
عليرضا محمدي | «با كمال تأسف و تأثر شهادت استاد زاده محترم، جناب حجت الاسلام، آقاى آقا شيخ مهدى شاهآبادى را به پيشگاه معظّم حضرت بقيهاللّه، أرواحنا لمقدمه الفداء،تبريك و تســليت عرض مىكنم...» امام(ره) استادزاده خواندش، مردي را كه عمري خالصانه در مسير آرمانهاي مقدس انقلاب اسلامي تلاش كرد و عاقبت نيز در مكاني به شهادت رسيد كه هيچكس از روحاني چون او انتظار نداشت؛ در جزيره مجنون و بين رزمندگاني كه همواره آنها را فرزندان خويش ميخواند.شهيد حاج مهدي شاه آبادي، فرزند آيتالله العظمي ميرزا محمد علي شاه آبادي از جمله شهداي دفاع مقدس به شمار ميرود كه به دليل رابطه استادي پدر بزرگوارش با حضرت امام، از همان كودكي با معمار كبير انقلاب اسلامي آشنا شد و هميشه چون يار و رهروي صديق در جهت تحقق و پيشبرد اهداف نظام اسلامي تلاش كرد. چنانچه بارها به زندان افتاد و بعد از پيروزي انقلاب نيز براي تلاش در جهت استحكام نظام نوپاي اسلامي حتي از حضور در خطوط مقدم جبههها دريغ نورزيد و در مسير مجاهداتش چنان اخلاصي از خود نشان داد كه امام(ره) در ادامه پيام تسليت شان به مناسب شهادت او، شاه آبادي را «مجاهدي شريف و خدمتگزاري مخلص براي اسلام» معرفي ميكنند. ششم ارديبهشت، بيست و هفتمين سالروز شهادت شيخ مهدي شاه آبادي، بهانهاي بود تا دقايقي را به گفتوگو با سعيد شاه آبادي، فرزند ارشد اين يار صديق امام(ره) سپري كنيم. گفتوگويي از اخلاص، ايمان، رشادت و مقاومت و در نهايت شهادت كه شهيد شاه آبادي در طول عمر 54 ساله خويش بارها چنين صفاتي را به نمايش گذاشت و در آخر نيز شهادتش مهر تأييدي بر اخلاص و تمامي صفات حسنه اش بود.مايليم استادزاده را بيشتر بشناسيم، چرا امام(ره)، پدرتان را با اين صفت خطاب كردند؟پدربزرگم آيتالله العظمي ميرزا محمد علي شاه آبادي از اساتيد امام(ره) بودند. ايشان دو سال قبل از تولد شهيد شاه آبادي، يعني در سال 1307 به قم ميروند و يك دوره هفت ساله در اين شهر اقامت ميكنند. به اين ترتيب در سال 1309 كه پدر به دنيا ميآيند تا سن پنجسالگي در قم زندگي ميكنند و در همين زمان امام(ره) درس عرفان و اخلاق را در محضر آيتالله شاه آبادي ميگذرانند، لذا ميتوان گفت كه امام(ره) از بدو تولد شهيد شاه آبادي با ايشان به عنوان استادزاده خويش آشنايي داشتند و پدر نيز بعدها به عنوان شاگرد امام(ره)، ايشان را در مراحل مختلف نهضت همراهي ميكنند. اما در خصوص آيتالله محمد علي شاه آبادي و ارادت امام به ايشان در خيلي جاها صحبت شده و اينجا به همين حد اشاره ميكنم كه امام بارها از او به نيكي ياد ميكنند و اين جملهشان كه «شيخ بزرگوار ما حق حيات روحاني به عهده اينجانب داشت كه با دست و زبان از عهده شكرش برنميآيم» گواهي بر اين ارادت است. از همين رو است كه امام خميني در پيام تسليت شان به مناسبت شهادت پدرم، ايشان را استادزاده خطاب ميكنند.
اشارهاي به مبارزات انقلابي شهيد شاهآبادي داشتيد، لطفاً در اين خصوص بيشتر توضيح دهيد؟در واقع ورود ايشان به مبارازت انقلابي از نحوه ارتباط شان با حضرت امام(ره) جدا نيست. شهيد شاه آبادي در 14 سالگي وارد حوزه(مدرسه مروي) شده و در 18 سالگي معلم ميشود. از جمله اساتيد ايشان نيز خود حضرت امام و چهرههايي چون آيات عظام اراكي، گلپايگاني، طباطبايي و در مقاطعي آيتالله بروجردي بودند. اما در اين بين پدر انس و الفت خاصي نسبت به حضرت امام داشتند و در واقع خود را مريدشان ميدانستند. چنانچه در زمره شاگردان خاص ايشان به تبليغ مرجعيت حضرت امام ميپرداختند. از طرفي با توجه به وجهه پدرم در ميان مراجع، در رساندن پيام امام به مراجع و همفكري و صدور بيانيههاي مشترك نقش داشتند. وقتي هم كه جامعه مدرسين حوزه علميه قم تأسيس ميشود، شهيد شاهآبادي به عنوان يكي از اعضاي آن در ماجراي تبعيد امام، طي صدور بيانيه اي، نسبت به اين امر اعتراض ميكنند. البته شهيد شاه آبادي در كنار اين فعاليتها مبارزات غير علني هم داشتند و به خاطر چنين فعاليتهايي بود كه ما غالباً ايشان را به صورت طولاني مدت نميديديم. در اين خصوص خوب است اشارهاي به فرمايش مقام معظم رهبري داشته باشم كه فرمودند شهيد شاه آبادي در دهه 40 در محور مبارازت انقلابي قرار داشت.
آيا ايشان در مسير مبارزات شان به زندان هم افتادند؟بله، ايشان در مجموع چهار بار به زندان افتادند. به ترتيب در سالهاي 1352، 53، 54 و در نهايت سال 57 كه بار آخر تا زمان پيروزي انقلاب در زندان بودند. البته در دو، سه بار اول موضوع دستگيري ايشان خيلي جدي نبود و شهيد هم قصد نداشتند بيدليل خود را گرفتار سازند، به عنوان مثال بار اول به خاطر اعلاميهاي بود كه يكي از آشنايان ما از پدرم قرض گرفته بود و با بدقولي آنقدر آن را پس نياورد تا اينكه به دست مأموران افتاد و بهانهاي شد براي دستگيري پدرم. اما از سال 54 به بعد شهيد شاهآبادي در مسجد رستم آباد مبارزاتشان را علني دنبال ميكنند و حتي در جواب مسئولان امنيتي كه به ايشان اخطار داده بودند نامهاي مينويسند و ميگويند «هر كس با من كار دارد به مسجد بيايد». به اين ترتيب در سال 55 مسئله تبعيد شهيد به شهر بانه پيش ميآيد كه ايشان به تنهايي به آنجا ميروند و البته در مقاطعي يكي از برادران و خواهران با ايشان همراه ميشوند.
پس در مجموع اين بازداشتها و زندان و تبعيد، ايشان كمتر در خانه حضور داشتند، تحمل اين شرايط براي شما سخت نبود؟خب مسلماً نبود ايشان براي مادرم و ما كه در آن زمان نوجوان بوديم، خيلي سخت بود. يادم ميآيد وقتي كه پدر به زندان ميافتاد مادرم همه ما را به صف ميكرد و با برداشتن يك ظرف غذا از اين كلانتري به آن زندان به دنبال پدر ميگشتيم. يا وقتي كه شهيد شاه آبادي در تبعيد بانه بودند، براي ديدارشان سختيهاي زيادي را ميكشيديم و حتي سه روز در راه بوديم تا با جادههاي آن زمان خودمان را به او برسانيم. در كل بار اصلي اين سختيها روي دوش مادرمان بود كه با وجود شش، هفت بچه بايد در نبود پدرمان، خانه را اداره ميكرد. البته با وجود مشغلههاي مبارزاتي پدر و بعدها مسئوليتي كه در دوران انقلاب داشتند، ايشان هر وقت فرصت كمي پيدا ميكردند يكي از بچهها را با خود همراه ميكردند و در اين فرصت كم با او گرم گرفته و همان رابطه انس و الفت پدر و فرزندي را برقرار ميكردند. به عنوان نمونه خود من بارها همراه ايشان براي تبليغ به روستاهاي محروم ميرفتم و فرصتي بود تا از محضرشان استفاده كنم.
اين سفرهاي تبليغي در چه راستايي صورت ميگرفت؟غالباً روحانيون براي اشاعه احكام ديني به روستاها يا مناطق دورافتاده ميروند و همين الان هم در ماههاي مبارك رمضان يا مواقع ديگر اين كار صورت ميگيرد. پدر نيز در اين خصوص پشتكار زيادي داشت و گاهي مرا با خودش همراه ميكرد. در اين مسائل شهيد شاه آبادي با حوصله و اخلاق خوش سعي ميكردند با جوانان روستايي راه دوستي در پيش بگيرند و به اين ترتيب آنها را جذب كنند. خاطرهاي هم در اين زمينه در ذهنم نقش بسته كه هيچگاه آن را از ياد نميبرم. در يكي از اين سفرها، به اتفاق پدر به روستايي رفته بوديم كه مسجد بسيار بزرگي داشت، اما به مدت طولاني بدون استفاده مانده بود و حتي براي پيدا كردن كليد در قفل شده اش نيز خيلي تلاش كرديم، براي چند روز در صحن مسجد براي جذب جواناني كه غالباً بيرون مسجد ميايستادند نماز ميخوانديم و بعد شهيد شاه آبادي با آن جوانان ارتباط ايجاد كرد و با آنها قرار كوهپيمايي گذاشت. به اين ترتيب با آنها ايجاد انس و الفت كرد و رفته رفته پاي شان را به نماز جماعت باز كرد، چنانچه وقتي ميخواستيم از آن روستا برويم، نمازهاي جماعت آن روستا با شكوه برگزار ميشد و خيلي از جوانان روستايي از رفتن ايشان ابراز ناراحتي ميكردند.
اشارهاي به برخي صفات اخلاقي شهيد كرديد، از خصوصيات بارز اخلاقي ايشان بگوييد.در روايات داريم كه يكي از ويژگيهاي انسان مؤمن خرج كم و فايده بسيارش است. شهيد شاه آبادي نيز همين طور بود. بسيار تلاش ميكرد و استراحت كمي داشت. در طول شبانه روز شايد 3 الي 4 ساعت ميخوابيدند. لذا هر كدام از دوستان شان وقتي ميخواستند به بيان خصوصيات ايشان بپردازند به خواب كم شان تأكيد ميكردند. مقام معظم رهبري نيز در خصوص فعاليت بسيار پدرم گفته بودند شهيد شاهآبادي در دوران دفاع مقدس بعد از چندين ساعت شبكاري، براي ديدار از مجروحان جنگي به بيمارستانها ميرفتند. اما براي ويژگي دومشان بايد به نوع رفتارشان با خانواده و فرزندان اشاره كنم. پدرم علاوه بر اينكه در كارهاي خانه كمك ميكردند، تعميركار خيلي خوبي هم بودند و تقريباً ميتوانم بگويم تمامي لوازم منزل را خودشان تعمير ميكردند. اما نكته جالب در اينجاست كه ايشان از كوچكترين فرصتي براي صحبت با فرزندانشان استفاده ميكردند و وقتي هر كدام از ما كنارشان قرار ميگرفتيم، به ما ميگفت ساكت ننشينيد و چيزي بگوييد، خيلي زود با ما انس و الفتي برقرار ميكرد و در خلال كارهاي روزمره، از ايجاد برقراري رابطه پدر و فرزندي غفلت نميورزيد. به ورزش علاقه خاصي داشتند و ميگفتند انسان بايد فرز و چابك باشد. هميشه هم ما را به ورزش و فعاليت تشويق ميكردند. ورزشهاي كوهنوردي و شنا از جمله رشتههاي مورد علاقه شان بود، ژيمناست و شيرجه زن خيلي خوبي هم بودند و به شخصه به ياد دارم كه چگونه پلههاي خانه را روي دست بالا ميرفتند. در كل از سستي و كهالت به دور بودند و تكه كلامي داشتند كه هر وقت ميديدند يكي از ما با بيحالي راه ميرويم آن را به ما ميگفتند. از ديگر خصايص شهيد ارتباط بسيار صميمي و خوبش با جوانان بود كه پيشتر ماجرا جوانان روستايي را تعريف كردم. اخلاص در عمل شان نيز يكي از همان مواردي است كه امام(ره) بهترين تعبيرش را در پيام تسليت شهادت ايشان بيان ميدارند و پدرم را مجاهدي شريف و خدمتگزاري مخلص براي اسلام» معرفي ميكنند. اين وجه از خصوصيات ايشان آنقدر قوي است كه شايد يكي از دلايل مهجوريت اين يار نزديك امام به خاطر همين اخلاص و چشمپوشي از تظاهر به فعاليتهايشان باشد. در آخر هم بايد به ولايت پذيري شهيد شاهآبادي اشاره كنم كه از بدو آغاز نهضت، همراه و رهرو حضرت امام بودند.
از فعاليتهاي شهيد در بعد از پيروزي انقلاب بگوييد. ظاهراً ايشان نماينده دورههاي اول و دوم مجلس بودند؟بله، شهيد شاه آبادي در دو دوره به عنوان نماينده وارد مجلس شدند كه هنوز عمر قانوني مجلس اول به اتمام نرسيده در جزيره مجنون به شهادت ميرسند. اما يكي از فعاليتهاي خوبي كه شهيد شاه آبادي در بعد از انقلاب داشتند، ايجاد وحدت در بين تشكلها و گروههاي مختلف انقلابي بود كه در قضيه انتخابات مجلس اول نمود يافت. در آن زمان هر كدام از احزاب نظير حزب جمهوري اسلامي، جامعه مدرسين قم، جامعه روحانيت مبارز تهران و... حتي منافقان قصد داشتند كانديدهاي خود را وارد مجلس كنند. بنابراين در مقطعي بين گروههاي انقلابي اختلافاتي به وجود آمد كه با ابتكار شهيد شاه آبادي، جلسات ائتلافي تشكيل و منجر به وحدت بين اين گروهها شد.وقتي كه اين ائتلاف بزرگ شكل گرفت تنها يك شب به اتمام مهلت تبليغات قانوني زمان باقي مانده بود كه در همان يك شب تا صبح، شهر تهران پر از ليست ائتلاف شد. خود شهيد هم با وجودي كه نميخواستند جزو افراد ليست باشند، اما با اصرار سايرين اسم ايشان در ليست قرار گرفت. اما بعدها كه برخي از افراد به ايشان موضع گرفتند و در برخي از نشريات عليه اين حركت شهيد سخناني ايراد كردند، پدرم هرگز پاسخي به آنها نداد و گفت كه من به خاطر ايجاد وحدت، زمينه ائتلاف را مهيا كردم پس به خاطر حفظ همين اتحاد سكوت ميكنم. مرتب هم ميگفتند: «ميدانم الان امام از اين اتحاد خوشحال هستند.»
ظاهراً شهيد شاه آبادي مسئوليت خاصي در جبهههاي جنگ نداشتند، پس چطور در خطوط مقدم درگيري حضور مييافتند؟شهيد شاه آبادي به خاطر احساس مسئوليتي كه نسبت به انقلاب و علاقهاي كه به جوانان رزمنده داشتند، به صورت داوطلبانه و به جهت بازديد و دادن روحيه به رزمندگان در جبههها حضور مييافتند. چنانچه كافي بود مجلس تنها چند روز تعطيل شود تا ايشان ره توشه سفر ببندند و راهي مناطق عملياتي شوند. در اين سفرها نيز معمولاً يكي از برادران مان را همراه خود ميبردند تا فارغ از مشغلههاي معمول، براي چند روز در كنار يكي از فرزندانشان باشند و از طرفي بچههايشان را نيز با جبهه آشنا كنند. چنانچه در زمان شهادت، آقا مسعود، يكي از برادرانمان در كنار ايشان بودند. اما خوب است در اينجا خاطرهاي از علاقه پدرم به رزمندگان و شهدا بيان كنم. مرحوم مجيد شاه آبادي، يكي از برادران ما بود كه به شدت مورد علاقه پدرمان قرار داشت. مجيد بيماري صرع داشت و به همين دليل مدرسه نميرفت و در يك سال آخر عمرش اغلب اوقات همراه شهيد شاه آبادي بود.همين حضور و نزديكي فيزيكي هم باعث شده بود تا علاقه پدر به ايشان بيشتر شود، وقتي كه مجيد بر اثر حادثهاي غرق شد، عصر همان روزي كه قرار بود او را به خاك بسپاريم، پدرم برنامه از پيش تعيين شده سفر به خرم آباد و شركت در تشييع جنازه شهدا را داشت. آقاي نوريان _ استاندار لرستان _ اين خاطره را برايمان تعريف كرد كه بعد از خاكسپاري مجيد، پدرم پيش او ميآيد و ميگويد: «برويم» وقتي كه آقاي نوريان ميگويند شما همين الان فرزندتان را به خاك سپرديد، صلاح نيست به اين سفر برويم، ايشان ميگويند: «مگر آن شهدا فرزندان من نيستند؟»
نحوه شهادت شيخ چگونه بود؟ارديبهشت سال 63 پدرم كه طبق معمول براي سركشي به جبههها راهي مناطق عملياتي شده بود، به قصد بازديد از جزيره مجنون درخواست ديدار از آنجا را ميكنند و چون با هشدار فرماندهان مبني بر خطر حضور در جزيره مواجه ميشوند، ميپرسند: «مگر ما در آنجا سرباز و رزمنده نداريم؟ اگر نداريم من نروم، اما اگر داريم پس من هم مثل آنها» به اين ترتيب پاي در خاك مجنون ميگذارند تا غروب روز پنجشنبه، 6 ارديبهشت سال 63، درست مصادف با شب شهادت امام موسي بن جعفر(ع) مورد اصابت گلوله توپ دشمن قرار بگيرند و به شهادت برسند.