انگار کن که یک «احمد کاظمی» جوان و کمی لاغرتر مقابلت نشسته باشد و بخواهد از شهید احمد کاظمی بگوید! احساس ما وقتی با «محمدمهدی کاظمی» حرف میزدیم، چنین چیزی بود.دلمان میخواست به مناسبت 19 دی و سالگرد شهادت سردار شهید احمد کاظمی، فرمانده لشکر 8 نجف و فرمانده نیروی زمینی سپاه، پای حرفهای همسرش که نزدیکترین یار او بوده است، بنشینیم که رضایت ندادند. همسر احمد کاظمی این پنج سال بعد از شهادت مرد زندگیاش را سکوت کرده و میگوید هنوز برای انجام مصاحبه، قانع نشده است. ما هم سراغ پسر بزرگش رفتیم؛ تا برایمان از سالهای بودن و نبودن پدر بگوید. پدری که همیشه بوده و نبوده؛ یا نبوده و بوده! چه در سالهای حیات در این دنیا و چه سالهای حیات در آن دنیا. با محمدمهدی کاظمی که حرف میزنیم، درمییابیم شهیدان زندهاند؛ نه فقط از چهره زیاد شبیه پدرش و نه از عکس بزرگ احمدکاظمی که انگار از توی قاب، همه مصاحبه را رصد میکند، بلکه از میان واژههای پسری که قبل و بعد شهادت پدر، با او زندگی کرده و میکند.اول از همین مؤسسه بیسر و صدایتان برای ما بگویید. اینجا چه میکنید شما؟بعد از شهادت پدر، دیدیم بد نیست مجموعهای راهاندازی شود که آثار شهدای عرفه و خصوصاً بابا را جمعآوری کند و کارهای پیرامون این بزرگواران را سر و سامان دهد. به ما پیشنهاد شد که مؤسسهای بزنید و ما هم رفتیم سراغش. خون دل زیاد خوردیم تا به اینجا رسیده؛ زدن مؤسسه مثل تولد بچه میماند، کلی حرص و جوش دارد. حالا این مؤسسه مثل بچهام میماند! البته هنوز هم به جایی نرسیدیم، نمیخواهیم خیلی شلوغش کنیم، از بابا، حالا نمیگویم ارث بردیم، ولی یاد گرفتیم که سعی کنیم هر کاری میکنیم، برای خدا باشد، خصوصاً کار برای شهدا البته سخت هم هست، آدم بخواهد کاری را بیسر و صدا بکند، بین خودش و خدای خودش باشد.چه نهادهایی کمک کردند؟نهاد... (فکر میکند) اینجا شخصی است. نهاد در واقع فقط دوستان پدر.تقاضای کمک نکردید؟ فامیلی شما کفایت میکند برای انگیزه کمک رساندن!اگر بنا به این داشتیم، تا حالا خیلی کارها کرده بودیم. حیف است که آدم بخواهد ارزش به آن بزرگی را با یکسری کارهای اینچنینی از بین ببرد. ولی دوستان پدر الحمدالله از آغاز تاکنون خیلی کمک کردند. خصوصاً یار صمیمی پدرم که در واقع برادر ایشان است، خیلی برای ما زحمت کشیدند.یعنی تا حالا از این اسم، از این عنوان «پسر احمد کاظمی» برای پیشبرد کارهایتان استفاده نکردید؟ ما بچه که بودیم، بابا یادمان داده بود که در مدرسه هر کس پرسید پدرتان چه کاره است، بگویید کارمند دولت. کسی واقعاًنمیدانست پدر ما سپاهی هست؛ فرمانده هست. الحمدالله در خانه هم یک طوری برخورد میکرد که حالا ما فکر نکنیم خبری هست! خودش عمیقاً به این قائل بود که اینها همهاش یک لحظه است؛ امروز هست و فردا نیست. اصلاً پست و مقام و درجه و جایگاهی که داشت حقیقتاً برایش بیارزش بود. یادم هست هفتههای آخر منتهی به شهادت ایشان بود. کمی مریض احوال و سرماخورده بودند. رفتند وسط هال و یک کاغذ A4 گذاشتند زیرپایشان. من و سعید و مادرم را هم صدا کردند. گفتند پست و مقام برای من، مثل این کاغذ میماند، نه وجودش، من را بالا برده و نه بعداً اگر از زیر پایم کشیده شود، زمین میخورم. کشیدنش و وجودش برایم هیچ فرقی ندارد. شما هم طوری زندگی کنیدکه مقام برایتان اینطوری باشد. این توصیه ایشان به ما بود وحالا حیف است ما بخواهیم با این مسائل دنیایی کمرنگش کنیم. ولی به هر حال یکسری آدمها ما را میشناسند دیگر. دیشب آخر وقت زنگ زدم آژانس، من را شناخت! تعجب کردم.با شناختن شما، چه تغییری در رفتارها ایجاد میشود؟احساس من این است که اغلب یک احساس نزدیکی خاصی به آدم میکنند. انگار از یک جنس خاصی هستیم که آنها هم از این جنس خاص هستند. فکر میکنم در ذهنشان اینطور هست که خیلی به هم نزدیک هستیم و همدیگر را درک میکنیم. خیلیها هم میگویند باید سرت رابالا بگیری و با افتخار راه بروی که چنین پدری داشتی، البته برای ما هم باعث افتخار است که به واسطه پدرمان، ما را میشناسند و به ما احترام میگذارند. شما از نظر چهره، خیلی شبیه شهید احمد کاظمی هستید؛ شده تا به حال کسی شما را فقط به خاطر چهرهتان بشناسد؟گاهی بله. یک بار اتفاق جالبی برایم افتاد که من خودم باورم نمیشد! دو سال بعد از شهادت پدرم، در میدان سپاه و در ماشین منتظردوستانم نشسته بودم. دیدم یک جوان با ظاهر خیلی خاص، با موهای بلند و گردنبند کلفتی آویزان سینه و... میزند به شیشه. گفتم حالا میخواهد یک دردسری برای ما درست کند. واقعاً یک لحظه اولش نگران شدم که این با من چه کار دارد! چارهای نبود؛ از ماشین پیاده شدم. یک دفعه پیشانی مرا بوسید! بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن که من عاشق بابات بودم! چیزی بود که من واقعاً شوکه شده بودم. کسی بود که من با دیدنش هیچ فکر مثبتی در ذهنم نمیآمد، گفت: من عاشق بابات بودم. الان یک لحظه چهره شما را شناختم! حالا شب بود و تاریک هم بود. اینطور که در ذهن من مانده، از سربازهای بابا بود.انشاءالله که از دعای دوستان و مادرم این چیزها برای ما غرور نمیآورد. البته از بابتی هم سخت است. وقتی ما را میشناسند، خیلی باید مراقب رفتارمان باشیم. آدم احساس میکند یک دفعه، بار یک مسئولیت سنگین روی دوشش قرار میگیرد. میبیند که همه از آدم توقع دارندکه یک راهی را ادامه بدهد.پدر چقدر در منزل بودند؟ با توجه به اینکه یقیناً خیلی سرشان شلوغ بوده است؟از اول زندگیمان که جنگ بود و بابا خیلی کم پیش ما میآمد. مثلاً من سه ماهه بودم که پدرم برای اولین بار من را دید!وقتی هم کمی بزرگ شدم و میتوانستم آدمها را تشخیص دهم، به پدر میگفتم عمو!یک روزی با دوستان خانوادگی میروند بیرون و بعد بابا هر کاری میکند من را بغل کند و ببرد پیش دوستانش، من نمیرفتم! میترسیدم و خودم را میانداختم بغل مامان! بابا آنجا خیلی ناراحت میشود و مقابل دوستان خجالت میکشد. جنگ که تمام شد، بابا با حفظ سمتی که در لشکر 8 داشتند (فرماندهی لشکر) میآیند قرارگاه حمزه. حدود هشت سال امنیت کل منطقه شمال غرب با ایشان بوده است. ما اصفهان زندگی میکردیم و محل کار پدر، ارومیه بود! در هفته خیلی میتوانست برای ما وقت بگذارد، پنجشنبه ساعت 10 شب میرسید و جمعه را با ما بود. بیشتر از هشت سال ما اینطور زندگی کردیم. اگر مأموریتی هم پیش میآمد که دیگر چندین هفته ایشان را نمیدیدیم. من احساس میکنم اینکه ما شهادت ایشان را تاب آوردیم این هست که به دوری ایشان عادت داشتیم. هنوز هم انگار حس همان وقتها را داریم؛ احساس میکنیم بابا هست، ولی حالا پیش ما نیست. واقعیت هم این است که ایشان هنوز هست، شهدا زندهاند دیگر؛ این قضیه برای ما خیلی واضح است. بعد آمدند نیرو هوایی که وضع کمی بهتر شد و توانست برای ما وقت بگذارد.(سال 79 تا 84) من مدرسهام نزدیک محل کار بابا بود. یک وقتهایی شب میرفتم آنجا که با هم به خانه برگردیم. بچههای دفترش به من میگفتند به بابایت بگو تو خانه و زندگی نداری، ما داریم! ولمان کن به خانه و زندگیمان برسیم! یعنی وقت گذاشتن ایشان هم اینطور بود. در عین حال هم خانه و زندگی را به خوبی مدیریت کردند و جلو بردند، هم از نظر کاری، خوب کارها را پیش میبردند. سال 84 هم که معرفی شدند نیروی زمینی و شش ماه بعد قضیه شهادت ایشان پیش آمدکه در واقع فصل جدیدی از زندگی ما با پدرآغاز شد. رابطه شما و آقا سعید با پدر چطور بود؟خیلی خوب و صمیمی.با وضعیتی که گفتید، چطور این ارتباط به وجود آمد؟این را از ایشان باید بپرسید. این دیگر برمیگردد به نحوه مدیریت ایشان. مثلا خیلی پیگیر درسهای ما بود. وقتی امتحان داشتیم، حتی اگر سر جلسه هم بودند، زمانی را اختصاص میدادند که زنگ بزنند امتحانتان چی شد؟! این کار برای ما هم ارزشمند بود و هم جالب که با آن همه دغدغه کاری و فکری، چقدر حواسشان هست. همین قضیه فکر میکنم خیلی چیزها را روشن میکند.با ایشان درد دل میکنید؟درد دل که شبانهروز هست. هر وقت کاری داشته باشیم و جایی گیر کنیم، به ایشان میگوییم. از اطرافیان هم این را دیدهایم. همان یار صمیمی پدرم که گفتم، همسرشان میگویند من هر مشکلی داشته باشیم میایستم جلوی عکس بابایت، کمی با ایشان حرف میزنم و بعد سبک میشوم. این را ما از کسانی که سر خاک بابا میبینیمشان هم شنیدهایم، به قول برادرم، این حقیقتی است که مزار شهید کاظمی و شهید خرازی و کلاً آن تکه از مزار گلزار شهدای اصفهان، برای مردم مقدس شده است! شب و روز مردم آنجاهستند. ما هیچ وقت تنها نیستیم. گاهی سر مزار بابا کسی هست از ما بیتابتر.از رابطه خود و پدرتان بگویید؟این اواخر بابا میگفت دوست دارم تو مرد شوی. برای من واقعاً سؤال بود چرا بابام همچین چیزی را از من میخواهد. میدیدم که خیلی روی من حساس شده، طوری که من گاهی واقعاً خسته میشدم! خیلی هم کار به من میگفت، کارهایی که حتی به من مربوط نمیشد. ولی میگفت تو پیگیری کن. این سؤال برای من بود که چرا اینطور میگویند یا این رفتار را دارند؛ ولی بعدش واقعاً فهمیدم چرا دلش میخواست ما مرد شویم.این نبودنهای زیاد پدر سخت نبود؟ به عنوان یک نقطه تاریک در زندگیتان نبود؟من احساس نمیکنم.این موردی را که میگویید درک نمیکنم. درست است که نبود ولی من واقعاً میتوانم بگویم که در عین نبودش واقعاً بود، یعنی همه چیز ما را حواسش بود و مد نظر داشت، البته طبیعتاً نسبت به همسایهمان که مثلاً میدیدیم هر روز با پدرش است، در عالم بچگی برایمان سخت بود که چرا مثلاً این با بابایش هست و ما نیستیم! ولی این مسائل برای ما جا افتاده بود که ایشان محدود است و نمیتواند و ما باید تحمل کنیم. ما میدانستیم بابا وقتی بیاید بیشترش را جبران میکند. همان یک روزی که میآمد واقعاً برایمان آن یک هفته را تمام و کمال جبران میکرد.رابطهشان با مادرتان چطور بود؟چیزی که ما میدیدیم یک همکاری خیلی صمیمانه و واقعاً خوب بود. قطع یقین اگر مادرم با پدرم همکاری نمیکرد و این سختیها و مشکلات را تحمل نمیکرد شاید خیلی اتفاقات غیرقابل انتظار و ناگواری میافتاد.یعنی اینکه حضرت امام (ره) میفرمایند که از دامن زن، مرد به معراج میرود، این واقعاًدر زندگی ما بود. شهادت پدرم هم فصل دیگری است و اخلاق دیگری میخواهد و روحیه دیگری. بنده خدا مادرم، ما پدرمان تا وقتی که بود، نبود.الان هم که نیست، یک جور دیگر. حقیقتاً خیلی برایشان سخت هست جنگ را که حالا میگوییم بگذریم! از وقتی که ما بزرگ شدیم، یعنی تا بزرگ شویم که بابا نبوده، 10-9 سال زندگی ما، در اصفهان، بیهیچ وسیلهای، خانهمان هم در بدترین نقطه اصفهان از لحاظ موقعیت رفاهی، مادر من از ما مراقبت میکرد. یک شبهایی که مادر واقعاً وحشت میکرد از تنها خوابیدن در خانه با دو بچه کوچولو که باید جمعشان کند! در خانهای که آپارتمانی هم نبود و در بیابان. چند بار هم دزد آمده بود خانه ما. خیلی اذیت شد مادر ما. دوستان پدر، زیاد به شما سر میزنند؟(کمی تأمل و فکر و تکرار عبارت دوستان پدر و بعد:) قطعاً هر کدام بتوانند، وقتی میگذراند. البته ما توقعی از کسی نداریم؛ ولی شکر خدا خوب است و ما راضی هستیم؛ خدا راضی باشد. ولی این عموی ما همین یار صمیمی پدر ما که قطعاً هم دوست ندارد که من نامش را بگویم، واقعاً برای ما سنگ تمام گذاشت. پدر من یکسری از بچههای شهدا را خیلی دور خودش جمع میکرد و من این را میدیدم خیلی دوستشان داشت و احترامشان میکرد. من احساس میکنم این کارهای پدرم الان برای ما بینتیجه نمانده اینکه میگویند از هر دست بدهی، از همان دست پس میگیری...من احساس میکنم و حتی به یقین میتوانم قسم بخورم که یکسری اتفاقاتی که برای ما میافتد، از آن روابط و اخلاقیات و روحیات پدرم است. آن نتیجه رفتارهای پدرم با فرزندان شهدا را من به این تعبیر میکنم که عموی من، ما را دوست دارد و خیلی به ما احترام میگذارد. (اصرار ما برای گفتن نام این یار صمیمی احمد کاظمی و عموی فرزندانش بینتیجه ماند)از شهادت پدر چطور مطلع شدید؟ما همه منتظر یک اتفاق بودیم و نمیدانستیم آن اتفاق چه هست و روز به روز میدیدیم اخلاق پدر تغییر میکرد. نمیدانم بگویم مطمئن بودیم شهید میشود یا مثلاً به ما الهام شده بود؛ ولی همهمان منتظر یک اتفاقی بودیم؛ حالا نه حتماً شهادت پدر. حتی من گاهی به خواسته خود پدر، برای شهادت ایشان دعا میکردم ولی هیچ وقت فکر نمیکردیم به این زودی اتفاق بیفتد. من دنبال کاری رفته بودم که شب قبل پدرم به من گفته بود. آن وقت من و مادرم یک گوشی موبایل با هم داشتیم. گوشی را هم من با خودم برده بودم. دوست مادرم زنگ زد و جویای احوال ایشان شد. من گفتم ایشان با من نیستند. همان لحظه احساس کردم یک اتفاقی افتاده! 3 دقیقه بعد باز زنگ زدند و سراغ مامان را گرفتند؛ تعجب کردم، گفتم من گفتم که مادر با من نیستند. همان لحظه، من نمیدانم چرا، ولی با خودم گفتم بابا شهید شد! سال گذشته البته من فهمیدم کسی که من پیش او بودم، میدانست چه اتفاقی افتاده و به روی من نیاورده بود! من یک دفعه آنجا نشستم و با خودم فکر کردم الان باید چه بکنم! حالا کسی هم به من اطلاع نداده بود ولی از درون باور شده بود به من که این اتفاق افتاده و در عالم بچگیام فکر میکردم الان باید چه کنم؛ مثلاً باید اعلامیه چاپ کنم؟!حس بدی داشتم و چون بیرون از خانه هم بودم، فکر میکردم کسی در کنارم نیست و تنها هستم و فکر میکردم در تنهایی چه باید بکنم! کار من آنجا که تمام شد، همسر ایشان زنگ زد که بیا منزل، من شما را کار دارم. دیگر من فقط میخواستم خودم را به خانه برسانم. زنگ زدم به مسئول هماهنگکننده دفتر ایشان و گفتم آقای ده شیری بابا کجاست؟ گفت بهت میگم! با این کلمه، دیگر بغض من ترکید و تلفن را قطع کردم. مه و برف هم آن روز بود و من هم با سرعت رانندگی میکردم و حالا نگران این هم بودم که تصادف نکنم یا یک اتفاق بدی بیفتد، بعد برای بابا اتفاقی نیفتاده باشد و هیچی دیگر؛ بابا من را بیچاره کند! هفته قبلش من یک تصادف کرده بودم و بابا یک هفته، ماشین را از دست من گرفت. خلاصه خودم را رساندم خانه... من از آن روزها، یک حسرتی در دلم هست که خیلی سعی کردم خودم را برسانم ارومیه، پیش بابا و کارهای بابا را خودم انجام بدهم. اما نگذاشتند احساس میکردم بابا هم دوست دارد من کنارش باشم. من همیشه خیلی سعی میکردم در کار و زندگی، خودم را به پدرم نزدیک کنم، بچسبانم. یعنی واقعاً بهترین روزهای زندگی من، روزهایی بود که کامل در کنار پدرم بودم، هر جایی که میخواست باشد! حتی در مأموریت؛ واقعاً از ته دل خوشحال میشدم که یک روز که جایی میخواست برود، میگفت محمد! تو هم بلند شو بیا، آرزوی من این بود که وقتی میخواهد جایی برود، من هم با او بروم.زمانی که آقا کنار پیکر شهدا حاضر شدند، صبحتی بین خانواده و حضرت آقا رد و بدل نشد؟مادرم آنجا از حضرت آقا میخواهند که برای ما دعا کنند که بتوانیم راه پدرمان را ادامه دهیم و مایه افتخار پدرم باشیم. آقا هم فرمودند قطعاً همین طور است.چرا احمد کاظمی را برای خاکسپاری به اصفهان بردید؟بابا عادت داشت هر چند وقت یکبار، مینشست و برای ما وصیت میکرد. حالا یک وصیتنامه در دفترش داشت ولی یک حالت این طوری هم در خانه ما بود که بابا میگفت یک قلم و کاغذ بیار، دو خط برای شما وصیت کنم. بعضی وقتها شاید به شوخی و خنده میگذشت، اما بعضی وقتها واقعاً نصیحت میکرد یا حرفی مینوشت. آخرین وصیتی را که در جمع همهمان کرد، هیچ وقت یادم نمیرود. دو هفته آخر بابا سرما خورده بود و چون شیمیایی بود، وقتی سرما میخورد، خیلی اذیت میشد. گفت حالم بد است، یک قلم و کاغذ بیاورید برایتان وصیت کنم. هیچوقت یادم نمیرود، نوشت شما را به حضرت زهرا (س) قسم میدهم که مرا کنار حسین خرازی خاک کنید. چند خط دیگر هم نوشت که سعید خیلی ناراحت شد. بابا داد به من و بعد به مادرم و گفت: بلند بخوانید. بعد که داد سعید بلند بخواند، سعید از ناراحتی کاغذ را پاره کرد! بابای من، آرزویش این بود که پیش حسین خرازی باشد. خیلی از مردم نجفآباد ناراحت بودند که چرا فرمانده لشکر نجفآباد را کنار بچههای لشکر و بسیجیهای خودش خاک نکردیم، شاید هیچ وقت هم باورشان نشد که این وصیت پدرم بودکه پیش حسین خرازی به خاک سپرده شود.یعنی مردم نجف آباد در این مورد به شما معترض بودند؟بله در اولین سالگرد پدرم، کسی آمد و به من گفت در آن دنیا مدیون شهدا و بابایت هستی که نگذاشتی حاج احمد در نجفآباد، کنار بچههای لشکرش خاک شود. یعنی واقعاً در این حد! ماتوضیح میدادیم که این وصیت خود پدر بوده، اما چون سندی نبود، قبول نمیکردند، از شدت علاقه و به خاطر اینکه بابا را از خودشان میدیدند، دوست نداشتند فرمانده لشکری که این همه سال برای آنها زحمت کشیده، از شهرشان برود. یادم هست آنجا به آن بنده خدا گفتم: بابا از من نگذرد اگر کاری را که ایشان گفته بود، انجام ندادم.فکر میکنید بین فرزندان یک سردار شهید با یک بسیجی شهید تفاوت هست؟طرح این طور بحثها بین خانواده شهدا خوب نیست. پدر من همیشه میگفت من هیچ کسی نیستم، حالا ما که بچههای ایشان هستیم. ایشان این طور فکر میکرد و من فکر میکنم اصلاً جایز نیست که من بخواهم در مورد یک فرزند شهید دیگر، فکر دیگری بکنم. دیگر سردار و این عنوانها نیست، این عناوین فقط حرف است. همه ما فرزند شهید هستیم. این چیزها نباید برای ما موجب تصور باطلی بشود.(یکی از دوستان پدرش زنگ میزند و خوابی را که شب قبل از شهید احمد کاظمی دیده تعریف میکند، آقا محمد مهدی رو میکند به ما که:) دیدید گفتم شهادت پدر فصل جدیدی از روابط ما با ایشان هست؟ واقعاً پدر من، مادرم را این طور راضی کرد که تو دعا کن من شهید شوم، من قسم میخورم (بعد هم فکر میکنم به حضرت زهرا (س) قسم خورد که) من همیشه پیش شما هستم و واقعاً هم این اتفاق بعد از شهادت پدرم افتاده است که به هر نحوی به ما میفهماند کارت درست هست یا فلان کار راانجام بده یا آن کار را نکن. باورم نمیشود؛ اولین نکتهای که پدرم بعد از شهادتش به من گفت، فردای شهادت بود. یکی از بستگان خواب پدر را دید، گفته بود، به محمد بگو بیمشورت مادرش، کاری انجام ندهد. هر کاری میخواهد بکند، با مادرش مشورت کند. خودم زمانی خوابی دیدم که واقعاً برای من تکاندهنده بود. دیدم مقابل آینه هستم و سر پدرم روی سر من است. یادم هست به خودم میگفتم من نباید حرفی بزنم که اشتباه باشد. نباید هر جاری بروم یا با هر کس عکس بگیرم، یعنی معنی این خواب این هست که تو را، آقا محمد مهدی به چشم بابایت میبینند؛ مواظب اخلاق، رفتار و حتی هر نشستن و برخاستنت باش!و آخرین کلام؟آخرین جمله، دوست دارم این را بگویم که سختترین چیز در زندگی این است که آدم بخواهد از چیزی که نمیشناسد، حرف بزند. وقتی از یک پدر در مورد فرزندش میپرسند با وقتی که از یک پسر در مورد پدرش میپرسند، باهم فرق دارد. یک پدر، فرزندش را مثل کف دستش میشناسد. میداند چطور بزرگ و هدایتش کرده و او چه کرده است. ولی وقتی که کسی مثل من هست که میدانم پدرم را نشناختهام، واقعاً سخت هست برای من، صحبت کردن در مورد چنین پدری. بعد از جاهای مختلف میآیند با آدم مصاحبه میکنند، سخت هست برای من.آخرین سؤال را عکاسمان میپرسد؛ (محمد صادق حیدری) تا به حال شده فکر کنید که به خاطر یک سهلانگاری، یک نقص فنی که میشد جلویش را گرفت، یکسری آدم خیلی خوب را از دست دادیم؟از این بحثها، زیاد است، اما من فکر میکنم هر چه بخواهیم روی این مباحث متمرکز شویم و به اینها فکر کنیم، اصل ماجرا که یک اتفاق مهمتر بوده، از بین میرود. من واقعاً به این رسیدم که شهادت آنقدر برای پدر من ارزشش بالاست که شاید حتی راضی نباشد من بررسی کنم علت اینکه هواپیما سقوط کرد، چه بود.