کد خبر: 435610
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۶:۳۶
ناگفته‌هایی ازشكل‌گیری كمیته استقبال ازامام (ره) وكاركردآن درگفت وگوی «جوان» با اسدالله بادامچیان
شكل‌گیری و آغاز به كار كمیته استقبال از امام(ره)، از آغازین تجربیات گروه‌های مختلف انقلابی در زیر چتر عالمان مجاهدی چون شهیدان مطهری و بهشتی است. بازخوانی این تجربه علاوه برزنده كردن خاطرات روزهای انقلاب، می‌تواند آغاز و انجام یك تعامل نافرجام را بنمایاند. با سپاس از جناب بادامچیان كه پذیرای این گفت و شنود شدند. كمیته استقبال از امام (ره) به چه نحو شكل گرفت و چه چهره‌هایی در شكل‌گیری آن نقش داشتند؟با طلب علو درجات برای شهدا و امام شهدا، روز بیست و هشتم صفر بود كه من همراه با شهید صادق اسلامی از راهپیمایی برمی‌گشتم. نزدیك غروب بود و من به شهید اسلامی گفتم «محرم و صفر هم كه به پایان رسید، حالا با توسل به چه مناسبتی باید راهپیمایی میلیونی راه‌انداخت؟» شهید اسلامی كه خدا رحمتش كند، سری تكان داد و گفت «خدا كریم است! حتماً مناسبتی پیدا می‌شود.» به منزل رفتیم و مشغول برنامه‌ریزی بودیم كه حدود ساعت12 شب تلفن زنگ زد. شهید اسلامی جواب داد و بعد خندید و گفت «خدا رساند! آقای مطهری زنگ زدند كه سحر به منزلشان برویم، چون امام(ره) می‌خواهند بیایند و باید برویم و برای آمدن ایشان برنامه‌ریزی كنیم.» سحر به منزل آقای مطهری رفتیم و ایشان فرمودند كه امام(ره) می‌خواهند بیایند و ما باید كمیته استقبال از امام را تشكیل بدهیم. امام(ره) فرموده بودند جایی كه می‌خواهم بیایم نباید دولتی یا متعلق به افراد متمكن یا در شمال شهر باشد. چه كسانی در آن جلسه حضور داشتند و چگونه برنامه‌ریزی كردید؟من، مرحوم شفیق، آقای محلاتی، حسن اجاره‌دار، حاج‌محسن لبانی، شهید اسلامی و شهید درخشان حضور داشتیم و درباره چگونگی تشكیل و برنامه‌ریزی كمیته استقبال، صحبت كردیم. مرحوم شفیق مدرسه رفاه را پیشنهاد كردند و گفتند در محله مركزی تهران و سرمایه آن در واقع متعلق به امام(ره) و مراجع تقلید است و مؤتلفه هم آن را راه‌اندازی كرده و متعلق به خود ماست. ساختمان محكمی است، محل پذیرایی و زیرزمین و آشپزخانه دارد. محل، مورد قبول همه قرار گرفت و حضار این فكر را پسندیدند. اعضای كمیته استقبال چگونه تعیین شدند؟در این مورد بحث شد و مرحوم آقای مطهری فرمودند در استقبال از امام (ره)‌همه اقشار باید شركت داشته باشند و ما باید به گونه‌ای عمل كنیم كه گروه‌های دیگر هم بتوانند بیایند و حضور داشته باشند. در آنجا‌ تركیب گروه معلوم شد كه هم مركب از افراد خودمان باشد كه به صورت مخفی عمل می‌كردیم و هم از جبهه ملی و نهضت آزادی دعوت كردیم. چرا كمیته به این شیوه تشكیل شد، با این سرعت و مخفی‌كاری؟برای این كه اگر قرار بود كار استقبال از امام(ره) را گروه مخفی مركزیت انجام دهد، آنها شناخته می‌شدند، چون كاری عمومی بود و با مطبوعات و رسانه‌ها سروكار داشتیم و به اصطلاح «توی چشم» بودیم، بنابراین قرار شد این كمیته راه بیفتد تا كارهای استقبال از امام(ره) را انجام دهد و سیاستگذاری‌های اصلی انقلاب به عهده جمع مخفی باشد. همان روز در آنجا بحث شد كه پشتیبانی مالی به عهده چه كسی باشد و مرحوم شفیق این مسئولیت را به عهده گرفت. تداركات و برنامه‌ریزی هم به عهده آقا‌سیدرضا نیری قرار گرفت. شهید عراقی و آقای عسكراولادی هم پاریس بودند. تبلیغات و برنامه‌ریزی‌ها را آقای سیدمحمدی كه با او كار می‌كردیم، به عهده گرفت. انتظامات و تجهیز نیروهای انتظامی را شهید اسلامی پذیرفت و تهران را به 8 منطقه تقسیم و برای هر نفر از مسئولان مناطق بیش از پنج هزار نیروی بسیج شده در نظر گرفتیم. آیا شهید مطهری در برنامه‌ریزی‌های استقبال از امام(ره) حساسیت خاصی داشتند، علی‌الخصوص در مورد دخالت گروهك‌ها و خوشامدگویی‌هایشان خاطره‌ای دارید؟همه ما حساسیت داشتیم و آقای مطهری و آقای بهشتی، با دو روش متفاوت، بیشتر از بقیه حساسیت داشتند. این دو گاهی اوقات در راهبردها مثل هم فكر نمی‌كردند، ولی در كلان مسائل واقعاً با هم یكی بودند. آنها به قدری با هم صمیمی بودند كه در جلسات خصوصی، یكدیگر را «آشیخ مرتضی» و «آسیدمحمدحسین» صدا می‌زدند. كمیته استقبال كارش را چگونه آغاز كرد؟آن روز قرار شد هر كس به دنبال انجام وظایفی كه بر عهده‌اش بود برود و مقر ما هم مدرسه رفاه بود. آقای سعید محمدی و آقای شفیق برنامه‌های مدرسه را تنظیم كردند و آنجا را تقریباً آماده كردیم. ما هم بیانیه‌هایش را نوشتیم و اولین بیانیه كمیته استقبال از امام(ره) نوشته شد. معمولاً هم بیانیه‌ها را من می‌نوشتم و بعد هم خدمت آقای مطهری یا آقای بهشتی می‌دادم كه مطالعه كنند یا در جمع مطرح می‌كردیم. آیا كسانی موازی با شما به فكر استقبال از امام(ره) بودند كه ظاهراً آقای مطهری زنگ زدند و تهدید كردند كه ایشان كناره خواهند گرفت؟من باید قدری جامع‌تر به این سؤال شما پاسخ بدهم. وقتی شاه و صدام كه دشمن هم هستند با هم سازش می‌كنند كه امام(ره) در عراق نمانند، كاملاً‌ آشكار است كه امریكا با آنها همدست است و برنامه‌ریزی از سوی اوست. بعد در این ماجرا سر و كله ابراهیم یزدی در عراق پیدا می‌شود. با امام(ره) سفر می‌كند و تا كویت می‌رود. بعد ادعا می‌كند كه در كویت پیشنهاد پاریس را به امام(ره) داده است. ابراهیم یزدی كه در پاریس نبود كه پیشنهاد آنجا را بدهد و اگر پیشنهادی می‌داد باید امریكا را می‌گفت چون با آنجا آشنا بود. امام(ره) وارد پاریس می‌شوند. می‌بینیم كه بنی‌صدر و قطب‌زاده و امثالهم، همه به دنبال امام(ره) هستند و بعد هم كاملاً درباره‌شان تبلیغ می‌شود. قطب‌زاده به عنوان سخنگوی امام (ره) و یزدی به عنوان یكی از نزدیكان و افراد مورد اعتماد امام(ره) معرفی می‌شوند. بنی‌صدر هم به عنوان یكی از نزدیكان امام(ره) دائماً مصاحبه می‌كند و كاملاً از او چهره‌‌سازی می‌كنند وگرنه در كنار امام(ره) عناصر زیادی بودند. همین وضعیت، كمی ‌انسان را به شك می‌اندازد. در پاریس گروهی را راه ‌انداخته بودند و ارتباط ابراهیم یزدی با خانه تهرانچی بود و آقای توسلی و تهرانچی و صفاریان اینها، همه دارودسته ابراهیم یزدی بودند، به شدت هم با قطب‌زاده و بنی‌صدر رقابت داشتند و هر كدام ذهنیت خاص خودشان را داشتند. از بین اینها تشكیلاتی‌تر و فعال‌تر، گروه ابراهیم یزدی بود كه در پاریس جلسه تشكیل داده بودند و گروه داشتند و بعد هم با تلفن بی‌سیم داخل منزل آقای تهرانچی دائماً با پاریس صحبت می‌شد و با هم ارتباط داشتند. برعكس، اعضای جبهه ملی و از جمله سنجابی، این تشكیلات را نداشتند. تشكیلات موازی با كمیته استقبال وجود داشت، اما در درون مردم، نفوذ نداشت. بر عكس ما كه ریشه گسترده مردمی و روحانیتی در جامعه داشتیم، ولی در نهایت وجودشان مؤثر بود، برای این كه ارتباط‌های خوبی با خارج و نشریات خارجی داشتند، مطالب آنها را‌ترجمه و از آنها دعوت می‌كردند و این نوع فعالیت‌هایشان بسیار مفید بود. شما با علم به برنامه‌ریزی‌های این گروه، از آنها برای حضور در ستاد دعوت كردید؟بالاخره با تأسی از پیامبر اكرم(ص) در زمانی كه می‌خواستند به غار بروند، خلیفه اول را هم بردند و برایشان اهمیت نداشت كه دیگران چه بگویند، ما هم باید با آنها همكاری می‌كردیم و آقای بهشتی و آقای مطهری هم، همین نظر را داشتند. وقتی قرار شد برنامه كمیته استقبال را بریزیم، هنوز ارتباط با آنها برقرار نبود. آقای دكتربهشتی، آقای محلاتی را به منزل تهرانچی فرستادند. شهید اسلامی و شهید حسن اجاره‌دار حاضر نشدند به هیچ وجه وارد آن جمع شوند، ولی من و محلاتی چون دستور دكتربهشتی بود، رفتیم. وقتی به منزل آقای تهرانچی رسیدیم، دیدیم همه گوش تا گوش نشسته و همه كارها را تقسیم كرده‌اند و دارند تصمیم‌گیری می‌كنند. گفتیم عده دیگری هم هستند كه در این زمینه كار می‌كنند. گفتند «خب آنها هم بیایند به ما بپیوندند.» قرار شد با هم همكاری كنیم و از جا برخاستیم و به خانه آقای لبانی در خیابان ایران رفتیم. وقتی گزارش كار را دادیم، آقایان، مخصوصاً آیت‌الله انواری، صدای اعتراضشان بلند شد كه «اینها كه هستند، اینها را چرا دارید راه می‌دهید؟ چه كسی گفته این كارها را بكنید؟» آقای محلاتی خیلی آرام گفت «آقای بهشتی گفته‌اند ما این كار را بكنیم.» یكی از آقایان پرسید «آقای بهشتی چرا گفته كه این كار را بكنید؟» آقای محلاتی گفت «وظیفه است. چرا با ما دعوا می‌كنید؟ بروید با آقای بهشتی دعوا كنید.» در هر حال وقتی توضیح دادیم كه اینها اینطوری هستند و برنامه ما هم این است كه با آنان همراهی كنیم، اما قرار نیست مطالبمان را به آنها بگوییم، بلكه اینها هم مجموعه‌ای هستند كه دارند كار می‌كنند و ما هم بر اساس سیاست «همه با هم» امام(ره)، ما باید با اینها كار كنیم، آرام گرفتند. در عین حال قرار نبود همه هم در استقبال از امام(ره) حضور داشته باشند. به این شكل كمیته استقبال از امام(ره) شكل گرفت. پس از استقرار در مدرسه رفاه، ساماندهی جلسات كمیته استقبال به چه شكل بود؟پس از استقرار همه نوع فعالیتی شروع شد، از جمله تماس با ارتش و نیروی هوایی و در واقع مرحوم آقای مطهری كه رئیس كمیته استقبال بودند، بر همه این كارها‌ اشراف داشتند اما چگونگی سامان‌یابی و ساختار و كمیته استقبال را در خاطراتی كه قصد دارم بنویسم به تفصیل شرح می‌دهم. این كار، كار كمی نبود، چون اولاً اطلاعات و اخبار داشت، تلفن می‌خواست‌. در اینجا نكته جالبی را برای شما نقل می‌كنم. مرحوم آقای میرزایی، كار تلفن‌های ما را به عهده گرفت، به این شكل كه به خانه همسایه‌های كنار مدرسه رفاه رفت و از آنها تلفن گرفت، سیم كشید و وصل كرد. همه هم با كمال رضایت تلفن‌هایشان را دادند. ما با اینكه در مدرسه رفاه چندین تلفن داشتیم، اما اینها كفایت نمی‌كرد. بعد هم گروه‌هایی برنامه‌ریزی شدند، مثلاً امداد به مجروحین، برنامه‌های تظاهرات، اخبار و اطلاعات، بعد هم به تدریج برای آوردن میوه و غذا و نان گروهی تشكیل شد. وقتی اعلام شد كه امام (ره) می‌آیند، طبیعی بود كه از شهرستان‌ها برای دیدار امام (ره) می‌آمدند. خودشان نان‌های لواش بسیار خوب می‌آوردند، پنیر می‌آوردند و در آنجا سیب زمینی آب‌پز و تخم مرغ و حداكثر اگر گیر می‌آمد، كره مختصری بود. مسئول این بخش هم آقای نیری و بعضی از دوستان دیگر بودند. وقتی آقای عراقی همراه امام(ره) آمد، او رئیس كل نان و سیب زمینی و تخم مرغ شد!با آمدن علما از شهرستان‌ها، مخصوصاً آیت‌الله خامنه‌ای كه از مشهد آمدند، برنامه‌های كمیته شكل گرفت. اعلامیه‌های اول، دوم، سوم، طرح این كه طاق نصرت نزنند، ساده بودن را رعایت كنند، گاو و گوسفند قربانی نكنند، از شادی‌های غیرمرسوم در اسلام مثلاً پایكوبی و دست افشانی جلوگیری شود. اینها را در اعلامیه‌ها نوشتیم. جالب اینجاست كه همه اینها با نظر آقای مطهری انجام می‌شد. حتی یادم هست، در طبقه بالای مدرسه رفاه، محل استقرار شورای مركزی كمیته استقبال از امام(ره)، دیدم عده‌ای موتورسوار با لباس و دستكش‌های سفید و تشریفات آنچنانی دارند در حیاط دور می‌زنند. از یكی از آنها پرسیدم «چه خبر است؟» مرحوم شهید حسن اجاره‌دار هم آمد بالا و گفت «آقای بادامچیان! اینها دستور شماهاست؟» گفتم «مگر امام(ره) اسكورت طاغوتی می‌خواهد؟» معلوم شد آقای صباغیان و توسلی این كار را كرده‌اند. من این مسئله را در كمیته مركزی مطرح كردم. آقای توسلی با ناراحتی گفت كه این در همه دنیا مرسوم است. اینها تشریفات رسمی است. اسكورت باید باشد. لباس هم هر چه قشنگ‌تر، بهتر و مگر قشنگی فقط متعلق به غیر مسلمان‌هاست؟ گفتیم «قشنگی غیر از تجملات است، ما كه نباید یادآور همان تشریفات زمان شاه باشیم. چطور است بگوییم كالسكه سلطنتی را هم بیاورند؟» كمی بحث كردیم. یكی گزارش داد كه ما داشتن موتوسیكلت را از نظر امنیتی لازم می‌دانیم تا اگر حادثه‌ای پیش آمد یا ماشین خراب شد، بتوانند امام(ره) را ببرند. گفتیم به یك شرط این مورد را قبول می‌كنیم كه این لباس‌های تشریفاتی را نپوشند. دعواهای پشت پرده آنجا بسیار سنگین بود. مردم گمان می‌كنند اوضاع خیلی آرام گذشت. هر گروه و گروهكی می‌خواست آنجا حضور پیدا كند تا در آینده از این موقعیت استفاده كند. در مورد مسئله استقبال كه چه كسی حرفی بزند، امام(ره) فرموده بودند وقتی بیایم می‌خواهم مستقیم سرقطعه شهدا بروم. قرار شد در دو جا از امام(ره) استقبال كنیم. یكی در فرودگاه كه ورود ایشان را به كشور خیرمقدم بگوییم و یكی هم در بهشت زهرا كه قرار بود در آنجا صحبت كنند. در این گیرودار، نهضت آزادی‌ها محكم روی این حرف ایستادند كه امام(ره) باید جلوی دانشگاه هم صحبت كنند و ارتباط خود را با دانشگاهی‌ها محكم نگه دارد و اگر هم شما اجازه ندهید، ما برای امام(ره) این برنامه را می‌گذاریم. وقتی بحث كردیم و دیدیم رأی با اكثریت است، من نزد آقای مطهری و آقای بهشتی رفتم و به هر دو، مطلب را گفتم. در واقع در غیاب این دو بزرگوار، كار اصلی كمیته استقبال را بیشتر من انجام می‌دادم. به آقایان عرض كردم كه اینها دنبال چه قضیه‌ای هستند. آقای مطهری گفت«محكم می‌ایستیم و به هیچ وجه چنین اجازه‌ای را نمی‌دهیم.» گفتم «اجازه می‌دهید كه من یك پیشنهاد بدهم؟ امام كه بیایند، اختیار با ایشان است. خواستند سخنرانی می‌كنند، نخواستند، نمی‌كنند.» و اما اینكه چرا ما با این نظر مخالف بودیم، به خاطر این بود كه هواپیمای امام(ره)، تازه ساعت9 و30دقیقه می‌نشست. مدت زمانی طول می‌كشید تا مراسم ویژه فرودگاه انجام شود و از آنجا هم قرار بود تا بهشت زهرا برود و این مسیر طولانی و چندین كیلومتری را طی كند و اگر این برنامه را در دانشگاه اجرا می‌كرد، دیگر به بهشت زهرا نمی‌رسید. اگر می‌خواستیم امام(ره) را در دانشگاه پیاده كنیم، اصلاً امكان این كه ماشین دوباره راه بیفتد، نبود. امام(ره) می‌خواستند حتماً در بهشت زهرا خطاب به شهدا صحبت كنند. انشاءالله كه اینها چنین قصدی را نداشتند كه نمی‌خواستند امام(ره) به بهشت زهرا برسند، ولی آنها هم می‌دانستند كه اگر امام(ره) در دانشگاه بایستند، به خاطر فشار جمعیت و شرایطی كه ایجاد می‌شد، دیگر امكان این كه بتوانند خود را بهشت زهرا برسانند، وجود نداشت. سوای این كه امكان حفاظت از جان امام(ره) هم در دانشگاه مقدور نبود. آیا در بهشت زهرا تدابیر امنیتی‌ اندیشیده بودید؟نه، این طور نبود. این گونه تدابیر فقط در فرودگاه ممكن شده بود و اصلاً در بهشت زهرا امكان این كار را نداشتیم و با یك تفنگ دوربرد هم می‌شد امام(ره) را‌ ترور كرد. آن محوطه‌ای هم كه ما درست كرده بودیم محوطه نبود. یك كانتینر را روی تخته‌های كامیون گذاشته بودیم كه وقتی امام(ره) می‌رسند، خسته هستند و آنجا استراحت كنند. برای ایشان چند تا خرما و یك فلاسك چای و كمی نان و پنیر گذاشته بودیم. همه پذیرایی ما از امام(ره) همین بود. داخل كانتینر خبری نبود. این كه تصور كنید جای محافظین بود، از این خبرها نبود. آنها معتقد بودند كه در فرودگاه بهتر است فرزند یك شهید كه البته منظور آنها فرزند یكی از مجاهدین بود، خیرمقدم بگوید و ما گفتیم كه بهتر است یك دانشجو به عنوان نسل فرهیخته كشور بیاید و صحبت كند. اینها نتوانستند با این پیشنهاد مخالفت كنند و قرار شد یك دانشجو بیاید و صحبت كند. اینكه پیشنهاد آنها چه بود، بماند. هر كه را پیشنهاد كردند یا از نهضت آزادی بود یا از منافقین و جالب است كه می‌گفتند منافقین را قبول نداریم، ولی این كارها را می‌كردند. چند نفر دانشجو در نظر گرفته شدند، از جمله پسر آقای مطهری كه دانشجو بود و آقای شاه‌نوش و دو نفر دیگر آمدند. من متنی را نوشتم و قرار شد اینها همان را قرائت كنند. ظاهراً مثل اینكه متن را آقای مطهری نوشتند. خیر. متن را من نوشتم. همه متن‌های خیرمقدم را من می‌نوشتم. دستنویسش را هم دارم. وقتی كه من نوشتم، یكی یكی خواندند و آقای مطهری نشسته بودند و گوش می‌دادند. پسر ایشان و آقای شاه نوش و یكی دو نفر دیگر هم خواندند. یكی از آقایان گفت كه پسر شما خیلی خوب خواند. آقای مطهری گفت «نه. آقای شاه‌نوش خیلی بهتر خواند. آقای فلانی هم بهتر از پسر من می‌خواند. پسر من در ردیف بعدی است.»قرار شد آقای شاه‌نوش بخواند. یكی از آقایان گفت «همین كه امام(ره) وارد شود، یك «شاه‌نوش» به او خیر‌مقدم بگوید؟» من گفتم «كاری ندارد. «هـ» را تبدیل به «د» می‌كنیم، می‌شود شادنوش.» و از شاه‌نوش پرسیدم «تو موافقی؟» گفت «بله! چرا نباشم؟خیلی هم بهتر است.» هنوز هم كه هنوز است آن فرد مشهور به شادنوش است. این مسئله آنجا حل شد و همین، تقوای آقای مطهری را نشان می‌دهد كه برای خودش هیچ امتیازی قائل نبود و منصفانه داوری كرد و این افتخار را به دیگری واگذار كرد، در حالی كه در اینگونه مواقع، افراد معمولاً مایلند فرزندشان جلوه‌ای كند.بعد قرار شد در بهشت زهرا فرزند یك شهید خیرمقدم بگوید. آقای توسلی گفت «انصاف بدهید كه بهترین فرد برای گفتن این خیر‌مقدم پسر بدیع‌زادگان است.» او پسر كوچكی داشت كه می‌گفت او بیاید. من گفتم «ما راضی نیستیم عناصری كه در این گروه‌ها هستند، بیایند و صحبت كنند، چون بعداً این سازمان‌ها سوءاستفاده می‌كنند.» شهیدمحلاتی دنباله حرف را گرفت و گفت «درست می‌گویید. اینها نباید بیایند.» بعد بحث شد درباره این كه باید چه كسی باشد چه كسی نباشد. من پیشنهاد دادم كه پسر شهید صادق امانی باشد چون هم دانشجو و هم پسر اولین شهیدی بود كه شاه او را در این قضایا اعدام كرد، ضمن این كه امام(ره) خیلی نسبت به مرحوم شهید امانی محبت داشتند، به اضافه این كه خیلی بیان بالایی داشت و صدایش بلند و بعد هم مبارز و در صحنه بود‌. به همین علت من فكر می‌كردم بهترین است. در این بحث‌ها كه مطرح شد، رأی می‌گرفتیم و مرحوم مطهری گفت «بله واقعاً حق این است كه آقای امانی بخواند و این احترام به اولین شهید، آن هم شهیدی است كه برای كاپیتولاسیون امریكایی شهید شده و حق بزرگی بر گردن ملت ایران دارد.» همه رأی گرفتیم و طبیعتاً اكثریت قبول كردند. آقای توسلی وقتی دید اوضاع به این شكل درآمد، گفت «ما یك پیشنهاد هم داریم و آن اینكه شما از یك پدر و مادر شهید هم استفاده كنید.» من متوجه شدم كه اینها دنبال مادر رضائی‌ها هستند و غرض‌شان از پدر شهید، پدر حنیف‌نژاد است. گفتیم «امكان صحبت برای سه نفر نیست. خطرناك است. ما ضامن جان امام(ره) هستیم و مردم از صبح آنجا ایستاده‌اند و منتظر صحبت‌های امام هستند.» آقای محلاتی هم پشت سر من با این كار مخالفت كرد. جالب اینجاست كه شاه حسینی هم كه از جبهه ملی بود، مخالفت كرد. آقای مفتح گفتند «من به این شرط موافقم كه از گروه‌های اسم و رسم‌دار نباشد.» توسلی گفت «سه موافق و سه مخالف و یك موافق مشروط، بنابراین رأی آورد.» آقای مفتح گفت «حالا كه رأی آورده بگویید مادر شهید كیست؟»، آقای توسلی گفت «آقای مفتح گفتند كه اسم و رسم‌دار نباشد، ولی این انصاف است كه مادر چهار شهید، یعنی خانم رضائی نباشد؟» گفتم «من كه می‌دانستم شما دنبال چه بازی‌هایی هستید.» آقای مفتح عصبانی شد و گفت «اگر این جور باشد، من موافقتم را پس می‌گیرم.» گفتند «نه شما رأیتان را پس نگیرید، می‌رویم می‌گردیم مادر شهید پیدا می‌كنیم و دو نفر را پیشنهاد كردند. یكی مادر محبوبه دانش و یكی هم خانم آقای خزعلی كه فرزندشان در درگیری‌ها شهید شده بود. قرار شد برویم و موضوع را بررسی كنیم. در این گیر و دار آقای صباغیان یا تهرانچی گفتند «بهتر است پدر شهیدی كه انتخاب می‌شود، آقای صادق باشد.» آقای صادق از مأمومین مرحوم آیت‌الله طالقانی در مسجد هدایت بود و پسرش هم در سازمان مجاهدین فعالیت داشت. پرسیدم «حاج‌احمد صادق را می‌گویید؟» گفتند «بله.» خلاصه دیدیم كه حاج احمد صادق چهره‌ای مذهبی دارد. البته باز بعضی‌ها رأی ندادند. خانم دانش كه گفت من نمی‌آیم. خانم آقای خزعلی هم آبادان بودند، بنابراین قضیه معوق ماند و ما هم از خدا خواسته، گفتیم فرزند شهید كافی است. بعدازظهر آن روز، آقای مطهری در طبقه اول مدرسه رفاه در جلسه روحانیت بودند و من به آنجا رفتم و دیدم كه آقای مفتح با حالتی دستش را بالا برد و گفت «آقای بادامچیان! مسئله حل شد.» گفتم «چی حل شد؟» گفت «امام(ره) فرمودند مادر رضائی‌ها صحبت كند.» من موضع امام(ره) را در مورد سازمان، دقیقاً می‌دانستم. از آقای توسلی كه راوی این حرف بود، پرسیدم «امام (ره) فرمودند یا از پاریس گفته‌اند؟» كمی دست و پایش را جمع كرد و گفت «نه. از پاریس گفته‌اند.» گفتم «پس امام(ره) نفرمودند؟» گفت «وقتی می‌گویم از پاریس گفته‌اند، یعنی امام(ره) گفته‌اند. آقای بادامچیان! شما چرا این قدر بدبین هستید؟ امام(ره) مثل ما فكر می‌كند. ما هم سازمان را قبول نداریم، ولی معتقدیم اینها باید در میدان باشند.» و شروع كرد به تحلیل‌ها و تفسیرهای آن چنانی و من با كمال خونسردی گفتم كه در هر حال امام(ره) این را نفرموده‌اند. دیدم بحث با اینها فایده ندارد و سراغ آقای مطهری رفتم. ایشان از جلسه بیرون آمدند و من گفتم كه اینها چنین نقشه‌ای كشیده‌اند. من از آنها پرسیده‌ام كه آیا امام(ره) چنین دستوری داده‌اند یا از پاریس این پیغام را داده‌اند و اینها می‌گویند از پاریس پیغام داده‌اند. به احتمال قوی این قضیه، كار ابراهیم یزدی بود كه مادر رضائی‌ها بیاید و خیرمقدم بگوید و خلاصه، خودشان را جا بیندازند. پرسیدم «چه باید بكنیم؟» آقای مطهری فرمودند «شما كاری نكن. من خودم می‌آیم و موضوع را حل می‌كنم.» ساعت نزدیك پنج بعدازظهر بود. من رفتم بالا تا با دوستان برای فردا برنامه‌ریزی كنیم. آقای مطهری آمدند و پرسیدند برنامه چیست؟ ما گزارش دادیم و دوباره تكرار كردیم كه از پاریس نظر داده‌اند كه باید مادر رضائی‌ها خیر‌مقدم بگوید. آقای مطهری گفتند «من باید از پاریس بپرسم. شما كارهایتان را بكنید و من می‌پرسم.» زنگ زدند پاریس و خواستند با امام(ره) صحبت كنند. به ایشان گفته شد كه امام‌(ره) برای استراحت رفته‌اند و برای فردا آماده می‌شوند. آمدیم و نشستیم و قرار شد كه هر سه نفر را در برنامه بگذاریم و من متن قاسم امانی را نوشته بودم و قرار شد متن دو نفر دیگر را هم بنویسم. نوشتم و در جلسه خواندم و قرار شد كه متن‌ها را تحویل افراد بدهیم. من به طبقه پایین رفتم و آن دو متن را به پدر رضائی‌ها دادم. اعتراض كرد كه «به! این كه آخر وقت است.» گفتم «نمی‌خواهید، پس بدهید. من الان می‌روم می‌گویم كه حاضر نشدند صحبت كنند.» آنها باورشان شده بود كه قرار است صحبت كنند. ما چون جواب امام(ره) را نداشتیم، احتمال می‌دادیم كه آنها باید صحبت كنند و متنش را هم آماده كرده بودیم، چون وقت نداشتیم و باید برنامه‌ها تنظیم می‌شدند. برنامه‌ها را تنظیم كردیم و همه رفتند و من و آقای مطهری ماندیم. قرار شد در فرودگاه آقای مطهری بالا بروند و خیر مقدم بگویند. آقای مطهری قبول نكردند. در فرودگاه برنامه‌ریزی كرده بودیم كه هر صنفی كجا بایستد و چه جور باشد. در مورد مسئله مراقبت، شهید محمد بروجردی لباس طلبگی به تن كرده و اسلحه‌ها را از زیر لباده‌اش همراه با آقای رفیق‌دوست وارد فرودگاه می‌كردند. مسئول اصلی حفاظت فرودگاه محسن رفیق‌دوست بود و آنجا را سامان دادند و مراقبت كردند. آقای مطهری دانشگاه نرفت و مستقیم خود را به بهشت زهرا رساند. جلوی دانشگاه هم برای امام(ره) جایگاه زده بودیم. در بهشت زهرا هم من مسئول بودم كه من همان جا به آقایان عرض كردم كه قرار نبود من چهره آشكاری باشم و اگر اینجا باشم‌ آشكار می‌شوم. آقای مطهری گفتند«هیچ كس غیر از تو نمی‌تواند بهشت زهرا را اداره كند. فرودگاه محدود است، اما در بهشت زهرا دو میلیون جمعیت جمع شده‌اند و نمی‌توانیم آنجا را دست كسی بسپاریم.» آقای بهشتی هم عیناً همین را گفتند. شب برنامه‌ریزی‌ها كه تمام شد، آقای مطهری تلفن پاریس را گرفت. حاج احمدآقا گوشی را برداشتند و گفتند «امام(ره) استراحت می‌كند. شما پیغامی‌ دارید بگویید.» آقای مطهری گفتند «هر وقت بیدار شدند بگویید می‌خواهم با ایشان صحبت كنم.» حاج احمدآقا گفتند «وقتی نیست و بیدار هم كه بشوند باید سوار هواپیما بشویم و بیاییم تهران. هر صحبتی هست در تهران مطرح كنید.» آقای مطهری عصبانی شدند و فریاد زدند «احمد! به خداوندی خدا نمی‌گذارم مثل پسر آیت‌الله بروجردی بشوی. وای به روزگارت اگر من بدون این كه با امام(ره) صحبت كنم، به ایران بیایی!» با همین صلابت و قدرت حرف زد و احمدآقا گفتند «آقای مطهری! ما كه با شما از این حرف‌ها نداریم. چشم! الان. ولی هر وقت امام(ره) بیدار شدند.» آقای مطهری گفتند «من تا صبح بیدارم. هر وقت امام(ره) از خواب بیدار شدند، بگویید من با ایشان حرف بزنم.» آقای مطهری تا ساعت 2 صبح بیدار بودند و در این موقع تلفن زنگ زد. حاج احمدآقا گفتند‌«می‌گویند امام(ره) پای تلفن هستند. بفرمایید صحبت كنید.» امام(ره) هیچ وقت خودشان گوشی را نمی‌گرفتند. آقای مطهری گفتند «امام(ره) گفته‌اند كه مادر رضائی‌ها به عنوان مادر شهید صحبت كند.» امام(ره) گفتند «من چنین چیزی را نگفته‌ام.» آقای مطهری گفتند «ما چه كنیم؟» امام(ره) فرمودند «می‌آیم تهران می‌گویم.» گوشی را گذاشتند و به برنامه‌ریزی فردا ادامه دادند. آن شب همان جا ماندید؟بله. ساعت چهار قرار بود برویم و حداكثر دو ساعت و نیم می‌توانستیم بخوابیم. گفتم «آقای مطهری! من رفتم بخوابم.» گفتند «من باید نماز شبم را بخوانم.» قصدشان این بود كه من نماز شب بخوانم. گفتم «آقای مطهری! شما راحت می‌توانید نمازتان را بخوانید، ولی من دیگر نمی‌كشم!» چون واقعاً از صبح یكسره تا شب كار كرده بودیم و فشار كاری عجیبی روی ما آمده بود. بعضی‌ها خیال می‌كنند كار ساده‌ای بود، در حالی كه این طور نبود. از یك طرف امام(ره) به عنوان رهبر كل انقلاب اسلامی داشتند به ایران می‌آمدند. شاه و دارودسته‌اش هنوز بر سر كار بودند. ژنرال‌ هایزر هنوز در ایران بود. بختیار رئیس حكومت و قره‌باغی با تأیید امریكا هنوز رئیس ارتش بود. اینها آمادگی همه كاری را داشتند و هواپیمای امام(ره) می‌خواست وارد مرز ایران شود. به خود گفتیم «می‌شود آن را نشاند، می‌شود توقیفش كرد، می‌شود با موشك یا هواپیمای جنگی آن را زد، می‌شود هنگامی كه در فرودگاه می‌نشیند، همان جا امام(ره) را بگیرند.» باید محاسبه می‌كردیم كه اگر رژیم، امام(ره) را در فرودگاه بگیرد، در سطح كشور چه درگیری‌هایی اتفاق می‌افتد؟ همه اینها را باید محاسبه می‌كردیم. توطئه‌های رژیم، توطئه‌های امریكا، توطئه‌های گروه‌هایی كه من فقط تعدادی از آنها را ذكر كردم و خدا می‌داند چه مصیبت‌هایی را موجب شدند. تمام این هیجانات را در نظر بگیرید و در چنین وضعیتی، آقای مطهری در نهایت آرامش رفت وضو گرفت و نماز شب خواند. من هم كنار سجاده ایشان سرم را گذاشتم و رفتم. نزدیك چهار صبح قبل از من بلند شدند و بیدارم كردند و نماز را خواندیم و رفتیم. با هم رفتید؟ خیر! ایشان به فرودگاه رفتند و من به بهشت زهرا رفتم. وارد بهشت زهرا كه شدم، دیدم خبرنگارها و تلویزیون و همه جایشان مشخص است. از قبل پیش‌بینی كرده بودیم كه اگر برق برود، از سه ژنراتور قوی برق بگیریم. بچه‌هایی كه آنجا زحمت كشیدند، انصافاً آدم‌های مخلصی بودند. آنها از سه مسیر سیم برق كشیده بودند كه اگر هر كدام قطع شد، بلافاصله از سیم كناری برق بگیریم و حتی یك لحظه هم وقفه ایجاد نشود. آقای صباغیان ادعا كرده‌اند كه آقای مطهری معتقد بودند كه امام را باید با ماشینی كه شیشه‌هایش ضدگلوله‌ از فرودگاه تا بهشت زهرا برد، اما آقای رفیق‌دوست در انجام این كار كوتاهی كرد و سرانجام هم امام(ره) را در همان ماشین ناامن سوار كردند و آقای مطهری گفتند تا اینجای كار به خدا توكل كرده‌ایم، باقی را هم همین كار می‌كنیم. ایشان خبر ندارند كه آقای رفیق‌دوست از كسی ماشین معمولی گرفت، ولی خودش شیشه‌های آن را ضدگلوله كرد، چون ما كه حكومت دستمان نبود كه بتوانیم ماشین ضدگلوله بیاوریم. این ماشین را ضد گلوله كردند و امام(ره) را با ماشین ضدگلوله بردیم. این طور نبود كه بی‌احتیاطی كنیم. هیچ وقت انسان در مورد گوهر گرانبهایش بی‌احتیاطی نمی‌كند، آن هم گوهری كه مال خودش نیست و به یك ملت تعلق دارد. این گروهی بود كه توانسته در روز 12بهمن، 65هزارنفر را بسیج كند كه در آن حتی یك نفوذی و یك سوءاستفاده‌چی هم نباشد. ما حساب كرده بودیم كه احتمال دارد خود رژیم عناصرش را برای غارت خانه‌های مردم بفرستد. گروهی كه این طور برنامه‌ریزی می‌كند، آن قدر عاجز نیست كه اهمیت حضور امام(ره) را درك نكند و عقلش به این نرسد كه ماشین ضدگلوله جور كند. اتفاقاً قرار بود آقای صباغیان و آقای تهرانچی با بی‌سیم به من اطلاع بدهند كه وقتی می‌خواهم امام(ره) را به اقامتگاهشان ببرم، از كدام راه بروم و برای این كه كسی نداند، مسئولیت آخرین تصمیم‌گیری هم با آنها بود. درست زمانی كه امام(ره) به فرودگاه آمدند، اینها خواستند سوار ماشین امام(ره) شوند كه امام(ره) اجازه ندادند. اینها ناراحت شدند و با من تماس نگرفتند. هرچه من به بی‌سیم‌چی‌های شركت مخابرات كه بی‌سیم‌ها را در اختیار ما گذاشته بودند گفتم از اینها بپرسید كار من چیست و امام(ره) را باید از كجا ببرم، جوابی ندادند. اینها امام(ره) و مراسم را رها كردند. این كه می‌بینید من تمام مدت پشت سر امام(ره) ایستاده‌ام، چون حرف امام(ره) داشت تمام می‌شد و ما باید امام(ره) را طبق برنامه می‌بردیم و نمی‌دانستم چگونه و از كجا باید ایشان را ببرم. دیدم فایده ندارد. بالاخره قرار شد آقای ناطق ایشان را ببرند. آقای مطهری در فرودگاه در كنار امام(ره) بودند. چطور توانستند خودشان را قبل از امام(ره) به بهشت زهرا برسانند و سخنرانی كنند؟امام(ره) تا آمدند سوار ماشین شوند و ماشین راه بیفتد، زمانی طول كشید. آقای مطهری هم مسئول مراسم فرودگاه نبودند. ایشان از خیابان‌های دیگر كه مسیر نبود و خلوت بود، خودشان را به بهشت زهرا رساندند. ایشان می‌توانستند نیایند، اما انسان ویژه‌ای بودند و هیچ وقت مسئولیت را رها نمی‌كردند. در بهشت زهرا سه تا چادر برای بازرسی افراد گذاشته بودیم. به آنجا كه رسیدم دیدم عده‌ای با پلاكارد سازمان مجاهدین آمده‌اند و اجازه نمی‌دهند كسی آنها را بازرسی كند. ما هم سپرده بودیم كه اتفاقاً این گروه دقیقاً بازرسی شوند، چون این احتمال بود كه مسلح باشند. آنها در چنان موقعیتی شروع به دعوا و ایجاد اغتشاش كردند. آقای مطهری هم هنوز نرسیده بودند. رفتم جلو ببینم چه خبر است كه خانم رضائی آمد جلو و با خشم گفت «آقای بادامچیان! این چه وضعی است؟ مرا می‌خواهند بگردند.» گفتم «خب بگردند، چه خبرتان است؟ چرا نمی‌گذارید كارمان را انجام بدهیم؟» گفت «ما قهر می‌كنیم و می‌رویم.» گفتم « به. . . . ! بروید! چه كسی به شما اجازه داده كه این قدر خودتان را لوس كنید؟ ما شهدای ویژه نداریم.» بالاخره دید اوضاع خراب است، تصمیم گرفت اجازه بدهد كه آنها را بگردند و گشتند. پلاكارد را گرفتیم و گفتیم كه آن را نمی‌دهیم.گفتند «شده اینجا خون راه بیندازیم پلاكارد را می‌گیریم.» با یكی از دوستان مشورت كردم و به این نتیجه رسیدیم كه پلاكارد را بدهیم و غائله را بخوابانیم. آنها به طرف جایگاه حركت كردند كه تیم حفاظت ما مانع شدند، چون قرار نبود مقابل جایگاه كسی بیاید و آنها هم باید به جایی كه خانواده شهدا حضور داشتند، می‌رفتند. دوباره مادر رضائی‌ها آمد جلو و گفت «ما باید جلوی جایگاه بیاییم، چون ما شهدای ویژه هستیم.» گفتم «شهدای ویژه و غیر ویژه نداریم و شما را نمی‌توانیم جلو بفرستیم. یا در جایگاه خانواده شهدا می‌ایستید یا اجازه ندارید بیایید.» گفت «من می‌خواهم خیرمقدم بگویم.» گفتم «خودت بیا اینجا بایست.» گفت «من بدون خواهران و برادران مجاهد نمی‌آیم.» گفتم «نیا! هر وقت امام(ره) آمدند بیا جلو.» بعد هم گفتم «ببین خانم رضائی! شما مرا می‌شناسی. مدیریت اینجا دست من است. من اجازه ذره‌ای اخلال به شما نمی‌دهم. خیلی هم جسارت به خرج بدهید، بلدم با شما چطور برخورد كنم. بروید دنبال كارتان.» در این اوضاع آقای معادیخواه آمد و گفت «آقای حاج احمد صادق می‌گوید من صحبت نمی‌كنم و خیرمقدم نمی‌گویم.» پرسیدم «چرا؟» گفت «می‌گوید می‌خواهم مبارزه با نفس كنم.» گفتم «مبارزه با نفس یعنی چه؟ برو خیر مقدم بگو. خیر مقدم كه نفسانیت ندارد.» گفت «می‌گوید به هیچ وجه خیر مقدم نمی‌گویم.» خلاصه معادیخواه رفت با او صحبت كرد و من هم به او گفتم «حاج احمد! این بازی‌ها را درنیاور.» در این گیرودار آقای مطهری آمدند. شنیده بودم كه امام(ره) گفته بودند یك نفر، بیشتر صحبت نكند و گفته بودند من می‌آیم آنجا می‌گویم، ولی ما باید تا آخر برنامه‌مان را نگه می‌داشتیم. خلاصه قرار شد ایشان با نفسش مبارزه نكند و بیاید آن بالا بنشیند كه البته از آنها پدر حنیف‌نژاد و حاج صادق آمدند. آقای مطهری كه آمدند، جمعیت خیلی زیاد بود و ماشین رفیق‌دوست هم وارد بهشت زهرا شد. ظاهراً قرار بود آقای مطهری اول سخنرانی كنند. ما البته قرار گذاشته بودیم در آن بالا فقط من، آقای صدوقی، آقای مفتح، آقای انواری و آقای مطهری باشیم. من یك مرتبه دیدم آقای حمیدزاده پرید آمد بالا. گفتم «برو پایین.» گفت «نمی‌روم.» گفتم «اینجا جای نفسانیات نیست. برو وضع ما را به هم نزن.» گفت «خون راه بیفتد پایین نمی‌روم.» دیدم میكروفون را گرفته و دارد سخنرانی می‌كند. خداوند این جور او را دچار مشكل كرد. او از كسانی بود كه در آن روزگار می‌خواستند خودی نشان بدهند. بعد آقای مطهری صحبت كردند. در این فاصله ماشین امام(ره) وارد و گرفتار جمعیت شد. مأمورین انتظامات دیگر از عهده برنیامدند و ماشین روی دست مردم رفت و بعد هم موتورش سوخت. به آقای صدوقی گفتم به مردم بگویند كه راه را باز كنند. آقای صدوقی كه شروع به حرف زدن كردند، قرار شد بالگردها بروند و امام(ره) را بیاورند. خلبان‌های بالگرد آن روز واقعاً فداكاری كردند، چون سیم‌های كابل قوی برق آنجا بود كه اگر یكی از آنها به بالگردها می‌گرفت، همه آنها خشك می‌شدند. ما از طریق بی‌سیم فهمیدیم كه امام(ره) را سوار كرده‌اند. ما البته به آقای صدوقی نگفتیم كه امام(ره) سوار بالگرد شده‌اند و ایشان با همان لهجه شیرین یزدی به مردم می‌گفت «مردم! شمارو به خدا راه را باز كنید امام(ره) بیایند.» بعد كه بنده خدا حریف جمعیت نشد، گفت «آقای‌آشیخ مرتضی! شما بیا یك چیزی به اینها بگو. اینها كه گوش به حرف من نمی‌دهند.» آقای مطهری خنده‌شان گرفت. من برای این كه ذهن مردم را پرت كنم، گفتم «خواهر و برادرها بنشینید.» با این حرف من حواس افراد صفوف جلو پرت شد. بعضی‌ها می‌خواستند بنشینند، بعضی‌ها نمی‌خواستند. در این فاصله كه همه حواس‌ها جمع این ماجرا بود، بالگرد امام(ره) نشست و از راهی كه درست كرده بودیم، گذشت. آقای مطهری وقتی كه امام(ره) روی سكو آمدند و بالا روی صندلی نشستند، كارها را به دست ما سپردند و دنبال بقیه كارها رفتند. امام(ره) كه آمد بالا و روی صندلی نشست، ماها حال خودمان را نمی‌فهمیدیم. بوی گل چنان همه ما را سرمست كرد كه دامن كه سهل است، همه چیز از دست برفت! اما در عین حال هم مسئولیت اجازه نمی‌داد كه خیلی از حال خودمان غافل باشیم. واقعاً شیرین‌ترین لحظه عمر من بود. یعنی وقتی كه امام(ره) بعد از چهارده سال آمدند و حس می‌كردیم نزدیك هستند و در هوای ایشان تنفس می‌كنیم، عالمی ‌داشت. سلام و علیك كردیم. امام(ره) با محبت لبخند زدند. احوال امام(ره) را پرسیدم و خلاصه نمی‌دانید چه حالی بود. اصلاً قابل وصف نیست. الحمدالله چهره امام(ره) هم سالم و روشن بود و در ما دغدغه‌ای ایجاد نمی‌كرد و ما در عالم معنوی خاصی بال و پر می‌زدیم. من اصلاً حواسم نبود كه صندلی امام(ره) را طوری گذاشته‌اند كه پشت به خبرنگارها قرار می‌گیرد. من گفتم «امام! ببخشید. ما باید جای صندلی را تغییر بدهیم.» از جا بلند شدند و گفتند «از این طرف بنشینم؟» و به همان طرفی كه‌اشاره كرده بودم، نشستند. من بلافاصله در گوش امام(ره) گفتم «برنامه را محضرتان عرض می‌كنم. تلاوت آیات، بعد خیر مقدم توسط فرزند شهید، مادرشهید و پدرشهید و سخنرانی حضرت امام.» امام(ره) فرمودند، «یك نفر، بیشتر صحبت نكند.» وقتی این را فرمودند، حاج احمدصادق كه این گوشه نشسته بود و می‌خواست با نفسانیات خودش مبارزه كند، ناگهان از جا پرید و گفت «ما باید صحبت كنیم.» برگشتم و گفتم «حاج احمدصادق! چرا شلوغ می‌كنی و اوضاع را به هم می‌ریزی. دارند از تو فیلم می‌گیرند.» فریاد زد «ما باید صحبت كنیم. ما فقط باید صحبت كنیم.» گفتم «بسیار خب، شما صحبت كن، اما باید قرآن تلاوت شود یا نه؟ بگذار قرآن را بخوانند بعد شما صحبت كن.» در این گیرودار، مادر رضائی‌ها از آن پشت به سرعت جلو آمد. نگاه كردم دیدم شلوغ شد. خدا رحمت كند شهید قاسم درویش، برادر همین درویش كه كارگردان سینماست، از بچه‌های صمیمی حسین اجاره‌دار و مأمور حفاظت محوطه پشت بود كه نگذارد كسی بالا بیاید. مادر رضائی‌ها به طرف بالا دوید و گفت «ما باید صحبت كنیم.» درویش گفت «خانم! برای چه آمدید بالا؟» فریاد زد كه «من مادر شهیدم، باید بروم بالا.» درویش مانع شد و او را عقب زد و اوضاع را تحت كنترل گرفت. در این فاصله، من به قاسم امانی گفتم «آماده باش! به محض این كه تلاوت آیات تمام شد، فوری صحبت می‌كنی و اجازه نمی‌دهی كسی حرف بزند.» به محض این كه تلاوت قرآن تمام شد، آقای مرتضایی‌فر آمد حرف بزند كه میكروفون را گرفتم و گفتم «و اكنون فرزند شهید صادق امانی به امام خیرمقدم می‌گویند.» موقعی كه اعلام كردم فرزند شهید صادق امانی، امام(ره) برگشتند و نگاه عجیبی به او كردند. نگاه پدر به فرزند، چون واقعاً به صادق امانی علاقه داشتند. شهید امانی عارف كاملی بود كه انسان را نورانی می‌كرد. موقعی كه قاسم شروع به صحبت كرد، حاج احمد صادق ماند كه چه باید بكند. سپس سخنرانی امام(ره) شروع شد و مطمئن شدم كه حاج احمدآقا و آقای ناطق، امام(ره) را با بالگرد می‌برند. به بچه‌های انتظامات سپرده بودیم كه به محض این كه سخنرانی امام(ره) تمام شد او را در محاصره بگیرند، چون پنج دقیقه‌ای طول می‌كشید تا امام(ره) را به بالگرد برسانیم. بالگرد كه بلند شد، خیال كردم امام(ره) را برده است و شروع به جمع و جور كردن میز و صندلی كردم. آقایی آمد صندلی امام(ره) را ببوسد، او را عقب زدم و گفتم «دارند فیلمبرداری می‌كنند و فرداست كه خواهند گفت مردم ما اهل این جور خرافات هستند.» در این گیرودار، ناگهان دیدم كه امام(ره) پایین هستند. اوضاع به هم ریخت. بالگرد می‌خواست بلند شود و حال امام(ره) به هم خورده بود. یكی قمه آورده بود و یكی كمربند و خلاصه همه احساس خطر می‌كردند و می‌خواستند كاری كنند. من به بچه‌های انتظامات گفتم دور جایگاه را كاملاً محاصره كنند و امام(ره) را بالای جایگاه بیاورند. امام(ره) را جلو آوردند، عبایشان را روی صورتشان‌انداختیم كه گردوخاك اذیتشان نكند، چون امام(ره) از گردوغباری كه جمعیت بلند كرده بود و از سفر، خسته شده بودند. در این فاصله به آمبولانس‌ها گفتم كه هر دو جلو بیایند و آنها با زحمت آمدند و جوری جلوی جمعیت را گرفتیم كه كسی نفهمید امام(ره) را در كدامیك از آمبولانس‌ها قرار دادیم و كسی هم متوجه نشد كه داریم امام(ره) را می‌بریم. به خلبان بالگرد هم گفتم كه بالای سر آمبولانس‌ها حركت كند و هر جا كه مناسب بود، امام(ره) را سوار كند و ببرد كه آمبولانس‌ها به بیابان رفتند و بالگرد توانست بنشیند و امام(ره) را ببرد. علت بروز این حادثه چه بود؟مادر رضائی‌ها از كانالی كه برای بردن امام(ره) ایجاد كرده بودیم، خود را به زور وارد كرده بود و چون زن هم بود، بچه‌های انتظامات نتوانسته بودند خیلی جلوی او را بگیرند و او خود را به امام(ره) رسانده و گفته بود «ما شهید دادیم و چنین كردیم و چنان كردیم.» قرار بود از او فیلم بردارند، منتهی به خاطر فشار جمعیت، نشد كه این كار را بكنند. امام(ره) نیز فرموده بودند «كسانی كه شهید داده‌اند، خداوند از ایشان قبول كند. انشاءالله باید كاری كنیم كه خون شهدا در این كشور پایمال نشود.» و حرفهایی از این قبیل گفته بودند. این چند دقیقه، به آن پنج دقیقه‌ای كه ما در نظر داشتیم، اضافه شد و جمعیت توانست خود را به بالگرد برساند. خلبان بالگرد دید كه مردم ممكن است خود را به بالگرد آویزان كنند و مجبور شد كه بلند شود. وقتی كه امام(ره) را فرستادیم، وسایل را جمع كردیم، با آب نیم بندی كه مانده بود، همراه با مرحوم مفتح، وضو گرفتیم و نماز را همان جا خواندیم. او هم در میانه این معركه، عبایش را گم كرده بود. حدود ساعت پنج بود كه سوار وانتی شدیم و تا به مدرسه رفاه برسیم، ساعت ده و ربع شب شده بود. موقعی كه رسیدم، قرار شد دنبال مأموریتی بروم و بعد شنیدم كه امام(ره) به مدرسه رفاه رسیده‌اند. آقای مطهری را تا فردا صبح ندیدم. صبح اول وقت با آقای مطهری این بحث پیش آمد كه امام(ره) را با این رویه منافقین نمی‌شود در مدرسه رفاه نگه داشت و ایشان را باید به مدرسه علوی ببریم. شب هم با آقای مطهری صحبت شد كه همراه با آقای منتظری، امام(ره) را ‌ مدرسه علوی ببرند. بر این اساس بودكه آقای مطهری ایشان را بردند و این تدبیر آقای مطهری بود. شهیدعراقی محافظ امام(ره) بود. صبح آمد و با عصبانیت گفت «چه كسی امام(ره) را برده است؟» گفتم «آقای مطهری!» گفت «چرا به ما نگفتید؟ ما از دیشب تا حالا زحمت كشیدیم.» گفتم «چه می‌دانم! برو از آقای مطهری بپرس. من كه كاره‌ای نیستم.» ما این مسئله را حتی به مرحوم بهشتی هم نگفته بودیم. او رفت و موضوع را به آقای بهشتی گفت و عصری قرار شد با حضور آقای مطهری و آقای بهشتی و آقای توكلی و دوستان در طبقه بالای مدرسه علوی جلسه‌ای بگذاریم. ما نمی‌توانستیم بگوییم كه اصل ماجرا چیست. آقای بهشتی به آقای مطهری گفت «آقایان توقع داشتند كه قبلاً با آنها صحبت شود. ناگهان چه شد كه مدرسه رفاه به مدرسه علوی تبدیل شد؟» آقای مطهری هم بی‌رودربایستی و با عصبانیت گفتند «آقای سیدمحمدحسین! اول موضع خودتان را روشن كنید. شما با اینها هستید یا با ما؟» آقای بهشتی رنگ و رویشان قرمز شدند و سرشان را پایین ‌انداختند و گفتند «آقای مطهری! ما كه همیشه در خدمت شما هستیم.» گفت «نه! تكلیف خودتان را روشن كنید.» آنها آمدند به آقای مطهری اعتراض كنند كه آقای منتظری با همان لهجه اصفهانی‌اش گفت «اصلاً شما چی چی می‌گویید؟ من امام(ره) را به اینجا آورده ام. هر حرفی دارید به من بگویید.» در آن موقع مصلحت آنها نبود كه به آقای منتظری حرفی بزنند و به این‌ترتیب قضیه تمام شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار