
حسن شكيبزاده | برايم جالب بود به ديدار جانبازي 60 درصدي ميروم كه در كنار نامش «متخصص جراحي عمومي» ثبت شده و خودش نيز بر اثر عوارض جانبازي تاكنون 22 بار مورد عمل جراحي قرار گرفته است. با چنين پيشزمينهاي وقتي براي اولين ديدار از پلههاي مطب دكتر مرتضي اطلسباف بالا ميروم ناخودآگاه حديث «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» در ذهنم نقش ميبندد و به اين ميانديشم كه اين مرد هر دوي اين فضيلتها را دارد؛ جهاد در راه حق و جانبازي، توأمان با جهاد در راه دانش و آگاهي.داخل مطب ميشوم و پس از صحبت با آقاي دكتر، با او قرار يك مصاحبه را در بيمارستان رازي ميگذارم و در زمان مقرر در قسمت مخصوص استراحت پزشكان بيمارستان به سراغش ميروم.خيلي ساده و بيتكلف سخن ميگويد و هنوز به همان صلابت دوران رزمندگي، دغدغه كشور و دين را دارد، از قبل انقلاب شروع ميكند تا جنگ و تحصيلش و تا امروز و روزگاري كه ميگذراند و در لابهلاي تمام سخنانش صداقت را ميبيني كه خودنمايي ميكند.
ميخواهـيم از ابتداي زندگي شما آغاز كنيم،متولد كدام شهريد؟من در سال 1340 در محله پشت بازارچه سپه قزوين به دنيا آمدم، دوران ابتدايي و راهنمايي را در مدارس نزديك همين محله تحصيل كردم تا اينكه در دوران متوسطه به دبيرستان جامع آن زمان كه مشابه مدرسه تيزهوشان فعلي بود رفتم و رشته تجربي خواندم.
در زمان انقلاب هنوز در حال تحصيل بوديد يا دبيرستان را تمام كرده بوديد، آيا در جريان وقايع و تحولات انقلاب بوديد؟اتمام تحصيل من در مقطع دبيرستان درست مصادف شد با ايام انقلاب و تظاهرات، من هم با توجه به شرايط آن روز جامعه، به سمت مسائل سياسي و پيگيري كارهاي انقلابي كشيده شدم، البته در آن زمان به نوعي همه مردم درگير مسائل سياسي و جريان انقلاب بودند. من با دوستان خود در تظاهرات و فعاليتهاي مربوط به انقلاب شركت ميكرديم و بسياري از دوستان من نيز در جريان انقلاب مجروح و شهيد شدند، آن موقع مذهب با سياست گره خورده بود و به همين دليل مردم پيگير امور بوده و وارد صحنه شده بودند و براي پيروزي انقلاب تلاش ميكردند، البته تا به امروز هم اين پيوند بين سياست و مذهب وجود داشته و دليل حفظ نظام نيز همين بوده است.
آقاي دكتر، انقلاب پيروز شده بود و شما هم ديپلم خود را گرفته بوديد، بعد از انقلاب به چه كاري مشغول شديد؟بعد از انقلاب دانشگاهها تعطيل شدند و من نتوانستم ادامه تحصيل بدهم اين شد كه تصميم گرفتم به خدمت سربازي بروم. محل خدمت من لشكر 28 كردستان بود و در حال انجام خدمت سربازي بودم كه جنگ تحميلي آغاز شد. در آن زمان در منطقه كردستان، ايران بايد با دو جبهه دست و پنجه نرم ميكرد، يكي عراقيها و ديگري دموكراتها وكوملهها بودند، به همين خاطر حساسيت كار در آنجا بالا بود.من در آن زمان به كار با نقشه، قطب نما و خمپاره آشنا شده بودم و مناطق مختلف جبهه كردستان را نيز خوب ميشناختم و در عملياتهاي مختلفي شركت داشتم.
چطور شد كه جانباز شديد؟سال 60 و در حالي كه حدود 19 ماه از خدمت من گذشته بود در يك عمليات كه ما به كوهي به نام قوچ سلطان حمله كرده بوديم در اثر انفجار يك خمپاره در نزديكي من، از ناحيه سر و صورت مجروح شدم.بعد از آن حدود 18 روز در حالت بيهوشي بودم و وقتي به هوش آمدم ديدم در بيمارستاني در تهران بستري هستم و به دليل شدت جراحات به خصوص در ناحيه صورتم مدتها در آن بيمارستان بستري بودم.
برخورد ديگران با مجروحيت شما چگونه بود، در مواجهه با شما چه عكسالعملي داشتند؟به هر حال هنوز ابتداي جنگ بود و هنوز جامعه به اين مسائل ناشي از جنگ عادت نكرده بود و مردم به راحتي نميتوانستند با اين مسائل كنار بيايند. در كل اوضاع براي بچههاي جانباز با امروز تفاوت زيادي داشت. من از ناحيه صورت جراحات شديدي داشتم و اطرافيان تنها به حال من و اينكه به چنين مشكلي مبتلا شدهام افسوس ميخوردند. در حالي كه آنها بايد به من روحيه ميدادند. من حتي آن اوايل قادر به صحبت كردن هم نبودم و به همين جهت شرايط برايم بسيار سخت بود وجراحيهاي زيادي را براي بهبودي انجام دادم (كه تا به امروز تعداد آنها به 22 رسيده است) تا اينكه رفته رفته تا حدودي شرايط بهتر شد.
چطور توانستيد با اين مجروحيت كنار بياييد، مخصوصاً اينكه شما از ناحيهاي چون صورت كه به هرحال در مواجهه با ديگران مهم است مجروح شده بوديد؟اولين عامل، وجود رهبري چون امام خميني(ره) بود و آرامش خاطري كه بيانات ايشان به ما ميداد در اين راه مرا بسيار كمك كرد، از طرف ديگر من در طول دورههاي درمان خود چندين بار در آسايشگاه وليعصر(عج) تهران بستري بودم و در آنجا با جانبازاني برخورد داشتم كه وضعيتشان خيلي بدتر از من بود ولي از روحيه بالايي برخوردار بودند.جانبازاني كه دو پا و يك دست خود را از دست داده بودند يا جانبازان قطع نخاعي كه زندگي بسيار سختي داشتند ولي من ميديدم كه آنها همچنان با نشاط و با روحيه هستند و من هم از اين جانبازان روحيه ميگرفتم و با تفكر و تأملي كه در اين قضيه داشتم با اين مسئله كنار آمدم.خوشبختانه بعدها با جراحيهاي متعددي كه روي صورتم انجام شد بسياري از آن مشكلات حل شد.
آقاي دكتر پس از جانبازي، چگونه ادامه تحصيل داديد؟پس از مجروح شدن، دوباره شروع كردم به درس خواندن و در دانشگاه امام صادق(ع) رشته علوم سياسي پذيرفته شدم، البته آن موقع براي رزمندگان هنوز در كنكور سهميه در نظرگرفته نشده بود. رفتم دانشگاه امام صادق(ع) و مشغول تحصيل شدم، آن موقع فضاي سياسي كل جامعه و به خصوص دانشگاه گرم بود، اما بعد از يك ترم تحصيل احساس كردم اين رشته نميتواند براي من مطلوب باشد، اين شد كه انصراف دادم و سال 63 دوباره كنكور شركت كردم و اين بار در دانشگاه علوم پزشكي تبريز در رشته پزشكي پذيرفته شدم. البته بعد از يك ترم انتقالي گرفتم و به دانشگاه علوم پزشكي تهران آمدم و آنجا ادامه تحصيل دادم.
طي اين مدت ديگر به جبهه نرفتيد؟چرا در زمان دانشجويي چندين بار به صورت داوطلب در قالب گروههاي پزشكي به عنوان بهيار و امدادگر به جبهههاي جنوب اعزام شدم.
فضاي آن زمان كشور، در حالي كه جنگ جريان داشت، چطور بود؟آن اواخر جنگ واقعاً فضا دگرگون شده بود و همه در حال كمك رساني به جبههها بودند و من به ياد دارم در يكي از فراخوانهايي كه با فرمايش حضرت امام(ره) براي حضور در جبههها صورت گرفت تعداد متقاضيان آنقدر زياد بود كه ديگر ظرفيتي براي اعزام باقي نمانده بود. در يكي از دفعاتي كه به عنوان امدادگر در جبهه حاضر بودم يك رزمنده را كه جراحت شديدي داشت آوردند و ما كارهاي اوليه پزشكي را روي ايشان آغاز كرديم، اين رزمنده حالت نيمه بيهوش داشت و وضعيت مناسبي نداشت. در همين حال تصوير امام(ره) از تلويزيون پخش شد و اين جوان در همان حالت به يكباره شروع كرد به گفتن شعار «درود برخميني» كه اين مسئله نشاندهنده ارادت و علاقه فراوان رزمندگان به امام(ره) بود.همين چند وقت پيش بود كه داشتم يكي از سخنرانيهاي امام در آن روزها را از تلويزيون ميديدم كه خطاب به دشمن ميفرمودند: «اگر به ما حمله كنيد چتربازهاي شما را در هوا ميزنيم»، ديدن اين تصاوير مرا به آن زمان برد، واقعاً اين صلابت وشجاعت امام خميني(ره) بود كه به ملت روحيه ميداد و مردم از ايشان اطاعت ميكردند و همين مسئله باعث شد تا ما در دفاع مقدس به چنين موفقيت عظيمي دست پيدا كنيم و حتي ذرهاي از خاك ما به دست عراق كه با پشتيباني كامل به جنگ آمده بود نيفتد.
دوران دانشجويي شما چه زماني تمام شد و كي دكتر شديد؟من در سال 70 فارغ التحصيل شدم و بعد از آن آمدم در درمانگاه بنياد شهيد در خيابان حيدري و در همين درمانگاه امام سجاد(ع) فعلي مشغول به كار شدم و بعد از آن ازدواج كردم كه حاصل اين ازدواج هم سه فرزند بوده است.
در همين سالها بود كه به دنبال ادامه تحصيل رفتيد؟بله، حدود 15 ماه در درمانگاه بنياد شهيد بودم و بعد از آن دوباره در دانشگاه علوم پزشكي تهران قبول شدم در تخصص جراحي عمومي و پنج سال هم در اين رشته تحصيل كردم.
به عنوان يك جانباز وضعيت امروز جامعه را چگونه ميبينيد؟رمز پيروزي ما در دفاع مقدس پيروي مردم از رهبري امام خميني(ره) و حفظ وحدت بود و امروز نيز جامعه بايد همين گونه باشد و متفرق نشود، امروزه بايد مردم دشمنشناسي كنند كه خود مقوله مفصلي است كه اين امر براي همه مردم مقدور نيست، چاره اين مسئله هم اطاعت است كه بهترين شكل آن در زمان حاضر اطاعت از ولي فقيه است.
در شرايط فعلي جامعه كدام معضل و مشكل بيش از همه توجه شما را به خود جلب ميكند؟اعتياد، به نظر من امروزه بايد به مسئله اعتياد به شدت توجه داشته باشيم، چون اين مشكل باعث بروز مشكلات ديگري خواهد شد و دشمن در اين زمينه قطعاً سرمايهگذاري كرده و ما بايد با اين معضل مقابله كنيم. يكي از دلايل ايجاد اعتياد، بيكاري است كه بايد براي آن فكري شود، به نظر من جوانهاي ايراني جوانهاي پاكي هستند و شايد امروز ظاهر متفاوتي داشته باشند، ولي در صورت وجود خطر براي كشور مطمئن هستم كه همين جوانها مثل هشت سال دفاع مقدس، از كشور دفاع خواهند كرد، پس ما بايد مراقب اين جوانها باشيم وآنها را حفظ كنيم. يكي از دامهايي كه امروزه جلوي پاي جوانان ماست، اعتياد است؛ ما بايد براي اين مسئله اقدامات لازم را انجام دهيم تا جوانهاي ما گرفتار آن نشوند. اعتياد، امروزه حساسيت بيشتري حتي نسبت به مسائل اعتقادي دارد، چون يك معتاد ديگر به هيچ چيز توجه نميكند و هيچ چيز را نميفهمد مثل يك آدم بيهوش است كه هر چه هم نصيحت كني در او تأثيري ندارد.