کد خبر: 436278
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۸:۱۲
روزهای زندان روزهای مقاومت وروزهای پیروزی درگفت وگوی «جوان» بامهدی غیوران وطاهره سجادی
شاهد توحیدی | تصور انسان از مشكلات زندگی بستگی تام به توانایی‌های روحی و روانی او و میزان ایمان و اعتقاد وی به خدای لایزال دارد. معمولاً كسانی از زندگی گله و شكایت بسیار دارند كه با دشواری‌ها بیگانه‌اند. آنان كه عمر خود را در راه استیفای حقوق مردم و برقراری احكام الهی صرف كرده‌اند، مصائب را عین نعمت می‌دانند و همواره خدای خود را شاكرند كه آنان را برای تحمل این مصائب برگزیده است، همان تعبیر زیبایی كه در كلام حضرت زینب(س) شنیده‌ایم كه پس از تحمل مصائب سترگ كربلا در پاسخ به طاعنان فرمود: «جز زیبایی ندیدم.‌» این را همه كسانی كه زیر بار ستم سر خم نكردند و استوار و نستوه ایستادند، عمیقاً درك می‌كنند و خانم طاهره سجادی و آقای مهدی غیوران مصداق كامل این تعبیر هستند. باسپاس از این زوج مبارزكه پذیرای ما شدند.
با تشكر از وقتی كه در اختیار ما قرار می‌دهید، قبل از هر چیز می‌خواهیم تعبیر و تفسیر شما را از مصیبت بدانیم. سجادی: بستگی دارد كه انسان به زندگی و دشواری‌های آن چگونه بنگرد. در برابر عزم و اراده بشر، هیچ مصیبتی غیر قابل تحمل نیست، مگر آنكه خود بخواهد تسلیم شود. بنا بر عقاید دینی ما، شهادت اوج سعادت است و تسلیم معنا ندارد. اگر انسان هدف و مقصودی عالی را در نظر داشته باشد، تحمل هر مصیبتی آسان می‌شود. در تمام آن روزها و سال‌هایی كه در زندان شكنجه‌های روحی و جسمی را تحمل می‌كردم، دورنمای رهایی مردم از ظلم و حاكمیت احكام اسلام، همه آن مصائب را در نگاهم زیبا می‌كرد. آنچه كه به زندگی معنا و مفهوم و ارزش می‌دهد، هدف متعالی است. من در زندان برای همسر و فرزندانم به‌شدت نگران بودم، ولی با تمام آزار و اذیت‌هایی كه می‌دیدم، هر وقت به آن روزها فكر می‌كنم، دلم برای حال خوبی كه داشتم تنگ می‌شود!غیوران: واقعیت این است كه وقتی انسان به تكلیف خود عمل می‌كند، هر مصیبتی كه پیش بیاید، قابل تحمل و زیباست. انسان هنگامی در خود احساس سرافرازی و غرور می‌كند كه به آنچه خداوند بر عهده او گذاشته است، عمل كند و یكی از این تكالیف، تلاش در راه برقراری عدالت و اجرای قوانین الهی است. البته گفتن این حرف خیلی ساده‌تر از عمل به آن است. چه بسا انسان بسیاری چیزها را می‌داند و حتی به دیگران هم تكلیف می‌كند، اما چون در باور خودش ننشسته است، در حد حرف باقی می‌ماند. بین دانستن و باور كردن و عمل كردن فاصله بسیار است. البته خدا هم باید كمك كند، چون جز با لطف او تحمل درد و شكنجه و مصیبت ممكن نیست. انسان اگر بتواند این حقیقت را در دل و جان خود نهادینه كند كه هر كاری را برای رضای خدا انجام بدهد، آنگاه تحمل هر شكنجه‌ای نه تنها آسان می‌شود، بلكه شادمانی و شیرینی آن زندگی را برای انسان معنادار و زیبا می‌كند. با این تعابیری كه به كار بردید، چنین به نظر می‌رسد كه در زندان ساعات و لحظات خوشی داشتید!غیوران: تا تعبیر شما از خوشی چه باشد. خوشی در نظر هر كسی معنای خاصی دارد. هنگامی كه همسرم و دیگران در زیر بدترین شكنجه‌ها مقاومت می‌كردند و حتی بعضی از آنها برای رسیدن به هدف و آرمان‌ خود از جانشان هم می‌گذشتند و دژخیمان رژیم پهلوی در برابر این همه استقامت و شرف، عاجز و درمانده می‌شدند، شادی و سرافرازی آن لحظات با هیچ چیزی در زندگی قابل مقایسه نیست. سجادی: در فاصله سال‌های 53 و 54، فشار و شكنجه روی زندانیان سیاسی بسیار زیاد شده بود. یك بار آرش، شكنجه‌گر وحشی ساواك، زیر شكنجه‌های هولناك جان مرا به لبم رساند، ولی ناگهان حرفی از دهانش پرید كه من همه رنج و درد خود را فراموش كردم و چنان شادی و نشاط عجیبی را احساس كردم كه دیگر هرگز در عمرم تجربه نكرده‌ام. او گفت هر چه شوهرت را شكنجه داده‌اند، یك كلمه هم حرف نزده است. ناگهان چنان نیرویی را در خود احساس كردم كه كمترین ‌ترسی در دلم باقی نماند و از هیچ شكنجه‌ای آزرده نشدم. آن حال خوش را با هیچ واژه‌ای نمی‌توانم توصیف كنم. باید انسان در آن موقعیت قرار بگیرد تا بفهمد از چه سخن می‌گویم. خانم سجادی! در سال‌های سیاه خفقان، با توجه به اینكه بسیار جوان بودید، از اینكه می‌دانستید همسرتان در مبارزات سیاسی نقش دارند، دچار ‌ترس نمی‌شدید؟سجادی: نگران بودم، اما رنج نمی‌بردم. به هرحال بی‌تجربگی و جوانی باعث می‌شد كه همواره نگران آقای غیوران باشم. البته قبل از ازدواج با ایشان، در خانواده‌ای بزرگ شده بودم كه با سیاست بیگانه نبودند. مادر من به فدائیان اسلام علاقه خاصی داشت. خود من هم هر وقت از جلوی مغازه نجّاری شهید خلیل طهماسبی رد می‌شدم و به مدرسه می‌رفتم، هزاران سؤال در ذهنم شكل می‌گرفت و می‌خواستم بدانم چگونه است كه بعضی از انسان‌ها اینطور با شهامت و شجاعت، برای نجات مردم از چنگال ظلم حاكمان، زندگی خود را به خطر می‌اندازند. آقای غیوران هم برای ادای تكلیف و مبارزه در راه آرمان، شهامت و شجاعت خاصی داشتند و دارند. این شجاعت، به من روحیه و دلگرمی می‌داد، اما در عین حال هر بار كه ایشان به مسافرت می‌رفتند، دلم زیر و رو می‌شد و تا وقتی برمی‌گشتند، حال خود را نمی‌فهمیدم. كاری هم نمی‌توانستم بكنم. كم‌كم متوجه شدم كه این روحیه ابداً خوب نیست و باید به جای نگرانی و دلشوره، سعی كنم خودم هم مسئولیت‌هایی را به عهده بگیرم و با نگرانی خود مانع ایشان نشوم. عملاً چه كردید؟سجادی: دائماً به خودم گوشزد می‌كردم كه هر كسی مسئولیتی دارد و باید آن را انجام بدهد. یادم هست اولین باری كه احمد رضایی را دیدم، وقتی بود كه به آقای غیوران چمدانی داد كه در آن غیر از قرآن و یك جفت كفش چیزی نبود. آقای غیوران كاغذی را به من دادند و گفتند آن را در لباسشان جاسازی كنم. من همیشه سعی می‌كردم اطلاعاتی را كه لازم نیست، ندانم تا اگر یك وقتی دستگیر شدم و شكنجه‌ام كردند، حرفی نداشته باشم بزنم، به همین دلیل بی‌آنكه كاغذ را بخوانم، آن را لوله كردم و لای درز شلوار دوختم و آقای غیوران با آن كت و شلوار به فرانسه رفتند. غیوران: اما من چون معتقدم برخلاف حرفی كه همه می‌زنند و سعی می‌كنند القا كنند كه زن‌ها موجودات ضعیفی هستند، آنها چه از نظر جسمی و چه از لحاظ روانی مقاوم‌تر از مردان هستند، به شدت خانم، نگران ایشان نبودم. تنها نگرانی من این بود كه در صورت گرفتار شدن، آن مزدوران از خدا بی‌خبر به ایشان بی‌احترامی كنند، وگرنه‌تردید نداشتم كه زیر شكنجه‌ها تاب می‌آورند. همسرم قبل از دستگیری هم بارها نشان داده بودند كه بسیار آدم باهوش و با درایتی هستند. همین نكته‌ای كه به آن‌اشاره كردند كه اطلاعاتی را كه لازم نبود، كسب نمی‌كردند، نشانه تیزهوشی ایشان است. هنگامی كه مبارزین به منزل ما می‌آمدند، با اینكه ایشان زن جوانی بودند و قاعدتاً باید كنجكاوی به خرج می‌دادند، اما سعی می‌كردند هرچه كمتر آنها را بشناسند، چون معتقد بودند به این شكل احتمال خطر كمتر می‌شود. سجادی: راستش من آن روزها خیلی خوب علت این كارم را نمی‌دانستم، اما بعدها كه به زندان افتادم متوجه شدم كه چقدر درست فكر كرده بودم، چون شكنجه‌گران از هر وسیله‌ای برای بیرون كشیدن اطلاعات از من و همسرم استفاده می‌كردند و من چون افراد را كه با آقای غیوران مرتبط بودند، نمی‌شناختم، طبیعتاً نمی‌توانستم در باره آنها اطلاعاتی به مأموران رژیم بدهم. یادم هست یك وقتی دخترم را برای كلاس آمادگی به مدرسه رفاه می‌بردم. آقای غیوران به من گفته بودند كه مینی‌بوس‌های مدرسه رفاه به نام ایشان، ولی متعلق به مدرسه هستند. در زندان كمیته مشترك كه بودم، یك روز بازجو همین مسئله را عنوان كرد كه: «چطور می‌گویی شوهرت درآمد ندارد؟ اگر ندارد از كجا پول آورده و سیزده تا مینی‌بوس برای مدرسه رفاه خریده؟» گفتم: «آن مینی‌بوس‌ها مال مدرسه بودند نه مال او.‌» بعداً معلوم شد كه عیناً همین سؤال را از آقای غیوران پرسیده بودند و ایشان همین جواب را داده بودند. می‌خواهم بگویم كه حتی در مورد چنین مسائلی هم اطلاعات داشتند و می‌خواستند از این طریق از ما حرف بكشند. چه شد كه با این همه احتیاط دستگیر شدید؟غیوران: بعد از جریان وحید افراخته دستگیر شدیم. بعد از تغییر ایدئولوژیك سازمان مجاهدین؟غیوران: بله، البته من نمی‌دانستم كه اینها تغییر ایدئولوژیك داده‌اند و بعداً در زندان كمیته مشترك فهمیدم. حدود سال 53 بهرام آرام یك روز به من گفت كه می‌خواهد مرحوم آیت‌الله طالقانی را ببیند. ایشان تازه از تبعید برگشته بودند. من با آیت‌الله طالقانی صحبت كردم و ایشان گفتند مانعی ندارد. روز و تاریخی معین شد و اعظم خانم، آیت‌الله طالقانی را سر ساعت آوردند و من ایشان را تحویل گرفتم و ماشین خودم را به اعظم خانم دادم و با ماشین ایشان آقا را بردم. بهرام آرام در جایی كه قرار داشتیم، آیت‌الله طالقانی را تحویل گرفت و نزد وحید افراخته برد. مرحوم طالقانی چند روز بعد از من پرسیدند: «فلانی اینها تغییر ایدئولوژی داده‌اند؟» گفتم: «نمی‌دانم، ولی تحقیق می‌كنم.‌» من از طرف سه مجتهد، از جمله خود آقای طالقانی اجازه داشتم كه به اینها كمك كنم. ایشان گفتند: «دیگر جایز نیست كه این كار را بكنید.‌» و من هم كمك‌ها را قطع كردم، اما هنوز با آنها ارتباط داشتم. بعد بهرام آرام از من خواست كه با آقای هاشمی هم صحبت كند. ایشان هم پس از آن ملاقات از من پرسیدند كه آیا اینها تغییر ایدئولوژی داده‌اند؟ گفتم درست نمی‌دانم و باید تحقیق كنم. آنها هنوز تغییر ایدئولوژی خود را علنی نكرده بودند، اما با آقای طالقانی و آقای هاشمی صحبت و حتی آنها را تهدید هم كرده بودند. وحید افراخته كه دستگیر شد، همه را لو داد. وحید افراخته چه جور آدمی بود؟غیوران: یك بازجوی درست و حسابی! قبل از سال 54 احمد یا رضا رضائی، من و او را فرستادند تا در میتینگی كه دربار گذاشته بود، بمبی صوتی ‌ كار بگذاریم. قرار بود در ساعت 9 صبح سخنرانی شود. ما شب قبل رفتیم و بمب را كار گذاشتیم. فردا صبح آن بمب منفجر شد و مدعوین فرار كردند. یك بار كه مرا به كمیته مشترك بردند از من پرسیدند: «تو وحید افراخته را می‌شناسی؟» گفتم: «نه» چندین بار این را از من پرسیدند و من جواب منفی دادم. بالاخره ما را روبه‌رو كردند. من سعی كردم به هر شكلی كه شده به وحید افراخته بفهمانم كه من حرفی نزده‌ام و تو هم چیزی را بروز نده، ولی او متوجه نشد و برگشت و به من گفت: «تو مرا نمی‌شناسی؟ یادت نیست رفتیم با هم بمب كار گذاشتیم؟»من با عصبانیت به آرش كه بازجوی من بود گفتم: «این با كس دیگری رفته، حالا نمی‌خواهد او را لو بدهد، پای مرا می‌كشد وسط.‌» ولی آنها خیلی به وحید افراخته اعتماد داشتند، طوری كه حتی پرونده‌های مبارزین را هم می‌دادند به او كه بخواند. اوایل خیلی با ساواك همكاری نكرد و حتی كمی هم مقاومت كرد، ولی بعد تمام اطلاعاتی را كه بهرام آرام به او داده بود، لو داد. او حتی جاسازی‌های خانه ما را هم لو داده بود. سجادی: او خودش حتی اسم آقای غیوران را هم نمی‌دانست، ولی چون بهرام آرام زیاد به خانه ما می‌آمد، از طریق او همه اطلاعات را گرفته بود. غیوران: من را ‌ كه با وحید افراخته روبه‌رو كردند، دیدم همه اطلاعات منزل ما را كامل می‌داند. معلوم بود كه بهرام آرام همه چیز را به او می‌گفته و فقط حرف‌هایی را به او نزده كه من به بهرام آرام نگفته بودم. از جمله اینكه یك بار آقای هاشمی كه منزلشان كمی پائین‌تر از منزل ما بود به من گفتند: «یكی از دوستان می‌خواهد به ما دو تا اسلحه بدهد.‌» پرسیدم: «مطمئن هستید كه نفوذی نیست؟» گفتند: «بله، مطمئنم.‌» گفتم: «پس من می‌آیم و اسلحه‌ها را جاسازی می‌كنم. اگر لو رفت، بگوئید كار من است، اگر هم لو نرفت، بعد از یك ماه می‌آیم و تحویل می‌گیرم.‌» خوشبختانه این مطلب را به بهرام آرام نگفته بودم، وگرنه او هم به وحید افراخته می‌گفت و جرم آقای هاشمی خیلی سنگین‌تر از آنچه كه بود می‌شد. پس چرا وحید افراخته را با این همه خوش‌‌خدمتی كشتند؟غیوران: چون پرونده‌اش دست ساواك نبود و دست آمریكایی‌ها بود و این آنها بودند كه باید نظر می‌دادند. پرونده ما مربو‌ط به مستشاران آمریكایی می‌شد، به همین دلیل ساواك او را تخلیه اطلاعاتی كرد و بعد هم به دستور امریكایی‌ها اعدام شد. سجادی: من وحید افراخته را بیرون از زندان ندیده بودم و در زندان دیدم. بسیار آدم ‌ ضعیف‌النفسی بود. برای امثال او فقط مهم بودن و قدرت داشتن معنا داشت، به همین دلیل ساواكی‌ها به او اتاق مخصوصی داده بودند و مثل ما در سلول نبود. آرش به شهید دكتر لبافی‌نژاد گفته بود بیا و با ما همكاری كن تا مثل وحید افراخته وضعت خوب بشود. بازجوها هم از این وضعیت دل خوشی نداشتند و غر می‌زدند كه ساواك خیلی به او امكانات داده و او دارد كم‌كم از همه چیز سر در می‌آورد، غافل از اینكه بالایی‌ها برایش حسابی نقشه كشیده بودند. وحید افراخته را برای همه بازجویی‌ها می‌آوردند. چندان هم حال خوبی نداشت، چون او را شكنجه كرده بودند، اما اطلاعات كامل و دقیقی در باره همه قرارهای ما داشت و طوری نشانی همه چیز و همه جا را می‌داد كه انسان حیرت می‌كرد. البته من می‌گفتم دروغ می‌گوید، ولی همه را دقیق و درست می‌گفت. معلوم می‌شد در همه جا ما را تعقیب می‌كرده. خیلی هم عجله داشت كه همه اطلاعاتی را كه دارد زودتر به ساواك بدهد. در روز دادگاه هم حرفی را ناگفته باقی نگذاشت. روزی كه احكام را دادند به او گفتم: «این همه خوش‌خدمتی كردی، آخرش هم كه برایت حكم اعدام دادند!» با خوش‌باوری گفت: «حكم با اجرا فرق می‌كند.‌» به او گفته بودند برایت حكم اعدام می‌دهیم، ولی اجرا نمی‌كنیم. بسیار آدم پستی بود. غیوران: نسل اول اینها خیلی بچه‌های خوب و متدینی بودند، اما نسل دوم به بعد آدم‌های كثیفی بودند. آدم تصورش را هم نمی‌كرد وضع به این شكل در آید. سجادی: بهرام آرام هم بچه بدی نبود، البته بعضی از آنها زمینه التقاط داشتند و شیوه‌های تبلیغاتی‌ سازمان هم خیلی قوی بود، به همین دلیل بچه‌هایی كه گرفتار اینها می‌شدند، از كتك خوردن و فحش شنیدن و حتی مردن هم باكی نداشتند. بعضی از طرفداران سازمان موقعی كه انقلاب شد و از زندان بیرون رفتند، هنوز یكی دو سالی در همان حال و هوا بودند و باورشان نمی‌شد كه سران سازمان چنین آدم‌هایی از كار درآمده‌اند. خیلی‌ها هم متوجه نشدند و متأسفانه تاوان‌های سنگینی دادند. غیوران: مصیبت اینجاست كه اغلب اینها پدر و مادرهای مؤمنی هم داشتند و سازمان آنها را گرفتار بی‌دینی و الحاد كرد. دلیل اعدام‌های درون سازمانی‌شان چه بود؟سجادی: ما نمی‌دانستیم شریف واقفی را كشته‌اند. در زندان كه بودیم فهمیدیم. غیوران: اینها به هیچ اصلی پایبند نبودند و هر كسی را با زدن یك برچسب، می‌كشتند و یا در شرایط بدتر از مرگ قرار می‌دادند. وحید افراخته در سطوح بالای سازمانی بود و از همه چیز خبر داشت و به همین دلیل هم اعترافات او به همه لطمه زیادی زد. هنگامی كه در زندان بودید، قضیه آن فتوای مشهور پیش آمد. از آن رویداد چه خاطره‌ای دارید؟سجادی: در زندان كمیته مشترك كه بودم، خواهران رضایی‌ها، از جمله فاطمه رضایی نظرشان نسبت به آیت‌الله طالقانی خیلی منفی بود و مدام می‌گفتند دوره تاریخی روحانیون تمام شده و همه آنها همین طور هستند. فقط تا مرحله‌ای در مبارزه پیش می‌آیند و بعد می‌برند. بعدها وقتی می‌دیدم كه اینها دائماً تكرار می‌كنند پدر طالقانی! پدر طالقانی! واقعاً حیرت می‌كردم. غیوران: فتوا كه داده شد، حدود 13 نفر از بند یك نزد ما آمدند و شهید لاجوردی، آقای بادامچیان و آقای عسگراولادی با من حرف زدند. من گفتم: «قرار است ما از مجاهدین جدا شویم.» آقای لاجوردی و آقای عسگراولادی گفتند: «فعلاً دو سه روزی حرفی نزن، ما با مسعود رجوی صحبت می‌كنیم. اگر قبول كرد و با هم بودیم كه هستیم، اگر نه ما جدا می‌شویم و شما هم جدا شو.‌» آنها دو سه جلسه با مسعود رجوی صحبت كردند و بالاخره گفتند: «ما از فردا صبح از اینها جدا می‌شویم. تو هم خواستی بیا.‌» فردا ظهر از نگهبانی آقای عسگراولادی را خواستند و پرسیدند: «غیوران چرا آمده پیش شما؟» ایشان جواب داده بود كه: «ما غیوران را از قبل می‌شناختیم و حالا هم پیش ما آمده.‌» قرار شد اگر از من هم پرسیدند همین را بگویم كه حرفمان دو تا نشود. ماجرای دستگیری شما به چه شكل بود؟غیوران: مرا فقط در ارتباط با سرتیپ زندی‌پور و مستشاران امریكایی دستگیر كردند و اطلاعات دیگری در باره من نداشتند، وگرنه وضعیت از آن هم دشوارتر می‌شد. آنها مرا با كابل زدند، بدنم را سوزاندند و خلاصه طوری شكنجه‌ام دادند كه خودشان به این نتیجه رسیدند كه دیگر زنده نمی‌مانم. بالاخره گفتم:‌ «اگر جای علی را نشانتان بدهم، مرا آزاد می‌كنید؟» گفتند: «بله.‌» گفتم: «پس مرا ببرید به مغازه‌ام در سرچشمه. علی می‌آید آنجا.‌» اصلاً نمی‌دانم چه شد كه این حرف‌ها توی ذهنم ردیف شدند! گفتند: «چه جوری می‌آید؟» گفتم: «تلفن می‌زند و می‌پرسد كه آیا باتری حاضر است یا نه؟» با همین قصه‌ها آنها را به مغازه‌ام بردم. قصدم از این‌ترفند، سه چیز بود. اول اینكه می‌خواستم در این مدت، دست‌كم كتك نخورم، دوم یك جوری به هادی‌خان پیغام‌ برسانم و سوم اگر توانستم فرار كنم. یادم هست كه سه چهار نفر با مسلسل مراقبم بودند. مانده بودم چه جوری حرف‌هایم را به هادی‌خان حالی كنم كه مأموران متوجه نشوند، چون اگر او را می‌گرفتند و به كمیته مشترك می‌بردند، همه چیز لو می‌رفت و عده زیادی گیر می‌افتادند. یك مرتبه خدا به ذهنم‌ انداخت به منوچهری بگویم باید به هادی‌خان كار را یاد بدهم. من ابداً كار فنی بلد نیستم، ولی همیشه روی میز ما پر از باتری و دینام و این چیزها بود. به هادی‌خان گفتم: «اگر خواستی بفهمی ایراد این دینام از چیست، باید این كار را بكنی.‌» و دو سر سیم را به هم وصل كردم و یك سر و صدای حسابی بلند شد. وسط آن سر و صدا به او حالی كردم كه چه پیغام‌هایی را به چه كسانی برساند و به این‌ترتیب دست كم 200 مأمور را علاف كردیم. آنها بالاخره فهمیدند كه سركارشان گذاشته‌ام و مرا به كمیته مشترك برگرداندند و حسابی كتك زدند و شوك الكتریكی دادند، طوری كه بی‌هوش شدم و چهار ماه در بیمارستان شهربانی بستری بودم. در آنجا بود كه به ذهنم رسید خودم را به حواس‌پرتی بزنم و هر سؤالی كه از من پرسیدند یا بگویم نمی‌دانم یا جواب‌های پرت و پلا بدهم. هر وقت هم كه در مورد كسی از من سؤال می‌كردند، نگاهم را می‌دزدیدم و یا به زمین نگاه می‌كردم كه از نگاهم چیزی نفهمند. چند بار از من پرسیدند تو آیت‌الله طالقانی را می‌شناسی و من جواب دادم نه، ولی آنها قضیه بردن ایشان نزد بهرام آرام را با ذكر جزئیات برایم تعریف می‌كردند. معلوم می‌شد وحید افراخته همه چیز را گفته است. یك بار هم آرش آمد و پرسید: «ملاقات نمی‌خواهی؟» گفتم: «نه» پرسید: «نمی‌خواهی بچه‌هایت را ببینی؟» گفتم: «نه» خلاصه جوری حرف زدم كه تصور كردند در اثر شوك و شكنجه‌ها مشاعرم را از دست داده‌ام. این هم لطف خدا بود و دیگر شكنجه نشدم. سجادی: آقای غیوران در اثر شكنجه و شوك الكتریكی فلج شدند و مدتی در اغما بودند. ساواكی‌ها احتمال می‌دادند ایشان از بین بروند. ‌اشاره كردم كه یك شب آرش با كابل به جان من افتاد و گفت كه شوهرم را كشته‌اند، ولی نتوانسته‌اند از ایشان اطلاعاتی به دست بیاورند. از تصور شهادت آقای غیوران دلم به درد آمد، اما از تصور اینكه چیزی لو نرفته، آن‌قدر خوشحال شدم كه درد شكنجه‌ها را از یاد بردم. كمیته مشترك جایی بود كه انسان حقیقتاً‌ آرزو می‌كرد عزیزانش بمیرند، اما چیزی را لو ندهند. یادم هست وقتی آرش خبر شهادت ایشان را به من داد، فوق‌العاده احساس سبكبالی و آرامش كردم، انگار خدا بار سنگینی را از روی دوش من برداشته بود. تنها مسئله‌ای كه رنجم می‌داد این بود كه فرزندانم پدرشان را از دست داده‌اند، اما وقتی فكر می‌كردم كه آقای غیوران از تحمل شكنجه و زندان راحت شده‌اند، احساس آرامش می‌كردم. غیوران: من هم وقتی می‌فهمیدم كه همسرم شكنجه‌ها را تحمل كرده و اطلاعاتی را لو نداده، به شدت خوشحال می‌شدم. روزها و لحظه‌های پر از شكنجه و سختی زندان را چگونه تحمل می‌كردید؟سجادی: من دائماً ذكر «یا غیاث‌المستغیثین» و «یا ارحم‌الراحمین» را تكرار می‌كردم. سوره انشراح را هم می‌خواندم و آن را با سنجاقی كه پنهان كرده بودم، روی دیوار سلولم نوشتم. غیوران: با یاد خدا و تكرار آیات قرآن، یاد مصائب ائمه معصومین(ع)، یاد مردان و زنانی كه جان خود را در راه خدا نثار كرده بودند. احساس می‌كردم باید به تكلیفم عمل و نتیجه را به خدا واگذار كنم. انسان وقتی با خدا معامله می‌كند، دشواری‌ها آسان می‌شوند. خدا هم به انسان كمك می‌كند. بارها شد كه در شكنجه‌ها و بازجویی‌ها، خداوند فكر و حرفی را به من الهام فرمود كه قبلاً تصورش را هم نمی‌كردم. خیلی‌وقت‌ها هم آنها كر و كور می‌شدند و خیلی چیزهایی را كه‌ آشكار بودند، نمی‌دیدند و نمی‌شنیدند. سجادی: حق با آقای غیوران است. یك وقت‌هایی چنان كودن می‌شدند كه ساده‌ترین مسائل را هم متوجه نمی‌شدند. یادم هست در سال 53 كه زندی‌پور، رئیس كمیته مشترك به دست محسن خاموشی و صمدیه لباف طی عملیاتی كشته شد، آنها بعد از خاتمه عملیات دو سه تا ماشین عوض كردند كه رد گم كنند. قرار بود آخرین ماشین را من و آقای غیوران در پشت پاركی تحویل بگیریم. یك نفر زیر شكنجه این موضوع را لو داد. آقای غیوران را دستگیر كردند و من متوجه شدم كه ممكن است سراغ من هم بیایند. البته آنها در باره من اطلاعات زیادی نداشتند. من خانه را مرتب كردم و حتی فواره‌ حوض را هم باز گذاشتم كه وانمود كنم از چیزی خبر ندارم و اوضاع منزل كاملاً عادی است. اتفاقاً این‌ترفند من تأثیر هم داشت. آنها مرا به كمیته مشترك بردند و گفتند كه تو خانمی هستی كه در ماشین غیوران بوده‌. من به‌محض اینكه این حرف را شنیدم، شروع كردم به داد و فریاد بر سر آقای غیوران كه: «حالا معلوم شد چرا شب‌ها دیر به خانه می‌آیی. پس پای زن دیگری در میان است.‌» هر چه آقای غیوران قسم خورد كه این طور نیست و داری‌ اشتباه می‌كنی، من بیشتر سر و صدا كردم. این نمایش آن قدر خوب اجرا شد كه آنها شروع كردند به طعنه زدن به آقای غیوران كه: «حالا اگر مردی برو جواب زنت را بده.‌» آقای غیوران هم پشت سر هم قسم می‌خوردند كه به پیر، به پیغمبر پای زنی در میان نیست، ولی من داد و فریاد می‌كردم كه حیف از عمری كه در خانه تو هدر دادم. عضدی كه شكنجه‌گر قهاری بود، دستور داد مرا بیرون بفرستند و گفت: «تصور می‌كردم تو هم مثل شوهرت هستی. چه مرد بی‌صفتی كه با وجود زنی مثل تو سراغ زن دیگری رفته!» خلاصه آنها تصور كردند كه من زن ساده‌ای هستم و مرا به خانه برگرداندند. البته دو سه مأمور چند روزی در خانه ما ماندند و من هم مثل یك زن ساده‌لوح از آنها پذیرایی می‌كردم و قسمشان می‌دادم كه به شوهرم كاری نداشته باشند. آن‌قدرها هم كه ادعایشان می‌شد، باهوش نبودند. البته بعد از اینكه وحید افراخته همه چیز را لو داد، باز به سراغم آمدند، اما این بار دیگر نمی‌توانستم ادای یك زن ساده را در‌بیاورم. در زندان چیزی كه بیشتر از بقیه شكنجه‌ها آزارم می‌داد، ‌شنیدن صدای فریادهای دیگران بود. یادم هست در اتاق بازجویی بودم كه صدای فریادهای دختر جوانی را زیر شكنجه می‌شنیدم. بعدها دیگر صدایی از او نشنیدم. احتمالاً زیر شكنجه‌ها از بین رفته بود. چه شد كه برای پیمودن این راه دشوار یكدیگر را انتخاب كردید؟سجادی: راستش من درباره شوهر ایده‌آل تصور خاصی داشتم و دلم می‌خواست شوهرم شاعر یا نویسنده و كتابخوان باشد، چون تصور می‌كردم شعور اجتماعی این جور آدم‌ها بیشتر است. آقای غیوران نه شاعر بودند و نه نویسنده، اما بسیار با محبت، قوی، مؤمن و اهل تفكر بودند و برای مبارزه با ظلم‌تردید به خود راه نمی‌دادند. ایشان فوق‌العاده با هوش بودند و هرجا كه ضرورت ایجاب می‌كرد تا مانعی از سر راه بندگان خدا برداشته شود، حضور داشتند. هرگز ندیدم حرفی را بزنند، مگر آنكه به آن عمل كنند. من هم همیشه در زندگی به دنبال موقعیت‌هایی می‌گشتم كه بتوانم در برابر ظلم مقاومت و به محرومان كمك كنم، ‌به همین دلیل وقتی ایشان از من خواستگاری كردند، بدون لحظه‌ای‌تردید پاسخ مثبت دادم. به لطف خدا در طول این سال‌ها هم همواره زندگی ما سرشار از محبت و آرامش بوده است. غیوران: مادر خانم، به خواهران من قرآن درس می‌دادند‌. من همواره به دنبال همسری بودم كه بتواند در ناملایمات و دشواری‌های زندگی همراهی‌ام كند. وقتی خواهرهایم از شهامت و شجاعت مادر خانمم تعریف كردند و مخصوصاً گفتند كه طاهره خانم بسیار به خدمت به محرومان علاقه‌مند و دارای هوش سرشاری است، به خواستگاری ایشان رفتم. من این خواستگاری را با شناخت انجام دادم و می‌دانستم كه به مرور زمان، هرچه این شناخت عمیق‌تر شود، زندگی ما از قوام بیشتری برخوردار خواهد شد و درست هم فكر كرده بودم. در آن سال‌های زندان و شكنجه، به قدرت روحی همسرم و ایمان و اراده او بیشتر پی بردم و صبر و شكیبایی او پس از شهادت پسرمان، عشق و علاقه مرا به ایشان صدچندان كرد. فرزندانتان از دوری شما لطمه نخوردند؟سجادی: آن چیزی كه باعث شد فرزندان ما با آنكه از ما دور و به شدت نگران ما بودند، سالم و درست رشد كنند، شناخت صحیحی بود كه از راه و روش ما پیدا كرده بودند. آنها می‌دانستند هركاری كه می‌كنیم برای بهتر شدن زندگی آنها و كودكان و نوجوانان دیگر است. زیباترین دوره مبارزات شما چه موقع بود؟سجادی: زمانی كه امام تشریف آوردند. احساس كردیم رنج‌های مردم به ثمر رسیده و بالاخره حكومت اسلامی محقق خواهد شد. این ملت شهدای زیادی داده و خون‌‌دل‌ها خورده بود. حضور امام به ما قوت قلب داد كه پیروزی در راه است. از شهادت فرزندتان هم برایمان بگویید. سجادی: حسن خیلی باهوش و مؤمن و با اراده بود. او در نوجوانی، مثل مردان كار كشته با صلابت بود و من با آنكه داغی بر دل دارم و رفتنش برایم جانگداز و سنگین بود، اما به او افتخار می‌كنم و احساس می‌كنم شهادت او، مهر تأییدی بر تلاش‌های من و پدرش بود. غیوران: من ‌ بسیار آرزو داشتم كه در جوانی مثل او بودم. حسن بسیار مؤمن و مخلص بود و در راه خدا و جانبازی در راه دین، لحظه‌ای‌تردید نمی‌كرد. ان‌شاءالله كه در قیامت از من و مادرش شفاعت كند. [در اینجا آقای غیوران به مسجد می‌روند و ما گفتگو را با خانم سجادی ادامه می‌دهیم.]شما در راه تحقق جمهوری اسلامی، همراه با دیگر مبارزان، مصائب زیادی را متحمل شدید و قطعاً حساسیت ویژه‌ای نسبت به رویدادهای ایران و جهان اسلام دارید. اجازه بدهید كمی هم در باره این رویدادها گفتگو كنیم و نظر شما را بدانیم. به نظر شما فتنه پس از انتخابات ریشه در چه عواملی داشت و نقش ولایت فقیه را به لحاظ تاریخی در این جریان چگونه تحلیل می‌كنید؟سجادی: ما یك سری صحبت‌هایی را از امام شنیده بودیم و اینكه ولایت فقیه نگهدار تمامیت و هویت ماست و باعث دیكتاتوری نخواهد شد، ولی بسیاری از ما هنوز به‌عینه باور نكرده بودیم. در جریان فتنه پارسال بالاخره حقانیت این سخن بر ما اثبات شد. اگر موضع‌گیری‌های مقام معظم رهبری و قاطعیت ایشان نبود، معلوم نیست چه بر سر ما می‌آمد. با توجه به مسائل جهانی و جریاناتی كه این روزها در مصر و سایر كشورهای غربی پیش آمده، ابعاد فتنه سال گذشته به تدریج روشن‌تر می‌شود. خط فكری‌ای كه می‌خواهد در برابر امریكا بایستد، خطر بسیار مهمی برای آنهاست و طبیعی است كه برای مقابله با آن، هر كاری كه از دستشان برآید خواهند كرد. كسانی كه در این فتنه نقش ایفا كردند، از ابتدا عمیقاً مرجعیت دینی را قبول نداشتند. نمی‌خواهم بگویم نقش بازی می‌كردند، ولی با توجه به رفتارهایی كه در دوران زمامداری از آنها می‌دیدیم، تفكراتشان تفكرات خالص دینی نبود. روشنفكران ما هیچ‌گاه روی مرجعیت دینی و اجرای احكام اسلامی حساب نمی‌كردند و این یك سابقه تاریخی است كه هیچ وقت نمی‌توانستند حكومت مبتنی بر مرجعیت دینی را بپذیرند. شاكله فكری اغلب این افراد مبتنی بر فلسفه غرب است كه بالاخره یك جاهایی خودش را نشان می‌دهد. من فكر می‌كنم یك عده‌ای هم ناخواسته وارد این مسائل شدند، یعنی نفسانیات و دنیا‌طلبی كار دستشان داد، اما آنهایی كه سرنخ در دستشان هست، می‌دانند چه كار كنند و از تمام این نقطه ضعف‌ها به گونه‌ای استفاده می‌كنند كه بتوانند به اهداف خودشان برسند. ولی اینكه چرا از اینها توانستند استفاده كنند، ‌به این دلیل بود كه از قبل ضعف‌های اینها را شناسایی كرده بودند. شاید عده‌ای از اینها واقعاً نمی‌خواستند در این دام بیفتند، اما ضعف‌هایشان باعث شد كه در شرایط دشوار، خود به خود گرفتار شوند. ما در جریان انقلاب، جریانات عجیب و سنگینی را از سر گذراندیم كه البته یكی از آنها جریانات بعد از انتخابات بود كه افرادی از درون خود نظام در آن نقش داشتند و به همین دلیل هم بسیار مهم و دردناك بود. واقعاً انقلاب اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه برای غرب خطر بزرگی است، بنابراین همان اهدافی را در فتنه پس از انتخابات دنبال كردند كه از ابتدا مدّ نظرشان بود. عده‌ای معتقدند كه فتنه پس از انتخابات عظیم‌ترین حادثه‌ای بود كه از آن عبور كردیم، نظر شما چیست؟انقلاب ما از گردنه‌های عظیمی عبور كرده، منتهی در جریان فتنه چون خودی‌ها دخالت داشتند، سنگین‌تر به نظر می‌رسد. البته باز خود تعبیر خودی هم جای بحث و تحلیل دارد. اكثریت این كسانی كه خودی محسوب می‌شدند، از همان ابتدا هم اما و اگرهایی در اعمالشان وجود داشت كه بنا به مصالح عمومی كشور، چشم‌ها را به روی آنها بستیم و می‌بندیم. ولی رسانه‌های جهانی هم هیچ وقت این طور تمام عیار وارد میدان نشده بودند. بله، چون به این جریان امید زیادی بسته و به این نتیجه رسیده بودند كه از بیرون نمی‌شود با این نظام مقابله كرد، پس باید آن را از درون از هم پاشید. در بعضی جاها هم موفق شدند و این تفرقه‌ای كه بین افراد افتاده، موضوع خوبی نیست. بله، برای مدتی تفرقه‌اندكی ‌افتاد، هر چند خوشبختانه این تفرقه‌ها معمولاً بین افراد عادی وجود ندارد و فقط طبقه خاص و خواص با هم اختلاف دارند، اما تحولات جاری در خاورمیانه، ‌قطعاً مردم ما را بیش از پیش به واقعیت‌ها آگاه خواهد كرد. جریاناتی كه در حال حاضر به خصوص در مصر اتفاق افتاده، پرده‌ها را یكی پس از دیگری كنار خواهد زد و مردم ما متوجه خواهند شد كه چه كسانی از حكومت‌های دست‌نشانده حمایت می‌كنند. ما متأسفانه یك جاهایی بی‌فكری زیاد كرده‌ایم و هنوز هم با آنكه بیش از 30 سال از انقلاب می‌گذرد، برحسب عادت بسیاری از مسائل را شفاف مطرح نمی‌كنیم، ولی با همه اینها خدا‌ نگهدار این انقلاب است و مسائل جهانی باعث شده كه نسل جدید با یك سری واقعیت‌ها‌ آشنا شود. جریانات منطقه را چگونه می‌بینید؟این یك آتش زیر خاكستر بوده. مسئله خاورمیانه همواره برای دنیای غرب یك مسئله حیاتی بوده و مخصوصاً مصر برای مدتی طولانی پرچم مبارزات را بر دوش‌كشیده است. سال‌هاست ظاهراً انگار خاك مرده روی اینها ریخته‌اند. قبل از انقلاب در زندان كه بودیم، از تلویزیون می‌دیدیم كه گاهی بعضی اعتراضات صنفی هست و احساس من این بود كه چرا روی این مردم خاك مرده ریخته‌اند؟ در زمان انقلاب ما، كارتر حرف قشنگی زد و گفت: «ما ملت‌های كهن را دست كم گرفته‌ایم. اینها در وجودشان چیزی دارند كه ناگهان مثل یك كوه آتشفشان و یا سیل راه می‌افتد و همه چیز را زیر و رو می‌كند». مصر با تاریخ كهن و آن سابقه عمیق اسلامی، باید چقدر تحقیر شده باشد كه مبارك با وزیر امور خارجه اسرائیل صمیمانه بنشیند و مذاكره كند و تصمیماتی بگیرد كه واقعاً برای مصر مایه ننگ است. در جریان غزه واقعاً ملت مصر به ریشخند گرفته شد و از اسرائیل صدمات زیادی خورد. یادم هست در جنگ 6 روزه و جنگ‌های رمضان، مصر عزت خاصی داشت، بعد ناگهان سادات می‌آید و قرارداد كمپ دیوید را امضا‌ می‌كند و برای ملت مصر آبرو نمی‌گذارد. بعد مبارك می‌آید و فاجعه را به حد اعلا رساند. در جریان غزه، اسرائیل اینها را محاصره می‌كند و دیوار بلندی دور غزه می‌كشد و مبارك حتی اجازه نمی‌دهد كه به اینها دارو و غذا هم برسد. اینها مسائلی است كه به تدریج روشن شده و نسل جوان ما هم خیلی خوب دارد اصل قضایا را می‌فهمد. اگر غیر از این می‌شد انسان باید از ملتی مثل ملت مصر تعجب می‌كرد. شب و روز دعا می‌كنیم كه خداوند شرّ غده سرطانی اسرائیل را از منطقه بكند و این میسر نمی‌شود جز اینكه موج گسترده آگاهی به همه كشورهای منطقه سرایت كند. مصری‌ها همواره آدم‌های روشنفكر و مبارزی بوده و با بقیه عرب‌ها فرق داشته‌اند. امیدواریم این حركتشان به ثمر برسد و روشن شدن مسائل آنها، دارد مسائل ما را هم به‌سرعت روشن می‌كند، چون دشمن هر دو ملت، یكی است. نخست‌وزیر اسرائیل چند روز پیش می‌گفت در مصر دارد همان اتفاقی می‌افتد كه 30 سال پیش در ایران افتاد. شعارهای مردم مصر هم خیلی شبیه شعارهای انقلاب ماست و همین نشان می‌دهد كه خاستگاه هر دو حركت یكی است و ریشه در یك جا دارد. چه كسی تصورش را می‌كرد كه شوروی دچار فروپاشی شود؟ اما شد و ما امیدوار به فروپاشی آمریكا هستیم. آیا دیدن این رویدادها سعادت نیست؟ چرا برخی از افرادی كه در شكل‌گیری این تحولات نقش داشتند، مبارزه كردند و به زندان رفتند، امروز از مسائل جزئی گلایه می‌كنند و این تحولات عظیم را دست‌كم می‌گیرند؟این هم از غفلت‌های دردناك بشری است. انسان وقتی درگیر مبارزه و مشكلات است، این مسائل پیش‌پا افتاده برایش مسخره است، ولی وقتی آرامشی پیدا می‌شود، همین مسخره‌ها برایش رنگ و بو پیدا می‌كنند، اما حتی فقط شاهد این تحولات بودن سعادت می‌خواهد، چه رسد به اینكه گوشه كار را هم گرفته باشی و در به ثمر رسیدن آن‌اندكی مشاركت كرده باشی. عقب‌‌ماندگی‌های ما ناشی از همین دنیاطلبی‌هاست. مگر قرار بود انقلاب كه به ثمر رسید، بگیریم بخوابیم؟ خیلی‌جاها كفران نعمت كردیم و می‌كنیم. خداوند به حرمت خون‌دل خوردن‌های امام و به بركت خون شهدا و حضور دلسوختگانی كه هنوز هم پروانه‌سان گرد شمع فروزان انقلاب و اسلام می‌گردند و بال و پرشان می‌سوزد، این انقلاب را حفظ كند و بر آگاهی و معرفت ما بیفزاید. از لطف هر دو بزرگوار ممنونیم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار