کد خبر: 431546
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۳۸۹ - ۱۸:۱۷
گفت‌وگو با پدر شهيد مسعود سليماني
كبري آسوپار | به خانه كه مي‌آيد، اين مطلب را در حاشيه يكي از كتاب‌هايش مي‌نويسد و صبر مي‌كند تا ببيند چه زماني اين مطلب برايش اتفاق مي‌افتد! اين همان يقين به اجابت دعاست كه ما يادمان رفته است.اعتقاد و آرامشهمه شلوغي شهر، همين‌جا در اين كوچه باريك مي‌ماند و ما،‌ همراه ميزبانان خوش‌رو و مهربانمان مي‌رويم داخل خانه‌اي كه انگار همه آرامش و امنيت دنيا، آنجا كنار دست پيرمرد عبا به دوش، در فضاي مزين به عكس شهيدشان، كنار آن شكل و شمايل سنتي مانده خانه، ‌ ما را ميزباني مي‌كند. همه شلوغي شهر، همين‌جا در كوچه شهيد ابراهيم افراسيابي جا مي‌ماند و ما مي‌رويم وسط آرامش خانواده‌اي كه روضه حسين بن علي‌(ع) پاي ثابت زندگي‌شان بوده است؛ پاي ثابت همه بودنشان. طبقه اول، حسينيه است، طبقه دوم محل زندگي. يعني در جغرافياي مكان هم، اول حسين است و بعد، خود.پيرمرد مداح است؛ مداح را من مي‌گويم؛ خودش مي‌گويد روضه‌خوان امام حسين(ع). اين همه سال، كارش گرچه محل تأمين درآمدش هم بوده و هست، اما آنچه حاج آقاي سليماني، پدر شهيد اسدالله سليماني را در اين 82 سالگي، همچنان روضه‌خوان نگه داشته است، قصه اعتقاد است، همين و ديگر هيچ.بچه‌ام را بگير!نه از اين روزهاي شلوغ 89 و نه از روزهايي كه بعد 14 سال پيكر مسعودش را آوردند، نه حتي از آخرين روزهاي اسفند 63 كه خبر شهادت مسعود را همراه خبر مفقود شدن پيكر دادند كه قصه اين مداح اهل بيت و پسرش را بايد از وقتي آغاز كرد كه مسعود فقط 9 يا 10 سال داشت و پدر رفته زيارت حضرت معصومه(س). اصلاً جالب آنكه خودش بي‌خبر از تأثير يك آغاز خوب در جذابيت كار ژورناليستي، قصه را از همين سفر قم شروع مي‌كند. فكر مي‌كنم پيرمرد آنقدر به آغاز و پايان روضه‌هايش فكر كرده كه آغازهاي خوب را بلد شده است! خودش ماجراي آن سفر را اينگونه مي‌گويد: «رفته بوديم زيارت حضرت معصومه(س)، يك آقايي آنجا داشت روضه مي‌خواند؛ روضه علي‌اكبر. سن ايشان خيلي بالا بود و نفس كم مي‌آوردند. من گفتم حاج آقا چند دقيقه اجازه بدهيد كه من به شما كمك كنم و شما خستگي در كنيد، قبول كرد. شروع كردم به خواندن و حين خواندن دلم شكست. گفتم خدايا مي‌شود يكي از بچه‌هاي من (اسم هم نبردم البته)، 21 ساله بشود،‌ از دنيا برود تا ببينم امام حسين(ع) چه كار كرده است؛ ببينم چه شده است براي امام حسين(ع)؟!پدر، طلب از دنيا رفتن مي‌كند، نه شهيد شدن؛ اما همين خواسته هم آنقدر آسماني هست كه خدا، بيشتر عطايش كند. به خانه كه مي‌آيد، اين مطلب را در حاشيه يكي از كتاب‌هايش مي‌نويسد و صبر مي‌كند تا ببيند چه زماني اين مطلب برايش اتفاق مي‌افتد! اين همان يقين به اجابت دعاست كه ما يادمان رفته است انگار! آن روزها هنوز انقلاب هم پيروز نشده بود، آغاز جنگ كه بماند.21 سالگي مسعود جنگ كه شد، مسعود هم جزو بسيجي‌ها مي‌رفت منطقه. نه فقط مسعود كه سه برادرش هم و البته پدرش هم راهي جبهه مي‌شدند. براي بعضي‌ها، اين جبهه رفتن‌ها يك «بار آخر» دارد؛ «بار آخر»ي كه ربطي به ديگر جبهه نرفتن يا ديگر آتش‌بس شدن ندارد: «بار آخر»ي كه راهش به آسمان ختم مي‌شود. مسعود آخرين‌بار كه راهي جبهه شد، 21 سال داشت. پيرمرد شايد يادش رفته بود كه حالا بايد برود آن كتاب را بردارد و حاشيه نوشته‌اش را ببيند و يادش بيايد كه سال‌ها قبل، در حرم حضرت معصومه(س) از خدا چه خواسته است. مسعود آخرين‌بار كه راهي جبهه شد، به مادرش گفت: به آقام بگوييد من ديگر برنمي‌گردم!پدرش اينگونه شرح مي‌دهد: «حمله بدر بود. ما هر دو شركت داشتيم، اما از هم جدا شديم. چهار روز بعد يك آقا آمد و گفت، شما را پشت خط مي‌خواهند. گفتند يك آقاي سيدي هم هست. رفتم، ديدم يكي از همشهري‌هاست. گفت مسعود شهيد شده، ولي مفقودالاثر شده است. خواستم برگردم، خدا رحمت كند افراسيابي را، او هم آنجا بود، گفت: من نمي‌توانم تنهايش بگذارم. ماشيني فراهم شد و آمديم تهران. ولي خبري هم نبود! فردايش دو نفر از بنياد شهيد آمدند و پرونده درست كردند. مراسمي هم نگرفتيم، چون مفقودالاثر بود. خبر شهادت كه مي‌رسد، مي‌رود آن نوشته حاشيه كتاب را نگاه مي‌كند، شناسنامه مسعود را مي‌بيند؛ پسرش درست21 سال دارد. 14 سال چشم انتظاري از اسفند 63 كه خبر شهادت مي‌رسد تا 76 كه خبر برسد مسعود را آورده‌اند، 14 سال مي‌گذرد؛ 14 سال به چشم انتظاري و اين چشم انتظاري را آنها كه از عزيزشان، فقط يك خبر رسيده است و ديگر هيچ، متوجه مي‌شوند: «همه اين سال‌ها گوش به زنگ بودم كه خبري از مسعود برسد. هر كس زنگ مي‌زد، سريع مي‌رفتم دم در. تا وقتي جنازه‌اش را آوردند، من اصلاً خوابش را هم نديدم.» پيرمرد صبور است؛ خيلي صبور، اما وقتي مي‌گويد در خانه‌مان هيئت داشتيم و پسر بزرگم در گوش مجري مراسم چيزي گفت و بعد مجري مرا صدا كرد، صدايش مي‌لرزد. وقتي مي‌گويد آن آقا خبر داده كه جنازه مسعود را آورده‌اند تهران و من با شنيدن خبر خوشحال شدم. بغض مي‌كند. خبر را مي‌شنود و بلند مي‌شود دو ركعت نماز مي‌خواند.آن‌روزها مادر مسعود، ديگر نبود؛ اصلش آن‌دنيا پيش مسعود بود. بانوي سيده‌اي كه حالا همسر پدرشان شده بود، در اين روزها براي مسعود مادري كرد.من را بفروش!پدرها و مادرها همينطورند، وقتي از بچه‌هايشان مي‌گويند، خاطرات انگار سير تاريخي ندارند؛ به زمان‌بندي‌ها توجه نمي‌كنند. ميان بغض‌هاي يادآوري بازگشت پيكر مسعود، ياد خاطره‌اي از قبل مي‌افتد:« من نوزدهم ماه رمضان، يك خرجي براي آقا اميرالمؤمنين (ع) مي‌دهم. يكي از سال‌ها، تقريباً وضع مالي‌ام خوب نبود، نمي‌شد اين جلسه را برگزار كنم. مسعود گفت:«آقا چرا حركت نمي‌كني؟ چرا مجلس نمي‌گيري؟ حالا مثلاً هفت سالش بود. گفتم: وضع من خوب نيست. گفت: من را ببر بفروش! (پيرمرد بغضش مي‌شكند ديگر) آخرش هم همه چيز مثل سال‌هاي قبل جور شد و جلسه را برقرار كرديم.» پدر شهيد سليماني مي‌گويد:« زمان‌هايي بود كه من و چهار پسرم، همه با هم جبهه بوديم.» مي‌گويم نمي‌ترسيديد ناگهان همه را با هم از دست بدهيد؟ مي‌گويد:« نه،نه،نه» سه بار تأكيد مي‌كند تا من يقين كنم كه حضور آدم‌ها را در چنين جبهه‌هايي نبايد با عقل دنيايي خودم بسنجم.يادش مي‌آيد كه يك بار براي امام نامه نوشته و گفته كه خودش و پسرانش پا در ركاب فرمان اويند. امام (ره) وقتي متوجه شده بودند، كمي با عتاب فرموده بودند كه شما چرا رفتيد؟! پيرمرد انگار كه همين حالا امام از او پرسيده باشد، كمي سكوت مي‌كند و فكر و بعد مي‌گويد:‌خب رفته بودم ديگر!ياد قديم‌ها كه هست، يادش مي‌آيد كه اهل خانه با هم كه مسجد مي‌رفتند، گاهي مسعود زودتر به خانه برمي‌گشت؛ بعدتر كه آنها مي‌آمدند، صداي نماز و مناجاتش را مي‌شنيدند.قرباني منپيكرش را كه آوردند... حالا پيكري هم نبود، يك كيسه‌اي بود و گفتم: من مي‌خواهم بگذارم در خاك، گفتند: شما چرا؟ گفتم: من خيلي از شهدا را بالاي سرشان رفتم؛ اين هم يكي از آنها! (بغض مي‌كند، يعني كه آخرش جايي ته دلش مي‌لرزد از كيسه‌اي كه مي‌گويند جوان توست!) با شهداي ديگر فرقي نمي‌كند كه پسر من! ما كيسه را باز كرديم (با بغض ادامه مي‌دهد) چند تكه استخوان!(فكر مي‌كنم پدر بودن گاهي چقدر سخت مي‌شود) نشستم آنجا و روضه خواندم:«آن ذبيحم كه خليلم نكند فديه قبول/ اين ذبيحيست كه قربان به منايت كردم. من ناراحت دادنش نبودم. هيچ وقت ناراحت نبودم. خوشحال هم بودم جنازه را كه آوردند، من حتي پيراهنم را هم عوض نكردم. من خودم چنين چيزي را خواسته بودم.» هميشه از خانواده شهدا مي‌پرسم كه از بنياد شهيد راضي‌اند يا نه، از ايشان هم مي‌پرسم و جواب مي‌گيرم كه :« نه آنها به من چيزي داده‌اند و نه من چيزي خواسته‌ام. البته اين امكان براي من هست كه بروم و چيزي بخواهم ولي من خودم نرفته‌ام. (اشاره مي‌كند به يك ضبط دو بانده بزرگ كه شايد كمي فرم سنتي‌خانه را هم به هم زده و ادامه مي‌دهد) مثلا اين را براي ما آوردند، من همان اول گفتم ما نمي‌خواهيم،‌لازممان نمي‌شود، از وقتي هم آوردند، دست نزديم، بارها گفتيم بياييد اين را ببريد!خواهر شهيد محبت ميزباني‌اش زياد است و ما شرمنده زحمت و پذيرايي ايشان، به احترام پدر هم سكوت كرده، قصه تفحص و مخالفت عده‌اي با آن را از او مي‌پرسم، مي‌گويد: خانواده‌اي كه هنوز پيكر عزيزشان نرسيده، هميشه چشم انتظار هستند. مادرم قبول نمي‌كرد مسعود شهيد شده، تا روز آخر منتظر آمدنش بود. باور نمي‌كرد كه بخواهند جنازه‌اي برايش بياورند. آخر هم چشم‌انتظار از دنيا رفت.تفحص، پايان انتظاروقتي هم كه مسعود را آوردند، خيلي‌ها به پدرم مي‌گفتند كه حالا معلوم هست اينها براي مسعود است يا نه، شايد كسي ديگر باشد و... خلاصه از اين شك و ترديد ايجاد كردن‌ها، اما ما يقين داشتيم، پلاك هم همراهش بود. وقتي براي شناسايي رفتيم، آنجا ديگر دل آدم راضي مي‌شود؛ مي‌فهمد كه خودش است! بعد از خاكسپاري هم، آمده بود به خواب برادرم، برادرم بالاي مزار مسعود ايستاده بود كه ناگهان مسعود بلند مي‌شود و بعد برادرم گفته‌ بود: شماييد! مسعود گفته بود: پس مي‌خواستيد چه كسي باشد؟!‌مگر خودتان من را در اين قبر نگذاشتيد؟! خب من هستم ديگر!ما محل شهادت را مي‌دانستيم. دوستانش صحنه شهادت را ديده بودند، ولي نتوانسته بودند او را عقب بياورند. به مادر، ما يقيني نمي‌گفتيم كه ناراحت نشوند.بركت نام حسينپيرمرد مداح است. پدرش ملاي ده بوده و او هم بعدها با همان اعتقاد سراغ روضه‌خواني اما‌‌م حسين(ع) رفته است. كمي از مداح‌هاي جديد گلايه مي‌كند و از مداح‌ها. مي‌گويد: «پول روضه‌خواني را نبايد شمرد، نبايد گفت كم است، هر چه بود، بايد گرفت و رفت. الان مداح آمده مي‌گويم چرا فلان جا مداحي نكرديد؟ مي‌گويد پولش كم بود! بعضي مداحان تيپشان خوب نيست ، بايد حرمت اين كار را نگه دارند و بعد از بركت پول مداحي مي‌گويد و از همان پول، نفري 1000 تومان به من و دو همكارم مي‌دهد كه معتقد است پول روضه امام حسين‌(ع) به زندگي‌مان بركت مي‌دهد.وقت خداحافظي شده است. مي‌گويم غصه نمي‌خوريد كه آقا مسعود نيست؟ جوابش همه چيز را تمام مي‌كند:« نه من خودم داده بودم، خودم راضي بودم، اصلاً خودم از خدا خواسته بودم.» مي‌پرسم حال دانستيد امام حسين (ع) چه برايشان پيش آمد؟ مي‌گويد:« امام حسين(ع) كه آقايي كرد. حرفي نزد. اعتراضي نكرد. ما كه امام حسين (ع) نمي‌‌شويم؛ ولي بلا تشبيه سعي كرديم كه آنطور باشيم.»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار