فاصله زیاد توانمندیهای اقتصادی، سیاسی، نظامی، علمی و تکنولوژیک امریکا با کشورهای اروپایی و طبیعتاً با دیگر قدرتها و کشورهای جهان، یک تصور و توهم جدید را ایجاد کرد که در نظام تک قطبی و هژمونی مطلق امریکایی،باید برنامه و مدل امریکایی،اساس تحول و سمتگیری در مناسبات جهانی تا عمق روابط اجتماعی و حتی مدل زندگی فردی و خانوادگی باشد و هانتینگتون هم آن را تئوریزه کرد. امریکاییها آنچنان خود را مسلط میپنداشتند که به خود زحمت ندادند مؤلفهای مثل ویژگیهای اختصاصی مناطق و کشورها و تمایلات و ارزشهای آنها را در نظر بگیرند و به تعبیر دیگر آن را ضروری هم نمیدانستند. این اعتماد به نفس و خودباوری افراطی در نوع نگاه به اروپا، روسیه، چین و برنامههای منطقهای مانند طرح خاورمیانه بزرگ و جدید تجلی داشت. این بیاعتنایی به جایی رسید که ظرفیتها و اراده دیگران در محاسبات امریکایی لحاظ نشد، ولی واقعیتهای جهانی و خاورمیانهای و اروپایی با انکار امریکایی از صحنه خارج نشدند. چینیها با اینکه برای 2020 جایگاه دوم جهان را برای خود پیش بینی کردهاند، ولی ظاهراً از هم اکنون در بسیاری از زمینهها به این جایگاه رسیدهاند و روندهای جهانی این پیشبینی را بسیار زودتر از 2020 قابل تحقق میدانند.
خاورمیانه و شمال آفریقا هم واقعیت دیگری بودند که هیچگاه در محاسبات و برنامه امریکایی نه تنها به حساب نیامدند بلکه اشغال عراق و افغانستان به عنوان پایلوت فرهنگی و دولتسازی و ملتسازی معرفی شدند. مفهوم تحقیر امریکایی و غربی که این روزها در جامعهشناسی و روانشناسی قیامهای مردمی خاورمیانه و شمال آفریقا از آن سخن گفته میشود، اختصاص به این جغرافیا نداشت و در ادبیات سیاسی امریکایی دوره بوش و در زمانی که اروپاییها دست به انتقادهای شکلی به سیاستهای امریکا زدند،آنها را نیز در برگرفت و تحت عنوان «اروپای پیر» که مفهوم ناتوان و ناکارآمد دارد، شامل حال آنها شد.
اکنون قیامهای مردمی در خاورمیانه و شمال آفریقا پایههای منافع استراتژیک غرب و امریکا را با بحران فوقالعاده روبهرو کرده و امریکا و غرب نیز قادر به جلوگیری از آن نیستند و بلکه امریکا و غرب به خطکشیهای آفریقا در دست اروپاست و سیاستهای غربی را روسیه و چین تأیید نمیکنند و مناطق بحرانی در جزیرهالعرب (عربستان، بحرین، یمن) و اردن، حوزه اختصاصی امریکا میشود. فرانسویها که تا به حال در کنار آلمانیها و انگلیسیها در خلیج فارس حضور کمرنگی داشتند، اولویت سیاست خارجی خود را در شمال آفریقا تعریف کردهاند و امریکا برای آنها در خلیج فارس جایگاهی قائل نیست.
اروپایی ها هم که در گذشته با ساز امریکا در بحث هستهای ایران میرقصیدند، امروز که یک چشم انداز غیرامریکایی در خاورمیانه در حال شکلگیری است و موفقیت ایران را با یک جهش ژئوپلیتیک و حتی ژئواستراتژیک ارزیابی میکنند، از رویکردهای امریکایی و به ویژه در مورد برنامه هستهای ایران فاصله میگیرند و ایتالیاییها آن را در گوش مقامات ایرانی زمزمه میکنند و ناکارآمد کردن تحریمها را علیه ایران، به عنوان وظیفه تخصصی خود میدانند. فرانسویها که از کمی هوش رنج میبرند و نمی دانند در چه زمانی باید چه کار کنند، در حال درکهای جدید هستند و میدانند که در صورت کندذهنی با خسارت فرهنگی – تاریخی در لبنان نیز روبهرو خواهند شد. در حالی اوباما برای سی و دومین بار تحریمهای سالانه ایران را امضا میکند، که هندیها در تهران با صراحت بر استقلال رویکردی خود از امریکا به یک چشم انداز جدید با ایران تأکید میکنند و روسها با پایان خواب زمستانی و نزدیکی بهار به یک فصل جدید با ایران در سایه تحولات منطقهای و به ویژه در بحث هستهای فکر میکنند. تا زمانی که امریکا در اسارت سیاستهای افراطی و لابیهای صهیونیستی است بایداطمینان داشته باشد که روند انزوا و ضعف و فروپاشی هژمونی جهانی با همان شتابی که قدرتهای نوظهور در حال قدرتیابی هستند، امریکا باید سراشیب سقوط را طی کند.