
محمد صادق زمانی- ساعت 9 شب از دفتر روزنامه خارج شدم. احساس کردم هوا برای من بیشتر از دیگران سرد است؛ ما هم که نسل جوانهای بیتاب و عجول امروز! پیش سرما کم آوردم. اولین ماشینی که رد شد با صدای «دربست» گفتنم ترمز کرد. مردی حدوداً 50 ساله بود با صورتی گوشتالو و ظاهری مرتب. از اولین جملهای که گفت فهمیدم آدم با معلوماتی است:«پیکاسو میگه خیلی طول میکشه تا آدم جوان بشه». جمله پرمغزی بود. منظور پیکاسو این است که ممکن است فردی برای اختراع یک وسیله یا کشیدن یک تابلو نقاشی سی سال وقت بگذارد، هرچند در ظاهر سی سال پیر شده اما شور و شعفی که پس از به بار نشستن زحماتش به او دست میدهد او را جوان میکند. فارغالتحصیل رشته الکترونیک از امریکا بود. تا چند سال پیش، در دانشگاه تدریس میکرده اما بنا به دلایلی، چند وقتی است به ناچار مسافرکشی میکند.
بحثمان از پیکاسو به آلودگی هوا و پشت بندش به تربیت بچه کشید! گفت که یک پسر 22 ساله دارد. با هیجان تعریف میکرد که پسرش را با یک «روش خطرناک» تربیت کرده است. منظورش از روش خطرناک این بود که پسرش هرکاری میخواسته یا میخواهد انجام بدهد هیچ مانعی سر راهش نبوده و نیست. میگفت که تا به حال حتی یکبار هم به پسرش «نه» نگفته. از دو سال پیش پسرش با دختری آشنا میشود و به شدت دل میبازد. روابط و رفت و آمد این دو گستردهتر میشود اما باز هم پدر «نه» نمیگوید. بحث تازه گل انداخته بود که موبایلش زنگ زد. با خونسردی هرچه تمام گفت:«اومدم داد و قال نکنید». رو به من کرد و گفت:«آقا پسرم خودکشی کرده. چون هیکلیه و مادرش مریضه نمیتونم تنهایی از پسش بربیام. میآی کمکم؟.»
وارد خانه که شدیم صدای گریههای بلند مادر، فضایی ترسناک به خانه داده بود. وارد اتاقی شدیم سمت راست آشپزخانه. ملافه سفید روی تختخواب غرق خون بود. پسری بیحال روی تخت ولو شده بود. پدر با خونسردی هرچه تمام به رگهای بریده پسرش خیره شد. در بیمارستان باز هم با خونسردی گفت:«این نتیجه همون روش خطرناکیه که پسرم رو بر اون اساس تربیت کردم. دیشب پیشم اومد و گفت بابا یه چیزی میگم میدونم جنبهاش رو داری و به کسی مخصوصاً مامان نمیگی. گفتم: بگو. گفت: فرداشب خودم را میکشم. با کنایه پرسیدم: به خاطر یک زن؟! گفت که به آخر خط رسیده و دیگر نمیخواهد زنده باشد. من هم با خونسردی به او گفتم که موفق باشد.» بدون اینکه چیزی گفته یا پرسیده باشم، گفت:«نمی دونم شاید روش تربیتی من درست نبوده. شاید باید بعضی وقتها به او «نه» میگفتم. البته شاید هم دلیلش این باشد که من و همسرم برای تربیت بچه دو دیدگاه متفاوت داریم. او بیش از حد حساس است و من هم خیلی خونسرد. نمیدونم! شاید هم علتش این باشد که خانومم کمونیست است و به خدا اعتقادی ندارد. وقتی در امریکا زندگی میکردیم همسرم با مرام کمونیسم آشنا شد و حتی با دیدن شکست این تز در شوروی و چندکشور دیگر هنوز هم که هنوز است به این ایده مزخرف دلخوش است.» آخرین جملهای که گفت برایم تکان دهنده بود:«کاش میشد به 22 سال قبل برمی گشتم و پسرم را به یک روش منطقی تربیت میکردم.»