تقيه را حرام كنند، نبود. امام(ره) از ابتداي اعلاميه فرمودند كه شاهدوستي يعني چه و اين نخستين روزي بود كه امام (ره) تقيه را حرام كردند.