کد خبر: 447743
تاریخ انتشار: ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۶:۱۸
برادر سردار شهید وزوایی در گفت‌وگو با «جوان»:
سید صادق حسنی مقدم | «در جبهه‌ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا می‌کند که گویی اصلاً قابل تصور نیست. هنگامی که در قسمتی از عملیات صحبت از داوطلب شهادت می‌شود دعوا بین برادران به راه می‌افتد. اینها ارزش‌هایی است که ملت ایران ارزانی بشریت داشته است. حقیر بزرگ‌ترین افتخار خودم را عبودیت به درگاه احدیت می‌دانم.» آنچه خواندید بخشی از وصیتنامه شهید محسن وزوایی است. او در خانواده‌‌ای متدین دیده به جهان گشود. پس از طی کردن دوران تحصیل با نمرات عالی در سال 1355در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف با رتبه اول پذیرفته می‌شود. وزوایی با شناخت صحیحی که از مکتب اسلام و مسائل سیاسی و عقیدتی داشت، مسئولیت هدایت مبارزات دانشجویی را در دانشگاه شریف علیه رژیم به عهده می‌گیرد. پس از پیروزی انقلاب در تابستان 1359 به عضویت سپاه پاسداران در می‌آید و به عنوان سرپرست اطلاعات عملیات همراه شهید چمران در عملیات‌های پارتیزانی غرب کشور شرکت می‌کند. فردی که تا پیش از آن هیچگونه سابقه حضور در جنگ را نداشت در عملیات‌های بازی دراز، مطلع الفجر و فتح‌المبین به گونه‌ای عمل می‌کند که در عملیات بیت‌المقدس فرماندهی تیپ 10 سیدالشهدا و چند گردان از تیپ محمد رسول الله (ص) را به او محول می‌کنند و شهادتش نیز سرآغازی بر فتح خرمشهر می‌شود.در آستانه فرا رسیدن سالروز فتح خرمشهر گفت‌وگویی با عبدالرضا وزوایی برادر شهید وزوایی انجام داده‌ایم، کسی که خود نیز در سن 12 سالگی پا به عرصه جنگ و دفاع مقدس گذاشت و با پیروی از سیره عملی برادرش، هم‌اکنون دانشجوی دکترای مهندسی شیمی است.آقا محسن چندمین فرزند خانواده بود؟ما 9 نفر بودیم. سه خواهر و شش برادر، آقا محسن فرزند ششم خانواده بودند و من هشتمین فرزند، او در سال 1339 متولد شد و من درست 10 سال بعد یعنی در سال 1349. مادرم از سادات طباطبایی بود و آبا و اجداد پدرم اصالتاً در محله گلاب دره شمیران، امامزاده قاسم (ع) سکونت داشتند.خانواده ما سطح متوسطی داشت، مشکل مادی نداشتیم. پدرم هم کارمند اداره برق بود و هم فروشگاه و مغازه الکتریکی داشت.در خانواده‌تان چقدر به مسائل مذهبی توجه می‌شد؟ما در منزل جلسات روضه دائمی داشتیم. هر ماه یک روز روضه داشتیم. پنج روز از دهه اول صفر نیز هر سال مراسم عزاداری در خانه‌مان برقرار بود. پدرم از اعضای هیئت امنای مسجد بود.او به راه‌اندازی یک درمانگاه خیریه و صندوق قرض‌الحسنه کمک کرد و غالباً در اینگونه برنامه‌ها فعال بود. قبل از انقلاب هم در مبارزات سیاسی با آیت‌الله کاشانی همراهی کرد.شما هم‌اکنون دانشجوی دکترای مهندسی شیمی هستید، شهید محسن وزوایی نیز در سال 1355 نفر اول کنکور شد. به نظر می‌رسد تحصیل در خانواده شما از اهمیت بالایی برخوردار است، اینطور نیست؟بله، همین‌طور است. تمامی اعضای خانواده ما در مدارج بالای تحصیلی هستند. خواهر بزرگم که فرزند اول خانواده و متولد سال 1325 است از نفرات اول کنکور بود. او ابتدا در رشته پزشکی قبول شد و بعداز مدتی چون به کالبد شکافی علاقه‌ای نداشت تغییر رشته داد و در رشته شیمی ادامه تحصیل داد.یکی دیگر از خواهرانم دوره دکترای انفورماتیک و آمار دارد و اکنون به عنوان رئیس دپارتمان دانشگاه و استاد دانشگاه در امریکا مشغول فعالیت است.یک برادر به نام حمیدرضا داریم که لیسانس خود را در ایران گرفت، بعد به امریکا رفت و فوق لیسانس مدیریت گرفت. او پس از شهادت آقا محسن به تهران بازگشت.محمدرضا نیز لیسانس مهندسی برق از دانشگاه صنعتی شریف و فوق لیسانس برق از دانشگاه تهران دارد. یک برادر دیگرم علیرضا بود که فوق‌لیسانس مدیریت بازرگانی داشت. متأسفانه سال 1373 در مسیر سفر مشهد در جاده تصادف و فوت کرد.خود آقا محسن در دانشگاه صنعتی شریف، رشته شیمی می‌خواند. بعد از آن شهید، یک خواهر هم دارم که دندانپزشک است. برادر دیگرم محمود رضا هم دانشجوی مهندسی مکانیک است.مهم‌ترین عوامل موفقیت‌های تحصیلی شما چه بوده است؟مسلماً تلاش و پشتکار تأثیر داشته اما‌ بخش عمده آن هوش است. برادران و خواهرانم با هوش هستند، حتی نوه‌های این خانواده‌ همگی در دانشگاه‌های درجه یک کشور قبول شده‌اند. تحصیل در خانواده ما امری ارزشمند است. پدرم و مادرم از ابتدا برای ما جا انداخته بودند که باید پیگیر درسمان باشیم. آنها خیلی خوب مدیریت می‌کردند. در خانواده هر کدام از فرزندان برای نفر بعدی نقش مشاور و معلم را داشت و اگر در درسی به مشکل برمی‌خوردیم، برادر یا خواهر بزرگ‌تر کمک می‌کرد.پس اگر به نوبت برادر بزرگ‌تر معلم برادر کوچک‌تر می‌شد، آقا محسن معلم شما بود؟بله، دقیقاً چون ما بین برادرها کمترین فاصله سنی را داشتیم، رابطه خیلی خوبی بینمان بود. من دلداده او بودم.همیشه همراهش بودم. همه جا با هم بودیم.در جریان انقلاب و تظاهرات علیه شاه همیشه کنار او بودم. 8 بهمن 57 بختیار اعلام کرده بود فرودگاه مهرآباد را می‌بندد و مانع ورود امام خمینی (ره) خواهد شد ما برای جلوگیری از این اقدام در دانشگاه تهران تظاهرات کردیم. من همراه شهید وزوایی بودم که ناگهان نیروهای گارد سلطنتی حمله کردند آنها یک تیر مستقیم به سمت من شلیک کردند. اما یک آن شهید وزوایی متوجه شد و سریع سر مرا به طرف پایین هل داد و تیر از بغل گوش من رد شد.مرا داخل خانه‌ای گذاشت و خودش رفت به مجروحان کمک کند. عصر با لباس و دستان خونی به خانه بازگشت.شهید وزوایی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه بود و هدایت مبارزات دانشجویی در دانشگاه شریف علیه شاه را به عهده داشت.چه شد که شهید وزوایی از دانشگاه خارج شده و عضو سپاه شد؟بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل انقلاب فرهنگی دانشگاه‌های کشور تعطیل شد. شهید وزوایی با هماهنگی گروهی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف اقدام به تسخیر لانه جاسوسی کردند.پس از آن نیز راهی کردستان شد و چند ماه همراه شهیدچمران در منطقه پاوه بود.آموزش نظامی هم دیده بود؟آقا محسن سربازی نرفته بود ولی در دوران تسخیر لانه جاسوسی یک سرهنگ کلاه سبز ارتشی یک دوره آموزش رزمی برای دانشجویان خط امام برگزار کرده بود.یکی از دوستان تعریف می‌کرد در آن دوره به دلیل نبوغ بالای آقا محسن بعد از دو، سه روز که از شروع آموزش گذشته بود محسن دستیار سرهنگ شد.پس از آن بود که شهید وزوایی وارد سپاه شد. در پادگان امام حسین (ع) یک دوره دیگر آموزش دید و بعد به مدت سه ماه به کردستان رفت. مدتی مسئول مخابرات سپاه بود و بعد مسئول اطلاعات شد. با شروع جنگ، سپاه 10 گردان تشکیل داد و شهید وزوایی فرماندهی گردان شماره 9 را به عهده گرفت و در عملیات‌های بازی دراز، مطلع الفجر و فتح‌المبین و... شرکت کرد. سپس به فرماندهی سپاه گیلانغرب منصوب شد.با تشکیل تیپ محمد رسول الله، شهید وزوایی به قرارگاه تیپ منتقل و فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را عهده‌دار شد. زمانی که تیپ 10 سیدالشهدا تشکیل شد، به پیشنهاد آیت‌الله خامنه‌ای که نماینده امام راحل در شورای عالی دفاع بودند مسئولیت فرماندهی تیپ به شهید وزوایی محول شد.در عملیات بیت‌المقدس نیز فرماندهی دو تیپ سیدالشهدا (ع) و تیپ محمد رسول الله که برای اجرای عملیات در هم ادغام شده بودند به شهید وزوایی واگذار شد.حضور شهید وزوایی در کدام یک از عملیات‌ها شاخص است؟درهر برهه‌ای چه در دوران انقلاب، چه دوران جنگ شهید وزوایی به خاطر توکل و ایمان به قدرت لایزال الهی و همچنین استعداد و نبوغ سرشار خدادادی برگ زرینی را بر جای گذاشته است. اما به نظر من نقش این شهید در عملیات‌های بازی دراز و فتح‌المبین پررنگ‌تر است.در عملیات بازی دراز چه اتفاقاتی رخ داد و چرا نقش شهید وزوایی را در آن پررنگ می‌دانید؟در عملیات بازی دراز سه ارتفاع به نام‌های 1100، 1050 و 1150 بود. طبق برآوردهای فرماندهان رده بالای ارتش در مقابل 5 هزار نیروی عراقی که بالای ارتفاعات حضور داشتند باید حداقل سه برابر نیرو داشته باشید تا بتوانید عملیات را به سرانجام برسانید.همان روز اول عملیات یک تیر به گلوی شهید وزوایی و یک تیر به پایش اصابت کرد ولی چون فرماندهی با او بود عقب‌نشینی نکرد و آنجا ماند.مجموع نیروهای شهید وزوایی 500 نفر بودند، فرماندهان همگی می‌گفتند پیروزی این عملیات با این تعداد نیرو شدنی نیست. اما آقا محسن می‌گوید من مسئولیت این عملیات را بر عهده می‌گیرم و پیروزی در آن را تضمین می‌کنم.این عملیات به کمک خداوند و امدادهای غیبی انجام شد. پس از درگیری و جنگ تمام عیار در بالای ارتفاعات فقط شش نفر از نیروهای ایرانی زنده مانده بودند و هنوز یکی از ارتفاعات آزاد نشده بود، خود شهید وزوایی به شدت مجروح بود، بقیه هم به شدت خسته و مجروح بودند و وضعیت جسمی وخیمی داشتند.قبل از عملیات، محسن بچه‌ها را جمع کرده و گفته بود بیایید امسال عید نوروز به امام خودمان رهایی بازی دراز را عیدی بدهیم. قلعه‌های بازی دراز، شده بود غولی بزرگ برای نیروهای ایرانی، چون تمام منطقه را زیر دید و تیررس خود داشت. صدام هم اعلام کرده بود اگر ایران بتواند بازی دراز را تصرف کند من کلید شهر «مندلی» را به آنها می‌دهم»صدام در منطقه بازی دراز خیلی سرمایه‌گذاری کرده بود حتی تا نوک قله جاده آسفالته ایجاد کرده بود. تانک، کاتیوشا، بالگرد و... در آنجا مستقر کرده بود. یک سنگر مخصوص صدام هم بود که صدام می‌آمد و کل منطقه را دیده‌بانی می‌کرد.پس از اینکه دو قله را تصرف کردند شهید وزوایی به بچه‌ها رو می‌کند و می‌گوید ما هنوز عیدی‌مان را به امام خمینی کامل نکرده‌ایم، برویم و ارتفاع سوم را هم بگیریم.به ذهن ما مانند یک افسانه است که چطور شش نفر نیرویی که مجروح هم هستند، می‌خواهند یک ارتفاع را از دست دشمن بعثی بگیرند، همین که بخواهند فقط از کوه بالا بروند نمی‌توانند، چه برسد مقابل این همه امکانات و نیروی دشمن!با این حال تا نوک قله می‌روند و آنجا را آزاد می‌کنند، بسیاری از عراقی‌ها را هم می‌کشند.زمانی که به بالای قله می‌رسند، همگی روی زمین می‌افتند و از حال می‌روند. در این شرایط مواجه می‌شوند با یک گردان 300 نفره عراقی که به طرف آنها می‌آیند.بعدها متوجه شدیم آنها نیروهای ویژه گارد صدام بودند که قرار بود محاصره آبادان را کامل و شهر آبادان را تصرف کنند ولی آنقدر منطقه بازی دراز مهم و استراتژیک بود که آنها را به بازی دراز اعزام کردند.بعدها عراقی‌ها اعلام کردند چون نیروهایی که مأمور محاصره آبادان بودند به بازی دراز رفتند نتوانستند آبادان را تصرف کنند و عراق‌ها در عملیات ثامن‌ الائمه شکست خوردند.زمانی که این گردان به طرف نفرات باقیمانده شهید وزوایی می‌آمدند بچه‌ها گفتند دیگر کار ما تمام است آنقدر توان آنها از دست رفته بود که دیگر نمی‌توانستند حتی با اسلحه سبک تیراندازی کنند و حداقل تعدادی از آنها را بکشند. آقا محسن با اینکه تیر خورده و نمی‌توانست حرف بزند. با اشاره به یکی از بچه‌ها که عربی بلد بود می‌گوید: خیلی محکم و با صدای بلند بگو همه اسلحه‌ها را زمین بگذارید، دست‌ها را بالا بگیرید و تسلیم شوید.او داد می‌زند و این را می‌گوید. در کمال ناباوری می‌بینند که همه گردان عراقی‌ اسلحه‌ها را زمین می‌گذارند و تسلیم می‌شوند. آنها وقتی به بالای کوه می‌آیند، همه تعجب می‌کنند که چطور این مجروحان ایرانی که حتی توان ندارند خودشان را به پایین کوه برسانند آنها را اسیر کردند. از همان بالای ارتفاع پادگان ابوذر را به عراقی‌ها نشان می‌دهند و می‌گویند سرتان را پایین بیندازید و در یک ستون پایین بروید به آنجا که رسیدید بگویید اسیر عراقی هستیم. آنها دستشان را روی سر می‌گذارند و به طرف پایین راه می‌افتند و خودشان را معرفی می‌کنند. پس از این عملیات به عقب برگشتند و شهید وزوایی در بیمارستان بستری شد.سه ماه بعد عملیات مطلع الفجر آغاز شد که دوباره به آنجا رفت. یک تیر که در فک شهید مانده بود دکتر گفت: باید بهتر شوی تا تیر را در بیاوریم، الان خطرناک است. ولی آقا محسن توجه نکرد و برای عملیات رفت. در دیداری که با هم داشتیم پرسیدم چرا صبر نمی‌کنی تا حالت بهتر شود و تیر را از داخل صورتت در بیاورند؟ با خنده جواب داد می‌خواهم به عنوان یادگاری آن را نگه دارم. تا شهادت هم آن تیر در صورتش مانده بود.چند ماه بعد در عملیات دوباره برادرم به شدت مجروح شد که همه گمان بردند شهید شده است.چند تا عکس یادگاری به عنوان لحظه آخر شهادت هم با او می‌گیرند که به خانواده‌اش بدهند ولی به طور معجزه‌آسایی او را به عقب می‌آورند، چند ماهی در کما بود، صورت دست و پایش به شدت زخمی شده بود، مانند یک جنازه شده بود. وقتی به هوش آمد، خیلی وضعش وخیم بود، زیر گلویش را سوراخ کرده بودند و خرده‌های استخوان را از آن خارج کردند حرف نمی‌توانست بزند. دستش فقط به قسمتی از گوشت وصل بود. بعد از مدت‌ها با دست چپش می‌توانست بعضی از خواسته‌هایش را بگوید. کم‌کم بهتر شد. قرار بود فیزیوتراپی شود ولی باز طاقت نیاورد و با همین وضعیت برای عملیات فتح‌المبین به جبهه رفت بار دوم حدود دو ماه در بیمارستان سجاد،‌میدان فاطمی بستری بود. مدت 20 روز هم در خانه بود. بلااستثنا هر روز بعد از مدرسه سریع اول به بیمارستان می‌رفتم.آقا محسن چطور به شهادت رسید؟با آغاز عملیات بیت المقدس مسئولیت 9 گردان در محور محرم با شهید وزوایی بود. قرارگاه تأکید کرده بود که نباید به خط مقدم بروید.عملیات که آغاز شد نیروها در شرایط سختی قرار گرفتند و به محاصره تانک‌ها افتادند روز دوم در نهایت به ایشان اجازه می‌دهند که خودش به خط مقدم برود و فرماندهی را مستقیم به دست بگیرد. شهید با شنیدن اجازه رفتن به خط مقدم بسیار خوشحال می‌شود.دوستان تعریف می‌کنند که نیروها همه زمین‌گیر شده بودند و زمین را چنگ می‌زدند تا برای خودشان یک سرپناه درست کنند و جان خود را نجات دهند. شهید وزوایی زمانی که می‌رسد برای اینکه نیروها روحیه بگیرند، سرخاکریز می‌ایستد و به سمت چپ و راست می‌رو‌د و نیروها را فرماندهی می‌کند و به سمت جلو هدایت می‌کند. به گونه‌ای که بچه‌ها همه روحیه می‌گیرند و انگار نه انگار که زیر گلوله تانک و خمپاره هستند.از موقعی که شهید وزوایی برای هماهنگی می‌رود، دو سه ساعت نمی‌گذرد که یک گلوله تانک کنار او می‌خورد و ایشان بر اثر موج انفجار و ترکشی که به سفیدران ایشان اصابت می‌کند‌ به فیض رفیع شهادت نایل می‌شود. برای اینکه روحیه بچه‌ها خراب نشود، یک چفیه به صورتش می‌بندند و روی موتور بین خود می‌گذارند، یک نفر پشت او می‌نشیند و سریع شهید را به عقب می‌آورند.چگونه از شهادت ایشان با خبر شدید؟روز جمعه، 10 اردیبهشت 61 ما در منزل بودیم که یکی از بچه‌های سپاه آمد و به پدرم گفت آقا محسن به شدت مجروح شده است و اوضاع خوبی ندارد ابتدا نگفتند که شهید شده است.خبر که به دوستان و همسایه‌ها رسید همگی داخل خانه ما جمع شدند. همه برای بهبودش مراسم دعا و توسل گرفتیم. در همان روز تلویزیون تصویری از شهید وزوایی در قرارگاه نشان داد. همه گمان کردیم که داداش محسن زنده است. اما تصاویر متعلق به روز قبل بود.ظهر روز بعد از مدرسه که بازگشتم، دیدم جلوی در خانه حجله زده‌اند. فهمیدم که کار تمام شده برادرم شهید شده است. به معراج شهدا رفتیم و جنازه‌اش را دیدیم روز بعد مراسم تشییع شهید برگزار شد.از خصوصیات و ویژگی‌های اخلاقی ایشان بگویید چه چیزهایی از برادر بزرگ‌تر خود دیدید؟او روحیه خیلی شادابی داشت. عشق الهی در تمام سلول‌های ایشان نفوذ کرده بود با تمام وجود خداوند را دوست داشت و در مواقع بسیار حساس و سخت خدا را همراه خود می‌دید و لذت می‌برد.ایشان در وصیتنامه ذکر می‌کند که در بیمارستان خیلی درد می‌کشیدم ولی هر چه بیشتر درد می‌کشیدم بیشتر لذت می‌بردم چرا که احساس می‌کردم به خدای خود نزدیک‌تر می‌شوم.نمی‌گوید تحمل می‌کردم می‌گوید لذت می‌بردم.به پدر و مادرمان احترام بسیار زیادی می‌گذاشت. مخصوصاً به مادرم، یکبار نشد که شهید وزوایی جلوتر از مادر حرکت کند. حتی در مراسم تشییع شهید، که خواهران پشت جمعیت حرکت می‌کنند. مادرمان آمد و جلو جمعیت حرکت کرد بعضی از خواهران از او می‌پرسند چرا جلوتر از مردم و جنازه شهید حرکت می‌کنید؟ مادرم می‌گوید: محسن در طول زندگی همیشه پشت سر من حرکت کرد، می‌دانم که الان هم دوست دارد پشت سر من حرکت کند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار