کد خبر: 449487
تاریخ انتشار: ۰۶ شهريور ۱۳۹۰ - ۱۸:۱۴
ناگفته‌هاي دوران اسارت از زبان آزاده فريدون بياتي، معروف به «عمو فريدون»
عزاداري عاشوراي حسيني در هيئت طيب
بوي خوش انقلاب اسلامي، آشنايي با امام خميني (ره)
سال ۱۳۵۷ عطر انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني(ره)، همه جا پراكنده شده بود. مشغله كاري، ازدواج و خستگي مفرط بعد از كار، هرگز نتوانست چيزي از شدت علاقه‌ام به مطالعه كم كند.دوست دانشجويي داشتم كه در دانشكده هنرهاي زيبا درس مي‌خواند. يك روز به همراه ايشان به حسينيه ارشاد رفتيم. قرار بود آنجا دكتر علي شريعتي سخنراني كند. بعد از شنيدن حرف هاي دكتر متوجه شدم كه بايد مراقب اطرافم باشم. بعد از مطالعه كتاب‌ها فهميدم من كاملاً در جبهه رو به رو هستم. در روزهاي پيروزي انقلاب جزو مأموراني بودم كه لباس فرم نداشتم و با لباس شخصي خدمت كردم. اين فرصت بسيار خوبي بود كه همراه مردم در خلع سلاح از پادگان‌هاي نظامي از جمله پادگان عشرت‌آباد و كارخانه مهمات‌سازي شركت كنم و به نحوي خود را در به پيروزي رساندن انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري امام خميني (ره) سهيم نمايم.
اسارت در دارخوين
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ، عزم خود را براي حضور در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل جزم كردم. آن زمان يعني سه روز بعد از شروع جنگ در شهرباني مشغول كارهاي دفتري بودم كه همراه چهار نفر از همراهانم داوطلبانه، به همراه لشكر ۲۱ حمزه به مناطق جنگي اعزام شديم. بعد از پادگان دو كوهه راهي شادگان شديم و در تاريخ ۳ آبان ۱۳۵۹ هنگام انجام عمليات توسط دشمن محاصره و در منطقه – دارخوين- اسير شدم.
نام امام خميني (ره) خواب راحت را از عراقي‌ها گرفته بود
غروب بود كه خودروي ايفاي عراق رسيد و ما را دست و پا بسته انداختند توي آن كاميون. عراقي‌ها با بي‌رحمي ما را به داخل ايفا پرت كرده و روي هم مي‌انداختند. بعد از عبور از اروند ما را در مدرسه‌اي در خاك عراق اسكان دادند. هفت نفر ايراني كه قبل از ما به اسارت در آمده بودند نيز در اين مدرسه بودند. اولين شب اسارت يكي از بدترين شب‌هاي زندگي‌ام بود؛
هم به دليل سرنوشت نامعلوم و هم به اين دليل كه ارزشمندترين وسايلم، همان تسبيح و انگشتري كه پدرم به من داده بود را از من گرفتند. فردايش در همان مدرسه، اتاقي براي بازجويي از ما اختصاص دادند و تك تك ما را براي بازجويي و تشكيل پرونده به آن اتاق بردند. فردا عصر هم يك ايفاي ارتشي ما را به «تنومه» و از آنجا به «زبير» برد. بعد از ۳،۴ روز يك اتوبوس آمد و ما را سوار كرد و به ايستگاه قطار انتقال داد. ۵۷ نفر بوديم. ما را به سمت اربيل و اردوگاه موصل بردند. بلافاصله پس از ورود به قلعه، به فرمان سرهنگ فيصل فرمانده اردوگاه به خط شديم.
او فردي بي‌رحم و بددهن بود كه به هر بهانه به حضرت امام (ره) توهين مي‌كرد.
من بار ديگر عظمت حضرت امام خميني (ره) را در توهين‌هاي افسران عراقي ديدم. معلوم بود اين نام خواب راحت را از آنها گرفته است كه پيوسته به او توهين مي‌كنند. محوطه اردوگاه چيزي حدود ۱۵۰۰ متر بود. يك ساختمان دو طبقه كه شش راه پله داشت، محلي بود كه بايد اسارتمان را در آنجا مي‌گذرانديم. به جز دو راه پله كه مربوط به تردد عراقي‌ها به طبقه بالا بود، بقيه راه پله‌ها را با كيسه‌هاي پر از شن بسته بودند. عراقي‌ها همه در طبقه بالا و ما در طبقه پايين بوديم. عراقي‌ها از همان طبقه بالا پتوها و پوتين‌هاي سهميه ما را به پايين ريختند.
«عمو فريدون»‌همان شهردار اردوگاه
پس از گرفتن سهميه،‌مجدداً جلوي قاطع ۵ به صف شديم. سرهنگ فيصل و نگهبانان و عبدالامير آمدند. ظاهراً من و سرهنگ فيصل هم دسته بوديم و هر دو عضو نيروي انتظامي. سرهنگ فيصل من را به عنوان ارشد انتخاب كرد. ما ۵۸ نفر بوديم. من برنامه‌هاي بسياري براي آسايشگاه خود در نظر داشتم.
نظافت عمومي يكي از آن برنامه‌ها بود. هر چند روز يكبار، تمام وسايلمان را بيرون مي‌ريختيم و چون كف آسايشگاه سيماني بود، به در و ديوار آب مي‌گرفتيم و آن را مي‌شستيم. به خاطر ايجاد روحيه و وحدت بين بچه‌ها، اصرار به برگزاري نماز جماعت داشتيم، هر چند كه امام جماعت ثابتي نداشتيم و چند بار نيز خودم جلو ايستادم، ولي از بين بچه‌ها معمولاً كساني را انتخاب مي‌كرديم كه تلفظ صحيح‌تري داشتند.
به مرور زمان و در پي انجام عمليات رزمندگان اسلام، هر از چندي سي چهل نفر اسير ديگر وارد اردوگاه مي‌شد. براي اينكه نظارتي بر افراد خود داشته باشم، شب‌ها تا پاسي از شب بيدار مانده و حركات ديگران را زير نظر داشتم. مانند پدري كه فرزندان خود را زير نظر داشته باشد. بعد از مدتي بچه‌ها تصميم گرفتند نام من را «عمو فريدون» شهردار اردوگاه بگذارند و ديگر كسي من را سركار استوار صدا نمي‌كرد.
قرآن مجيد؛ عاملي براي الفت قلوب
پيش از آمدن نمايندگان صليب سرخ براي ثبت و درج اسامي اسراي ايراني به اردوگاه‌ها مسئله انجام مصاحبه با اسرا و پخش آن از راديو يا تلويزيون عراق پيش آمد. نظرات بچه‌ها متفاوت بود اما من اين مصاحبه را فرصتي مناسب براي اطلاع‌ خانواده‌ام، از اسارت مي‌دانستم. براي همين در مصاحبه شركت كردم و سلامتي خود و چند نفر از دوستانم را به خانواده اعلام كردم.
درخواست كردم كه هر كس صدايم را شنيد با اين شماره تماس بگيرد و خبر سلامتي و اسارت من به خانواده‌ام بدهد. اتفاقاً يك نفر در آلمان صدايم را شنيده و با خانواده‌‌ام تماس گرفته و به آنها اطلاع داده بود. روز ۲۴ آبان ۱۳۵۹ به اردوگاهمان آمدند و به هر كدام يك نامه دادند كه هشت خط بالا و هشت خط پايين جا براي نوشتن داشت و بين دو سمت، يك خط ممتد كشيده شده بود. ما فقط بايد در هشت خط بالا سلام و احوالپرسي كرده و مراقب باشيم كه مطالب سياسي هم ننويسيم. هشت خط پايين هم مربوط به جوابيه خانواده يا گيرنده نامه‌مان بود. اولين نامه‌اي كه نوشتم دو ماه بعد جوابش آمد. خيلي خوشحال شدم. علاقه خاصي به نگهداري نامه‌هايم داشتم، براي همين از خانواده‌ام خواستم آنها را تا آزادي من نگهداري كنند. يكي از محاسن آمدن صليب سرخ به اردوگاه اين بود كه توانستيم با اعتراض به آنها در نداشتن قرآن مجيد، صاحب قرآن شويم، آنها به هر آسايشگاه سه جلد قرآن تحويل دادند. قرآن عامل محوري براي الفت دل‌ها شده بود.يكي ديگر از اقداماتمان، احداث باغچه‌هايي در فضاي اردوگاه بود تا طراوت و زيبايي آنها در روحيه بچه‌ها تأثير مثبت خودش را بگذارد. همچنين از برگ‌هاي گل«نازگل» در تهيه رنگ و مواد اوليه صنايع دستي چون گلدوزي و بافندگي استفاده كرديم.
عزل از پست شهرداري اردوگاه
ممنوعيت‌هاي فراوان عراقي‌ها، محدوديت‌هاي زيادي را برايمان پيش آورده بود. ما براي فرار از اين محدوديت‌ها و انجام امور، به دور از چشم عراقي‌ها، اتاق‌هايي را براي تمرينات ورزشي، قرآني، نمايشي و صوتي در نظر گرفتيم. من كه علاقه فراواني به صوت قرآن داشتم تصميم گرفتم كه هنگام تمرينات صوت قرآن پيش بچه‌ها بروم. يك روز در انبار (محل نگهداري وسايل كار كه عراقي‌ها مي‌دادند) را قفل زدم و به جمع بچه‌ها پيوستم. اين اتاق كوچك، كم كم برايم به يك زندان تبديل شد، چرا كه از حضور در جمع صميمي بچه‌هاي محروم بودم كه سرباز عراقي «خلف» مرا آنجا ديد. كار بالا كشيد و من را پيش رؤساي خود برد، آنها هم بعد از كلي سؤال و جواب من را به داشتن نقشه و... متهم كردند. هر چه هم كه دليل آوردم كارساز نبود. آنها تصميم خود را گرفتند و من را از سمت شهرداري اردوگاه عزل كردند. بچه‌‌ها هم به جاي من عباس ؟ كه معلم بود و فردي زحمتكش منصوب كردند.
سينه خيز به زيارت حرم حسيني رفتيم!
صدام شنيده بود كه در ايران هرجمعه اسراي عراقي را به نماز جمعه مي‌برند. براي اينكه كم نياورد، اعلام كرد ما اسراي ايراني را به زيارت كربلا و نجف مي‌بريم. اين خبر باور نكردني تا روزها فكر اسرا را به خود مشغول كرده بود. تنها ترديدي كه وجود داشت اين بود كه نكند رژيم بعث عراق بخواهد با اين كار سوءاستفاده تبليغاتي بكند. حاج آقا ابوترابي به همراه ديگر روحانيون، جلسه‌اي گذاشتند و تمام جوانب كار را بررسي كردند و به فرماندهي اردوگاه اعلام كردند، در صورتي حاضر به رفتن به زيارت كربلا و نجف هستند كه هيچ نشاني از استفاده تبليغاتي در كار نباشد. فيلمبرداري نيز ممنوع باشد. آنها قول دادند كه به تذكرات اسرا عمل كنند. گروه اول اعزام شدند ما هم تا آنجا كه در توان داشتيم محل اقامت و استراحتشان را تزئين كرديم. آنها مي‌گفتند:«وقتي به كربلا و نجف رسيديم، مردم زيادي براي استقبالمان آمدند. آنها دست‌هايشان را به سر و صورتمان مي‌كشيدند و به قصد تبرك به سر و صورت خود مي‌ماليدند. ما نيز دور از چشم عراقي‌ها عكس‌هاي حضرت امام خميني (ره) را كه در اردوگاه با عكس‌هاي راديولوژي و كاغذ و مقوا آماده كرده بوديم، بين آنها پخش كرديم.»
صحنه سينه خيز رفتن بچه‌ها در حرم امام حسين (ع) و حرف حضرت ابوالفضل (ع) به‌‌رغم ضرب و شتم نگهبانان عراقي كه اصرار به بلند شدن داشتند، اگرچه مظلومانه مي‌نمود ولي شكوهي به وجود آورده بود، شايد اين حرم‌ها تا به آن زمان، هرگز چنين زائراني را به خود نديده بودند.
پيام امام (ره) بچه‌ها را آرام كرد!
روزهاي پذيرش قطعنامه ۵۹۸ بود. عراقي‌ها حسابي خوشحال بودند. با شليك هوايي،‌رقص و پايكوبي، پذيرش قطعنامه توسط مقامات جمهوري اسلامي ايران را جشن گرفته بودند. حق هم داشتند خودشان مي‌گفتند: «‌به خدا قسم شما سخت‌ترين دشمني هستيد كه هيچ كشوري دوست ندارد با شما روبه‌رو شود.» بچه‌ها هم اين جريان به سختي قبول كردند. اما بعد از شنيدن پيام امام خميني (ره) كه فرمودند: «من اين جام زهر (قطعنامه) را مي‌نوشم» آرام‌تر شدند. همه سر به اطاعت از رهبري داشتند و پيرو ولي فقيه. سخنان امام خميني (ره) بچه‌ها را آرام كرد.
انتخاب حضرت آيت‌الله خامنه‌اي؛ مرهم زخم‌هاي اسرا
خبر رحلت حضرت امام خميني (ره) بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، بدترين و شكنجه‌آورترين خبري بود كه درمدت اسارت شنيده بودم. خبر رحلت امام خميني (ره) را از راديويي كه از عراقي‌ها برداشته بوديم، شنيديم. حدود ۲۴ ساعت خبر را از كل اردوگاه پنهان كرديم. فكر مي‌كرديم خبر تكذيب شود، چيزي غيرممكن را منتظر بوديم. سرانجام مسئولان اردوگاه با مشورت هم به اين نتيجه رسيدند كه خبر را به اطلاع كل اردوگاه برسانند تا بتوانند عواقب بعدي آن را كنترل كنند. مدتي بعد از اعلان به بچه‌ها، روزنامه‌هاي عراقي خبر رحلت امام (ره) را نوشتند. با علني شدن خبر، گريه و زاري راه افتاد. بچه‌هاي آگاه و روحانيون تا توانستند مجالس سخنراني راه انداختند و بچه‌ها را آرام كردند. هرچند بچه‌ها هرگز نتوانستند دل محزون و گرفته خود را از اين عزاي بزرگ تسلي بدهند.
اما آنچه توانست بر آن همه زخم و جراحت روحي، مرهم بگذارد، خبر انتخاب حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به جانشيني حضرت امام(ره) بود. افرادي حضرت خامنه‌اي را مي‌شناختند از نيكي‌ها و فضائلش براي ديگران تعريف مي‌كردند.
۲۹ مرداد؛ وزش نسيم دل‌انگيز آزادي
جنگ عراق با كويت اميد به آزادي را در بين اسرا قوت بخشيد. در همان روزها بود كه اعلام شد صدام گفته، در روزهاي آينده اسراي ايراني را آزاد خواهد كرد. سرانجام نوبت اردوگاه ما شد تا افرادي براي بازگشت به ايران انتخاب شوند، شور خاصي در اردوگاه به راه افتاد. آنها اعلام كردند هر كسي به هر دليلي دوست ندارد به ايران بازگردد درخواست پناهندگي به هر كشوري كه دارد، بدهد تا اقدام شود. اگرچه پيشنهاد حيرت‌آور بود ولي براي منافقين و مخالفاني كه در اين سال‌ها اسباب رنجش و آزار ديگر اسرا را فراهم كرده بودند، راه مفر مناسبي بود. از اردوگاه موصل ۳ ما گروه سومي بوديم كه آماده بازگشت به ميهن مي‌شديم. ۲۹ مرداد ۱۳۶۹ روزي بود كه قرار شد ما نيز اردوگاه را ترك كنيم. حدود ساعت ۵ بعد‌از‌ظهر، اتوبوس‌ها رسيدند و ما را سوار كردند ۷۰۰ نفري مي‌شديم. ۳۰۰ نفر از موصل ۲ به ما اضافه شدند. شديم هزار نفر، قرار بود با همين تعداد با اسراي عراقي در مرز مبادله شويم.
اگرچه هنوز در اسارت قواي دشمن و در كشور آنها بوديم ولي ياد ايران اسلامي، نسيم آزادي رابه مشام ما مي‌رساند و ما مسرور به سوي زادگاه غرورانگيز خويش در حركت بوديم. با ديدن مرز و بساط رسمي مبادله اسرا توسط هيئت‌هاي صليب سرخ جهاني، دلمان هوايي شد. اينجا تنها زماني بود كه لحظه‌ها به كندي مي‌گذشت. منظره رقص پرچم‌هاي جمهوري اسلامي ايران و ديدن نيروهاي ارتش و سپاه، زيباترين تصاوير را در ذهن ما باقي مي‌گذاشت. از اينكه سال‌ها در مقابل اراده دشمن ايستادگي كرده و كمترين سازش را با او نداشتيم، احساس غرور مي‌كرديم. از تمام گروه هزار نفري ما، حتي يك نفر هم نپذيرفت كه پناهنده شود. بچه‌ها به محض اينكه پايشان به خاك ايران رسيد، بدون استثناء به سجده مي افتادند و خاك آن را به تبرك در دستان خود مي‌فشردند. من سال‌هاست كه همان يك مشت خاك را به يادگار از آن لحظات عاشقانه نگه داشته‌ام.
كوچه پر جمعيت پر از عود و اسپند
و سرانجام لحظه جدايي از دوستان در فرودگاه اصفهان رسيد. بعد از قرنطينه و انجام يك سري از كارها، به لحظات پاياني با هم بودنمان نزديك مي‌شديم.ده سال در كنار هم بودن،شب و روز را با هم گذراندن، بچه‌ها را اندوهگين كرده بود. اينجا ديگر هر كسي به شهر و ديار خود مي‌رفت. بعد از خداحافظي سوار بوئينگ مسافربري شده و راهي تهران شديم.
در تهران، سالني را براي ما تدارك ديده بودند تا برايمان سخنراني كنند. سخنران مشغول حرف زدن بود. من رديف اول نشسته بودم، تمام فكر و ذهنم پيش خانواده‌ام بود. نمي‌فهميدم سخنران چه مي‌گويد، يكباره ديدم پرده پشت سر سخنران كنار رفت و پسرم حميد كه جواني برومند شده بود به وسط جايگاه پريد. انگار از دست چند نفري فرار كرده بود. تا مرا ديد از همان بالا خودش را توي بغلم انداخت، از شادي و خوشحالي داشتم بال در مي‌آوردم، آن لحظه تمام درد و رنج خود را به فراموشي سپردم. من مراحل رشد حميد را فقط در عكس‌هاي ارسالي خانواده به اردوگاه ديده بودم. مجلس به هم ريخت. عكاسان هم تند تند از صحنه ديدار پدر و پسر عكس مي‌گرفتند. بعد از آن به سمت خانه رفتيم. خانه ما در يك كوچه شش يا هشت متري بود. كوچه پر بود از جمعيت و بوي تند اسپند و عود. مردم واقعاً مرا شرمنده كردند. در نگاه اول چشمم به مادر و خواهر خانمم افتاد. چشمان بي‌‌قرار من دنبال همسرم مي‌گشت. او كه سختي تمام اين سال‌هاي دوري را تحمل كرده بود. بنده خدا از حال رفته بود و من هم داشتم از حال مي‌رفتم. در اين ده سال اين اندازه سر و صداي آژير و همهمه نشنيده بودم. اوضاع كه آرام‌تر شد از فاميل و بستگان پرس و جو كردم كه متوجه شدم دو تا از عموها و يك پسر عمويم از دنيا رفته‌اند و براي اينكه در اسارت رنج بيشتري نكشم وفات آنها را به من اطلاع نداده بودند.
سخن پاياني!
بعضي مواقع كه دوران اسارت را مرور مي‌كنم با خود مي‌انديشم كه چه ماجراهايي داشتيم و چه حوادث بزرگ و كوچكي را از سر گذرانديم. هرچه بود گذشت، خداوند به ما عنايت داشت كه با همه سختي‌ها و فشارهاي روحي و جسمي كه نيروهاي بعثي وارد مي‌كردند توانستيم مقاومت كنيم و سربلند به وطنمان ايران اسلامي بازگرديم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار