کد خبر: 435172
تاریخ انتشار: ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۷:۲۱
تاريخچه و سرچشمه عقيده تناسخ و دلايلي در رد آن
محمود موافق | مسئله «بازگشت ارواح پس از مرگ به بدن‌هاي ديگر» يكي از قديمي‌‌ترين مسائلي است كه در ميان بشر، در گذشته و امروز مورد بحث بوده است و اين همان است كه در كتب فلسفي و كتاب‌هاي عقائد و مذاهب از آن تعبير به «تناسخ» مي‌شود. گرچه بعضي از مدافعان اين عقيده حاضر نيستند عنوان تناسخ را براي عقيده خود بپذيرند، ولي بايد توجه داشت كه از نظر اصطلاحات علمي، همه دانشمندان بزرگ، تناسخ را چيزي جز «بازگشت ارواح به زندگي جديد، در بدن ديگر در همين جهان» نمي‌دانند و اصرار اين افراد در انكار و حذف نام تناسخ از عقيده خود هيچ مأخذ علمي ندارد و با گفتار هيچ يك از فلاسفه و دانشمندان سازگار نيست.دانشمندان و مورخان معتقدند كه زادگاه اصلي اين عقيده، «هند» و «چين» بوده است و ريشه آن در اديان باستاني آنها وجود داشته و هم اكنون نيز موجود است؛ سپس از آنجا به ميان اقوام و ملل ديگر نفوذ نموده است و به گفته «شهرستاني» نويسنده «ملل و نحل» اين عقيده در غالب اقوام، كم و بيش رخنه كرده است. احترامي كه هم اكنون هندوها براي حيوانات قائل هستند تا حدودي مربوط به همين عقيده است. انگيزه‌هاي تاريخي تناسخعقيده بازگشت روح به بدن ديگر، از كجا سرچشمه گرفته است؟از مجموع بحث‌هايي كه در كتب تاريخ «عقائد و مذاهب» شده، چنين استفاده مي‌شود كه انگيزه اصلي اعتقاد بعضي از پيروان مذاهب باستاني به مسئله بازگشت روح، يكي از امور زير بوده است: 1- انكار رستاخيز و جهان ديگر- جمعي از پيروان مذاهب باستاني چون به جهان ديگر عقيده نداشتند و شايد آن را محال مي‌پنداشتند و از طرفي عدم پاداش نيكوكاران و بدكاران را مخالف «عدالت» خداوند مي‌ديدند، بنابراين معتقد شدند كه روح نيكوكاران مجدداً به بدن ديگري، در همين جهان كه از بدن نخستين به مراتب خوشبخت‌تر است، باز مي‌گردد و پاداش اعمال نيك گذشته خود را مي‌بيند و روح بدكاران به بدن‌هايي كه در رنج و زحمت به سر مي‌برند، يا ناقص الخلقه هستند بازگشته، كيفر اعمال بد خود را خواهند ديد و در حقيقت بدين وسيله شست‌وشو مي‌شوند و تكامل مي‌يابند. 2- توجيهي براي كودكان بيمار و معلول - جمعي ديگر، از مشاهده برخي كودكان معلول و بيمار به اين فكر فرو مي‌رفتند كه اين كودكان كه گناهي نكرده‌اند، چرا خداوند آنها را به اين صورت آفريده و مبتلا ساخته است، حتماً ارواحي كه در اينها هست، ارواح افراد شرير و گناهكار و متجاوزي بوده كه براي ديدن كيفر اعمال خود به اين صورت درآمده و مجدداً به اين جهان برگشته‌اند تا رنج ببرند!آنها تصور مي‌كردند كه در جهان آفرينش، وجود چنين كودكاني يك مسئله اجتناب‌ناپذير و حتماً خواست خداست كه چنين باشند، در حالي كه همه ما امروز مي‌دانيم كه پدران و مادران مي‌توانند با به كار بستن اصول بهداشتي و رعايت يك سلسله قوانين علمي و به عبارت ديگر، استفاده كردن از قوانيني كه خداوند براي زندگي بشر در جهان آفرينش مقرر داشته، فرزنداني كاملاً سالم به دنيا آورند. اين ما هستيم كه بدون مراقبت‌هاي لازم آنها را گرفتار مي‌سازيم. 3- عوامل رواني؛ تناسخ يك عامل تسكين‌دهنده- گفتيم عقيده «بازگشت روح به زندگي جديد در اين جهان» از زمان‌هاي بسيار دور در ميان افراد بشر به‌خصوص در ميان هندي‌ها و چيني‌ها وجود داشته است. به نظر مي‌رسد يكي از علل رواني اين عقيده، شكست‌هاي گوناگوني بوده كه بسياري از افراد در زندگي خود با آن مواجه مي‌شده‌اند. واكنش رواني آن شكست‌ها و ناكامي‌ها به صورت‌هاي گوناگوني بروز مي‌كرده است؛ گاهي به صورت «درون‌گرايي» و «پناه بردن به تخيلات» و پيدا كردن گمشده خود در عالم خيال، (آنچنان كه در بسياري از شعرا ديده مي‌شود، كه وقتي محبوب گريزپاي خود را در اين جهان نمي‌يافتند، با «نقش رخ او» كه در عالم خيال، در وسط «جام» مي‌افتاد، دلخوش بوده‌اند!) عده‌اي هم «بازگشت به زندگي جديد در اين جهان» را وسيله‌اي براي تسكين افكار پريشان خود قرار مي‌دادند. اين افراد «شكست خورده»، براي جبران شكست‌ها و ناكامي‌هاي خود چنين مي‌پنداشتند كه بار ديگر روح آنها در كالبد ديگري در اين جهان قدم مي‌گذارد و به آرزوي دل در آن زندگي جديد خواهند رسيد. مثلاً اگر در عشق به دختري شكست خورده‌اند، چنين تصور مي‌كردند كه آنها در زندگي جديد در كنار او به سر خواهند برد. ممكن است به صورت خواهر و برادر! به زندگي جديد قدم بگذارند و در يك خانواده، متولد شوند و هميشه با هم باشند!يكي ديگر از عوامل رواني اين عقيده، اين بوده است كه اعمال خشونت‌آميز خود را در انتقامجويي‌ها توجيه كنند. مثلاً، اعراب زمان جاهليت كه در موضوع ارضاي حس انتقامجويي پافشاري و سرسختي عجيبي داشتند و ممكن بود كينه‌توزي را نسبت به شخص يا قبيله‌اي از پدران و نياكان خود به ارث ببرند، گاهي براي توجيه انتقامجويي وحشيانه خود، دست به دامان اين عقيده مي‌شدند؛ آنها عقيده داشتند هنگامي كه يكي از افراد قبيله آنها به قتل برسد، روح او در قالب پرنده‌اي شبيه به «بوم» كه آن را «هامه» مي‌ناميدند، قرار مي‌گيرد و پيوسته در اطراف جسد مقتول دور مي‌زند و ناله وحشتزايي سر مي‌دهد و هنگامي كه او را در قبر مي‌گذارند در اطراف قبر او گردش مي‌كند و مرتباً فرياد مي‌زند اسقوني! اسقوني! يعني، سيرابم كنيد... سيرابم كنيد! و تا خون قاتل ريخته نشود ناله غم انگيز او خاموش نخواهد شد!تأثير چنين عقيده‌اي در شعله‌ور ساختن حس انتقامجويي، قابل انكار نيست. دلايلي در رد تناسخهمه مي‌دانيم كه موجودات زنده در اين جهان يك لحظه آرام نيستند و دائماً از حالي به حال ديگر و از مرحله‌اي به مرحله كامل‌تر قدم مي‌گذارند. در حقيقت عقربه همه دگرگوني‌ها و تحولات حياتي در موجودات زنده جهان، متوجه به سمت تكامل و مراحل عالي‌تر حيات است. نطفه‌اي كه از تركيب يك «اسپرم» و يك «اوول» به وجود مي‌آيد، شب و روز در حركت است؛ در آغاز به زحمت با چشم ديده مي‌شود و كمترين شباهتي به يك انسان ندارد، ولي به زودي دوران‌هاي تكاملي خود را يكي پس از ديگري پشت سر مي‌گذارد و در پايان، صورت انسان كاملي به خود مي‌گيرد. چيزي كه هرگز در اين قانون امكان‌پذير نيست، بازگشت به عقب و ارتجاع است. هرگز طفل يك ماهه به حال نطفه يك روزه برنمي‌گردد و طفل تكامل يافته، به صورت علقه سابق در نمي‌آيد. سپس هنگامي كه دوران تكامل جنيني به نهايت خود رسيد و ديگر جنين نتوانست استفاده‌اي از رحم كند، با يك فرمان طبيعي كه از مبدأ آفرينش صادر مي‌شود، اخراج مي‌گردد و همانند ميوه رسيده‌اي كه از درخت مي‌افتد، از رحم جدا مي‌شود. همانطور كه آن سيب هرگز به درخت بازنمي‌گردد، اين جنين نيز دوباره به رحم باز نخواهد گشت!حتي اگر جنين بر اثر برخورد به موانع و عللي نتواند دوران تكامل خود را طي كند و ماندن در رحم اثري براي او نداشته باشد و بالاخره به طور ناقص سقوط كند، باز برگشتن او به رحم- همانند بازگشت ميوه كالي كه از درخت افتاده- ديگر ممكن نيست. اين قانون در گياه، حيوان، انسان و به طور كلي در سراسر جهان حيات و زندگي، عموميت دارد و هرگز موجود زنده‌اي پس از طي يك دوران تكاملي - اگرچه اين دوران به صورت ناقص انجام پذيرد- به عقب باز نمي‌گردد و دوراني كه پشت سر گذاشته شد، براي هميشه پشت سر گذاشته شده است. فلاسفه پيشين، گاهي همين حقيقت را در لباس ديگر بيان مي‌كردند و مي‌گفتند: هر موجودي كه از «قوه» به «فعليت» برسد، ديگر به حال اول (قوه) بازنخواهد گشت. نظريه يك فيلسوف مشهورملاصدراي شيرازي در كتاب مشهور خود «اسفار» ضمن دلايل فراوان بر محال بودن نظريه تناسخ چنين مي‌گويد:روح در آغاز پيدايش خود استعداد و قوه محض است و در هيچ قسمت به مرحله فعليت نرسيده است؛ همانطور كه بدن نيز در آغاز چنين مي‌باشد، يعني همه چيز او در مرحله استعداد نهفته است. اين دو (روح و بدن) دوش به دوش يكديگر پيش مي‌روند و آنچه در آنها به صورت «قوه و استعداد» نهفته است تدريجاً به مرحله «فعليت و ظهور» مي‌رسد. همانطور كه جسم پس از رسيدن به يك مرحله از «فعليت» محال است دوباره به حال «استعداد و قوه» بازگردد و مثلاً هرگز يك جنين كامل، به مرحله «نطفه» يا «علقه» تنزل نمي‌كند، يا پس از تولد، به رحم باز نمي‌گردد، همچنين روح پس از رسيدن به يك مرحله از فعليت، محال است دومرتبه بازگشت به «قوه» نمايد، زيرا حركت اين دو (روح و جسم) از «قوه» به «فعل» از نوع «حركت جوهري» است كه در ذات اشياء صورت مي‌گيرد و بازگشت در حركت جوهري امكان‌پذير نيست. حال اگر فرض كنيم روح پس از رسيدن به مرحله «فعليت»، بازگشت به بدني كه در حال جنيني، يعني استعداد و قوه محض است، بنمايد، لازمه آن اين مي‌شود كه دو چيز متضاد با هم متحد گردند، يعني بدني كه در حال استعداد و قوه است با روحي كه به مرحله فعليت و ظهور رسيده، متحد شود. ترديدي نيست كه چنين اتحادي محال است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار