کشور آلمان به همراه دیگر اعضای ناتو حاضر شد در سال 2002 و با مجوز پارلمان، (Bundestag)، نیروهای خود را تحت عنوان نیروی بینالمللی کمک به امنیت افغانستان یا ایساف، ISAF، وارد جنگ افغانستان کند. هر چند آلمان همانند دیگر کشورهای غربی به بهانه حفظ صلح و امنیت در افغانستان حضور یافت، اما طی چند سال اخیر و به خصوص بعد از حادثه قندوز 4 سپتامبر 2009، شک و تردیدهای بسیاری در آلمان نسبت به توجیه این امر به وجود آمده است تا آنجا که اکنون در این کشور به نحو جدی این مسئله مطرح است که ما در افغانستان به دنبال چه چیزی هستیم. معلوم است که دولت آلمان پاسخ این مسئله را در حفظ صلح و امنیت افغانستان و مبارزه با تروریسم میداند اما احزاب مخالف دولت و به خصوص احزاب چپ تاکنون پاسخ دولت را کافی ندانستهاند بلکه معتقدند که آلمان برای ادامه حضور نیروهای خود در افغانستان هیچ توجیه منطقی ندارد و به این دلیل بر خروج هر چه سریعتر از افغانستان اصرار میکنند. شاید پاسخ صادقانه به این مسئله را بتوان در اظهار نظر هورست کوهلر، رئیسجمهور پیشین آلمانیافت. او در ماه می2010 بعد از آن که از نیروهای آلمانی مستقر در افغانستان بازدید کرد و به آلمان بازمیگشت، در یک مصاحبه رادیویی حضور نظامی آلمان در افغانستان را به منافع اقتصادی این کشور مرتبط دانست و تصریح کرد که آلمان باید «از منافع خود، آزادی بازرگانی و داد و ستد به شیوه نظامی دفاع کند». این سخن او به مذاق دیگر سیاستمداران آلمان خوش نیامد و برای مثال، کارل تئودور گوتنبرگ، وزیر دفاع آلمان، در پاسخ به وی گفت:«منافع اقتصادی توجیهی برای لشکرکشی به افغانستان نیست». کوهلر مجبور شد تا تحت فشارهای سیاسی در آخرین روز همان ماه استعفای خود را با حالتی متأثر اعلام کند، اما استعفای او به وضوح مجازاتی بود که او باید در قبال حقیقتگویی در مورد حضور نظامی افغانستان میپرداخت.
اعتراض نسبت به حضور نظامی
در واقع امر هیچ کس در آلمان حاضر نیست از اهداف واقعی حضور نظامی این کشور در افغانستان سخن بگوید و اعتراف کوهلر خطایی بود که باید تاوان آن را میپذیرفت. فیلیپ لیماری در مقاله خود به نام «آخر آلمان در افغانستان چه کار دارد؟» در شماره اخیر لوموند دیپلماتیک به زوایای مختلف حضور نظامی آلمان در افغانستان پرداخته است. او نخست به تأثیر افتضاح قندوز در آلمان پرداخته و در ابتدای مقاله خود این جمله را از سیتا ماس، کارشناس سیاست آلمان در افغانستان از مؤسسه سیاست بینالملل و امنیت آلمان، نقل کرده است؛ «ما یکه خورده بودیم. فهمیده بودیم که آنها مطالبی را از ما پنهان میکنند. هیچ چیز روشن نبود: تعداد کشتهشدگان، اجساد جابهجا شده ...». کشته شدن بیش از 140 نفر در افتضاح قندوز که اکثر آنها غیرنظامی بودند، باعث شد تا موضوع حضور نظامی آلمان در افغانستان مبدل به مسئلهای چالشبرانگیز برای سیاستمداران آلمانی شود و این مسئله و مباحثات پیرامون آن تاکنون نیز ادامه دارد. این اتفاق بر خلاف چیزی بود که دولت آلمان تا آن زمان برای توجیه حضور خود در افغانستان بیان میکرد و به قول ماس؛ «تاپیش از ماجرای قندوز، دولت آلمان تصویر افغانستان نیکبختتری را به نمایش میگذاشت که از آنچه واقعیت نشان میداد مثبتتر بود و وضعیت را به واژههای دیپلماتیک توصیف میکرد، بیآنکه جزئیات زیادی را به دست دهد». این اتفاق حتی صدای اعتراض رهبران مذهبی آلمان را بلند کرد و باعث شد از سیاستهای دولت انتقاد کنند. اسقف مارگوت کاسمان، شاخصترین شخصیت کلیسای اوانژلیک آلمان در آن موقع، در خطابه روز اول ژانویه 2010 با بانگ بلند گفت؛ «هیچ چیز خوشایندی در افغانستان نیست». اسقف روبرت ثولیچ، از رهبران کاتولیک آلمان و اسقف اعظم فرایبورگ، تغییر در سیاست دولت آلمان را درخواست کرد زیرا به نظر وی چنین امری «از چشمانداز اخلاق مسیحی امری گریزناپذیر» است.
منافع اقتصادی آلمان در افغانستان
با وجود آن که افتضاح قندوز موجی از اعتراض به سیاستهای نظامی دولت آلمان را به وجود آورد و حتی تاکنون نیز ادامه دارد، اما این دولت همچنان مصر به ادامه حضور نظامی خود در افغانستان است. با این اصرار دولت بود که در نهایت پس از بحثی پرتنش در پارلمان آلمان، سرانجام با رأی موافق در برابر 116 رأی مخالف حضور نظامی این کشور در افغانستان برای یک سال دیگر تمدید شد و مخالفت احزاب چپ و سبز نتوانست مانع تصویب آن شود. تصویب این امر نشان داد که بعد از افتضاح قندوز و حتی انتشار اسناد ویکی لیکس که همکاری نظامی آلمان با واحدهای ویژه امریکایی برای ترور رهبران طالبان را افشا میکرد نیز باز مانع از این نمیشود که دولت آلمان حاضر به کنار کشیدن از مداخله نظامی در افغانستان شود. بسیاری از شخصیتهای این کشور با افشای آن موارد دریافتند که ادعاهای ظاهری سیاستمداران در مورد حفظ صلح و امنیت و کمک به مردم افغانستان و ... جز لفاظی چیز دیگری نیست و واقعیت امر به نحو دیگری است و در اصل به همان منافعی مربوط میشود که کوهلر ناخودآگاه از آنها سخن گفته بود.
منافع مورد نظر کوهلر بیش از هر چیز به زمینه تاریخی روابط آلمان با افغانستان بازمیگردد که لیماری در مقاله خود نیز به آن اشاره کرده است. حدود یک صد سال پیش، پادشاه افغانستان در سال 1919 به قیصر آلمان کمک کرد تا پس از شکست در جنگ جهانی اول از انزوای دیپلماتیک بیرون بیاید. این امر سرآغازی شد برای روابط بین دو کشور که تاکنون و به صورت حضور نظامی آلمان در افغانستان ادامه دارد. آلمان غربی در طول اشغال افغانستان از سوی شوری سابق پذیرای مهاجران افغان بود و در آلمان شرقی نیز جوانان افغان به دانشگاههای آلمانی راه یافتند. دبیرستانی در کابل وجود دارد به نام «جرمن امانی» که به نظر لیماری رقیب مؤسسات فرانسوی و ترک است. لیماری از این رابطه کهن چنین نتیجه میگیرد که افغانها هرگز نخواهند توانست آلمانیها را همانند «اشغالگرانی به سیاق اتحاد شوروی یا امریکاییها» بنگرند، اما خود او که این رابطه یک صد ساله را مطرح کرده به این نکته صراحتی ندارد که انگیزه اصلی دخالت نظامی آلمان در افغانستان حفظ و توسعه همین رابطه یک صد ساله است، اما به کنایه این موضوع را مطرح کرده است. لیماری بعد از بیان رابطه تاریخی بین آلمان و افغانستان به سخنان کوهلر اشاره کرده و شاید هم به این وسیله خواسته است به انگیزه اقتصادی آلمان برای مداخله در آلمان اشارهای کرده باشد. به هر حال، لیماری این موضوع را قبول دارد که کوهلر «کار درهم شکستن آینهای را به پایان برد که در سالهای اخیر تصویری از آلمانی بازمیتاباند که به رسالت یا به ضرورت، صلحجو و بازسازنده و انسان دوست بود». این آینه نمایی از آلمان صلحجو را نشان میداد که نیروهای نظامی آن به دنبال اهداف انسان دوستانه به افغانستان وارد شدهاند اما کوهلر با سخن کوتاهش این آینه را شکست و نشان داد که هدف نه این شعارهای عامهپسند، بلکه اغراض و مطامع اقتصادی است که آلمان در این منطقه به دنبال دستیابی به آنهاست.