
نفیسه ابراهیم زاده انتظام - نویسنده كتابهای ماهی مغرور، شاهزاده خانم نازك نارنجی، دوچرخه، زیباترین عروسك دنیا، خوشگلتر از همیشه، كلاغه به خونش نرسید، میخواهم چه كاره شوم و... دختر 11 ساله مشهدی است كه رؤیای نوبل ادبی و رئیسجمهور شدن دارد. رؤیاهایی كه در پس پاكی كودكانهاش، رنگ صداقت دارند.
شهرزاد قصههای كودكانه اول گفتوگویش با «جوان» را با اولین داستانی كه نوشته و اسمش بابای پولدار است، شروع میكند: در زمانهای قدیم مردی زندگی میكرد، كه خیلی خیلی خسیس و تنها بود. آقای خسیس قصه ما همیشه كار میكرد و تازه هر وقت هم به خانهاش میآمد، باز پولهایش را میشمرد. میدانید او توی دنیا چه چیزی را بیشتر از همه دوست داشت؟! بچههایش را؟ نه! همسرش را، بازهم نه. . . باورتان نمیشود، او فقط و فقط پولهایش را دوست داشت! آقای خسیس دو بچه هم داشت، یكی محسن و دیگری مریم آنها هر شب دوان دوان و با خوشحالی به طرفش میآمدند و میگفتند: «سلام بابایی، برای ما چه خریدهای؟» اما مرد خسیس جیبهایش را محكم میگرفت و با عصبانیت داد میزد: «خستهام، بروید دنبال كارتان من اصلاًپولی ندارم!» بیچاره بچهها، یك عالمه غصه میخوردند. اما بابای خسیس، همهاش پول جمع میكرد. تا اینكه یك روز مرد خسیس تب شدیدی كرد. یك روز گذشت، دو روز گذشت، هر چه زن و بچههایش اصرار میكردند كه به دكتر برود، مرد خسیس اخم میكرد، میگفت: «هاها ها. . . مگه من دیوانهام، پول بیزبانم را به دكتر بدهم؟! آخرش خوب میشوم!» مرد خسیس مدتها مریض بود. تا اینكه یك روز صدای فریاد از اتاق مرد خسیس بلند شد. وقتی زن و بچههایش آمدند، دیدند، ای وای، مرد خسیس مرده است و پولهایش هم اطرافش ریختهاند. بچههای بیچاره، خیلی گریه كردند. اما پدر خسیس، دیگر مرده بود. مادرشان هم گریه میكرد و میگفت: «كاش اینقدر خسیس نبود، هم خودش را بیچاره كرد، هم بچههایش یتیم شدند.» محسن و مریم تصمیم گرفتند، مثل پدرشان نباشند، به همه كمك كنند و همه را دوست داشته باشند. آنها حالا كلی دوست پیدا كردهاند. . . میدانید آنها توی دنیا چه چیزی را بیشتر از همه دوست داشتند؟! پولهایشان را؟ نه، اشتباه كردید! آنها دوستانشان را بیشتر از همه دوست دارند!ها ها ها. . .
شما ورزش هم میكنید؟سالهای قبل در مدرسه شطرنج بازی میكردم كه رتبه سوم ناحیه چهار مشهد را در این رشته به دست آوردم ولی چون در رشتههای امسال مدرسه متأسفانه شطرنج نبود، والیبال را انتخاب كردهام.
كدام كتابها را قرار بود برای سازمان اوقاف بنویسی و حقالتألیفشان را بگیری؟یكی بابای پولدار كه برایتان خواندم و چاپ شده، میخواهم چه كاره شوم و پولها.
حالا واقعاً میخواهی چه كاره شوی؟من دوست دارم در آینده هم نویسنده باشم و هر شغلی هم كه داشته باشم، در كنارش حتماً خوب باشم. جوری كه مردم همیشه دوستم داشته باشند و آرزوی دیگرم غیر از گرفتن نوبل، این است كه رئیسجمهور شوم. البته وقتی رئیسجمهور بشوم یك رئیسجمهور خوب و مهربان میشوم كه همه مردم از من راضی باشند و من را دوست داشته باشند.
كسی به شما یاد داد كه وقف كنی؟ وقف را به كمك پدر و مادرم انجام دادم. اول قرار شد برای اداره اوقاف و امور خیریه استان خراسان رضوی سه كتاب بنویسم و حقالتألیفشان را بگیرم اما بعداً تصمیم گرفتم حقالتألیف آنها و بقیه 14 جلد كتابی را كه نوشتهام را وقف كنم برای كمك به كودكان بیسرپرست و كودكان كار. بعد از آن هم در بازدیدی كه از پرورشگاه و آسایشگاه معلولین فیاضبخش به همراه پدرم داشتم تصمیم گرفتم تمام جوایزم را كه تا كنون در جشنوارههای مختلف كسب كردهام برای كمك به آنها وقف كنم.
دوستداری مردم شما را به عنوان موفقترین كودك نویسنده دنیا بشناسند یا به عنوان خردسالترین واقف؟هر دو در كنار هم.
فرد دیگری هم از اطرافیان و آشنایان و فامیلتان واقف بوده؟نه، من تنها واقف در فامیل هستم.
چرا آثار و جوایزت را وقف كردی؟دوست دارم جوانان و همسن و سالان من نیز به این کار خیر اقدام کنند تا استعداد کودکان نیازمند کشف شود. من همه کتابها و جوایزم را تاکنون وقف کردهام و اگر روزی برنده جایزه نوبل هم شوم آن را وقف کودکان نیازمند خواهم کرد تا آنها هم بتوانند کتاب بخوانند. من همیشه از احساس خوب خود درباره وقف کردن به همکلاسیانم میگویم. بیشتر بچهها نسبت به چیزهایی که دارند ناشکری میکنند، من به آنها توضیح میدهم بچههای فقیری وجود دارند که پدر و مادر ندارند و ما باید به فکر آنها باشیم.
خودت چه جور كتابهایی میخوانی؟كتابهای خارجی كودكانه مثل كتابهای آقای سیلور استان، هانس كریستین آندرسن، رود داد، سانتو و بوسیلی و آقای مهدی آذریزدی را خیلی دوست دارم و همیشه قبل از خواب حتماً باید كتابهای اینها را بخوانم، حتی اگر تكراری هم باشد و قبلاً هم آنها را خوانده باشم، باز میخوانم. چون هر كتاب را كه در كتابخانهام دارم، حداقل 10 بار میخوانم.
این كتابها را خودت تهیه میكنی؟نه، پدر و مادرم.
شنیدم كه درخواستی از رئیسجمهور داری و نامهای به ایشان نوشتهای برای كمك به كودكان كار، چه شد به این فكر افتادی؟معمولاً سر بعضی از چهار راهها میشنویم كه بچههای كوچك دستفروشی یا گدایی میكنند. برای همین به فكرم رسید تا از رئیسجمهور تقاضایی بكنم تا درصد كوچكی از مالیات مغازهها را به پرورشگاهها یا بچههای معلول بدهند. متأسفانه من این نامه را حدود شش ماه پیش نوشتم و در وبلاگم گذاشتهام، اما در این مدت جوابی به من داده نشده. امیدوارم همه مسئولان كمك كنند تا من جواب این نامهام را دریافت كنم. برای همین منظور به پدرم گفتهام تا نامهای بزرگانه به آقای احمدینژاد بنویسد که امیدوارم کمک کند تا سال آینده هیچ کودک فقیری مجبور نباشد در هوای سرد و گرم دستفروشی کند.
تا حالا فكر كردهای كه اگر خودت روزی رئیسجمهور بشوی، چه جوری مشكل كودكان كار را حل میكنی؟سعی میكنم وقتی رئیسجمهور شدم اصلاً مالیات نگیرم و روزی را تعیین میكنم كه در آن روز مردم به جای مالیات دادن به من پولشان را به بچههای معلول و بیسرپرست بدهند. سعی میكنم رئیسجمهور خیلی خوبی باشم تا همه مردم من را دوست داشته باشند و روزی را هم حتماً روز جهانی خدا قرار میدهم تا در آن روز مردم وقف كنند و اسمش را میگذارم روز آشتی و در آن روز به كسی اجازه نمیدهم دروغ بگوید یا با كسی قهر باشد. اگر روز آشتی را در تقویممان قرار دهیم، مطمئناً روز خوبی میشود.
معمولاً چه مواقعی كتاب مینویسی و چه وقتهایی موضوع كتابهایت به ذهنت میرسند؟من و مادر و پدرم هر پنجشنبه كه جلسه داستاننویسی داریم، در این روز باید یك داستان درباره موضوع كودك باشد و من چون باید پنجشنبهها یك داستان برای خواندن در این جلسهمان داشته باشم، از تأثیر كتابهایی كه هر شب قبل از خواب میخوانم در ذهنم كمك میگیرم.
تا حالا شده كس دیگری هم درباره موضوع كتابها به شما كمك كند؟نه من بیشتر خودم انتخاب میكنم و وقتی كتابم را نوشتم در جلسه پنجشنبههایمان با پدر و مادرم داستان همدیگر را نقد میكنیم و بعد پدرم داستان من را درست میكند.
موضوع داستانهایت معمولاً چطور به ذهنت میرسند. نمونههایش را اطرافت میبینی یا از خیالت استفاده میكنی؟بله اینها هم هست، ولی من بیشتر موضوعاتم را مثل «خیاط خیاط» از جامعه برداشت میكنم، یعنی هر چیزی كه در جامعه میبینم. برای بعضی از داستانهایم مثل خیاط خیاط مثلاً یك روز من مادرم برای تهیه لباس برای عروسی یكی از فامیلهایمان رفته بودم به یك خیاطی. در آنجا خیلی لباسهای عجیب و كج و كوله دیدم. دو خیاطی كه آنجا كار میكردند، دو خواهر دوقلو بودند. این دو خیاط تا فهمیدند من نویسندهام گفتند اگر برای ما یك داستان بنویسی ما هم برای تو یك لباس قشنگ میدوزیم. بعد من خیاط خیاط را نوشتم: «دوخواهردوقلو بودند که به جزخرابکاری کار دیگری بلد نبودند. یکبار تصمیم گرفتند آشپزی کنند، یک آشپزی دوقلویی! معلوم است غذا یا شور بود یا بینمک. آنها درآشپزی هم مثل کارهای دیگرموفق نشدند. بعد تصمیم گرفتند خیاط شوند! یک خیاطی دونفره! آنها یک مغازه زدند و اسمش را گذاشتند: «خیاط خیاط» چه اسم عجیبی! یکی از دو قلوها لباس را قیچی میکرد و دیگری میدوخت. وای چه خرابکاری شده بود. اولین لباس را کج دوخته بودند. . . دوقلوها بههم نگاه میکردند، اما دیگر دیرشده بود. همان موقع مشتری آمد تا لباسش را ببرد و همینکه چشمش به لباس کج افتاد، گفت: «وای چه مدل جدیدی!»یکی از دوقلوها خندید و گفت: «شاید!»از آن به بعد دوقلوها هر روز یک لباس اختراع میکردند. لباسهای کج وکوله و عجیب و غریب! آنها خیلی زود معروف شدند، چون لباسهایشان با همه لباسها فرق داشت. هنوز هم دوقلوها توی«خیاط خیاط» مشغولند، برای همین هر روز مردم لباسهای عجیبتر از روز قبل میپوشند!»جوایزی كه این داستان تا کنون از آن خود كرده به شرح زیرند: برگزیده جشنواره تولیدات رسانهای حجاب و عفاف ( تهران 87)، تقدیر شده جشنواره کشف لحظهها (به همراه داستان رئیس جدید)– تهران، ملیکا گلی 11 ساله - مؤلف 14 کتاب و برگزیده 13 جشنواره و خردسالترین واقف جهان».
برخورد مردم و آشنایان با كوچكترین واقف و نویسنده دنیا چگونه است؟بیشتر مردم كه نمیدانند. آنهایی هم كه میدانند خیلی خوشحال میشوند و من امیدوارم جوری بشود كه همه استعدادهایشان را كشف كنند. هر كس میبیند به من میگوید آفرین. خیلی خوب است كه تو از این سن شروع كردی. ولی كسی نیست به آنها بگوید كه شما هم باید شروع كنید در هر سنی هم كه باشید و استعدادهایتان را كشف كنید. من امسال به معلمها و همكلاسیهایم نگفتهام كه نویسندهام. ولی بعضیها هستند كه مصاحبههایم را خواندهاند. بچههایی كه فهمیدهاند گاهی زنگهای تفریح میآیند پیشم و آنهایی كه علاقه دارند میپرسند چه جوری نویسندگی را یاد گرفتهای. چه كتابهایی را بخوانیم بهتر است. ملیكا گلی در این بخش از مصاحبه بخشی از كتابی كه خودش تألیف كرده را خواند: «دلم میخواهد كاری داشته باشم كه همه من را دوست داشته باشند، خصوصاً بچهها خیلی لذت ببرند فهمیدم من حتماً یك نویسنده میشوم و در كنار آن یك آدم نیكوكار، كلی پرورشگاه برای بچههای بیسرپرست میسازم، عالی و درجه یك، فكرش را بكنید كلی بچه در پرورشگاههایی كه من ساختهام، زندگی میكنند. آنها چیزهای زیادی یاد میگیرند و وقتی بزرگ شدند هر كدامشان یك شغل پیدا میكنند، شاید هم یكی از آنها روزی رئیسجمهور شود یا یك شهردار و شاید هم یك آدم خیلی نیكوكار.»ملیكا تا كنون 14 كتاب تألیف كرده است و 20 كتاب دیگر نیز در دست چاپ دارد، وی معتقد است خداوند عادل است و هر كسی را كه خلق میكند در نهاد وی استعدادی به ودیعه میگذارد و اشتباه ما این است كه این استعداد را كشف و شكوفا نمیكنیم و وظیفه نهادهایی مثل آموزش و پرورش و كانونهای پرورشی این است كه در كشف استعدادها به افراد به خصوص كودكان كمك كنند، اگر این استعدادها كشف شود همه افراد به آن ستارهای كه باید، تبدیل میشوند. ملیكا دوست دارد با مسئولان دولتی دیدار داشته باشد و گفته است اگر بتواند با رئیسجمهور دیدار كند از وی خواهد خواست كه پنج درصد از صندوق خیریه ارزی را وقف كند و با سود آن به پرورشگاههای كشور كمك كند؛ چرا كه وقتی به پرورشگاههای كشور میرویم مسئولان آنها تا حدی درگیر تأمین هزینههای عادی زندگی بچهها هستند كه وقتی برای شكوفایی استعدادهای آنها ندارند. ملیكا در پایان مصاحبه خطاب به همسن و سالهای خود گفت: به نظر من هر كسی از وقتی كه به دنیا میآید، استعدادی دارد، امیدوارم بچهها و حتی بزرگترها هم استعدادهایشان را كشف كنند. بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود. . . . . . .