در اکتبر 2001 نیروهای ائتلاف با مجموعهای از اهداف پنهان و آشکار طرح اشغال افغانستان را کلید زدند. اکنون 10 سال از آن زمان میگذرد و این کشور خسته از جنگ داخلی و اشغال همچنان از کانونهای اصلی تحولات جهانی است. البته این امر نه به دلیل تحقق ادعاهای غرب مبنی بر اهدای دموکراسی و رفاه و آزادی به مردم افغانستان و تبدیل آنها به یکی از ارکان جامعه بشری بلکه به دلیل مجموعهای از بحرانها و چالشهای داخلی و جهانی است که این کشور را به سرزمین سوختهای مبدل ساخته که از حداقل امکانات زندگی نیز بیبهره است. فقر و آوارگی میلیونها انسان، فضای نامناسب اجتماعی و اقتصادی، فساد اداری و سیاسی اهدا شده از سوی اشغالگران، ناامنی و کشتار در کنار جنایات گسترده اشغالگران علیه جان و مال مردم، تنها بخشهای کوچکی از درد و رنج این ملت است. شرایط چنان بحرانی است که بسیاری دوران طالبان و حتی جنگهای داخلی را با آن همه مشکلات از شرایط کنونی مناسبتر دانسته و نسبت به آینده این کشور هشدار میدهند. در کنار آنچه از عرصه داخلی افغانستان ذکر شد رویکردها و مواضع دوگانه اشغالگران و کشورهای غربی مدعی حقوق بشر و سازمان ملل در قبال تحولات افغانستان بر درد و رنج این ملت افزوده است. پس از کشته شدن یکی از سربازان نیروهای اشغالگر فضایی تبلیغاتی برای معرفی مردم افغانستان به عنوان محکومیت نقض امنیت بینالملل در محافل رسانهای و سیاسی غرب آغاز میشود، در حالی که از این سربازان به عنوان ناجیان افغانستان و عدم تعهد به این بشردوستی یاد میشود. پس از حملات صورت گرفته به مراکز یا نمایندگی سازمان ملل نظیر آنچه در روز شنبه دوم آوریل 2011 روی داد موجی از محکومیتهای جهانی صورت گرفته و حتی از برگزاری نشست شورای امنیت برای بررسی این مسئله سخن به میان میآید. تمام این مواضع در حالی صورت میگیرد که در برابر کشتار دهها کودک در حملات امریکا و ناتو و یورشهای شبانه نظامیان به خانههای مردم و ربودن مردان و زنان و کودکان پس از بمباران مراسم عروسی و کاروانهای آوارگان توسط نیروهای خارجی تنها به یک ابراز تأسف خشک و خالی یا عذرخوهی بسنده میشود. آن هم پس از انتشار گزارشهای نهادهای بینالمللی در مورد قتل عام گسترده غیرنظامیان توسط نیروهای خارجی، هنگام بمباران سراسری شهرها و روستاها که عملاً آنها را به سرزمینهای سوخته مبدل کرده میسازد. البته مدعیان دموکراسی و حقوق بشر اگر تحت فشار افکار عمومی جهانیان سکوت خود را بشکنند و در کنار ابراز تأسف، چند دلاری به عنوان دیه کشتهشدگان میپردازند. در کنار این اقدامات سؤالبرانگیز و در واکنش به اعتراضهای مردمی و افکار عمومی نیز به جای محاکمه افسران و فرماندهان اصلی، یک یا دو سرباز عامل این جنایات معرفی و آنها را نیز در دادگاه امریکایی محاکمه میکنند و به دولت و مردم افغانستان اجازه این کار را نمیدهند (همان قانونی که قبل از انقلاب در ایران هم اجرا میشد و کاپیتولاسیون نام داشت) جنایات اشغالگران چنان گسترده است که حتی کرزای رئیسجمهور افغانستان ادعا کرده که نیروهای خارجی برای تفریح و سرگرمی مردم افغان را قتل عام میکنند در حالی که ادعای آنها برای حضور در افغانستان اهدای دموکراسی و آزادی به مردم بوده است.دوگانگی غربیها در قبال تحولات افغانستان زمانی بیشتر نمود پیدا میکند که آنها در کنار سکوت در برابر کشتار هزاران غیرنظامی و با تکیه تبلیغاتی بر کشتههای خود و اقدامات مشکوک صورت گرفته در قبال مراکز سازمان ملل، انجام عملیاتهای جدید و کشتار گسترده مردم را توجیه میکنند در حالی که هرگز اعلام نمیکنند که در عملیاتهای آینده چند صد نفر به کام مرگ میروند.در جمعبندی کلی از آنچه ذکر شد میتوان گفت که افغانستان در کنار درد و رنجهایش بیش از هر چیز خسته و دلسرد از دوگانگی مدعیان حقوق بشر در غرب و سازمان ملل است. اکنون افغانها تأکید دارند که حضور اشغالگران نه تنها دستاوردی برای آنها ندارد بلکه هر روز بر درد و رنج آنها میافزاید. بنابراین تنها راه نجات کشورشان خروج اشغالگران و واگذاری امور به خود مردم افغانستان است.این درخواست شامل تصفیه دفتر سازمان ملل در افغانستان از جاسوسان امریکایی هم میشود. باید توجه داشت که طرح استفاده پوششی از دفتر سازمان ملل برای سلطه بر دولت افغانستان را ریچارد هالبروک یک سال قبل از مرگش داده بود و امریکاییها از این راه در پی تعیین خط مشی دولت کابل بوده و هستند.