کد خبر: 432380
تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۱
یادها و ناگفته‌هایی از منش فردی و اجتماعی شمس‌ آل احمد در گفت‌وگوی «جوان» با فرشته اسماعیلی
به مناسبت چهلمین روز درگذشت شمس‌ آل‌احمد تصمیم گرفتیم به منزلش برویم و پای صحبت‌های همسرش خانم فرشته اسماعیلی بنشینیم تا این بار شمس را از نگاه همسرش بشناسیم.آنچه در لحظه ورود به خانه بیش از هر چیز خودنمایی می‌کرد کتابخانه بزرگ دیواری و عکس‌هایی بود که در سال‌های مختلف از شمس گرفته شده بود، گویی شمس هنوز حضور داشت. پای صحبت فرشته خانم که نشستیم غم روزگار و دلتنگی‌ها را درنگاه و حرف‌هایش می‌شد دید.فرشته خانم از علاقه شمس به برادرش جلال گفت و از شوق و ذوقی که برای پیروزی انقلاب و تحول در کشور قرار بود شکل بگیرد، از درویش مسلکی و بلندنظری و کمک‌های بی‌دریغی که شمس برای دوستانش انجام ‌داده بود گفت.در بازگشت به این فکر کردم واقعاً افرادی که همانند شمس عمرشان را بی‌هیچ چشمداشتی صرف خدمت به دوستان می‌کنند و در طول زندگی همواره در پی شادی و آسایش دیگران هستند و صادقانه برای کشورشان قدم برمی‌دارند چرا باید در سال‌هایی که نیاز به محبت و توجه دارند دوستان و جامعه نسبت به آنها آنقدر نامهربان باشند و سبب می‌شوند این گونه افراد سال‌های پایانی عمر را در خلوت و تنهایی سپری کنند.با سپاس از خانم فرشته اسماعیلی که در این گفت‌وگو پذیرای ما بودند.از نظر شما مرحوم شمس دارای چه ویژگی‌های بارز شخصی بود؟چه می‌توانم بگویم غیر از اینکه آدم فوق‌العاده درویش مسلکی بود و هرگز به دنبال پول و ثروت نبود. هرگز خودش را به کسی تحمیل نکرد که بخواهد از آن فرد استفاده مادی کند.واقعاً از موقعیت خودش هیچ وقت استفاده نکرد؟مطلقاً استفاده نکرد. در آن دورانی که همه به هر شکل از موقعیت‌هایشان استفاده کردند، او حتی برای بچه‌هایش زمانی که می‌خواستند به دانشگاه بروند یا شغلی بگیرند، کوچکترین استفاده‌ای نکرد. نمی‌دانم شاید من دلم می‌خواست که او هم از موقعیتش استفاده‌ای بکند که نکرد. حتی زمانی که از طرف روزنامه اطلاعات به مأموریت رفته بود خانم دانشور (جاری‌ام) به من گفتند اگر بخواهی می‌توانی از طریق سهمیه روزنامه اطلاعات پسرت را به دانشگاه بفرستی اما حتی پسرم هم راضی به این کار نشد و می‌گفت فردا به خاطر این کار همه مرا با نفرت نگاه می‌کنند و تصور می‌کنند با توصیه به دانشگاه راه پیدا کرده‌ام. که البته سال بعد در رشته ادبیات فرانسه قبول شد و به دانشگاه رفت. در واقع شمس آن خصلت را در بچه‌هایش هم خوشبختانه به یادگار گذاشته بود.به غیر از درویش مسلکی دیگر چه خصوصیتی داشت؟ نسبت به دوستانش و فامیلش فوق‌العاده آدم باگذشتی بود و اگر از دستش کاری بر می‌آمد حتماً کمک می‌کرد.علت وابستگی شدید فکری و عاطفی بین شمس و جلال چه بود و در کل چه عاملی باعث شده بود که تا به این حد به برادرش نزدیک باشد؟برای آنکه این دو برادر در یک خانواده فوق‌العاده مذهبی بزرگ شده بودند و گویا پدرشان که بنده ایشان را ندیده‌ام فردی روحانی بوده و دلش می‌خواسته که پسران دیگرش هم مانند پسر بزرگش که معمم بوده معمم شده و دنباله‌رو او شوند. اما زمانی که به قولی جلال زنجیرها را پاره می‌کند و از آن خانه بیرون می‌آید و پشت پا می‌زند به آن اعتقادات، شمس هم که شش سال با او تفاوت سنی داشته جلال برایش الگو می‌شود و تحت تأثیر او قرار می‌گیرد و زمانی که جلال دوباره به اعتقادات قلبی‌اش باز می‌گردد، شمس هم به تبع برادر دنباله‌رو او می‌‌شود. به طور کلی آقای آل احمد (شمس) در خانه پدری‌اش به آن شکل به غیر از جلال همزمان و همصحبت دیگری نداشته. تصور کنید جوانی تحصیلکرده که می‌خواهد رشد کند در کنار کسی مانند جلال قرار بگیرد مسلماً به دنبال او می‌رود.عده‌ای معتقدند که شمس از اسم و عنوان برادرش استفاده می‌کرده و به نوعی زیر سایه او بوده، برخی هم می‌گویند که اسم و نام برادر مانع از رشد واقعی شمس شده. نظر شما کدام است؟دقیقاً همین را می‌خواهم بگویم که اسم برادر مانع از آن شد که شمس رشد کند. جلال سال 48 مرحوم شد و در این 40 سال با آنکه شمس ایده‌های بسیار خوبی داشت اما به دلیل نام جلال و آل احمد بودن خودش نتوانست توانایی‌های خودش را کاملاً نشان دهد همه هم این برداشت را داشتند که شمس تحت تأثیر برادرش جلال است و این ظلمی بود که در حقش شد و همه تصور می‌کردند که ایشان دنباله رو جلال است در حالی که نبود. البته شاید در جوانی به دنبال برادر رفت در همان ماجراهای حزب توده اما بعدها برای خودش آدم مستقلی بود و افکار و عقاید خاص خودش را داشت.چه چیزی باعث شد که با شمس ازدواج کنید و آل احمد بودن ایشان چقدر در انتخابتان تأثیر داشت؟با ایشان در یک مهمانی دوستانه آشنا شدم و این اتفاق درست در سال‌هایی که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم افتاد. من رشته‌ام ادبیات بود و در یک خانواده تقریباً فرهنگی و تحصیلکرده بزرگ شده بودم و زمانی که با ایشان آشنا شدم در سنی بودم که باید ازدواج می‌کردم. ایشان هم جوان تحصیلکرده‌ای بود و هر دو دبیر بودیم و او علاوه بر این در بنیاد فرهنگ هم با دکتر خانلری هم کار می‌کرد و در آنجا مأموریت داشت که متون قدیمی را باز خوانی کند، متونی مثل طوطی نامه. البته شاید یکی از دلایل ازدواج، آل احمد بودنش هم بود، چون یادم است برادر کوچکترم که دانشجوی پلی‌تکنیک بود از این مسئله خیلی خوشحال بود که می‌تواند از این طریق با جلال آل‌احمد ارتباطی داشته باشد.چه سالی ازدواج کردید؟ سال 44 با ایشان آشنا شدم و اوایل سال 45 با هم ازدواج کردیم.رشته تحصیلی ایشان چه بود؟شمس ‌فلسفه خوانده بود.انگیزه اصلی که باعث شد با ایشان ازدواج کنید چه بود؟به عنوان یک دختر جوان فکر می‌کنم وضع درآمدش بد نبود و خوش قیافه بود و دوستان متعددی هم داشت که واقعاً همه هم از او تعریف می‌کردند. همه جور هم دوست داشت و در کل آدم دوست یابی بود. من آن زمان زیاد در خط جلال آل احمد نبودم. چون هنوز جلال را به آن شکل هم نمی‌شناختم و می‌توانم بگویم که تحت تأثیر اسم جلال آل احمد با شمس ازدواج نکردم.با توجه به درویش مسلکی ایشان و اینکه به دنبال مقام و منصب نبودند شده بودکه در این مورد شکایتی داشته باشید؟نه، البته همیشه اعتراضاتی را به ایشان داشتم از جمله اینکه سهم ارث خودش را از خانه پدری‌اش به خواهر‌زاده‌هایش بخشید که گویا میراث فرهنگی آن ملک را خریده. یادم هست همان زمان خیلی اوقات تلخی کردم که مثلاً ما خودمان بچه داریم و احتیاج داریم که گفت نه خواهر من بسیار زحمت مرا کشیده و وظیفه‌ام است که این کار را برایش انجام دهم.با توجه به جلساتی که با دوستانشان قبل از پیروزی انقلاب داشتند، ایشان در رابطه با انقلاب چه نظری داشت؟او فکر می‌کرد انقلاب که بشود مملکت بهشت‌برین می‌شود. یادم هست زمانی که مدارس به حالت اعتراض درآمده بود در روزهای پایانی رژیم شاه، با پسرم سر اینکه چرا به مدرسه نمی‌رود بحث می‌کردم که آقای آل احمد سر این موضوع اوقات تلخی کرد و اعتقاد داشت زمانی که توده مردم بچه‌هایشان به مدرسه نمی‌روند چه لزومی دارد که بچه من برود او هم نباید برود. حتی ابتدای پیروزی انقلاب هم خیلی فعال بود و با شوق و ذوق به فعالیت می‌پرداخت و واقعاً به انقلاب اعتقاد داشت.در رابطه با مسائل سیاسی و اعتقادی با شما به تبادل نظر می‌پرداختند؟خیلی کم، چون ایشان خودش را کمتر درگیر مسائل زندگی می‌کرد و من به امور خانه می‌پرداختم. البته من در خانواده‌ای تحصیلکرده بزرگ شده بودم به همین دلیل زمانی هم که با آقای آل احمد ازدواج کردم با افکارش مخالف نبودم و قبولش داشتم ولی در مورد زندگی و آینده‌نگر نبودن ایشان اختلاف نظرهایی میانمان وجود داشت. در حقیقت ایشان تمام وقتش را هم در زمان شاه و هم بعد از آن صرف دوستانش و جلسات و بحث‌های سیاسی می‌کرد و اصولاً من بیشتر با بچه‌هایمان وقت می‌گذراندم و وارد بحث‌هایشان نمی‌شدم.شما در جلساتشان شرکت نمی‌کردید؟گاهی اوقات شرکت می‌کردم اما خیلی با تفکرات آنها موافق نبودم. چون صداقتی نمی‌دیدم البته خود آقای آل احمد هم متوجه این موضوع بود و بعدها از آنها جدا شد چون در جلساتشان که قبل از انقلاب بود و هنوز هیچ خبری نشده بود بعضی از افرادی که شرکت‌کننده در جلسات بودند خودشان را وزیر و وکیل‌های آینده می‌دانستند. حتی یادم هست خانم آقای آسید جوادی شوهرش را رئیس جمهور خطاب می‌کرد که این مسئله مرا بسیار متعجب کرد و همین گونه مسائل و برخورد و نظرات باعث شد که آقای آل احمد از آنها جدا شود چون موافق نبود که هنوز اتفاقی نیفتاده افراد دنبال وزارت و مقام و منصب باشند، چون خودش این طوری نبود. بعد از اینکه انقلاب شد هم حتی یاران قدیمش از او دور شدند ولی حالا شاید متوجه شده باشند که ایشان برای پست و مقام آن حرف‌‌ها را نمی‌زد بلکه واقعاً اعتقاد داشت که اگر همه با هم باشند و دست به دست هم دهند می‌توانند مملکت را درست کنند. شمس پس از پیروزی انقلاب تا چه حد توانست به دوستان سابق و روشنفکرش کمک کند؟اوایل خیلی ذوق و شوق داشت و دلش می‌خواست که کمکی بکند و اگر هم مشکلی برای دوستانش پیش می‌آمد کمکشان می‌کرد، حتی چندبار هم برایشان ریش گرو گذاشت. مثلاً برای آزادی فردی پیشقدم شد و تلاش کرد که آن فرد آزاد شود که شد، اما این اواخر اگر کسی می‌آمد و می‌خواست که شمس برایش کاری کند، با خنده می‌گفت حنای من دیگر رنگی ندارد، البته به خاطر گوشه‌نشین شدنش این را می‌گفت، در کل کار خیلی‌ها را راه انداخت. یادم است حتی فردی که شمس برای راه افتادن کارش قدمی برداشته بود، آمد و پاکت پولی را برای تشکر آورد که شمس نپذیرفت و گفت برو و دیگر هم اینجا نیا و پولش را هم انداخت جلویش.گویا بعد از انقلاب با وجود کمک‌هایی که برای دوستانش انجام داد دوستانش به او پشت کردند و سراغش نیامدند؟حالا نمی‌گویم که به شمس پشت کردند، اما خیلی دوست و آشنا داشت و زمانی تصور می‌کرد آنها دوستان صمیمی‌اش هستند ولی در این سال‌های آخر هیچ‌کس به سراغش نمی‌آمد. هفت، هشت سال پیش هم ابتدا پای راست و بعد هم پای چپش شکست و خانه‌نشین شد و تنها با عصا می‌توانست راه برود و بیشتر روی تخت به مطالعه می‌پرداخت و یادداشت می‌نوشت و این دو، سه سال آخر هم اصلاً حالش خوب نبود و چون فعالیتی نداشت کمتر افراد به دیدنش می‌آمدند. در کل سال‌های آخر تنها بود و این موضوع خیلی جای تأسف دارد، آدمی که هیچ وقت به خودش فکر نکرد و همیشه سنگ دیگران را به سینه می‌زد، اینطور تنها باشد.ارتباطتان با خانم دانشور چطور است؟قبلاً که آقا جلال زنده بود ما هر هفته به منزلشان می‌رفتیم. بعد از مرگ جلال به مراتب این ارتباط کمتر شد، چون روزهای پنج‌شنبه همه روشنفکرها در خانه جلال دور هم جمع می‌شدند و پس از مرگ او که این بساط برچیده شد، دیگر رفت و آمد ما هم کمتر شد، به انضمام اینکه بچه‌های من هم مدرسه رو شده بودند و کمتر فرصت رفت‌وآمد داشتیم، اما گاهی می‌رفتیم منزلشان تا اینکه خانم دانشور بیمار شدند و ارتباط ما کمتر شد و البته گاهی تلفنی تماس می‌گرفتم و از حالشان باخبر می‌شدم.شمس تا پایان زندگی‌اش معتقد بود که جلال کشته شده، علت چه بود؟ مستنداتش چه بود؟ معتقد بود ساواک در مرگ جلال دست داشته و فکر می‌کنم که علت این اعتقاد این بود که آن زمان گفته شده بود صمد بهرنگی را کشته‌اند و بعدها معلوم شد که صمد بهرنگی در رودخانه ارس غرق شده است. در واقع این تفکر که شاه مخالفینش را از بین می‌برد، باعث شده بود که او این برداشت را داشته باشد، دقیقاً هم نمی‌دانم شاید هم ایشان را کشته باشند. حتی چهار، پنج روز به مرگ جلال مانده من و بچه‌هایم پیش ایشان در ویلای اسالم بودیم و یادم هست آن روزها جلال خاطرات سفر روسیه‌اش را بازنویسی می‌کرد و شب‌ها که دور هم جمع می‌شدیم آن نوشته‌ها را برای ما و دوست دیگری که آنجا بود، می‌خواند و خبری هم از اینکه او را بکشند، نبود.سیمین خانم هم پس از مرگش می‌گفت که جلال صبح روزی که فوت کرد برای سرکشی به سر زمین‌هایش می‌رود و با چند کارگر که برای کشیدن خط لوله گاز برای روس‌ها کار می‌کردند بر سر اینکه وارد حریم زمین‌هایشان شده‌اند، بحثش می‌شود و همین جلال را عصبی می‌کند و در بازگشت به ویلا و هنگام خواب فوت می‌کند. ولی آیا واقعاً کشته شده بود یا نه را نمی‌دانم.اعتقادی که شمس به کشته شدن جلال داشت باعث شکاف و اختلاف با خانم دانشور نشده بود؟بله، یکی این مسئله بود، یکی هم چاپ کتاب «سنگی بر گوری» که باعث اختلاف شد، البته چاپ کتاب اجازه نمی‌خواست چون خودش وصی جلال بود، اما شاید چون مربوط به زندگی خصوصی جلال و سیمین‌خانم بود، سیمین‌خانم دلش نمی‌خواست آنها چاپ بشود. من هم زمانی که از چاپ درآمد کتاب را دیدم.وصیت جلال مبنی بر اینکه حق‌التحریر کتاب‌هایش صرف تحصیل افراد بی‌بضاعت بشود، با توجه به اینکه شمس وصی او بود، چقدر برایش مسئله‌ساز شد؟بله در وصیت آمده بود که از فروش آثارش برای محصلان خانواده خودش خرج شود و شمس هم تا زمانی که رواق دایر بود این کار را انجام داد.عمل به این وصیت برایشان مشکل‌ساز نشد؟نه، چون از نظر حساب و کتاب بسیار آدم صدیقی بود و از درآمد حاصله هم به خواهرزاده‌ها و بچه‌های فامیل کمک می‌کرد و هزینه تحصیلشان را می‌پرداخت. پیش می‌آمد که من هم کسانی را که نیازمند بودند معرفی کنم و به آنها هم از آن درآمد کمک کند.مرحوم شمس همیشه اعتقاد داشت که رواق به دلایلی اوراق شد؛ داستان از چه قرار بود؟بله همیشه این را می‌گفت، علت هم آقایی بود که نامش را نمی‌خواهم بیاورم. این آقا در جوانی در میدان جمهوری در یک کتابفروشی شاگرد بود و روزی آمد به آقا شمس شکایت کرد که صاحب کتابفروشی کتاب‌های جلال را چاپ کرده و فروخته و مزدی به او نداده در حقیقت از اربابش گله داشت و این مسئله زمانی رخ داد که آقا شمس قصد داشت رواق را باز کند، در نتیجه از آن آقای جوان خواست که دیگر با آن کتابفروشی کار نکند و پیشنهاد کار در رواق را به او داد و در تمام مدت واقعاً مانند یک فرزند با او رفتار کرد. پس از مدتی کار رواق گرفت و رواق شد رواق. آن آقا هم آنقدر مورد اعتماد و علاقه‌ شمس بود که حتی زمانی که ما به مسافرت می‌رفتیم، می‌آمد و در خانه ما می‌ماند و همه چیز در اختیارش بود و در همین فاصله تمام عکس‌ها و یادداشت‌های جلال را که پیش شمس بود دزدید؛ همان عکس‌هایی که آقای کائینی در مجله یادآور جلال چاپ کرده است را می‌گویم. یعنی آنقدر این عکس‌ها و مدارک دم دست بود؟اتاق شمس درش باز بود و آنقدر به این آقا علاقه و ایمان داشت که شاید اگر هم در اتاق قفل بود کلیدش را در اختیار او می‌گذاشت. یادم هست سالی که آقا شمس از طرف روزنامه اطلاعات به کوبا و نیکاراگوئه فرستاده شده بود، روزی برای مرتب کردن وسایل میزش به اتاق کارش رفتم و برگه‌ای را دیدم که رویش نوشته شده بود رواق و زیرش اسم آن آقا آمده بود! این زمانی بود که شمس در کوبا بود و این آقا از فرصت استفاده کرده و انتشارات را به نام خودش کرده بود.شما به این موضوع اعتراضی نکردید؟نه، چون هم آقا شمس در سفر بود و هم آن آقا دیگر به منزل ما نمی‌آمد که من اعتراض کنم. البته یک آقای دیگری هم بود که شمس رواق را به او هم سپرده بود. بعد هم آن آقای جوان روزی شایعه کرد که آب به انبار رواق افتاده و تمام کتاب‌ها و اسناد را از بین برده و زمانی که آقا شمس آمد رفت و این کتاب‌هایی را که اینجا می‌بینید از انبار رواق درآورد و تنها از رواق همین به جا ماند و بعد هم در رواق را بست.به آن آقا اعتراض نکردند؟نه دیگر چون رواق از بین رفته بود به خاطر همین همیشه می‌گفت رواق اوراق شد.مرحوم شمس بعد از آن جریان با آن آقا دیگر برخوردی نداشتند؟نه اصلاً چون او بدنام‌تر از این حرف‌ها بود و ناقابل‌تر که شمس خودش را با او طرف کند. در واقع این آدم اصلاً به چشم ما نمی‌آمد. آن آقا از طریق شمس با جماعت روشنفکر و نویسنده آن زمان آشنا شد ولی به هر حال «هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت» ارزشی هم ندارد که در رابطه با او صحبت کنیم و امروز هم هیچ اطلاعی از وی ندارم حتی از بچه‌ها هم که سراغ گرفتم گفتند در مراسم ختم شمس هم شرکت نکرده است.مرحوم شمس چرا نتوانست به فراوانی آثار جلال به خلق آثار بپردازد؟برای آنکه زمان شمس با زمان جلال متفاوت بود و شاید شهرتی که جلال داشت مانع از این موضوع شده بود و اینکه بعد از انقلاب شمس از یک عده روشنفکرها جدا شد و شاید هم خودش نخواست که خودی نشان بدهد. شمس با پیروزی انقلاب بسیار به پایداری آن امیدوار بود و به خاطر آنکه درگیر این موضوع شده بود، دیگر مطلبی نمی‌نوشت و آن زمان هم که برادرش زنده بود اصلاً در فکر نوشتن کتاب نبود و اصولاً علاقه‌ای به این کار نداشت و بیشتر علاقه‌مند به بحث‌های سیاسی بود.چه برنامه‌ای برای انتشار آثارشان دارید؟فعلاً هیچ چیز نمی‌دانم چون قضیه فوتش تازه است، اما یک عده پیشنهاد کرده‌اند که یادداشت‌هایش را چاپ کنیم. البته هنوز هیچ چیز معلوم نیست چون به دلیل زمین‌گیر شدن و فراموشی که در این اواخر آقاشمس دچارش شده بود، اصلاً کسی به اتاقش نمی‌رفت و وسایلش دست نخورده است، اما اینکه حالا بچه‌ها چه تصمیمی می‌خواهند بگیرند را نمی‌دانم. تصمیم با خودشان است البته در آینده احتمالاً این کار را خواهند کرد.در این روزهایی که گذشته و ایشان دیگر حضور ندارند، چه احساسی دارید؟سخت است، چون فکرش را بکنید آدم یک گربه را بیست روز نگه دارد به آن انس می‌گیرد حالا تصور کنید با آدمی 40، 50 سال زندگی کرده باشید، مخصوصاً‌ در سال‌های اخیر که بیشتر نیاز به مراقبت داشت و بیشتر کنارش بودم البته زمانی که برای دیدن دخترم به امریکا می‌رفتم، پسرم از ایشان مراقبت می‌کرد.با توجه به رابطه خوبی که با نسل جوان داشت، رابطه‌اش با فرزندان خود چطور بود؟مثل هر پدری با بچه‌های خودش رابطه داشت. ولی به دلیل فعالیت‌هایی که در دوران جوانی و پس از آن داشت کمتر با بچه‌ها بود. بعدها هم که بچه‌ها بزرگ شدند یک رابطه سالم پدر و فرزندی میانشان بود. اما در مورد مسائلی که با دوستانش و جوانانی که نزدش می‌آمدند با بچه‌ها صحبت نمی‌کرد و آنها درگیر زندگی خودشان بودند.از نظر ارتباط عاطفی چطور؟ البته بچه‌ها به دلایلی که ذکر کردم بیشتر با من در ارتباط بودند و واسطه میانشان بودم، هر چند در مورد مشکلات و مسائلی که برایشان پیش می‌آمد که از عهده من خارج بود خودش دنبال کار بچه‌ها می‌رفت.رابطه عاطفی فوق‌العاده‌ای با دخترم داشت. با پسرها هم همینطور اما با او بیشتر و همینطور با جلال پسر دومم که در سال‌های اخیر تمام زندگی‌اش را برای پرستاری از آقاشمس گذاشته بود که من به خاطر بیماری دخترم ناگزیر بودم که به امریکا بروم چون دخترم آنجا زندگی می‌کند.در این روزها زیاد یادشان می‌افتید؟بله و بیشتر وقتی که تنها می‌شوم. چون این اواخر برای پرستاری بیشتر کنارش بودم؛ به هر حال هر چه بود گذشت. واقعاً شمس آدم بسیار آزاداندیشی بود و الان که فکر می‌کنم می‌بینم همان حقی را برای من قائل بود که برای خودش. من آزاد بودم که با دوستانم معاشرت کنم و محدودیتی نداشتم و در تمام این سال‌ها اتفاق نیفتاد که از من بپرسد کجا رفته‌ام یا چه کسی را دیده‌ام، برخلاف دیگر آقایان ایرانی. در نتیجه ما هیچ وقت مشکلاتی که در خیلی از خانواده‌ها وجود دارد را نداشتیم و میانمان یک اطمینان متقابل حاکم بود. شمس آدمی بسیار روشن و برای زن هم حقوقی قائل بود و این به نظر من برای هر زندگی خیلی مهم است که میان زن و مرد اعتماد وجود داشته باشد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار